ثناي بيحد خداوندي را سزاست جلت عظمته كه پادشاه جهانيان است و درود نامعدود پيغمبري را رواست علت مكانته كه خليفة الله در بندگان است و ستايش بي احصاء اولياء او را بجاست عزت جلالتهم كه جانشينان اويند و تكريم بيمنتها اولياء ايشان را شايسته است قربت مكانتهم كه حافظان دينند و نكوهش لايحصي اعداي ايشان را بايسته است عمهت قلوبهم كه مخربان آئينند .
[ص 3] و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه نور چشم موفق مسدد و فرزند مكرم مؤيد محمدرحيم وفقه الله لمراضيه و جعل آتيه خيرا من ماضيه از دارالخلافه طهران مراسلهاي نوشته بود كه جناب جلالتمآب امجد افخم و اكرم اعظم مركز دايره جلالت و قطب كره عظمت كيوان آسمان ابهت و شمس فلك رفعت اعني سپهسالار اعظم اكرم افخم دامت ايام شوكته و ثبتت اركان دولته سؤالي فرمودهاند از مسأله ركن رابع كه در السنه و افواه در اين زمانها جاري و در هر كوچه و برزن اين اوقات ساري است كه اين چيست و مراد از آن كيست و مذكور نموده بود كه جواب بقدر مقدور عرض شده است ولي طبع مستقيم ايشان بآن قناعت ننموده و بايد تحقيق اين مطلب را شما كنيد و چند ورقي در اين باب املا نمائيد حقير هم اجابة لمسئوله [ص 4] و بجهت زدودن غبار شبهه از طبع صافي و ضمير منير ايشان اين چند ورق را نوشتم اميدوار از تأييد حضرت كردگار بتوسط حضرت بقية الله عجل الله فرجه چنان ميباشم كه طوري نوشته شود كه بكلي غبار شبهه از خاطر عاطر ايشان زدوده شود و حق از باطل ظاهر گردد .
اولا عرض ميشود كه آنچه نگاشته ميشود نه بر همين خلق زمين املا ميشود بلكه آنچه گفته ميشود و نوشته اولا بر كرام الكاتبين املا ميشود مايلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد و ايشان در نامه عمل انسان ثبت ميكنند و روز قيامت در نزد خداوند عالم السر و الخفيات و نبي حاكم بر بريات و ولي شاهد بر ظواهر و خبيات بيرون ميآورند و همان سند و حجت است بر انسان هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق پس نشايد كه انسان سخني بر خلاف عقيده خود بگويد يا بنويسد و [ص 5] فردا در يوم تبلي السراير مفتضح شود .
و ثانيا آنكه كتاب منحصر باين نيست و حقير كتب عديده نوشتهام اگر چيزي در كتابي نوشتهام نميتوانم آنرا در كتابي ديگر انكار كنم و در نزد علما و عقلاي روزگار در همه اعصار رسوا شوم و در كلامم اختلاف پيدا شود پس لابدم كه آنچه در كتابي نوشتهام هرگز از آن تحاشي نكنم و در صدد ستر چيزي كه مستور نميشود برنيايم پس آنچه در اينجا مينويسم همين است دين من و ظاهر من و باطن من و بر اين زندهام و بر اين انشاء الله ميميرم و بر اين انشاء الله محشور ميشوم و اميدوارم كه بهمين مذهب فايز به بهشت جاويدان و رضاي خداي رحمان شوم اگر چه بناي بعضي ارباب غرض و عناد در اين زمانها بر اين شده است كه ميگويند كه تو چنين مينويسي و چنين ميگوئي و بر اين قسم ميخوري و لكن قلب [ص 6] تو غير از اين است و اين سخن بر خلاف ضرورت اسلام بلكه خلاف ضرورت همه مذهبهاست بلكه جميع عقلا از اين معني استنكاف دارند از اين قرار احدي مسلمان نيست چرا كه بهر يك ميتوان گفت كه تو اظهار اسلام ميكني ولي قلب تو غير از اين است و خود اسلام اين قائل از كجا معلوم ميشود الا باقرار او و خود اين سخن دليل غرض و مرض است و الا مسلم كه باين گونه بر مسلمي حكم نميكند باري چون بنا بر اختصار است كه خاطر عاطر ايشان را ملالي از خواندن نرسد اطناب نميتوان كرد و بهمين مقدمه اكتفا ميشود .
بدان ايدك الله و سددك كه بر اين ركن رابع اساس عالم و بنياد عيش بنيآدم است و فريضه در جميع شرايع از شرع آدم تا خاتم بوده و امر تازهاي نيست كه اختراعي تازه شده باشد و بدعتي در مذهب و ملت پيدا شده باشد زيرا كه [ص 7] اهل جميع ملل از ملت آدم تا خاتم معترف و مذعنند كه خدائي بيرون از حد ادراك خلايق دارند كه همه مخلوق اويند و همه را او از عدم بوجود آورده و واجب است شكر نعمتهاي او و متابعت رضا و اجتناب از سخط او و صرف كردن نعمت او در رضاي او و بديهي است كه همه مردم نميتوانند كه بعلم خود عالم برضا و غضب او باشند و بديهي است كه همه هم پيغمبر نيستند كه بيواسطه از خداوند اخذ كنند پس همه ملتها معترف شدند باينكه خداوند بايد برگزيند از ميان مخلوقات خود كسي را و او را باعلي درجات قرب خود فايز گرداند و باو نفسي و نورانيتي دهد كه بتواند از خداي غيب الغيوب علم رضا و غضب او را تعليم گيرد و بسوي خلق برساند و پيغامآور و پيغامبر باشد و اگر چنين كسي نباشد مخلوقات علم برضا و غضب او پيدا [ص 8] نكنند و چون ندانند گاه باشد نعمت او را در غضب او صرف كنند و كفران نعمت خالق و رازق خود را نموده باشند و اين در نزد عقلا همه قبيح است پس خداوند در هر امتي يكي را برگزيد و او را بقرب خود فايز گردانيد و خلعت نبوت بر او پوشانيد و او را خليفه و قائممقام خود گردانيد و پيشكار جميع عوالم خود ساخت و او را معصوم و مطهر از هر خطائي و لغزشي و سهوي و نسياني قرار داد تا بندگان يقين كنند بصحت قول او و حجت بر خلق تمام باشد پس گفتار او گفتار خدا شد و كردار او كردار خدا و ديدار او ديدار خدا و چون بايستي كه بشر باشد تا ساير بشر او را ببينند و از او بفهمند و كلام او را باور كنند بر او جاري شد آنچه بر ساير بشر جاري شد از اعراض دنيا از گرسنگي و سيري و تشنگي و سيرابي و مرض و صحت و تولد و موت ، پس در حكمت لازم شد كه [ص 9] آن پيغمبران بميرند مانند ساير بشر و چون بميرند اگر كسي را در ميان امت خود نگذارند كه حفظ دين و شرح مشكلات آنرا بكند و حَكَم باشد در ميان امت او بكلي آن دين از ميان ميرود و امر مشتبه ميشود و رضا و غضب خدا باز پنهان ميماند پس هر نبيي را خليفهايست و وليعهدي است كه دين و امت خود را باو ميسپرد و او بعد از او جانشين اوست و حفظ دين او را ميكند و حاكم در ميان امت اوست پس گفتار او گفتار نبي است و كردار او كردار نبي و ديدار او ديدار نبي و بايد معصوم و مطهر باشد مانند نبي و چون اين نبي و اين وصي هر دو بشرند و بشر در روي زمين در شهر معيني است و در محله معيني و در كوچه و خانه معيني و نميشود كه جميع روي زمين را خود بنفسه براي هر حكمي بگردد و هر روز و هر ساعت كه حكمي وارد ميآيد خود بنفسه بهر [ص 10] موضعي از زمين كه مسكون يك نفر انسان است برود و بآن يك نفر انسان آن حكم را برساند و خلاف نظم بشر است پس لامحاله در ميان آن حجتها و ساير رعايا كه در اطراف بلاد هستند بايد راويان اخبار و ناقلان آثاري باشند كه امين و ثقه و حافظ آن آثار و ضابط آن اخبار باشند و باطراف دنيا بروند و آن فرمايشات را باطراف عالم بزن و مرد و بزرگ و كوچك و عالم و جاهل برسانند چنانكه در قرآن ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين و معني آيه چنانكه ائمه عليهم السلام فرمودهاند آنست كه خدا ميفرمايد كه ما قرار داديم ميان ائمه هدي و ميان ساير رعايا راويان آثار و حاملان اخبار و فقهاي عاليمقداري چند را و حكم كرديم كه رعايا از آن واسطگان بگيرند ، بگيريد از آن واسطگان [ص 11] شب و روز و ايمن باشيد و باز در قرآن ميفرمايد و ماكان المؤمنون لينفروا كافة فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون حاصل معني آنست كه همه مؤمنان نميتوانند كه از شهرها و منزلها و ايلهاي خود بيرون روند و بآن شهري كه حجت خداست برسند پس چرا از هر گروهي بعضي نميروند بآن شهر تا بخدمت حجت خدا برسند و طلب دانش در دين خدا بكنند و چون برگردند بسوي قوم خود بترسانند و آگاه كنند ايشان را شايد آن بازماندگان هم از عصيان حذر كنند و كفران نعمت منعم ننمايند پس معلوم شد كه بعد از حجتهاي خدا واسطگاني بايد باشند كه دين خدا را در اطراف زمين و اشخاص عباد پهن كنند تا حجت خدا بر همه كس تمام شود و بهمان وجود امام در شهر مدينه مثلا بر مردم اتمام [ص 12] حجت نميشود مگر بتوسط واسطگان چنانكه عريضه نوشتند بحضرت بقية الله عجل الله فرجه كه چون بشما دسترس نداريم در حوادثي كه واقع ميشود چه كنيم فرمودند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله يعني در حوادث رجوع براويان حديث ما كنيد كه ايشان حجت منند بر شما و من حجت خدايم ، پس راويان اخبار و دانشمندان آثار حجتهاي حجت خدايند بر خلق و با وجود ايشان حكمت كامل و حجت تمام و عذر خلق برطرف ميشود و چنانكه در برابر خداي عظيم كساني بودند كه ادعاي خدائي كردند و ضرري بخدائي خداي برحق نداشت و در برابر نبي برحق كساني بودند كه ادعاي نبوت بباطل ميكردند و ضرري نداشت بنبوت نبي برحق و نور حق پنهان نميماند و در مقابل ولي برحق [ص 13] جمعي ادعاي خلافت كردند و ضرري بحال اولياء برحق نداشت و نور خدا پنهان نماند و نميماند همچنين در مقابل راويان و دانشمندان ثقه امين و حافظ دين مبين راوياني كذاب بر خدا و رسول هستند كه افترا بر خدا ميبندند و دروغ بر پيغمبر پاك ميسازند و از زبان حجتهاي خدا حكمي چند ميگويند و اينها حجتهاي ولي نيستند بلكه حجتهاي ولي خدا كساني هستند كه ثقه و امين باشند و زاهد در دنيا و راغب در آخرت و متقي و پرهيزكار و مخالف هوي و متابع مولاي خود باشند و شب و روز همت ايشان نشر دين مولاي خودشان باشد نه جمع كردن مال دنيا و تحصيل كردن رياست و دين خدا را دكان خود قرار نداده باشند كه بفروختن دين دنيا تحصيل كنند اگر چنان راويان پيدا كردي آنهايند حجتهاي امام زمان بر خلق و بايد دين خدا [ص 14] را از آنها آموخت و پيروي ايشان كرد .
پس چهار امر در اينجا پيدا شد كه همه را بايد شناخت و اعتقاد كرد : اول خداوند عالم كه خالق ماست از عدم و رازق و مالك ماست دويم حجت او و خليفه او در ميان خلق كه ميتواند از او بگيرد و بما برساند و پيغامآور اوست بسوي خلق سيوم وليعهد آن پيغمبر كه او را جانشين خود و قائممقام خود ميكند در رحلت خود و بعد از خود و همچنين جانشينان در هر عصري كه اينها همه بايد معصوم و مطهر باشند و اينها حجتهاي آن پيغمبرند بر عباد چهارم راويان اخبار و حاملان آثار و دانشمندان عاليتبار و رسانندگان باطراف عالم و اينها حجتهاي وليعهد هستند بر ساير ضعفا كه [ص 15] دسترس ندارند كه بخدمت ولي برسند و مدار تدين و دين بر معرفت اين چهار است خواه ملت آدم باشد يا ملت نوح يا ابرهيم و موسي و عيسي و خاتم صلوات الله عليهم يا غير ايشان در هر مذهبي و ديني اين چهار امر را بايد شناخت و الا انسان بآن مذهب متدين نيست و اگر از علماي هر ملتي از يهودي و نصراني و مجوسي استفتا كنيد ميگويد كه معرفت اين چهار واجب است و اين چهار چهار ركن دينند كه اگر يكي نباشد بنياد دين منهدم ميشود .
حال نميدانم لفظ ركن سبب وحشت است يا چهار بودن سبب اضطراب شده است بلكه اساس عيش بنيآدم بر اين است زيرا كه شكي نيست كه پادشاه ظل خداست و آيت سلطنت خداست و وصول رعيت باو ممكن نيست و همه را آن تقرب نيست كه بتوانند [ص 16] طاقت حضور او را بياورند و بر رضا و غضب او اطلاع پيدا كنند پس پادشاه در قصر جلال و عظمت خود از ديده رعاياي ضعيف مخفي است و كسي را حد آن نيست كه بحضور باهر النور او برسد پس از اين جهت پادشاه برميگزيند از ميان رعاياي خود كسي را كه پيشكار و قائممقام و جانشين او باشد در ميان رعايا و معصوم از خلاف رضاي پادشاه باشد كه يك سر مو خلاف رأي سلطان نگويد و براهي جز بسوي او نپويد پس گفتار او گفتار پادشاه شود و رفتار او رفتار پادشاه و ديدار او ديدار پادشاه بلكه او پادشاه ظاهر باشد و سلطان پادشاه باطن پس حكم او حكم سلطان و رد بر او رد بر سلطان و رضاي او رضاي سلطان و حرمت او حرمت سلطان و مطيع او مطيع سلطان و ياغي بر او ياغي بر سلطان و دوست او دوست سلطان و دشمن او [ص 17] دشمن سلطان است پس او پيغامآور است از جانب سلطان برعيت و پيغامبر است از جانب رعيت بسلطان و او را طاقت قرب سلطان است و بس بعد آن پيشكار را بدلها و حكام بايد باشد در هر بلدي از بلاد مملكت كه فرمانهاي پيشكار سلطان را بمردم برسانند بعد ميان اين حكام و ساير رعايا نوكراني هستند كه نوكر ديوانند و رسانندگان احكام پيشكار بساير رعاياي ضعيف . پس بر رعاياي ضعيف واجب است كه تمكين حمله دولت را بنمايند كه اول آنها پادشاه افخم است و دويم پيشكار اعظم و سيوم خلفاي آن مكرم و چهارم نوكران ديوان كه حامل حكم پادشاه ميشوند باطراف و در حقيقت رد بر يك نوكر ديوان رد بر پادشاه است و حب او حب پادشاه و بغض او بغض پادشاه و اهانت باو اهانت بپادشاه و طاعت او طاعت پادشاه [ص 18] و عصيان او عصيان پادشاه پس اين چهار صاحبان حكمند و اطاعت و معرفت صاحب حكم واجب اول پادشاه كه ملك ملك او و حكم حكم اوست دويم پيشكار اجل افخم كه حكم او حكم پادشاه است سيوم خلفاي او و حكام اطراف كه حكمشان حكم پيشكار است و چهارم نوكران ديوان كه حكمشان حكم حكام است و از اين چهار كه گذشتي مقام رعاياي ضعيف است كه بايد همه مطيع و منقاد باشند براي آن چهار و نه نوكران مساوي با حكامند و نه حكام مساوي با پيشكارند و نه پيشكار مساوي با پادشاه .
پس معلوم شد كه بناي عيش بنيآدم در دين و دنيا بر اين چهار ركن است و تا رعيت اين چهار را نشناسند رعيتي نميتوانند بكنند و تا بندگان خدا آن چهار ركن را نشناسند بندگي خدا نميتوانند بكنند خواه بر ملت آدم باشند [ص 19] يا نوح يا ابرهيم يا موسي يا عيسي يا خاتم صلي الله عليه و آله و عليهم ، پس چگونه اين حرف بدعت است و چگونه تازه در دين خدا چيزي داخل كردهايم ؟ اين همان حرفي است كه از وقتيكه اسلام پيدا شده بلكه از وقتيكه حضرت آدم عليه السلام بزمين آمده اين حرف را آورده است و اين همان حرفي است كه همه علما از قديم الايام ميگفتند كه بعد از پيغمبر و ائمه هدي سلام الله عليهم اجمعين مردم بر دو قسمند يا مجتهدند يا مقلد و بر هر كس كه مجتهد نيست فريضه است اطاعت مجتهد و تقليد او در احكام الهي . پس بر عوام ناس واجب است كه چهار ركن را بشناسند ، اول خدا ، دويم پيغمبر ، سيوم امام ، چهارم مجتهدي را كه تقليد كنند و آن مجتهد احكام آلمحمد عليهم السلام را براي عوام بيان نمايد و آن [ص 20] مجتهد حجت ائمه است بر مردم .
پس معلوم شد كه اين قول الحمد لله قول جميع اهل ملتهاست و قول جميع عقلاست و مجمع عليه كل علماست و آناني كه رد ميكنند سخن را يا ندانستهاند و يا دانستهاند و عناد ميكنند و شايد كه بر اين معني لباسها بپوشانند از راه عناد كه ركن رابع مقامي مثل امامت است و گاه باشد كه بگويند كه فلاني خود را ركن رابع و ركن رابع را هم منحصر در فرد و مفترض الطاعه ميداند و گاه باشد كه بگويند كه فلاني مدعي سلطنت است و اين حكايت ركن رابع اسباب ادعاي سلطنت است و خود را امام سيزدهمي قرار داده و از اين قبيل مزخرفات بگويند و شيخيه را جفت بابيه ملاحده قرار دهند و اظهار كنند كه اينها هم طالب فساد در ملكند و خيال خروج در مملكت دارند و سالهاي دراز است و چهل پنجاه سال [ص 21] است كه اعادي اينگونه تهمتها را زدهاند و در نزد هر كس گفتهاند اگر قومي خيال فاسد داشته باشند در مدت پنجاه سال آيا ابدا اثري از آن بروز نميكند و آيا ميشود كه كسي كه خدا را شناخت و طوق شريعت را در گردن خود گذاشت پيرامون فساد بگردد ؟ والله العلي الغالب و بحق حضرت بقية الله عجل الله فرجه كه مجموع اينها افتراست و محض عداوت و كار دشمن همين است و پيش هر كسي دشمن خود را بطور مناسب آنكس متهم مينمايد و الا بحق خداي منتقم قهار كه هيچيك از اين تهمتها واقعيتي ندارد و بجز افترا نيست لكن چه ميتوان كرد پيغمبران خدا و ائمه هدي سلام الله عليهم از شر زبان دشمنان ايمن نبودند وانگهي كه اين فتنه و خيال خروج براي عالم برزخ است يا روز قيامت عمرم بشصت قريب [ص 22] شده و ريش سفيد گشته و دندانها ريخته و قوي و مشاعر بتحليل رفته و تن عليل و رنجور مانده و در گوشه دهي خراب منزل گزيده و مرتكب هيچگونه امري نيستم و هيچ رياستي و ولايتي و حكومت شرعي و توليت وقفي ندارم و بامر فقيري و درس و بحث خود و دعاي دولت قاهره شبي بروز و روزي بشب ميآورم آخر اين خيال تا كي بروز ميكند و انشاء الله تعالي اين دار فاني را بسلامتي دين و دنيا وداع كرده باعادي ميگذارم و كذب ادعاهاي ايشان آنوقت ظاهر ميشود .
باري آنكه عرض شد يك معني ركن رابع است و گاه باشد كه ملاحظه اين كنيم كه رعايا هم جنود سلطانند لكن جنود عامه كه در نزد حاجت همه بايد بخدمت و نصرت سلطان مبادرت كنند چنانكه نوكرهاي خاصه ديواني جنود خاصهاند پس باين لحاظ همه [ص 23] ماسواي حكام نوكر پادشاه ميباشند و از اين جهت كسي از خارج مملكت اگر برعيت پادشاه هم بخواهد بيحرمتي كند بيحرمتي بپادشاه شده و عداوت با رعيت پادشاه عداوت با پادشاه است و دوستي با رعيت پادشاه دوستي با پادشاه و حرمت آنها حرمت پادشاه و اهانت آنها اهانت پادشاه پس همه نوكر پادشاهند پس بر اين قياس گاهي جميع مؤمنان را از علما و جهال باسم شيعيان ذكر ميكنيم و اولياء ائمه عليهم السلام ميگوئيم و ميگوئيم كه دين خداوند چهار ركن دارد : اول معرفت خدا جل و علا دويم معرفت رسالتپناهي صلي الله عليه و آله سيوم معرفت ائمه هدي سلام الله عليهم چهارم ولايت اولياء الله و برائت از اعداء الله ، نظر بآنكه هر كه جز امام است رعيت است و از اولياء امام است خواه راوي [ص 24] باشد و خواه نباشد و باين معني هم جميع ملتها اجماع دارند زيرا كه با ايمان نميسازد كه كسي بگويد كه من ايمان بخدا دارم ولي هر كس با خدا دوست باشد من او را دشمن ميدارم و هر كس با خدا دشمن است من او را دوست ميدارم يا بگويد من بمحمد و علي ايمان آوردهام ولي هر كس محمد و علي را دوست دارد او دشمن دارد و هر كس محمد و علي را دشمن دارد او دوست دارد مگر با دنيا درست ميآيد كه كسي بسلطاني بگويد من اخلاصكيش شما هستم ولي هر كس اطاعت شما را بكند و رعيتي شما را نمايد من او را دشمن ميدارم و اگر بتوانم او را ميكشم و من دشمن شما را دوست ميدارم و هر كس ياغي با شما باشد من جان و مال در راه او ميدهم پس معلوم شد كه دوست تو كسي است كه با دوست تو دوست باشد و با دشمن تو دشمن [ص 25] و دشمن تو است آنكس كه با دوست تو دشمن باشد و با دشمن تو دوست ، پس بالبداهه دوست علي عليه السلام كسي است كه دوستان علي را دوست دارد و دشمنان علي را دشمن چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند دوست دار دوستان علي را اگر چه كشنده پدر و پسر تو باشند و دشمن دار دشمنان علي را اگر چه پدر و پسر تو باشند پس از اين جهت گفتيم ايمان چهار ركن دارد و ركن چهارم آن دوستي دوستان خداست و دشمني دشمنان خدا و تخصيص باين چهار بهمان جهت است كه گذشت كه دين اهلي دارد و عملي ، اهلش اين چهارند كه خدا كه صاحب دين است و رسول كه مبلغ دين است و امام كه شارح دين است و شيعيان كه عامل دينند ، پس اين چهار باين اعتبار اهل دينند و از اين كه گذشتي عقايد و [ص 26] اعمال ديني است و معرفت همه لازم است و بقول ملاها اثبات شئ نفي ماعدا نميكند و بر اين معني از امت آدم گرفته تا خاتم همه اقرار دارند در دنيا ، هيچ گبري نيست كه بگويد معرفت خدا و ايمان بزردشت واجب ولي دوستان زردشت را بايد دشمن داشت و دشمنان زردشت را بايد دوست داشت و هيچ يهودي نميگويد كه بايد ايمان بموسي و يوشع آورد ولي دوستان موسي را بايد دشمن داشت و دشمن او را بايد دوست داشت و همچنين هيچ نصراني نميگويد كه بايد ايمان بعيسي و شمعون آورد ولي دوستان او را بايد دشمن داشت و دشمنان او را دوست ، پس وقتيكه يهود و نصاري باين معني راضي نشوند چگونه اعادي ما كه مدعي اسلامند باين معني راضي ميشوند كه ركن رابع را از دين خدا بيرون كنند و مراد [ص 27] از ركن رابع دوستي دوستان خداست و دشمني دشمنان خدا و مراد ما از ركن رابع اين دو معني است و كتب ما از فارسي و عربي پر است از اين معني و در سر منبرها اين حرف را زدهايم .
و اما اختصاص اين امر بمذهب شيخيه بجهت آنست كه ايشان زياده در اين مسأله گفتگو كرده و نوشتهاند و احاديث ذكر كردهاند و اول كسي كه اين سخن را پخته كرده و با دليل و برهان ذكر فرموده شيخ مرحوم است پس سيد مرحوم اعلي الله مقامهما نه آنكه اين مطلب نبوده و ايشان اختراع كردهاند مثل اينكه ميگويند فلانكس حكمت ملا صدرا ميداند و نسبت حكمتي را بملا صدرا ميدهند و حال آنكه حكمت هميشه بوده ولي معني اين نسبت اينست كه ايشان منقح كردند و بطور خاصي بيان كردند و منتشر كردند مثلا ميگويند اصول ملا شريف و علم [ص 28] اصول هميشه بوده ولي ملا شريف او را در كربلا منقح كرد و منتشر كرد حال اين مسأله را هم نسبت بشيخ ميدهند كه آن بزرگوار آنرا منقح كرد و مبرهن فرمود و اطراف آنرا جمع كرده و در عالم منتشر فرمود نه آنكه اين مسأله را اختراع كرده و در اسلام نبوده ، اسلامي بغير از همين نيست و همه اسلام همين است كه ما ذكر كرديم و اگر بآن معنيهاي مزخرف خود اعادي معني ميكنند كه ركن رابع يعني كسي مانند امام و مفترض الطاعه و منحصر در فرد كه ما از اين مذهب بيزاريم و خدا لعنت كند صاحب اين مذهب را و عداوت اين مذهب را ما واجب ميدانيم .
باري اينست بطور اختصار معني ركن رابعي كه ما ميگوئيم هر كس غير از اين از ماها ذكر كند افتراست و هر كس در اين معنيها حرفي دارد سخن خود را ذكر كند و بنويسد تا جواب او را بنويسيم .
[ص 29] تم بقلم مصنفه العبد الاثيم كريم بن ابرهيم في سابع شهر شوال سنة اثنتين و ثمانين بعد المأتين من الالف الثاني حامدا مصليا مستغفرا . تمت .
[ص 30]