رساله در جواب آقاي مرتضي ايراندوست
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
و بعد چنين گويد مسكين مستكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين كه در اين ايام مراسلهاي رسيد از جناب آقاي مرتضي ايراندوست زيد عزه و مرقوم داشته بودند كه از علاقمندان و ارادتمندان بخاندان عصمت و طهارت عليهم السلام هستند و بكتبي كه در فضائل و مناقب آلمحمد عليهم السلام نوشته شده مخصوصا بكتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم علاقه شديد دارند و اشكالاتي در مطالعه آن كتب پيدا كردهاند كه از باب حسن ظن رفع آن اشكالات را از اين ناچيز خواسته بودند و حال آنكه اين ناچيز كمتر از آنم كه بر كنه معاني فرمايشات ايشان واقف شده باشم و از غايت [ص 3] قصور و تقصير جز بعضي ظواهر فرمايشات چيزي ندانستهام ولي از باب اينكه لايترك الميسور بالمعسور بقدر فهم ناقص خود آنچه ميسر باشد در جواب سؤالات ايشان عرض ميكنم باشد كه از بركت حسن ظن ايشان خداوند مطلوب ايشانرا القاء فرمايد و نصيبي بخود اين ناچيز هم برسد و لا قوة الا بالله .
سؤال اول - بفرمائيد مراد از ربوبيت اذ مربوب و نيز ربوبيت اذ لا مربوب عيناً و كوناً و ذكراً و صلوحاً چيست و فرقشان كدام ؟ و آيا ربوبيت اذ لا مربوب است كه مختص ذات اقدس قديمه ميباشد ؟ اگر اينطور است پس معناي فرمايش سيد اجل اعلي الله مقامه در ص ١٢٨ سطر ٦ شرح الخطبه چيست كه ميفرمايد « كان رسول الله (ص) هو الواقف مقام الربوبية اذ لا مربوب عينا . . . » ؟ و اگر مختص ذات بحتهٔ قديمه نيست مربوط بكدام يك از مقامات و مراتب است ؟
جواب - ربوبيت صفت خداوند عالم است و صفات خداوند عالم بعضي باصطلاح صفت ذاتي هستند و بعضي صفت خلقي و صفات ذاتي آنها هستند كه ضد نداشته باشند [ص 4] و نشود آنها را از خداوند سلب نمود مثل علم و قدرت و اين صفات عين ذات هستند نه غير آن چنانچه در كتاب المبين از كافي روايت فرمودهاند سمع ابوعبدالله عليه السلام يقول لميزل الله عز و جل ربنا و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع و البصر ذاته و لا مبصر و القدرة ذاته و لا مقدور فلما احدث الاشياء و كان المعلوم وقع العلم منه علي المعلوم و السمع علي المسموع و البصر علي المبصر و القدرة علي المقدور الحديث ، يعني شنيده شد كه حضرت ابيعبدالله عليه السلام ميفرمود بود خداوند عزوجل پروردگار ما و علم ذات او بود و معلومي نبود و سمع ذات او بود و مسموعي نبود و بصر ذات او بود و چيز ديدهشدني نبود و قدرت ذات او بود و مقدوري نبود پس چون ايجاد فرمود چيزها را و معلوم پيدا شد واقع شد علم از او بر معلوم و سمع بر مسموع و بصر بر مبصر و قدرت بر مقدور . و اينكه از ذات باين الفاظ تعبير آوردهاند بملاحظه جهل عوام است و الا اينها چيزي زائد بر ذات نيستند و چون اگر نگويند كه خداوند در ذات خود عالم است [ص 5] عامي ميپندارد كه خداوند جاهل است يا اگر نگويند كه خداوند در ذات خود قادر است جاهل ميپندارد كه عاجز است و هكذا اين است كه اين اوصاف را ذكر فرمودهاند ولي تدارك آنرا نيز فرمودهاند كه اينها عين ذات است و معلومات و مسموعات و مبصرات و مقدورات در ذات نيستند و آن علم و سمع و بصر و قدرتي كه بر معلومات و مسموعات و مبصرات خلقيه واقع ميشوند مخلوق خداوندند نه ذات خداوند چه در ذات خداوند قبل از خلق خلق و بعد از خلق آنها تغييري حاصل نميشود و اين علمي كه بر معلوم واقع ميشود خلق او است نه ذات او ، حال ربوبيت هم يكي از اين الفاظ است چنانچه در كتاب المبين از خطبه حضرت رضا عليه السلام در توحيد نقل نمودهاند له معني الربوبية اذ لا مربوب و حقيقة الالهية اذ لا مألوه و معني العالم و لا معلوم و معني الخالق و لا مخلوق و از اين فرمايش معلوم ميشود كه ربوبيت اذ لا مربوب مخصوص ذات است و ربوبيتي يا ربوبيتهائي كه مقرون با مربوبين هستند مثل ساير اسماء و صفات مخلوقه خلق اويند و خداوند با هر [ص 6] خلق اعلائي مادون او را تربيت ميفرمايد و اسم و صفت خود را بآن خلق اعلي عطا ميفرمايد چنانچه در تفسير آيه شريفه و اشرقت الارض بنور ربها حضرت صادق عليه السلام فرمودند ● اي رب الارض يعني امام الارض و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي فرمودند انا رب الارض الذي تسكن الارض به و اين قبيل ربوبيتها ربوبيت اذ مربوب هستند و اما ربوبيت اذ لا مربوب خاص خداوند عالم است و مخلوقات در ذات خدا راه ندارند نه اعيانشان در آنجا است نه اكوانشان و نه هيچگونه ذكري آنجا دارند نه نفياً و نه اثباتاً و مراد از صلوح همان ذكر نفيي است و اما در ربوبيتهاي خلقيه مربوبين به نحوي مذكورند مثلا در مقام مشيت ذكر اول اشياء هست چنانچه در حديث در معني مشيت فرمودهاند هو الذكر الاول و مقام مشيت ربوبيت اذ مربوب ذكراً ميباشد و از آن به ربوبيت اذ لا مربوب عيناً و كوناً نيز ميشود تعبير آورد يعني اكوان و اعيان خلق در آنجا نيستند و مقام عقل كه اول اكوان است ربوبيت اذ مربوب ذكراً و كوناً ميباشد و از آن به ربوبيت اذ لا مربوب عيناً ميشود تعبير [ص 7] آورد و فرمايش سيد مرحوم اعلي الله مقامه كه فرمودهاند و لما كان رسول الله (ص) هو الواقف مقام الربوبية اذ لا مربوب عيناً و اذ مربوب ذكراً و صلوحاً معني آن اينست كه مقام آن بزرگوار در مقام مشيت خداوند عالم است يعني در مقام وجود مطلق و در وجود مطلق اعيان اشياء كه وجودات مقيده ميباشند نيستند و فقط ذكر وجودات مقيده در مقام وجود مطلق هست اين است كه از نبودن اعيان در مقام مشيت به اذ لا مربوب عيناً تعبير آوردهاند و از بودن ذكر و صلوح آنها در مقام مشيت به اذ مربوب ذكراً و صلوحاً تعبير آوردهاند و از آنچه عرض شد ان شاء الله معلوم شد كه اختصاص ربوبية اذ لا مربوب بخداوند منافاتي با فرمايش سيد اعلي الله مقامه كه فرمودند اذ لا مربوب عيناً ندارد و در اين مقام اگر اعيان اشياء حاضر نيستند ذكر و صلوحشان حاضر است و اين غير از ربوبية اذ لا مربوب است كه خاص خداوند است و خلق ابدا در ذات خداوند راه ندارند نه اعيانشان و نه اكوانشان و نه اذكارشان و شايد اشكالي كه براي آن جناب پيش آمده اين باشد كه كلمات عيناً [ص 8] و ذكراً و صلوحاً را باصطلاح نحويها حال براي رسول الله (ص) يا براي مقام الربوبية گرفتهايد و از آنچه كه عرض كردم معلوم شد كه اين كلمات حال براي مربوب هستند .
سؤال دوم - بفرمائيد مراد از مقام « بيان الاعلي الاعلي » و « بيان الاعلي » و « بيان الاسفل » كه مرحوم آقا اعلي الله مقامه در ص ١٣٤ ج اول فطرة السليمه ميفرمايد چيست ؟ مورد سؤال بيشتر متوجه « اعلي الاعلي » و « اعلي » و « اسفل » است .
جواب - مراد ايشان اشاره بفرمايش حضرت ابيجعفر است عليه السلام كه بجابر فرمودند ● يا جابر عليك بالبيان و المعاني قال فقلت و ما البيان و المعاني قال عليه السلام اما البيان فهو ان تعرف ان الله سبحانه ليس كمثله شئ فتعبده و لاتشرك به شيئا و اما المعاني فنحن معانيه و نحن جنبه الخبر ، و از اين فرمايش معلوم ميشود كه مراد از بيان معرفت خداوند به سبوحيّت و قدوسيّت است و مشعر ادراك اين معرفت ذواتند كه نسبت بمادون خود سبوحيّت و قدوسيّت دارند و چون ذوات خلق بعضي فوق بعضند هر يك بقدر ظهور اين صفات [ص 9] خداوند در خودشان معرفت بيان را پيدا ميكنند و از معرفت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اشرف ذواتند به « بيان الاعلي الاعلي » تعبير آوردهاند و از معرفت ذوات مقدسه آلمحمد عليهم السلام كه بعد از آن بزرگوار اشرف و اعلاي از ساير ذواتند به « بيان الاعلي » تعبير آوردهاند و از معرفت شيعيان كه ذوات آنها دون درجه آن بزرگواران است به « بيان الاسفل » تعبير آوردهاند و آنچه درباره بيان الاعلي الاعلي و بيان الاعلي گفته ميشود از باب مشاهده آيات آن دو در مقام بيان الاسفل است و شيعه را جز اين راهي بمعرفت آن دو بيان نيست و در آن مقامات نيستند و خود آن مقامات را ادراك نميكنند و بيش از اين هم خداوند نخواسته و لايكلف الله نفسا الا ما آتاها و لايكلف الله نفسا الا وسعها .
سؤال سوم - بفرمائيد عقيده زير جزء عقايد وحدت وجوديها است يا نه « هر مرتبهاي از مراتب وجود را كه خداوند به ماهيت عطا فرموده ، و حقيقت وجود همان وجود آنها است ، ظل منتشر خداست كه ميفرمايد المتر الي [ص 10] ربك كيف مد الظل و اين ظل منتشر و ظل ممدود همان وجه الله ساري در ذراري است كه حقيقت احمديه صلي الله عليه و آله ميباشد و آن وجود مقدس وجود كل است كه بتنهائي تمام مراتب و درجاتي را كه هر يكيش را يك موجودي از موجودات دارا ميباشد ، داراست كه خداوند ميفرمايد اينما تولوا فثم وجه الله بنا بر اين حقيقت محمديه صلي الله عليه و آله ، همان ظل ممدود و نفس الرحمان و وجه الله ساري در ممكنات است و بتنهائي تمام مراتب وجود را داراست بنا بر اين وجود كل است و بتنهائي احاطه بر جميع موجودات دارد و چون هر مرتبهاي از وجود را كه هر انسان يا هر موجود داراست همان را بمقتضاي چونكه صد آمد نود هم پيش ما است حقيقت محمديه دارا است بنا بر اين وجودي را كه خداوند بتمام موجودات عطا فرموده و ميفرمايد يك حقيقت وحداني است و آن عبارت است از حقيقت احمديه صلي الله عليه و آله و ظل ذات بحته قديمه نه خود ذات اقدس حق منتهي داراي مراتبي است كه موجودات بمقتضاي قابليت خود هر يك مرتبهاي از آنرا [ص 11] دارا شدهاند ولي همه تحت سيطره احاطي وجود كلاند ، و اين وجود چون تنزل يابد و بتعينات و تشخصات خلقي مثل تعين عقلي و نفسي و مثالي و عنصري متعين شود اين كثرات در هر عالم بوجود آمده و چون موجودات . . . و فاني از اين تعينات و تشخصات خلقي شوند و گرد كثرات را از خود بيفشانند يك حقيقت بيش نميماند و آن همان ظل ممدود الهي كه همان وجه الله و حقيقت احمديه (ص) است ميباشد نه خود ذات اقدس حق . . . » لطفا بفرمائيد كه اين مطلب صحيح است و يا جزو عقايد وحدت وجوديها است و غلط ، البته از اينكه طول كلام دادم ميبخشيد خواستم كاملا توانسته باشم كه بيان نمايم .
جواب - عبارات و كلماتي كه در بيان اين قبيل مسائل بكار ميرود مفاهيم آنها غير از مفاهيم لغوي است كه عامه مردم با آن مراداتشان را بيان ميكنند چون اين قبيل مسائل را عامه نميدانند و لغتي هم براي آن ندارند و عرفا و حكما براي بيان مرادات خود كلماتي از كلمات [ص 12] متداوله بين عامه را كه في الجمله مناسبتي با مقصودشان داشته استخدام كرده و اصطلاح خود قرار دادهاند و اصطلاحات همه آنها هم يكسان نيست و بنا بر اين براي فهم مراد آنها اول بايد اصطلاح آنها را دانست و نميدانم كه اين عباراتي كه مرقوم داشتهايد ترجمه يا عين كلمات يكي از عرفا و فلاسفه است يا انشاء خود جنابعالي است و بهر حال بايد اصطلاح صاحب اين عبارات را دانست تا سخن قاطعي درباره آن بشود گفت ولي از باب آنكه هر سؤالي را جوابي است آنچه در بادي نظر از اين عبارات بنظرم ميرسد عرض ميكنم .
اما درباره آنچه نوشته شده كه حقيقت موجودات هم همان وجود آنها است ، ظل منتشر خداست الخ .
عرض ميكنم كه حقيقت هر يك از موجودات مجموعه مركبي از وجود و ماهيت آنها است و اگر حقيقت آنها همان وجود آنها بود ديگر اختلافي بين آنها نبود و زمين و آسمان يكي بودند و همين اختلاف مشهود دليلي بر اين است كه حقيقت آنها يكي نيست و اقلا مركب است از دو چيز و فرمايش حضرت رضا است عليه السلام ان الله [ص 13] لميخلق شيئا فردا قائما بذاته دون غيره للذي اراد من الدلالة عليه .
و اما اينكه نوشته شده « ظل منتشر خداست » اگر مراد اين باشد كه ذات غيب الغيوب خداوند ظلي يا شعاعي دارد در اين سخن تشبيه ذات خداوند بخلق است و كفر است و اگر مراد اين است كه ظل اسماء و صفات او كه خلق اويند ميباشند وجه صحيحي ممكن است از اين سخن اراده شده باشد و وجود حق خود اسمي از اسماء خداوند است كه اعظم از ساير اسماء است و ساير وجودات هم هر يك اسمي از اسماء خداوند هستند ولي اسماء كوچكتر و همه در يك درجه نيستند و وجودات دانيه اشعه وجودات عاليهاند و بسبب آنها وجود شدهاند و مقام حضرت ختميمرتبت صلي الله عليه و آله مقام مشيت و وجود مطلق است كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند ● خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية و احاطه آن حضرت در آن مقام نسبت بساير خلق احاطه مطلق بمقيد است نه احاطه كل بجزء و نسبت مطلق بمقيد مثل نسبت ماء مطلق است به مياه جزئيه كه در كاسه يا نهر است و نسبت كل [ص 14] به جزء مثل نسبت بحر است به آب كاسه يا نهر كه هر يك از آنها كه نباشند از كل كه مجموع آنها است كاسته ميشود ولي مياه جزئيه هر يكشان كه نباشند از ماء مطلق چيزي كاسته نميشود و اگر مراد نويسنده از وجود كل مجموعه اجزاء باشد اين مقام دون درجه اطلاق است و آنكه ساري در كل و جزء است مقام اطلاق است نه مقام كل و بحر و آنچه در كاسه مشاهده ميشود ماء مطلق است نه بحر و اگر مراد نويسنده از وجود كل وجود مطلق است بلي همه موجودات در كون نور وجود مطلق و نور آن حضرتند و باين نظر همه خيرند و بوجود خود عبادت خداوند عالم را ميكنند و انوجاد آنها عبادت آنها است و ان من شئ الا يسبح بحمده و له اسلم من في السموات و الارض و در مقام شرع مؤمنين از هر طبقه شعاع و شعاع شعاع و شعاع شعاع شعاع آن حضرتند و هكذا النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و به شعاع شعاع و شعاع شعاع شعاع هم از باب حقيقت بعد از حقيقت شعاع ميگويند و فرمودهاند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس ولي چه كوناً و [ص 15] چه شرعاً هيچ وقت نور بمقام منير نميرسد و نور در مقام نور بودن مثل ميخ در جاي خود كوبيده شده است و يك ذره از مقام خود بالاتر نميرود و در مقام منير محترق و فاني است چنانچه جبرئيل در معراج بآن حضرت عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت و كثرات هيچگاه از مقام خود پا بالاتر نميگذارند و هميشه در مقام كثرت باقيند و در فوق مقام خود فانيند و لكل منا مقام معلوم و هر يك كلمهاي از كلمات كتاب علم خداوندند چنانچه فرعون بحضرت موسي عليه السلام عرض كرد فما بال القرون الاولي فرمودند علمها عند ربي في كتاب لايضل ربي و لاينسي و هميشه موسي رنگ موسائي را دارد و در مقام خود موجود است و فرعون رنگ فرعوني را دارد و در مقام خود موجود است و هميشه با هم در جنگند و آشتي ندارند و غلط گفته آنكه گفته :
چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي
و هر يك در مقام خود مملوك آن وجود مطلقند و محل خزانه مالك همان مقامات مقيدات است نه در خود مقام [ص 16] مطلق و مقيدات در مقام مطلق ذكر نفيي دارند نه اثباتي .
باري اين مطالب بزبان فارسي بسيار مشكل است و حاصل عرايض اين است كه كثرات هيچگاه گرد كثرت را نميفشانند و اينكه گفته ميشود كه فانيند يعني در فوق مقام خود نه آنكه در زماني بعد از اين فاني ميشوند و باين نظر كه عرض ميكنم همين الآن هم همه كثرات در مقام اعلي فانيند و در مقام خود موجود و وجودشان شعاع وجه باقي خداوند عالم است و بآن در مقام خود باقيند و در همان مقام خود كه هستند وجه خداوند بآنها احاطه دارد و همانجا كه هستند آنها را داراست و اصلا اين سخن معني ندارد كه در مقامي كه كثرات نيستند اثبات وجودي براي آنها بكنيم و كثرات مركب از وجود مطلق و رنگ كثرت نيستند كه يك جزء آن برود و يك جزء آن بماند و ركن حقيقت آنها كه از آن بوجود تعبير آورده ميشود شعاع وجود مطلق است و هميشه با ركن ديگر حقيقت آنها كه ماهيت آنها است و وجودي است وصفي مركب است و اين دو ركن قابل تفكيك نيستند و از هم جدا نميشوند و بنا بر اين آنچه كه نويسنده [ص 17] در پايان تحقيق خود نتيجه گرفته باطل است و عقيده وحدت موجوديها است و بهمين جا عرايض خود را خاتمه ميدهم و درباره ساير مطالب مندرجه در آن عبارت چون مورد سؤال نبود چيزي عرض نميكنم و اگر بيشتر در اين باره بخواهيد بدانيد به جلد دوم كتاب مبارك ينابيع الحكمه و همچنين رساله اسحقيه كه هر دو از مصنفات مرحوم مبرور آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه است رجوع فرمائيد و توضيحات مختصري هم خود اين ناچيز در رساله سيمسأله در جواب سؤالي كه سائلي از معني « بودن » سؤال كرده نوشتهام و شايد مطالعه آن خالي از فايده نباشد .
سؤال چهارم - بفرمائيد مراد از حقيقت « ادلة التوحيد » و « اشباح العرش المجيد » و « لقيام القسط في ابتداء الوجود الي يوم القيامة » در اذن دخول حرمهاي شريفه كه حاج شيخ عباس قمي در مفاتيح ذكر نموده چيست « اللهم ان هذه بقعة طهّرتها و عقوة شرّفتها و معالم زكّيتها حيث اظهرت فيها ادلة التوحيد و اشباح العرش المجيد الذين اصطفيتهم ملوكاً لحفظ النظام و اخترتهم رؤساء [ص 18] لجميع الانام و بعثتهم لقيام القسط في ابتداء الوجود الي يوم القيامة . . . » .
جواب - اين اذن دخول را مرحوم حاج شيخ عباس قمي (ره) از مرحوم مجلسي (ره) از نسخه قديمه از مؤلفات اصحاب براي دخول در سرداب مقدس و بقاع منوره ائمه عليهم السلام نقل نموده ولي صراحتي در اين نقل در صدور اين اذن دخول از ائمه عليهم السلام نيست و مخصوصا بعد از آنكه ميدانيم از عادت بعض اصحاب مثل سيد بن طاوس (ره) اين بوده كه ادعيه و زياراتي از فقرات احاديث مختلفه يا از مضامين آنها تركيب مينمودهاند نميشود اطمينان پيدا كرد كه اين اذن دخول از تلفيقات بعض اصحاب نباشد مخصوصا نزد كسي كه تا اندازهاي آشنا بلحن ائمه اطهار عليهم السلام در ادعيه و زيارات مأثوره باشد اين عدم اطمينان بيشتر است و حتي شواهد بسياري در فقرات اين اذن دخول بچشم ميخورد كه دليل بر كممعرفتي تلفيقكننده آن است ، مثلا در فقره ثم مننت عليهم باستنابة انبيائك لحفظ شرايعك ايشانرا نواب انبياء [ص 19] قرار داده و حال آنكه ايشان واسطه بين خداوند و انبياء ميباشند و انبياء عليهم السلام نواب ايشان بودهاند و خداوند ايشانرا در مقام اعلي مأمور ارسال رسل فرموده است . يا در فقره و الحمد لله الذي منّ علينا بحكام يقومون مقامه لو كان حاضرا في المكان مثل اين است كه تلفيقكننده خداوند را حاضر در مكان نميدانسته و قائم مقامي آن بزرگواران را منوط بحضوري جسماني از خداوند در مكان كرده . يا در فقره و اجعل ارواحنا تحن الي موطئ اقدامهم و نفوسنا تهوي النظر الي مجالسهم و عرصاتهم كأننا نخاطبهم في حضور اشخاصهم فصلي الله عليهم من سادة غائبين اگر چه ما از خاك پاي ايشان كمتريم ولي اول اين فقره لفظا شبيه به تعارفات عجمي است و شبيه بلحن ساير ادعيه و زيارات مأثوره نيست و آخر آن ميرساند كه تلفيقكننده اين معرفت را نداشته كه ايشان در مقام اعلي شاهد و ناظرند و خطاب زائر بايشان در حضور ايشان است .
باري باين جهات و باين جهت كه اين اذن دخول بالصراحه نسبت بمعصوم عليه السلام داده [ص 20] نشده و بسيار محتمل است كه از تلفيقات بعض اصحاب باشد و موافق حكمت هم تلفيق نشده باشد نميتوان بتّ بر مراد تلفيقكننده نمود ولي از آنجا كه پيداست كه ميخواسته است از عبارات و مضامين احاديث اهل بيت عليهم السلام چيزي تلفيق كرده باشد بعض فقرات آنرا ميشود در فرمايشات ايشان يافت و بياني در معني آنها نمود و از جمله همان فقره اول سؤال جنابعالي است يعني « ادلة التوحيد » كه ايشان ظاهرا و باطنا ادله توحيدند اما در ظاهر معلوم است كه ايشان خلق را دعوت بتوحيد خداوند نمودهاند و توحيد خداوند اول بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله وحي شده است و پس از آن حضرت آن بزرگواران ناشران توحيد و راهنمايان خلق بسوي توحيد پروردگارند و خداوند فرموده است قل انما انا بشر مثلكم يوحي اليّ انما الهكم اله واحد ، و در باطن خود آن بزرگواران كه نور واحد هستند آيات تعريف و تعرف خداوند در همه ملكند و حضرت امير عليه السلام در خطبه خود فرمودهاند دليله آياته و آيات خداوند آن بزرگوارانند و فرمايش آنحضرت [ص 21] است ايّ آية لله اعظم مني و در احاديث بسيار فرمودهاند كه آن بزرگواران آيات خداوندند و در دعاي رجب كه از حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه وارد شده ميخوانيم بهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت و اين صفت واحديتي كه در ملك ميبينيم شعاع وجود مقدس آن بزرگواران است كه همه نور واحد هستند و بواحديت خود ما را دلالت بر صفت واحديت خداوند عالم ميفرمايند بلكه خود صفت واحديت و ظهور لا اله الا انت ميباشند .
و اما فقره « و اشباح العرش المجيد » شايد اين فقره را از فرمايش حضرت صادق عليه السلام خواسته اقتباس كند كه در حديثي به قبيصة بن يزيد جعفي فرمودند ● يا قبيصة كنا اشباح نور حول العرش نسبح الله قبل ان يخلق آدم بخمسةعشر الف عام ولي ايشان اشباح عرش نيستند مگر آنكه مراد مقامات پائين ايشان باشد و الا در مقام اعلي عرش از نور ايشان خلقت شده است و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله در حديثي ● خلقنا الله نحن حيث لا سماء مبنية و لا ارض [ص 22] مدحية و لا عرش و لا جنة و لا نار كنا نسبحه حين لا تسبيح و نقدسه حين لا تقديس فلما اراد الله بدو الصنعة فتق نوري فخلق منه العرش فنور العرش من نوري و نوري من نور الله و انا افضل من العرش الحديث .
و اما فقره « و بعثتهم لقيام القسط في ابتداء الوجود الي يوم القيامة » نميدانم كه مراد چيست چون در ابتداي وجود خلقي جز آن بزرگواران نيست نه زميني نه آسماني نه عرشي نه فرشي و نه خلقي ديگر و بعثت در مقامي است كه مبعوث اليهي باشد و آن در مقامات پائين است كه در هر مقامي بامر خداوند لباسي از جنس لباس اهل آن مقام پوشيدهاند و مبعوث بر اهل آن مقام شدهاند و در مقام اعلي آن بزرگواران اسم باعث خداوند عالمند و ظاهر اين است كه تلفيقكننده ابتداي وجود و روز قيامت را زماني فرض كرده و خواسته بگويد كه در سرتاسر زمان مبعوث براي برپا داشتن عدل بودهاند ولي ندانسته كه روز قيامت روزي از روزهاي زماني كه در رديف شنبه و يكشنبه باشد نيست و محيط بزمان است و به يكشنبه نزديكتر از شنبه نيست [ص 23] و مقام هر كس در قيامت بدء وجود او است كما بدءكم تعودون .
سؤال پنجم - بفرمائيد در حديثي كه ميفرمايند نحن اصل كل برّ و من فروعنا توحيد و . . . مراد از توحيد كه فرع وجود مقدسشان است كدام مرتبه از مراتب توحيد است .
جواب - لفظ حديث اين است كه در كتاب المبين از بحار از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت نمودهاند انه قال نحن اصل كل خير و من فروعنا كل برّ و من البرّ التوحيد و الصلوة و الصيام الحديث ، و مراد از توحيد توحيد كليه خلق كه دون درجه آن بزرگواران هستند ميباشد چون توحيد خلق بمشاهده آيات خداوند عالم است و الا ذات خداوند را كه ابدا ادراك نميكنند لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و آيت توحيد پروردگار آن بزرگوارانند كه بنور خود همه عوالم را پر كردهاند و وحدانيت خداوند را اظهار فرمودهاند و آنچه ما از آن آيت ادراك ميكنيم نور آن آيت است كه شعاع او و فرع او است نه خود آن آيت چون ما در آن مقام اعلي [ص 24] نيستيم و جائي كه نيستيم چه ادراكي ميتوانيم داشته باشيم و ما چيزي را ميتوانيم ادراك كنيم كه بما رسيده باشد و آنچه بما رسيده نور آن آيت است كه فرع او است و بيش از اين در وسع ما نيست و تكليف به بيش از آن هم نشدهايم و لايكلف الله نفسا الا وسعها و لايكلف الله نفسا الا ما آتاها و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
تمام شد بر دست بنده مسكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين در شب يكشنبه ششم شوال هزار و سيصد و نود و پنج حامدا مصليا مستغفرا .