[ص 1] صورت مجلس محاجّه مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني (اع) با فرستاده باب مرتاب

[ص 2] صورت مجلس محاجّه مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني (اع) با فرستاده باب مرتاب

[ص 3]

صورت مجلس محاجّه مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني (اع) با فرستاده باب مرتاب

كه نام او ملا صادق خراساني بود در مجلس عام

( اين نسخه را مرحوم زين‌العابدين بن جعفر كرماني نوشته است و عبارات بطور نقل بمعني است )

[ص 4] صورت مكالمه بندگان اعظم و مولاي افخم عالم عامل و حكيم كامل مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه و رفع في دار الخلد اعلامه با ملا صادق نام كه از جانب باب مرتاب بكرمان رفته بود و او را بمجلس آن بزرگوار برده بودند .

بسم الله الرحمن الرحيم

چنين گويد بنده مسكين حاج زين‌العابدين ابن جعفر الكرماني كه در صبح روز يكشنبه بيست و سوم صفر سنه ١٢٦١ هجري ملا صادق نامي وارد شد در مجلس بهشت‌آئين سيد و مولاي ما روحنا فداه پس آن بزرگوار فرمودند كه ملا صادق كه ميگويند شما هستيد ؟

عرض كرد بلي .

فرمودند از كجا آمده‌اي و به چكار آمده‌اي ؟ و فرمودند باهل مجلس كه صورت مجلس را بنويسيد كه بكار ديگران هم بيايد . پس بنا بفرمايش آن مطاع لازم الاتباع صورت مجلس را برشته تحرير درآورده بخدمت دوستان عرضه ميدارم بطوري كه مرد و زن ( از عوام و خواص ، خ ب ) همه از آن بهره برند شايد اين عاصي تبه‌روزگار را بدعاي خير ياد نمايند و بر خدا است توفيق و بر او است توكل من .

در اول مجلس فرمودند كه ملا صادق كه ميگويند شما هستيد ؟

عرض كرد بلي .

فرمودند از كجا آمده‌اي و براي چه آمده‌اي ؟

عرض كرد من در اصفهان بودم ملا حسين بشروئي و دو نفر باصفهان آمدند و گفتند سيدي در شيراز ظاهر شده است و ادعا ميكند كه من نائب خاص صاحب الامر هستم و اسم او ميرزا علي‌محمد است دليل از آنها طلب كردم بر صدق قول او گفتند دليل او علم و عمل اوست و [ص 5] گفتند تو خودت ميداني علم و عمل او را و ديده‌اي و او مدتها در خدمت سيد مرحوم درس ميخوانده و ما بوديم كه حاضر شدند ملا جليل و پسر ميرزا عبدالوهاب قزويني و ملا علي و ملا حسين ( ملا حسن ، خ ب ) و ملا باقر و ميرزا محمد يزدي و ملا محمد مازندراني و اشخاصي ديگر و سؤال كردند از او مسئلهٔ چند و جواب داد هر يك از آنها را از مسئله او بدون تأمل و سؤال كرد از او ملا حسين بشروئي از تفسير سوره يوسف پس روزي يك جزو نوشت در تفسير آن سوره تا تمام كرد آن را و تفسيري نوشت بر سوره بقره و تصنيف كرد صد اشراق بر طريق مصباح الشريعة و انشاء كرده است خطبات بسيار در حين سواري كشتي و نام گذارده آنها را نهج البلاغة و دعاهاي بسيار ساخته و نام گذارده آنها را صحيفه و نقل كردند اين چهار نفر از او معجزات و كرامات بسيار و خوارق عادات .

پس سركار آقا روحي فداه فرمودند تو خودت بخدمت او رسيدي و او تو را مأمور كرده ؟

عرض كرد خير ، بلكه اين چهار نفر بمن گفتند كه ميرزا علي‌محمد تو را مأمور كرده است بهدايت اهل اصفهان و يزد و كرمان و لكن وقتي در كربلا او را ديدم چندان سوادي و فضلي و علمي نداشت و مرد زاهد عابدي بود در هنگام زيارت گريه بسيار ميكرد .

فرمودند كه تو رسول ميرزا علي‌محمدي و باب او هستي بسوي كرمان و نميگوئي مگر قول او را يا سخناني چند هم از پيش خود ميگوئي ؟

عرض كرد من حامل كتابهاي اويم و نميفهمم از كتابهاي او مگر كمي .

فرمودند پس تو خودت تصديق [ص 6] كردي بنفهمي خودت پس فايده تو چيست ؟ آمده‌اي از براي هدايت خلق و هر از بر تميز نميدهي پس سزاواري كه باركشي كني و اگر نبود فعل ( قول ، خ ب ) دشمنان تو را بانواع فضايح اخراج بلد ميكردم و لكن با تو بطور مدارا سلوك ميكنم ، بياور هر نوع حجتي كه از ميرزا علي‌محمد داري .

كتابي بيرون آورد و گفت اين قرآني است كه ميرزا علي‌محمد آورده و اين معجزه او است بسوي خلق .

فرمودند كه آيا تو ميفهمي كه اين كتاب از كيست و قائل اين كتاب كيست ؟

عرض كرد الفاظ اينها از ميرزا علي‌محمد است بالقاء امام .

فرمودند كيست آمر و ناهي ؟

عرض كرد آمر و ناهي امام است .

فرمودند آيا اين الفاظ كه جاري شده است بر زبان ميرزا علي‌محمد از قلب خود او است و معاني از امام است يا الفاظ و معاني همه از امام ؟

عرض كرد اين الفاظ را امام القا كرده .

فرمودند انشدك بالله آيا امام عليه السلام عرب فصيح است يا نه ؟ اگر امام فصيح است پس اين الفاظ الفاظي است كه هيچ عالمي ( عاقلي ، خ ب ) بآنها تكلم نميكند چه جاي امام عليه السلام ، پس الفاظ كه يقينا از امام نيست و از خود او است ، بگو آيا اين معجزه او است يا نه ؟

عرض كرد بلي اين كتاب معجزه او است .

فرمودند اين چه معجزه‌ايست و حال آن كه هر سطري از آن چندين غلط دارد و خلاف عربيت و خلاف فصاحت و بلاغت است و اگر محض همين معجزه شده كه بر سبك قرآن گفته است كتابي از شيخ محمد كومي سني در نزد من است كه در علم اعداد تصنيف كرده و بر سبك قرآن گفته و هزار مرتبه از كتاب ميرزا علي‌محمد فصيح‌تر و [ص 7] بليغ‌تر ساخته و موافق زبان عرب تكلم كرده پس چرا تصديق ميرزا علي‌محمد باب ميكني و تصديق او را نميكني ؟

گفت اينها را نميدانم اين معجزه ميرزا علي‌محمد است .

فرمودند آيا معجز است از براي علما يا براي عوام و جهال ؟

عرض كرد بلكه معجز است از براي علما .

فرمودند در هر صفحه هفتاد غلط دارد و همه آن نامربوط است ، آيا امام عرب نبوده است و چه كفري از اين بالاتر كه كتاب باين نامربوطي را قرآن نام گذارده‌ايد و حال آن كه ( خدا ، خ ب ) در قرآن ميفرمايد لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا يعني اگر جمع شوند جن و انس بر اين كه بياورند مثل اين قرآن را نميتوانند بياورند مثل آن را اگر چه بعضي ياري كنند بعضي را ، و شما ميگوئيد : سأنزل مثل ما انزل الله ، يعني زود باشد كه نازل كنم مثل آنچه خدا نازل كرده ، و در اين جزء زمان كه اعاظم علما از دار دنيا رحلت كرده‌اند شما فرصت كرده‌ايد و دعوت كرده‌ايد مردم را بسوي بيعت خودتان باين مزخرفات كه نام آن را قرآن گذارده‌ايد و عادل شمرده‌ايد جمعي از فسقه را ، و بگو كه اين گوساله را كه باب امام نام نهاده‌ايد خود او مشاهده كرده است امام را و حاضر شده است در مجلس امام يا او باب علوم امام است ؟

عرض كرد او باب علوم امام است .

فرمودند بر فرض صدق اين مطلب اين اختصاصي باو ندارد و باعث ادعاي نقابت و نجابت و خروج نميشود جميع علما باب علوم امامند ، و آيا محمد مازندراني و ملا جليل و ملا حسين بشروئي [ص 8] تميز ميان نقبا و نجبا كرده‌اند ؟ و بتحقيق كه وفات فرمودند سيد مرحوم اعلي الله مقامه و تميز ندادند شاگردان ايشان و ندانستند از ملا حسن گوهر گرفته تا ادناي آنها ، بلكه سيد مرحوم اعلي الله مقامه آنها را از شاگردان خود نميشمردند و همه آنها محتاجند در علم ( در جميع علوم ، خ ب ) از ارش خدش و بالاتر از آن و از توحيد و مادون بسوي من در جميع مراتب .

ملا صادق عرض كرد كه من خود از سيد مرحوم شنيدم كه فرمودند نقطه علم نزد شما است .

فرمودند كه والله من علم را اخذ كردم از سيد مرحوم مشافهة و سيد مرحوم اخذ كردند از شيخ اعلي الله مقامه و رفع درجاته مشافهة و شيخ مرحوم اخذ كرده از امام عليه السلام مشافهة لب بلب و رو برو ، آيا نشنيده‌اي قول آن بزرگوار را كه فرمود لايتطرق في كلماتي الخطاء و آيا نشنيده‌اي قول آن بزرگوار را كه هر بيعتي در زمان غيبت كفر و ضلالت و نفاق است و نوشته‌اي بخط و مهر سيد مرحوم ( نزد من ، خ ب ) حاضر است كه نوشته‌اند رد بر تو رد بر من است و تو تصديق داري كه از سيد مرحوم شنيده‌اي كه نقطه علم نزد من است و آيا باخبار ملا حسين بشروئي در تصديق ميرزا علي‌محمد رد بر من ميكني و تصديق او را مينمائي و حال آن كه او شق عصاي مسلمين كرده و خلق را بسوي جهاد خوانده ؟ آيا اين نيست مگر آنچه در سقيفه بني ساعده كردند از مخالفت نص پيغمبر صلي الله عليه و آله در غدير خم درباره حضرت امير عليه السلام و اجماع كردند در خلافت ابوبكر و عمر ؟ شما هم با اين كه نص [ص 9] سيد مرحوم اعلي الله مقامه را شنيده‌ايد مخالفت او را ميكنيد و ميرزا علي‌محمد را گرفته‌ايد ، والله نياموخت از سيد مرحوم از توحيد و نبوت و امامت و فرق ميان نقبا و نجبا غير از من احدي هيچ يك حتي ملا حسن گوهر ، سيد مرحوم درباره او فرمودند كه كلمات او روح ندارد و تعليم گرفته است الفاظ بي‌روحي چند .

پس ملا صادق عرض كرد كه من ميدانم كه شما اعلم از كل شاگردان سيد ميباشيد و من ( تا حالا ، خ ب ) غافل بودم و الحال متذكر شدم .

سيد و مولاي ما روحنا فداه فرمودند كه اگر راست ميگوئي برو در مسجد در ملأ عام بگو من تا حال از روي غفلت راه باطلي رفته بودم و حال توبه كردم و اين كتابهاي ميرزا علي‌محمد همه كفر و زندقه است و بايد آنها را سوزانيد و متابعت ميرزا علي‌محمد ضلالت و بدعت است .

عرض كرد ميترسم از مجلس شما بيرون بروم مرا سنگسار كنند .

ببينيد باطل چقدر كم دوام و بقا است كه دو روز پيش از اين كه اين مرد وارد كرمان شد سركار آقا روحنا فداه در شهر تشريف نداشتند و بلنگر تشريف برده بودند و اين شخص در وقت ورود بكرمان در كجاوه نشسته بود و عوام كالانعام او را تعظيم و تبجيل ميكردند و آنهائي كه دسترسي باو نداشتند كجاوه او را و شتر او را ميبوسيدند و خاك پاي شتر او را براي تيمن و تبرك برميداشتند و آب دستش را براي شفا ميخوردند .

خلاصه جناب آقا دام الله ظله العالي وقتي عرض كرد ميترسم مردم [ص 10] سنگسارم كنند فرمودند كه تو مادامي كه در مقام تعلم و آموختن هستي در امن و اماني تا اين كه تصديق كني و توبه كني و اين كتابها را بسوزاني و الا چوب بسياري بتو خواهم زد و عمامه‌ات را بگردنت كرده تو را دور شهر ميگردانم و تو را بافتضاح هر چه تمامتر از شهر بيرون ميكنم ، صاحب الامر عربي هم نميداند چه امامي است كه عربي نميداند و فصاحت ندارد بلكه باين زشتي و باين بي‌ربطي اطفال عرب تكلم نميكنند ، شنيده‌ام ميگوئيد عربيت هفتاد قسم است و اين طور ميرزا علي‌محمد يكي از آن اقسام است بنا بر اين ممكن است كه هر كس يك نامربوطي بهم ببافد و نام آن را قرآن بگذارد و باو كه بگويند اينها چرند است بگويد اين يك وجه از هفتاد وجه است و حال آنكه خدا ميفرمايد و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه يعني نفرستاديم هيچ پيغمبري را مگر بزبان قوم او ، حال اگر تو رسولي پس تكلم كن بزبان ما و حال آنكه يك سطر از كتاب تو بزبان هيچ عربي از عربهاي بدوي بياباني نيست .

پس فرمودند بشنويد تا قدري از كتابش را بخوانم . آن بزرگوار از هر جائي از كتاب آن را قدري بلند خواندند و از ملا صادق پرسيدند كه معني اين عبارت چيست و ملا صادق هيچ جواب نميداد و عاجز ( مانده ، خ ب ) بود و خجالت ميكشيد از بسياري غلط و پريشان‌گفتاري او . آخر فرمودند تو كه رسول اوئي بسوي ما هيچ سخنان او را نميفهمي و زياده از دويست نفر از اهل حل و عقد و از اهل علم بلكه اعلم علما حاضر بودند ندا كردند هر يك هر يك ايشان را كه شما چه ميفهميد از [ص 11] اين كلمات ؟ آن گاه همگي بعرض اقدس ايشان رسانيدند كه ماها اغماض نميكنيم ( حق واقعش ، خ ب ) اين است كه ما از اين كلمات هيچ نميفهميم مگر حرفهاي غلط و نامربوط و بي‌معني ، هر سطري از آن چندين غلط نحوي و صرفي دارد و هيچ معني نميفهماند ، حرفهاي لغو و بيحاصل است .

آن وقت فرمودند والله من هم مثل شما هيچ نميفهمم و هر گاه نفهمد كسي كه در نزد او نقطه علم است و امثال شما هم نفهميد و اين مرد كه ميگويد مرا براي هدايت اهل اصفهان و يزد و كرمان فرستاده‌اند هيچ نفهمد پس بزبان كدام قوم فرستاده است رسول و كتاب را ؟ آيا از خدا شرم نكرده كه قرآني در برابر قرآن او آورده و از پيغمبر حيا نكرده كه امت او را مثل سامري گمراه كرده و از اميرالمؤمنين عليه السلام هيچ پروا نكرده كه نهج البلاغهٔ در مقابل نهج البلاغه آن حضرت آورده و از حضرت سيد الساجدين عليه السلام آزرم نكرده كه در مقابل صحيفه آن حضرت كه زبور آل‌محمد عليهم السلام نام دارد صحيفهٔ ساخته و خجالت نكشيده است ؟ اگر من معجزه را نفهمم چگونه تصديق ميكند مرا سيد مرحوم اعلي الله مقامه كه تو ميداني نقطه علم را و تو اعلم علما هستي و اگر تميز ندهد علم را اعلم علما چگونه تميز ميدهند آن را جهال و چگونه تميز داده است ملا حسين بشروئي نقبا و نجبا را و چگونه من نميدانم انحاء عربيت را و حال آنكه در نزد من است نقطه علمي كه بواسطه آن نقطه بجميع علوم احاطه دارم و همه علوم را از آن يك نقطه بيرون مي‌آورم ، و [ص 12] بتحقيق وصيت فرمود سيد مرحوم ( در مسيب ، خ ب ) در سفر آخر خود و جمعي در آن مجلس بودند و خبر آوردند كه سيد اجل الله شأنه در آن مجلس اصحاب خود را وصيت فرمودند كه تكبر بر حاجي محمدكريم خان نكنيد و تسليم امر او را نمائيد و رجوع بسوي او كنيد و تخلف از او نورزيد ، و در مجلس ديگر حاجي حسين اسحق سؤال كرد از سيد مرحوم كه بعد از شما بكه رجوع كنيم ؟ فرمودند رجوع كنيد بسوي حاج محمدكريم خان ، و جمعي ديگر در يك مجلسي سؤال كردند از سيد مرحوم و من خودم در آن مجلس حاضر بودم كه بسوي كه رجوع كنيم بعد از شما ؟ فرمودند بسوي اين و اشاره فرمودند بمن ، و علاوه بر اينها در نزد من است نوشتجات متعدده بخط و مهر سيد مرحوم كه تصريح كرده‌اند كه احدي بعد از آن بزرگوار حامل علم او نيست مگر من ، و چگونه اين همه نص از سيد مرحوم معتبر نيست و نص و تميز ملا حسين بشروئي معتبر است و حال آن كه قادر نيست احدي حتي ملا حسن گوهر و ساير شاگردان سيد مرحوم كه يك مجلس درسي بگويند مثل درس من يا تصنيف كنند مثل تصنيف من ، بلكه فهم درس و تصنيف مرا ندارند ، بلكه آن تصنيفها كه پانزده سال پيش از اين كرده‌ام قدرت آن را ندارند كه بفهمد مگر از خود من يا از شاگردان من تعليم بگيرند ، و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه منتشر كردند علم ظاهر را و منتفع نشد از او مگر سيد مرحوم و سيد منتشر نكردند در عالم مگر ( علم ، خ ب ) تأويل را و فرا نگرفت از سيد مرحوم مگر من و من منتشر [ص 13] كرده‌ام باطن را و اهل كرمان از اهل باطنند و بجز اصحاب من قادر نيست احدي حتي ملا حسن گوهر و ميرزا علي‌محمد و غير آنها كه جواب بازاري اهل كرمان را بدهند و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا ليضل الناس كيست ظالمتر از كساني كه افترا ببندد بر خدا دروغ را تا گمراه كند مردم را ، تفضيح كرديد شيخيه را و شيخ مرحوم را و سيد مرحوم را باين كه ميگوئيد ما شيخي هستيم و تفضيح كرديد شيعه اثني‌عشريه را باين كه ميگوئيد ما اثني‌عشري هستيم و افترا بر خدا و رسول و ائمه بستيد عليهم السلام كه اين مزخرفات را بهم بافتيد و نام آن را قرآن گذارديد و نهج البلاغه و صحيفه و حال آن كه اقرار بعجز از آوردن مثل آنها كرده‌اند همه فصحاي عالم و والله آنچه پيشينيان كسر گذاشتند شما تمام كرديد اما كتاب را پس تحريف كرديد آن را و اما عترت طاهره را پس ضايع كرديد آنها را ، و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه تصريح كرده‌اند كه هر بيعتي پيش از ظهور امام بدعت و ضلالت است و در نزد من است نوشته‌اي بخط و مهر سيد مرحوم كه اين زمان زمان نجباي جزئي است و خروج و اخذ بيعت و جهاد نيست مگر از براي امام يا نائب خاص از نقباي كلي و نوشتهٔ بخط سيد مرحوم موجود است كه در آن نوشته‌اند فاز متبعك و نجا مصدقك و خاب و خسر مكذبك و الراد عليك يعني رستگار شد متابعت كننده تو و نجات يافت تصديق كننده تو و نوميد و زيانكار شد تكذيب كننده تو و رد كننده بر تو ، پس اگر سيد مرحوم و شيخ مرحوم برحقند پس من هم [ص 14] برحقم و اگر برحق نيستند چنان كه اعتقاد شما است پس نواصب در عالم بسيارند شما هم مثل آنها و سند ما علم و عمل است و تكلم است مثل تكلم سيد مرحوم و تصنيف است مثل تصنيف سيد مرحوم ، و نميخواهم خروج به سيف كنم بر بلاد ، شمشير من زبان من است و علم و تصنيفات من از فهم مردم بالاتر است مگر كساني كه از خود من ياد گرفته باشند و الآن موجود است پس اگر تو حق را بعلم ميشناسي اين علم و اگر نص ميشناسي پس اين نصوص سيد مرحوم و اگر اراده فساد داري پس در اين ولايت ترا ممكن نيست .

پس ملا صادق عرض كرد من در خلوت با شما عرضي دارم .

سيد و مولاي ما روحنا فداه فرمودند كه در خلوت يك دقيقه با تو نمي‌نشينم و بنجوي و آهستگي يك دقيقه با تو تكلم نميكنم اگر برهاني داري بر اثبات حقيت ميرزا علي‌محمد و كتاب او علانيه و در ملأ عام بياور و الا پس تصديق كن مرا يا تكذيب كن تا جاري شود بر تو آنچه بايد جاري شود و در نزد من است بخط و مهر سيد مرحوم اعلي الله مقامه نوشتهٔ كه فرمود خدا قرار داده است مرا و تو را از اسباب تشييد ركن رابع و در بالاي سر مبارك حضرت سيد الشهداء عليه السلام عهد كرد با من كه داخل بهشت نشود مگر با من و فرمود طينت تو از طينت من است و خمير شده است طينت من و تو بآب رحمت و در تعليقه‌اي بمن نوشته‌اند كه راضي كردي از خودت صاحب الامر را و راضي كردي از خودت شيخ مرحوم را و راضي كردي مرا .

پس ملا صادق بيرون آورد كاغذي را [ص 15] كه سيد مرحوم فرموده بودند كه ملا صادق مأذون است كه روايت كند از من آنچه روايت كرده‌ام از كتب اربعة .

سركار آقا روحنا فداه فرمودند كه وجه و سبب اين اجازات اينست كه اشخاص مي‌آمدند از ولايات خودشان و سالها خدمت سيد مرحوم ميماندند و بعد از چندي عزم ولايت خودشان ميكردند پس مي‌آمدند خدمت سيد مرحوم و التماس ميكردند كه بنويسند براي آنها چيزي كه صاحب آبرو و معتبر شوند نزد اهل ولايت خود ، سيد مرحوم هم مينوشتند امثال اين اجازات را از براي آنها بلكه براي ادني شاگرد خود مينوشتند ، حال اين دليل حقيت ميرزا علي‌محمد و كتابهاي او نشد اگر برهاني داري بياور و ثابت كن كه او نايب صاحب الامر و باب آن حضرت است و قرآن او معجز او است .

عرض كرد اين قرآن نيست بلكه اين تفسير سوره بقره و سوره يوسف است .

فرمودند اين چگونه تفسيري است و حال آن كه نام او را قرآن گذارده و مفسرين تفسيرهاي بسيار نوشته‌اند و شق عصاي مسلمين نكرده‌اند و اختلاف در ميان مردم نينداخته‌اند و ادعاي نيابت نكرده‌اند .

عرض كرد اين تفسير باطن است .

فرمودند بتصديق عوام يا بتصديق علما و حكما ؟

عرض كرد بلكه بتصديق علما و حكما .

فرمودند آيا تصديق داري فرمايشات سيد مرحوم را درباره من ؟

عرض كرد بلي .

فرمودند اگر من نفهمم اين كتابي را كه تو آورده‌اي احدي نميفهمد آن را و من الآن ميخوانم فصيح‌تر آن كتابهاي او را كه فرستاده است بسوي من تا چون [ص 16] من تصديق كنم همه اهل حق تصديق كنند ( و از اهل حل و عقد كساني در مجلس من حاضرند كه اعلم علماء عالمند ، خ ب ) . پس خواندند كلمه كلمه آن را و فرمودند من كه نميفهمم از اين عبارتها مگر غلط و جهالت و شما اي حضار و تو اي رسولي كه دليل ( عقل ، خ ب ) آن كسي كه تو را فرستاده است ميباشي بيان كن معني اين عبارت را براي من ، آيا اين عبارت عربي است ؟

عرض كرد من نميدانم ( مگر ، خ ب ) اين كه خلاف قواعد عربيت است و هيچ معني از اين نميفهمم .

پس فرمودند شما را بخدا انصاف بدهيد هيچ عرب بياباني اينطور تكلم ميكند ؟ آيا اين مزخرفات تورات و انجيل و زبور و قرآن محمد است صلي الله عليه و آله ؟ يكي از آيات آن آنست كه ما وحي كرديم قرآن را بسوي تو چنان كه وحي فرستاديم بسوي محمد ، و يكي ديگر از فقرات كفرآميزش اينست كه اگر جن و انس جمع شوند كه يك حرف مثل قرآن تو بياورند نميتوانند آورد ، آيا ميتوان اين كفر را شنيد و گفت كه اين تفسير سوره بقرة و يوسف است و قرآن نيست ؟

پس تصديق كرد ملا صادق و گفت حالا فهميدم كه اين كتاب او همه غلط و بيمعني است .

جناب آقا روحنا فداه فرمودند كه اگر تو از اهل خبره‌اي اين كتاب محمد كومي است در علم اعداد نوشته و هيچ در صدد خروج نبوده است و مدعي امري هم نبوده و اظهار معجزه و كرامتي نخواسته بنمايد و محض همين كه بطور فصيح و بليغ كتابي ساخته باشد خطبه‌هاي بسيار فصيح و ادعيه بسيار خوب ساخته هزار مرتبه از خطبات و ادعيه ميرزا علي‌محمد بهتر و كلمات و عباراتي آورده كه [ص 17] هيچ نسبتي بمزخرفات و نامربوط اين مردكه ندارد پس كل كتابهاي او كه قرآن و نهج البلاغه و صحيفه نام نهاده همه آنها را همين كتاب محمد كومي باطل كرده ( چرا كه آورده است كتابي مهم‌تر از كتابهاي او و ، خ ب ) ديگر احتياج باجماع جن و انس نيست ( كه نتوانند مثل كتاب او حرفي ادا كنند ، خ ب ) يك سني كفايت او را كرده و اگر بي‌حرمتي بقرآن و نهج البلاغه و صحيفه نبود و محض ظاهر عبارات بود ميديدي كمتر شاگردي از شاگردان من چنان عبارت‌پردازي ميكردند كه تو خود تصديق كني كه فصيح‌تر و بليغ‌تر از ميرزا علي‌محمد حرف زده‌اند ، و ( خدا ميداند ، خ ب ) همچنين دوستان من بلكه دشمنان من اگر انصاف دهند ميدانند كه من طالب رياست نيستم و بخاطرم خطور نكرده و نميكند و الا گوشه لنگر را اختيار نميكردم و بزراعت معاش خود را نميگذرانيدم همه جور رياستي براي من مهيا و آماده بوده و ترك همه را كرده‌ام بلكه از همه آنها فرار كردم و ميكنم و غرضي ندارم مگر بيان حق اين هم بامر سيد مرحوم ، حتي بعد از اين كه مرا مأمور فرمودند كه بكرمان بيايم و انتشار امر نمايم وحشت از ازدحام و جمعيت و معاشرت اين مردم كردم بحدي كه خدمت سيد مرحوم عريضه نوشتم و التماس كردم كه مرا مرخص بفرمائيد از كرمان بيرون بروم و عزلت را اختيار كنم طاقت معاشرت مردم را ندارم و مشتاق زيارت سادات خود سلام الله عليهم و اين كه بقيه عمر را در خدمت سركار بسر برم ميباشم ، تعليقه بمن نوشتند كه لازم است بودن تو در كرمان ( براي ، خ ب ) هدايت خلق و براي تو است در هر آن ثواب هزار هزار زيارت و من دعا ميكنم در اينجا براي تو كه خداوند جل شأنه اصلاح [ص 18] دين و دنيا و آخرت تو را بكند .

پس ملا صادق عرض كرد از كرمان ميروم .

فرمودند برو و من مينويسم بتمام شهرها كه هر جا بروي تو را طعن و لعن كنند و تو را و امثال تو را در ولايت راه ندهند و از هر گوشهٔ سر بيرون آورديد سر شما را بكوبند حتي بكربلاي معلي نوشته‌ام كه مردم از شما تبري كنند و بيزاري بجويند و شما را لعن كنند و بدانند كه شما از شيخيه نيستيد و ما از شما بيزاريم و من در تفضيح شما سعي بليغ ميكنم بجهت حفظ رقاب مسلمين و حفظ خون و مال و عيال مسلمانان . و اما هرگاه ببيني جمعي از جهال را كه اعانت ميكنند ميرزا علي‌محمد را اين از كرامت و حقيت او نيست بلكه اين از روي اضطرار و فرار مردم است از جور و تعدي حكام و عمال دولت و بسياري ماليات ديواني و عوارضات چنان عرصه بر مردم تنگ شده است كه مثل غريق بهر خار و خاشاكي چنگ ميزنند كه شايد از اين غرقاب و محنت خلاص شوند ، و جمعي ديگر هم طالب فسادند فسادي ميكنند تا غنيمتي ببرند ، پس خروج كردن ميرزا علي‌محمد حجت نيست بجهت آن كه ( بسياري ، خ ب ) از شجاعان روزگار و اراذل و اوباش خروج بر حكام و پادشاهان زمان خود كردند و نه قرآن او و نه صحيفه او و نه نهج البلاغه او هيچكدام حجت نيست و الا شيخ محمد كومي ميبايست ادعاي خدائي كند چنان كه ديدي و شنيدي كه كتاب او فصيح‌تر است بلكه نسبتي بكتابهاي ميرزا علي‌محمد ندارد و اينها كه حجت نشد اگر علم داري بياور ،

[ص 19]

ما شيخ نادان كمتر شناسيم يا علم بايد يا قصه كوتاه

و اگر كشف و كرامتي داري ظاهر كن ( و اگر تصرفي ميتواني بكني و مرا جذب كني بكن ، خ ب ) و مرا مريد خود كن و الا پس چه دليل داري بر حجيت ميرزا علي‌محمد ؟ و نوشته‌اند سيد مرحوم بمن كه جميع آنچه واقع شده است در دايره ولايت ، واقع ميشود در دايره شيعه ، و اين بعينه مثل اجماع در سقيفه بني ساعده و غصب حق خليفه رسول است ، و جمعي رفتند و اعتكاف نمودند در مسجد كوفه و يك اربعين رياضت كشيدند تا كشف شود بر ايشان كه كيست نايب سيد مرحوم بعد از آن بزرگوار و آنها دوازده نفر بودند پس بآنها در خواب الهام شد كه بيايند كرمان نزد من و در بين راه در شيراز ميرزا علي‌محمد ايشان را اغوا كرده و برگرد او اجماع كردند و از نص تخلف نمودند چنان كه در غدير خم از نص حضرت رسول صلي الله عليه و آله تخلف كردند و گذارديد نص را و متابعت كرديد ملا حسين بشروئي را در تصديق كردن او ميرزا علي‌محمد را از غير شعور و تميز .

پس ملا صادق عرض كرد من نيز شنيدم چندين مرتبه تعريف شما را از سيد و تصريح او را باين كه شما نائب آن بزرگوار هستيد .

بعد از آن مولاي ما ارواحنا فداه فرمودند پس چرا مخالفت نص ميكني و متابعت ميكني جمعي از اهل غرض و طالبان رياست و مفسدين را ؟

عرض كرد كه حسن اخلاق ميرزا علي‌محمد و تقدس او و تفسير او باعث شده است كه من تصديق كنم او را .

فرمودند اما حسن خلق او اگر حجت است پس اهل تصوف و ساير ملل باطله صاحب خلق [ص 20] خوش و امانت و سخاوت و وفا و حسن سلوكند ، و اگر تقدس او حجت است اهل تسنن از اعمال و عبادات و گريه‌ها و مناجات و مجاهدات آن قدر دارند كه ده يك آن را اين مسلمانان نميكنند ، و اگر كتابهاي او حجت تو است پس كتاب محمد كومي سزاوارتر و لايق‌تر است براي ( نقيب ، خ ب ) بودن او و حال آن كه سني بوده است ، و امر كرده ميرزا علي‌محمد كه كتاب او را بطلا يا بقرمزي بنويسند و شما مخالفت كرده‌ايد و بسياهي نوشته‌ايد ، شيخ مرحوم اعلي الله مقامه فرموده‌اند و نوشته‌اند كه در آخر الزمان دوازده علم بلند ميشود و همه آنها باطل است و بدعت و ضلالت است مگر يكي از آنها ، و نوشته‌اي بخط و مهر سيد مرحوم رفع الله درجاته نزد من است كه فرموده‌اند كه اين زمان زمان نجباي جزئي است و زمان نقبا نيست و شما ميخوانيد مردم را بسوي خروج و جهاد و نيست اين مگر شأن نقيب .

پس ملا صادق عرض كرد كه او تفسيري نوشته است بر سوره بقره و آن بهتر است از اين تفسير كه تفسير سوره يوسف است .

مولاي ما فرمودند كه آنچه حاضر است و مي‌بينيم تكذيب كرده است قول خدا را كه لو اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا و ميرزا علي‌محمد باعتقاد خودش مثل قرآن آورده و آن را تفسير باطن نام گذارده و تفسير باطن حجت باطن است ( حجت است ، خ ب ) هرگاه خلايق بفهمند آن را اما هرگاه نفهمند احدي حتي كسي كه در نزد او است نقطه علم پس چه فايده ؟ و من صريحا ميگويم كه اين كتاب غلط است و افترا است بر خدا و رسول و ائمه سلام الله عليهم و افترا است بر شيخ و [ص 21] سيد اعلي الله مقامهما و اين كتاب و قائل آن باطل است و اين كتاب و امثال اين سند و حجت نيست براي نقابت و خروج بسيف و من بتصديق تو و بتصديق هر كه مرا شناخته كه اعلم شاگردان سيدم بلكه آنها براي درهم و دينار آمدند خدمت سيد و من صرف كردم جاه و مال و اهل و عيال را در راه محبت او و طلب كردم از آن بزرگوار علم او را نه چيز ديگر از متاع دنيا و تلمذ كردم نزد آن مرحوم اعلي الله مقامه خالصا مخلصا .

و در آن مجلس خلداساس نايب الحكومه حاضر بود عرض كرد خدمت مولاي ما روحنا فداه كه اتمام حجت بهتر از اين نميشود و معلوم شد كه اين مرد و كسي كه او را فرستاده است و كتابهاي آنها همه بر باطلند و كفر اينها بر عام و خاص مبرهن است او را امان بدهيد و بفرمائيد اصحاب او را سنگسار نكنند و امشب تا فردا نزد من باشد آن را اخراج بلد ميكنم يا مي‌آيد خدمت سركار و بطوري كه فرمايش فرموديد توبه ميكند .

پس از آن مجلس بيرون تشريف بردند و همان شب او را از كرمان بيرون كردند . بعد از آن چهار جلد كتاب در رد اين طايفه ضاله مضله بابيه مرقوم فرمودند و باطراف مرقومات در خصوص ابطال باب خسران‌مآب ارسال فرمودند و بطلان آنها را بر همه كس واضح و مبرهن ساختند ، و السلام .

[ص 22]