پس عرض ميكنم كه معني حديث آن است كه معرفت هر كسي نفس خود را معرفت اوست بخداي خود پس چون كسي نفس خود را بشناسد خداي خود را شناخته است بطور حقيقت و واقع و هر كس خدا را شناخته است بهمين نحو شناخته و غير از اين طريق خدا شناخته نميشود چنانچه خود حديث شريف بر اين مطلب گواهي ميدهد زيرا كه فرمود هر كس نفس خود را شناخت بحقيقت شناخته خداي خود را پس معرفت نفس را (ظ) عين معرفت رب قرار داد و فهم اين مطلب از جمله مشكلات علم و حكمت است و بيان حقيقت آن محتاج ببيان چند امر است : اول معني نفس و مراد از آن در اين حديث . دوم معني معرفت و اقسام آن و كيفيت هر يك از آن اقسام . سيم معني معرفت بنفس و كيفيت آن . چهارم معني معرفت رب و آنكه معرفت نفس چگونه معرفت رب ميشود و اگر بخواهيم همه اين مطالب را بطور تفصيل بيان كنيم سخن بطول ميانجامد و تفصيل آنها هم بكار همه كس نميخورد پس بهتر آن است كه بطور اجمال و اختصار اصل مطلب را بيان كنيم و در ضمن سخن اشاره بمطلبي كه عرض شد بكنيم .
[ص 22] و بدان اي مخدوم مكرم من كه نوشته و كتاب بكار كسي ميخورد كه سررشته از مطلب در دست او باشد و پارهاي از جهات و اطراف مسأله را بداند پس از نوشته ميتواند بيرون بياورد و براي چنين كسي اشاره كفايت ميكند و اما كسي كه بكلي از مطلب عاري باشد از نوشته چيزي بدست او نخواهد آمد و هر قدر مطلب را تفصيل بدهند براي او ثمري نخواهد داشت .
باري برويم بر سر مطلب پس عرض ميكنم كه هر چيزي كه چيز ديگر را ميشناسد و عارف باو ميشود از سه قسم بيرون نيست پس يا اين است كه رتبه آن بالاتر است از آنچه آن را شناخته است و مؤثر آن است يا اينكه رتبه آن پستتر است و اثر است از براي آن يا آنكه هر دو در عرض هم هستند و هر دو اثر هستند از براي مؤثر ديگر كه فوق رتبه هر دو باشد پس اگر در عرض هم باشند و هيچيك اثر ديگري نباشد پس طريق معرفت هر يك بديگري آن است كه شبحي از او جدا شود و در مشعر آن ديگري بيفتد (ظ) تا آنكه او را بر حسب آنچه در مشعر او واقع شده ادراك نمايد و غير از اين راهي براي ادراك هر يك مر ديگري را نيست مثل زيد و عمرو مثلا كه هر دو در عرض و صقع يكديگر هستند پس هر يك ديگري را ميشناسد بصورتي كه از او منفصل ميشود و در مشعر آن ديگري منطبع ميگردد و اگر عارف رتبه او بالاتر باشد و مؤثر باشد براي معروف خود پس او را ادراك ميكند بطور احاطه و مراد از احاطه اين است كه اثر در رتبه خود كه هست در نزد مؤثر خود حاضر است و مؤثر هر اثري را در رتبه خود بخود آن ادراك ميكند زيرا كه وجود اثر در رتبه خود ظهور [ص 23] و پيدائي مؤثر است و بمؤثر و ايجاد و حفظ او برپا است كه اگر آني مؤثر عنايت خود را از او بردارد في الفور فاني ميشود و آيت اين مطلب چراغ و انوار او است نميبيني كه چراغ چگونه احاطه دارد بهر يك از انوار و همه در سر جاي خود در محضر چراغ حاضرند و هر يك را بخود او در رتبه خود او ادراك ميكند و محتاج نيست در ادراك انوار بمشعري يا صورتي كه از آنها جدا شود بلكه عين وجود آنها علم چراغ است بآنها و حقيقت هر يك را چنانكه هست با جميع مراتب و صفات و احوال و اوضاع آنها ميداند بطوري كه هيچ از آنها بر او پوشيده نيست و اگر (ظ) عارف اثر باشد براي معروف خود پس درك نخواهد كرد از مؤثر خود مگر بقدري كه براي او در رتبه خود او ظاهر شده است و ظاهر نشده در رتبه او مگر بخود او پس حقيقت خود او ظهور و ظاهر مؤثر است در آن رتبه و او مؤثر را بهمان ظهور كه در رتبه او است كه نفس وجود اوست ميشناسد و بغير از اين راهي بسوي مؤثر ندارد و آيت اين مطلب نور چراغ است نسبت بچراغ چنانچه ميبيني كه هر يك از انوار چراغ ادراك نميكند مگر آنچه در رتبه خود اوست از ظهور چراغ و راهي بذات چراغ ندارد و برتبه ذات او نميرسد بلكه ظاهر شده براي هر يك در رتبه خود آن و ظهور چراغ در رتبه هر يك نيست مگر حقيقت خود آن پس هر يك از آنها چراغ را ميشناسند بخود و در خود و بغير از خود راهي بچراغ ندارد و اين است طريق معرفت هر اثري نسبت بمؤثر خود زيرا كه اثر در رتبه ذات مؤثر خود فاني و ممتنع است و هرگز برتبه ذات آن نميرسد تا آن را چنانكه [ص 24] هست ادراك نمايد بلكه ظهور آن را در رتبه خود كه نفس خود آن است ادراك مينمايد چنانكه يافتي ، پس چون اين مطلب را باين وضوح و باين زبان ظاهري آسان يافتي حال عرض ميكنم كه شك در اين نيست كه خداوند عالم جل شانه موجد جميع كاينات است و همه ماسواي او اثر او است كه آنها را لا من شيء ايجاد كرده و بمشيت خود كه فعل و ايجاد او و جلوه اول اوست همه را برپا داشته و او بيگانگي خود احاطه نموده و فراگرفته است جميع ماسواي خود را بطوري كه هيچ موجودي از احاطه او بيرون نيست و الا موجود نميشد پس همه خلق در محضر او حاضرند و او هر يك را در حد خود و رتبه و مقام خود ميداند و ميبيند و جميع ملك صفحه علم بي پايان او است كه هيچ موجودي از احاطه آن بيرون نيست چنانكه ميفرمايد اولميكف بربك انه علي كل شيء شهيد الا انهم في مرية من لقاء ربهم الا انه بكل شيء محيط و ميفرمايد لايعزب عن علمه مثقال ذرة في السموات و لا في الارض و در دعا ميخواني و بعلمك الذي احاط بكل شيء پس علم او بكاينات بر نحو احاطه و حضور ماسوي است در نزد او و محتاج بچيز ديگري نيست در علم خود بخلق بلكه حقيقت هر مخلوقي علم خدا است بخود آن در رتبه خود آن و اما علم خلق باو و شناختن ايشان مر خداي خود را پس شك نيست كه هيچيك از خلق از درجه امكان و حدوث بالا نميرود بذات خداي احد قديم نميرسد پس هيچيك از خلق راهي بسوي خدا ندارند مگر بآن قدركه براي او ظاهر شده در رتبه خود او آنچه در رتبه هر موجودي ظاهر شده همان نفس خود او است و مراد از نفس در اينجا حقيقت و ذات شيء است پس [ص 25] حقيقت هر مخلوقي ظهور خدا است براي او و در رتبه خود او و خدا براي او بخود او جلوه كرده ظاهر شده چنانكه امير مؤمنان صلوات اللّه عليه و آله فرمود تجلي لها بها و بها امتنع منها يعني تجلي كرده است براي آنها بخود آنها و بخود آنها از آنها ممتنع شده پس هر يك از مخلوقات كه بخواهد كه خداي خود را بشناسد بايد ذات و حقيقت خود را بشناسد و همين است بهره و نصيب او از معرفت خداوند عالم جل شأنه و اين اختصاص بانسان ندارد بلكه در جميع موجودات جاري است و هر ذرهاي از موجودات ظهور خدا است در رتبه خود او چنانكه حضرت سجاد سلام اللّه عليه فرمود كه :
و في كل شيء له آية تدل علي انه واحد
و حضرت سيدشهداء سلام اللّه عليه در دعاي عرفه (ظ) ميفرمايد تعرفت الي في كل شيء فرأيتك ظاهرا في كل شيء يعني خود را بمن شناسانيدي در هر چيز پس من تو را در هر چيز ظاهر و آشكار ديدم و تصريح باين مطلب فرموده است در قول خود كه ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق پس جميع آفاق و انفس پر از آيات و ظهورات و تجليات اوست و از اين است كه همه دليل بر اويند و از هر يك از موجودات او را ميتوان ديد بلكه اگر چشم بينائي باشد بجز او ديده نميشود از تمام موجودات چنانچه امير مؤمنان صلوات اللّه و سلامه عليه فرمود مارأيت شيئا الا و رأيت اللّه قبله يا بعده يا معه باختلاف روايات يعني هيچ نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او يا بعد از او يا با او ديدم و در دعاي عرفه از حضرت سيد شهداء سلام اللّه عليه مروي است كه [ص 26] عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا يعني كور باشد آن چشمي كه تو را نبيند و تو پيوسته ديدبان او نباشي و بعد از آنكه دانستي كه جميع خلق نور و ظهور و پيدائي خدايند براي تو در اين مطلب اشكالي باقي نميماند چرا كه نور آن است كه صاحب نور از آن پيدا باشد و الا نور او نخواهد بود بلكه در حكمت آلمحمد عليهم السلام ثابت شده است كه صاحب نور در نور از خود نور پيداتر است و هر كس بنور نظر كند اول صاحب نور را ميبيند بلكه نور مادامي نور است كه صاحب نور در او ديده بشود و اگر خود نور از جهت خودي خود او ديده شد نور نيست بلكه ظلمت است نميبيني صورت زيد را در آئينه كه چگونه زيد در او و از او پيدا است و اول كه او را ميبيني زيد بنظر تو ميآيد و وقتي آن صورت صورت زيد و عكس شبح او است و منسوب باو است كه زيد را در آن ببيني و اگر قطع نظر از زيد كردي و نظر بخود آن صورت از جهت خودي آن كردي از زيد منقطع ميشود و از اينجا بياب كه مخلوق از آن جهت نور خدا است كه نور خدا در او و از او ديده شود و آن جهت رب و وجود او است كه اثر مشيت خداوند عالم است و همان است كه مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم آن را فؤاد مينامند و آن جهت فناي او است در جنب خداوند عالم كه هيچ خودنما نيست و سرتاپا خدانما است و اما جهت خودي و انيت او پس خدا را نمينماياند و آن ماهيت و جهت نفس و جهت استقلال و خودنمائي اوست و اين دو جهت در جميع خلق موجودند نهايت در بعضي ازخلق جهت رب غالب است و جهت نفس مغلوب و مضمحل است [ص 27] حتي آنكه كار بجائي ميرسد كه جهت نفس چنان مغلوب ميشود كه بهيچ وجه اثري از آن باقي نميماند و سرتاپا آثار جهت رب ظاهر ميشود و از اين جهت بجز خدا چيزي در او ديده نميشود چنانچه در آلمحمد عليهم السلام است و از اين است كه از جميع مراتب وجود ايشان خدا ظاهر است پس ديدار ايشان ديدار خدا است و گفتار ايشان گفتار خداست و كردار ايشان كردار خدا است و همچنين پس در جميع امور از تكوين و ايجاد و تكليف و تشريع خليفه و قائم مقام خدايند و ظاهر اويند در ميان بندگان و بعضي ديگر از خلق جهت نفس بر ايشان غالب است و جهت رب مغلوب و مضمحل تا آنكه بجائي ميرسد كه بهيچ وجه اثري از جهت رب در ايشان باقي نميماند و سرتاپا آثار جهت نفس و خودنمائي و خودبيني در ايشان و از ايشان بروز ميكند مانند رؤساء ضلالت كه بظلمت ماهيت و انيت درگرفتهاند و هيكل شيطانند درميان خلق پس آنجا كه نهايت غلبه جهت رب است مبدأ ملك و اعلي عليين است و آنجا كه قوت جهت نفس است منتهي و اسفل سافلين و قعر سجين است و مابين اين مبدأ و منتهي بين بين است و هر چه رو بمبدأ بالا ميرود جهت رب غالبتر ميشود و هر چه رو بمنتهي پائين ميآيد جهت نفس قوت ميگيرد و نور خدا پنهان ميشود ، باري از مطلب دور افتاديم اگر چه همه اينها مطلب است و شايد بعد از اين هم بكار بيايد پس دانستي كه نفس هر موجود و حقيقت و فؤاد آن آيت خدا و ظهور و جلوه او است پس چون كسي حقيقت خود را شناخت خداي خود را خواهد شناخت زيرا كه مراد از شناختن خدا معرفت كنه ذات قديم نيست چرا كه معرفت آن محال و ممتنع است و معرفت در حق كنه ذات [ص 28] معني ندارد بلكه مراد شناختن ظهور خداست كه بآن براي خلق ظاهر شده و آن ظهور همان صفت ربوبيت اذ مربوب خدا است كه در رتبه خلق ظاهر شده و تعلق بخلق گرفته و مضاف و منسوب بخلق است چنانچه در خود حديث تصريح بآن شده است زيرا كه نفرمود خدا را ميشناسد بلكه فرمود پرورنده خود را ميشناسد و معلوم است كه رب مضاف بسوي بنده غير از كنه ذات است و ذات نسبت بخلق داده نميشود زيرا كه خلق با او ممتنعند و اگر از ذات برب تعبير آورده شود مراد رب اذ لامربوب است كه هيچ خلقي با او نيست نه بر نحو امكان و نه بر نحو كون و نه بر نحو عين و آن كنه ذات و عين اوست بدون اعتبار تعدد و كثرت پس ربي كه مضاف بسوي خلق باشد صفت و ظهور خدا است و در عرصه خلق است و همان است رب اذ مربوب پس اگر مضاف بجمله خلق باشد و اختصاص بهيچيك ازخلق نداشته باشد رب اذ مربوب است امكانا و اذ لامربوب است كونا و عينا زيرا كه اين ربوبيت كه نسبت بكل كاينات داده ميشود ربوبيت مطلقه كليه خداوند عالم است و باين ربوبيت خلق موجود نيستند مگر بطور امكان و ذكر صلوحي پس اين ربوبيت بطور امكان مربوب دارد ولي بطور كون و عين مربوبي با آن نيست و اگر اختصاص به بعضي از خلق داشته باشد و مضاف بخلق خاصي باشد رب اذ مربوب است امكانا و كونا و مربوب با او موجود است پس رب مضاف بهر شخصي بايد در رتبه خود او باشد و همان ظهور خدا است براي او در حد خود او چنانچه آفتاب هرآينه همان عكسي است از آفتاب كه در آن ظاهر شده و آفتاب آسماني دخل بهيچيك از آئينهها ندارد و نسبت آن را بهيچيك از آنها نميتوان داد پس رب [ص 29] مضاف بهر كس نور خدا است كه براي او در وجود خود او ظاهر شده است و ذات خدا نسبت بخلق داده نميشود و دانستي كه ظهور خدا براي هر مخلوقي همان حقيقت خود او است پس حقيقت هر مخلوقي صفت رب است كه مضاف و منسوب باوست و رب مضاف باو معني ديگر ندارد پس بطور وضوح يافتي كه هر كس نفس خود را شناخت پرورنده خود را ميشناسد و همان معرفت نفس عين معرفت رب اوست و معرفت رب براي هر كس معني ديگر ندارد چنانكه حضرت امير سلام اللّه عليه فرمود كه انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله و مثل و همشكل هر چيزي آن چيزي است كه در رتبه و صقع خود او باشد و نيز آن بزرگوار ميفرمايد انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها پس واضح شد كه صفت رب كه براي هر كسي ظاهر شده است همان حقيقت و نفس خود او است پس چون آن را شناخت رب خود را شناخته است و از اينجا براي تو ظاهرميشود كه چرا معرفت رب براي هر كسي معرفت نفس خود او است با وجود اينكه نفس هر موجودي آيت و صفت و مثال خداوند عالم است چنانچه فرمود سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق پس بايد معرفت نفس هر چيزي معرفت رب باشد و از آنچه عرض كردم دانستي كه معرفت رب مضاف بهر كسي نيست مگر معرفت نفس خود او اگر چه معرفت هر موجودي معرفت رب باشد بفهم چه عرض كردم و بدقت تدبر كن كه مطلب مشكلي است ، باري چيزي كه باقي ماند كيفيت معرفت نفس است و آن از جمله مطالب بسيار دشوار است و اين رساله گنجايش تفصيل بطور حقيقت ندارد وليكن اشاره بآن بطور اجمال اين است كه چون بهر يك از موجودات بچشم بصيرت نظر كني [ص 30] ميبيني كه از براي او صفاتي چند است كه در آنها ظاهر شده و ظهور او بآنها است مانند زيد مثلا كه براي او صفاتي چند است كه بآنها ظاهر ميشود چون ايستاده و نشسته و رونده و آينده و گوينده و شنونده و امثال اينها و چون بدقت تأمل كني خواهي يافت كه هيچيك از اين صفات دخل بحقيقت زيد ندارد زيرا كه ميبيني كه زيد در هستي خود محتاج بهيچيك از آنها نيست و الا ميبايست كه اگر يكي از آنها فاني بشود زيد نيز فاني بشود و حال آنكه آنها فاني ميشوند و زيد باقي است نميبيني كه زيد چون ايستاده باشد زيد است و چون بنشيند نيز زيد است پس ايستادن فاني شد و زيد باقي است و همچنين نشستن هم نيز فاني ميشود و باز زيد باقي است و هكذا جميع صفات و ظهورات زيد پس ميبيني كه هيچيك از آنها دخل بخود زيد ندارد و زيد در وجود خود محتاج بهيچيك از آنها نيست اگر چه زيد در اين عالم ظاهر نشود مگر در آنها و از آنها و اين دليل احتياج زيد بآنها نيست نميبيني كه چراغ در اين عالم پيدا نميشود مگر با نور و شعاع و چراغ بي نور معقول نيست و با وجود اين بديهي است كه چراغ بنور خود محتاج نيست بلكه نور محتاج بچراغ است و باو برپا است پس همچنين صفات زيد اگر چه همه محتاج باو هستند باو برپايند و زيد را حاجتي بآنها نيست ولكن زيد ظاهر نخواهد شد مگر در آنها ، باري پس چون دانستي كه اين صفات خود زيد نيستند پس مييابي كه خود زيد حقيقتي است كه فوق رتبه همه اين صفات است و همه باو برپايند و او در ذات منزه و مبرا از همه آنها و از هر جور صفتي و اسمي و رسمي و نسبتي و ربطي و اقتراني [ص 31] و اتصال بچيزي و انفصال از چيزي و داخل بودن در چيزي و خارج بودن از چيزي و شبيه بودن بچيزي و همشكل و همجنس بودن با چيزي و ضد چيزي يا مخالف چيزي بودن و همچنين خواهي يافت او را كه در زماني نيست و در مكاني نيست و در جهتي نيست و در رتبهاي نيست و وضعي ندارد و چگونگي براي او نيست و اندازه (ظ) براي او نيست چرا كه اگر در زماني بود بايد در غير آن زمان يافت نشود و اگر در غير آن زمان برود فاني بشود و حال آنكه ميبيني در هر زمان ممكن است باشد و در هر زمان كه باشد باز زيد است و هكذا ساير حدود و صفات كه عرض شد همه بهمين نحو است و بعد از آنكه راه مطلب بدست تو آمد ديگر در همه جا ميتواني جاري كني پس اگر از اين راه بروي خواهي يافت كه حقيقت و نفس هر موجودي از جميع حدود و قيود و جهات و صفات و نسبتها و ربطها و اضافهها بيرون است و اين است كه اشاره بسوي حقيقت نميتوان كرد و آن را نميتوان شناخت و نميتوان تعريف و توصيف كرد بلكه نميتوان تعبيري از آن آورد زيرا كه اشاره نميشود مگر بآنچه در جهتي باشد و شناخته نميشود مگر آنچه صاحب حدي نهايتي باشد و تعريف و توصيف و تعبير نيست مگر براي چيزي كه صاحب صفتي باشد و دانستي كه حقيقت را جهت و نهايت و صفتي نيست و از اينكه عرض شد مبادا خيال كني كه پس چنين چيزي را چگونه ميتوان ادراك كرد يا آنكه بگوئي كه چنين چيزي نميبينيم زيرا كه ادراك هر چيزي و ديدن آن بر حسب خود آن و با مشعر خود آن است پس اگر تو ميخواهي حقيقتي بيني بيرون از ظهورات و جداي از آنها و بچشم ظاهر يا خيال [ص 32] يا ساير مشاعر كه صاحب حد و نهايت است مانند آنكه زيدي غير عمرو و جداي از او ميبيني پس چنين چيزي نخواهد شد و اگر چنين چيزي هم ادراك كني يا خيال كني دخل بحقيقت ندارد و اگر ميخواهي حقيقت را با مشعر خود و از آثار و ظهورات خود وليكن با قطع نظر از آنها و بي التفات بآنها پس غير از اين نميبيني و هميشه كار تو و جميع نظر كنندگان همين است اگر چه خود ملتفت اين معني نباشد چنانكه تو چون نظر بزيد كني بجز زيد هيچ نميبيني و نظر تو بر غير او واقع نميشود اگر چه او را در ظهورات و از آنها ميبيني پس اگر از تو سؤال كنند كه چه ميبيني خواهي گفت زيد و اگر بگويند ايستادن زيد را ميبيني يا نشستن او را يا رنگ او را يا شكل او را يا زمان او را يا مكان او يا ساير صفات و حدود او را خواهي گفت نه بلكه خود او را ميبينم و اگر متوجه صفتي از صفات يا حدي از حدود زيد باشي از خود زيد غافل خواهي شد زيرا كه صفت شيء و حد او غير خود او است بفهم آنچه را كه عرض كردم كه ديگر واضحتر از اين نميتوان بيان كرد و گمان نميكنم كه اين مطلب را از اين واضحتر از كسي شنيده باشي يا در كتابي ديده باشي ، باري پس اگر نفس را باين طور كه عرض كردم ديدي و شناختي پس همان است و مثال نور خدا است و بشناختن آن خدا را خواهي شناخت و بكمال (ظ) توحيد در رتبه خود فائز ميشوي چنانكه امير مؤمنان صلوات اللّه و سلامه عليه فرمود كمال التوحيد نفي الصفات عنه يعني كمال توحيد آن است كه او را از جميع صفات منزه و مبرا بداني و اين راهي كه عرض شد در توحيد [ص 33] همان راهي است كه حضرت امير سلام اللّه عليه در شرح حقيقت براي كميل رضوان اللّه عليه بيان فرمود و بعبارتهاي مختلف براي زيادتي بيان از اين مطلب تعبير آورد پس اول فرمود كشف سبحات الجلال من غير اشارة يعني حقيقت برداشتن پردهها و انوار جلال است بدون اشاره و مراد از جلال همان حقيقت و نفس است و پردهها و انوار آن همان ظهورات و صفات و حدود و جهاتي است كه حقيقت در آنها و از آنها ظاهر گشته پس رسيدن بحقيقت ممكن نيست مگر آنكه جميع پردههاي ظهورات و انوار صفات را برداري و از همه آنها درگذري وليكن بي اشاره زيرا كه اگر اشاره كني حقيقت را در جهتي و سمتي قرار دادهاي و چون كميل عرض كرد زدني بيانا فرمود محو الموهوم و صحو المعلوم يعني رسيدن بحقيقت بمحو كردن موهومات انوار و صفات است تا آنكه معلوم حقيقي كه حقيقت است بي پرده و غبار ظاهر و آشكار گردد همچنين تا آخر فقرات و مقصود از همه همين است كه عرض شد پس از اين بيانهاي شافي كافي ظاهر اين حديث شريف را ان شاء اللّه خواهي فهميد و ديگر براي آن غير از معني ظاهر معنيهاي بسيار از تأويل و باطن و باطن تأويل و باطن باطن و ظاهر ظاهر هست و اين رساله گنجايش ذكر آنها را ندارد ولي بد نيست كه بباطن آن بطور اجمال اشاره كنيم پس عرض ميكنم و لاقوة الا باللّه كه پيش از اين دانستي كه مراد از نفس در اين حديث حقيقت و ذات شيء است كه آيت و مثال و نور و صفت خداوند عالم است و دانستي كه اين مقام در جميع موجودات هست و خدا خود را باين مقام بخلق خود شناسانيده چنانكه حضرت حجت عجل اللّه فرجه در دعاي رجب ميفرمايد [ص 34] و مقاماتك و علاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك يعني و مقامات و علامات خود كه هيچ جاي از ملك خالي از آنها نيست بآنها ميشناسد تو را هر كس كه ميشناسد تو را و اين مقامات همان نفس و حقايق كائنات است و چنانكه هر موجودي در حد خود حقيقت و نفسي دارد كه خدا را بآن ميشناسد همچنين جمله خلق و تمامي ما سوي اللّه نيز موجودي است و بايد خداي خود را بشناسد و بايد خدا خود را براي او نيز تعريف كرده باشد و ظاهر شده تا بآن ظهور و آيت تعريف خدا را بشناسد و آن ظهور و آيت بايد نفس و حقيقت خود آن باشد كه جمله ما سوي اللّه بآن برپا باشند و چنانكه كل ملك موجود اعظم و خلق اكبر است و خدا را خلقي از آن بزرگتر نيست زيرا كه جميع موجودات بمنزله اجزاء و اعضاء اويند و او داراي همه آنها است پس بايد نفس او اسم نفس كل و آيت كبري و مثال اعظم خدا باشد و حقيقت جميع حقايق و ذات جميع ذوات باشد و نفس هر موجودي ظهوري از ظهورات و آيتي از آيات او باشد و اگر اينها را دانستي شايد بيابي كه نفس كل ملك بجز حقيقت اوليه كه حقيقت محمد و آلمحمد عليهم السلام باشد نيست پس آن بزرگواران آيت كبراي خدا هستند چنانچه امير مؤمنان سلام اللّه عليه فرمود ايّ آية للّه اكبر مني يعني كدام آيت از براي خدا بزرگتر از من هست و ايشانند ذاتي كه جميع ذوات كاينات بآن برپا هستند چنانكه آن بزرگوار نيز فرمود انا الذات انا الذات في الذوات يعني منم ذات منم ذات در ذوات موجودات و ايشانند آن نفس كه در ميان نفسهاي خلايق بخدا منسوب است چنانكه در زيارت ميخواني [ص 35] السلام علي نفس اللّه القائمة فيه بالسنن يعني سلام بر نفس خدا كه برپا دارنده سنتهاي خدائي است در راه خدا و اين همان نفس كليه الهيه است كه در صفت آن ميفرمايد هي ذات اللّه العليا و شجرة طوبي و سدرة المنتهي من عرفها لميشق و من جهلها ضل و غوي يعني آن ذات خدا است كه از همه ذاتها برتر و بالاتر است و شجره طوبي است كه مبدأ جميع خيرات است و سدرة المنتهي كه منتهاي سير جميع خلايق است هر كس آن را شناخت بتعب و زحمت نميافتد و هر كس آن را نشناخت در ضلالت و غوايت است پس هر كس از موجودات كه خواسته باشد خدا را بشناسد بايد آن بزرگواران را بشناسد و هر كس ايشان را شناخت خداي خود را شناخته زيرا كه معرفت خدا چنانكه يافتي نيست مگر معرفت آيت و مثال او و دانستي كه ايشان آيت كبري و مثال اعظم خدايند و نفسهاي خلايق آيت خدا شدهاند بجهت آنكه جلوه و ظهور آن بزرگواران هستند پس چون معرفت نفس ساير موجودات معرفت خدا باشد معرفت ايشان بطريق اولي معرفت خدا خواهد بود و در اين مطلب بحمد اللّه در اين ايام شبههاي باقي نمانده و محتاج بدليل و برهان نيست و كتب مشايخ ما اعلي اللّه مقامهم مملو است از ادله اين مطلب پس اين يكي از بواطن اين حديث شريف است و وجهي ديگر آنكه آن بزرگواران اگر چه بحسب حقيقت يك نور و يك نفس هستند و درمقام حقيقت ايشان تعدد و كثرتي نيست مگر بطور اعتبار واقعي حقيقي و ملاحظه جهات و حيثيتها كه لازمه مخلوق است ولي در مقام ظهور در عرصه خلق بر حسب اقتضاءات زمانها و مكانها و استعدادهاي خلق متعدد گشتهاند و در هر زمان بطوري مناسب آن زمان ظاهر شدند پس هر يك از ايشان كه در زماني ظاهر شده است نفس [ص 36] اهل آن زمان و حقيقت و ذات اهل آن عصر است و اهل هر عصر و زمان بايد امام خود را بشناسند زيرا كه آن بزرگوار آيت و صفت و مثال خدا است براي ايشان و خدا خود را در آن بزرگوار و از او بايشان شناسانيده پس هر كس او را شناخت پرورنده خود را شناخته چنانچه از حضرت سيد شهداء سلام اللّه عليه سؤال كردند كه معرفت خدا چيست فرمودند معرفت اهل هر زماني امام خود را كه اطاعت او بر ايشان واجب است پس امام زمان سلام اللّه عليه صفت رب و مظهر ربوبيت خدا است براي اهل آن زمان چنانچه فرمود رب الارض امام الارض اين است كه خدا ميفرمايد و اشرقت الارض بنور ربها و در زيارت ميخواني و اشرقت الارض بنوركم پس ائمه طاهرين سلام اللّه عليهم نفسهاي خلق هستند كه معرفت ايشان معرفت رب است و از اينجا است كه خدا ميفرمايد لقد جاءكم رسول من انفسكم يعني بسوي شما پيغمبري آمد كه از جنس نفسهاي شما است يعني از جنس و طينت امامان شما است و وجه ديگر آنكه آن بزرگواران اگر چه حقيقت و ذات كايناتند ولي مقام ايشان از نسبت بخلق برتر است زيرا كه ايشان مؤثر خلقند و اثر را با مؤثر خود نسبتي نيست چرا كه در رتبه مؤثر خود ممتنع است پس نشايد كه ايشان ذات و حقيقت ماسوي باشند بذات خود بلكه حقيقت موجودات نور و شعاع ايشان است كه براي خلق ظاهر شده و همان نور ايشان آيت و مثال خدا است كه خلق بايد خداي خود را بآن بشناسند و همان نور نفس ايشان است و معلوم است كه نور ايشان شيعيان ايشانند كه ظاهر و ظهور ايشانند در ميان خلق چنانكه فرمود شيعه را شيعه ناميدند بجهت آنكه از شعاع نور ما آفريده شدهاند پس ساير رعيت بايد خدا را بواسطه شيعيان و از [ص 37] راه ايشان بشناسند چنانكه فرمود شيعتنا سبيل اللّه يعني شيعيان ما راه خدايند و اين است يكي از معاني آن حديث كه ميفرمايد نحن الاعراف الذين لايعرف اللّه الا بسبيل معرفتنا يعني مائيم اعراف كه خدا شناخته نميشود مگر بسبيل معرفت ما و سبيل معرفت ايشان شيعيان ايشانند و از اينجا است كه فرمود سلمان كان باب اللّه في الارض من عرفه كان مؤمنا و من انكره كان كافرا يعني سلمان سلام اللّه عليه باب خدا بود در زمين هر كس او را شناخت مؤمن بود و هر كس او را انكار نمود كافر بود پس هر يك از اولياء و شيعيان كامل آلمحمد عليهم السلام را كه كسي شناخت خدا را شناخته است و اهل هر زمان اگر اولياء آلمحمد سلام اللّه عليهم را در زمان خود شناختند خداي خود را شناختهاند و صفت رب و رب اذ مربوب كونا و عينا خود را كه مضاف و منسوب بايشان است در عرصه تشريع شناختهاند و اگر خواسته باشم كه آنچه از بركات اولياء خدا سلام اللّه عليهم از معاني و تفاسير اين حديث شريف عجالةً در نظر دارم برشته تحرير در بياورم شايد عمر پيش از اتمام سخن بانجام برسد پس بهمين قدر اكتفا ميكنم و اگر در آنچه عرض كردم تدبر بفرمائيد براي شما كفايت ميكند ان شاء اللّه .
تمام شد اين رساله شريفه بر دست مصنفش محمود الحسيني الخفري در كربلاي معلي علي مشرفها آلاف التحية و الثناء در عصر روز پنجشنبه هفتم شهر رجب المرجب از شهور سنه ١٢٩٤ ● حامدا مصليا مسلما مستغفرا .
تمت .
( جديد شهريور ١٣٩٥ )