[ص 274] فصل بدانكه بعد از آنكه انسان قطع علاقه از اهل و مال نمود و ترك هوا و هوس و متابعت نفس اماره خود را كرد و از شهر طبايع و شهوات و عادات بيرون آمده قصد خانه خدا و عزم جوار قرب او را كرد و چنانكه ذكر شد در مقام سلوك و اداء حقوق اخوان برآمد و آداب مذكوره را در هر مورد و مقام بر حسب رضاي خدا بجاي آورد و تزكيه اخلاق را چنانكه بايد و شايد نمود و طي منازل كرده در هر منزلي با شياطين طبعانيه و شهوانيه و عاديه و با نفس اماره جهاد در راه خدا نمود در اين وقت در جوار قرب خدا كه محبوب حقيقي و مقصود و مطلوب واقعي است منزل ميكند و در اسمها و صفتهاي او كه از براي آنها نهايتي نيست سير ميكند و مراد از اين سير نه آن است كه بنده عاقبت بخدا ميرسد و در او سير ميكند زيرا كه احدي از بندگان نمي‌تواند برتبه قدم رود و خداي يگانه را ببيند و در او سير كند بلكه بندگان چون از وطن خودپرستي و منزل عادت و شهوت بيرون روند مأمورند كه سير در اسمها و صفتهاي خدا نمايند چنانكه بطور اشاره ذكر شد و آن اسمها و صفتها محمد و آل‌محمدند عليهم السلام چنانكه خودشان فرمودند نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها يعني مائيم بخدا قسم اسمهاي نيكوي خدا كه شما را امر فرموده كه او را بآن اسمها دعوت نمائيد پس در حقيقت بندگان قاصد كوي اين بزرگوارانند و بايد ايشان را بشناسند زيرا كه شناختن ايشان شناختن خداست چنانكه در زيارت ايشان ميخواني هر كس شما را شناخت خدا را شناخته و هر كس جاهل بشما شد جاهل بخدا شده است پس سير در اسمها و صفتهاي ايشان سير در اسمها و صفتهاي خداست [ص 275] و سفر كردن بسوي ايشان سفر كردن بسوي خداست و سلوك نمودن در راه ايشان سلوك نمودن در راه خداست و ديگر خدا را شناختني بغير از اين نيست و محال است كه حوادث ذات پاك قديم را بشناسند پس چون بنده‌اي از بندگان عزم زيارت ايشان كند و محرم كوي ايشان شده از خانه و منزل هوا و هوس خود بيرون رود و سر از پا نشناخته بسوي ايشان شتابد و آنگاه در جوار قرب ايشان كه جوار قرب خداست منزل كند و در اسمها و صفتها و مقامات ايشان بر حسب رتبه و بقدر استعداد قابليت و فهم خود سير كند مستفيض بفيوض باطنيه و مستنير بانوار غيبيه ايشان خواهد شد و اين نمي‌شود مگر اينكه مدتي در جوار ايشان مكث نمايد و ظرف قابليت خود را در زير آسمان جود و كرم ايشان رو بايشان گذارد نه آنكه جوار قرب ايشان را ترك كرده توجه باين و آن كند و دربار همايون ايشان را ترك نموده بدر خانه اين و آن رود و نه آنكه ظرف وجود خود را سرنگون گذارد و روي آنرا بطرف زمين شهوات و عادات و دشمنان و خودپرستان كند پس اگر ملازمت حضور باهر النور ايشان را كرد و از ايشان رو نگرداند و آفتاب نور ايشان بر ظاهر و باطن او مستمرا تابيد و بغير از محبت و مودت ايشان و اولياء ايشان چيزي در وجود او باقي نماند و آن نور تابنده و حيات پاينده كه محبت و اخلاص بايشان باشد ظاهر و باطن او را فرا گرفت در اين صورت مستفيض و مستنير خواهد شد و آثار كمال و جمال و جلال در او و از او هويدا و پيدا ميشود و بيان اين مطلب بعبارت ديگر آن است كه شخص سالك بايد در جوار قرب ايشان متصف بصفات ايشان و متخلق باخلاق ايشان شود كه همين بعينه متصف شدن بصفات [ص 276] خدا و متخلق شدن باخلاق خداست نه چيز ديگر پس بايد بجهت ملازمت فيض حضور ايشان علم ايشان بقدر قابليت او در او ظاهر شود و حكمت ايشان بقدر استعداد او در او هويدا شود و قدرت ايشان بقدر صفاي ظاهر و باطن او در او پيدا شود و عفو ايشان باندازه مقام و رتبه او در او آشكار شود و جود و كرم و فضل و احاطه و هيمنه و تصرف و تربيت و تدبير و رحمت و رأفت و ساير صفات ايشان بقدر عبادت او در او ظاهر شود كه اگر متصف بصفات ايشان نشود و در خود او از كمالات ايشان چيزي ظاهر نشود از براي او استكمال تمام حاصل نخواهد شد و باطن او بر همان نقصان باقي خواهد ماند و مثل او مثل سنگ و آجري خواهد بود كه مدتي در برابر آفتاب باشد و نور آفتاب بر ظاهر آن تابيده ظاهر آنرا روشن و نوراني كرده باشد ولي اندرون آن همان كثافت و ظلمت خود را دارد پس چون از آفتاب پنهان شود بهمان حالت سابق خود رجوع نموده تاريك و سرد شود پس كسي كه با انبياء و اولياء راه رود و در جوار ايشان چندي بماند و مانند سنگ و آجر در مقابل آفتاب همان ظاهر خود را آراسته ببعضي از اعمال و حسنات نمايد و از همه جهت متابعت اولياء و انبياء را بظاهر و باطن خود نكند و محبت ايشان را در دل و سينه خود نورزد و بهمه جهت تسليم امر ايشان را نكند بر همان نقصان خود البته باقي است و چون پاي امتحاني در ميان آيد و از انبياء و اولياء دور افتد بهمان حالت اول و جهالت خود برميگردد چنانكه جمعي از جهال اين امت در اول امر خود چند قدمي پيش رفته امتثال فرمان رسول خدا را صلي الله عليه و آله نمودند و در پاره‌اي چيزها اطاعت او را كردند و مدتي با آن بزرگوار در سفر و حضر راه [ص 277] رفتند و ظاهر ايشان هم آراسته ببعضي از اعمال شرعيه شد ولي چون باطن ايشان بآب محبت و اخلاص زنده و پاك نشده بود و دلهاي ايشان بنور تسليم و ايمان روشن نشده بود چون پاي امتحان در ميان آمد و رسول خدا صلي الله عليه و آله از ميان ايشان بيرون رفت بهمان حالت و جهالت اول برگشتند پس اين نبود مگر بجهت آنكه متصف بصفات نبي صلي الله عليه و آله نشده بودند و نور مقدس آن بزرگوار ظاهر و باطن ايشان را فرا نگرفته بود و اين نه از جهت آن بود كه در نور آن بزرگوار نقصاني بود حاشا و كلا بلكه نور او در نهايت قوت بود و در مقام تكميل قوابل و تربيت آنها غايت قوت و كمال را داشت و از اين جهت بود كه قوابل مستعده را چنانكه سزاوار بود تكميل و تربيت فرمود بلكه بواسطه آن بود كه خود آن جماعت تمكين و تسليم نداشتند و ظرف وجود خود را سرنگون گذارده بودند پس هر كس كه نزديك ايشان شود و تسليم امر ايشان را بظاهر و باطن خود كند ظاهر و باطن او هر دو مستنير و روشن ميشود و هر كس كه تسليم ايشان و محبت ايشان را در ريشه جان خود قرار ندهد چنانكه بايد و شايد از براي او استكمال حاصل نخواهد شد پس هر كس كه متصف بصفات ايشان و متخلق باخلاق ايشان شد صاحب كمال و جمال ميشود و جلال ايشان در او بقدر استعداد قابليت او ظاهر خواهد شد و در آن حال او را ممكن است كه ناقصي ديگر را هم تكميل و تربيت نمايد پس از اين جهت بعد از استكمال او را مأمور ميكنند تا تعليم و تربيت ديگران را كند و تعليم و تربيت او مختلف ميشود بر حسب استكمال و استفاضه خود او پس بسا اينكه استكمال و استفاضه او بقدري است كه تكميل اهل و عيال [ص 278] خود را ميكند و بس و ديگر تربيت و تكميل ساير مردم را نمي‌تواند بكند و بسا اينكه استكمال و استفاضه او بقدري است كه تربيت محله‌اي را ميكند و بسا اينكه تربيت شهري را ميكند و بسا اينكه تربيت چند شهر را ميكند و بسا اينكه تعليم و تربيت اقليمي را ميكند و بسا اينكه تربيت روي زمين را ميكند پس هر چه استكمال و استفاضه او بيشتر باشد تربيت و تعليم او هم زيادتر و قوي‌تر است و از براي فيض فياض و از براي نور آفتاب جهان‌تاب محمد و آل‌محمد عليهم السلام نهايتي نيست بفهم چه ميگويم اي برادر من و از اين بيان رتبه هر يك از بزرگان و دعوت‌كنندگان بسوي خدا را بشناس و بدانكه انسان هر چه استكمال نفس خود را بيشتر كند كمال او زيادتر و تربيت او ساير مردم را زيادتر خواهد بود و بدانكه استكمال تمام در سفر باطن از براي كسي حاصل نمي‌شود مگر اينكه در حقيقت سفر او مشتمل بر چهار سفر يا چهار منزل باشد سفر اول بيرون رفتن از منزل هوا و هوس و دور شدن از خانه طبيعت و شهر شهوت و وطن عادت و پشت بدنيا كردن و سفر دويم آداب مذكوره در فصل سابق را بجاي آوردن و با برادران برادري كردن و تزكيه اخلاق نمودن و منزل بمنزل رفتن و از خانه خودپرستي دور شدن و سفر سيم در اسمها و صفتهاي خدا سير كردن و در جوار قرب محبوب ماندن و مستفيض بفيوضات باطنيه شدن و مستنير بانوار سبحانيه شدن و سفر چهارم رو بخلق نمودن و خلق را هدايت و تربيت كردن و مثل اين چهار سفر در عالم ظاهر آن است كه آفتاب عالم‌تاب اجزاء زمين را بسوي بالا رفتن دعوت ميكند و هر يك از اجزاء كه لطيف و سبك‌بار است مانند بخارات اجابت آنرا نموده بالا ميروند و قطع [ص 279] علاقه از اين خاكدان ميكنند و در حين بالا رفتن خرده خرده لطيف‌تر شده پاكتر و صافتر از كدورات و غبارهاي زمين ميشوند و چون نزديك آسمان حيات روند و مدتي در زير آن آسمان توقف نموده از انوار كواكب و افلاك مستنير و مستفيض ميشوند و در حقيقت متصف بصفات نجوم و انوار آنها ميشوند يعني حيات و صفات آنها در وجودشان ظاهر ميشود پس آبي ميشوند زنده و صاحب كمال بسيار و در اين صورت مأمور باين ميشوند كه بسوي زمين و اهل زمين برگشته ايشان را تربيت كنند و چون بامر خدا نازل شوند و از ابر رحمت خداوندي بر زمين رعيت خاكها فرو چكند و با آن خاكها مجالست و معاشرت نمايند و در اعماق دلها و سينه‌هاي آنها فرو روند آنها را زنده و صاحب كمال بتربيت خود كنند و در اين وقت هر يك از اجزاء زمين كه قابل باشد و سخن ايشان را بشنود و قرين ايشان شود البته گلها و لاله‌ها از آن برويد و هر يك از اجزاء زمين كه قابل نباشد يا با ايشان قرين و هم‌نشين نشود صاحب گلها و لاله‌هاي رنگارنگ نخواهد شد چنين است حال كساني كه در باطن چهار سفر را كرده‌اند پس در اول از شهر خودپرستي بيرون رفته‌اند و بعد از آن تزكيه اخلاق را برياضات و مجاهدات شرعيه نموده‌اند و بعد از آن در زير آسمان علوم و حكمتها و صفتها و انوار آل‌محمد عليهم السلام مدتي مانده و كسب انوار و علوم و اخلاق از ايشان كرده‌اند و بعد از آن مأمور شده در ميان خلق كه همه بمنزله خاكها و كلوخهايند آمده‌اند و مبتلا بمحنت معاشرت ايشان شده ايشان را دعوت بسوي خدا و تربيت نموده‌اند و هر يك از مردم كه با ايشان مجالست كنند و از ايشان قبول و آب علم ايشان را در [ص 280] مزرعه دل خود جاي دهند گلها و لاله‌هاي معارف و كمالات در سينه‌ها و دلهاي ايشان سبز خواهد شد و هر يك از مردم كه از ايشان دوري كنند و با ايشان عداوت ورزند و انكار حق ايشان را نمايند و آب محبت و علم ايشان را در مزرعه دلهاي خود جاري نسازند گلها و لاله‌هاي علوم و معارف در دلها و سينه‌هاي ايشان نرويد و مانند زمين شوره بر همان نقصان و موت خود باقي باشند پس از آنچه عرض شد ان شاء الله معلوم شد كه هدايت‌كنندگان و تربيت‌كنندگان خلق كساني هستند كه سفر اول و دويم و سيم را كرده باشند پس در سفر چهارم مشغول تربيت خلق ميشوند و ايشان را هدايت و تعليم مينمايند و در اين صورت نهايت كمال از براي خود ايشان حاصل شده خلق را هم تربيت كرده‌اند و بغير از اين طور ديگر كسي را تربيت كردن خلق و رياست نمودن ميسر نمي‌شود مگر آنكه بباطل ادعا كند و چند صباحي امر را بر جهال مشتبه سازد و باين سبب خود را با جمعي ديگر هلاك و گمراه نمايد پس اگر كسي سفر اول را نكرده باشد و ادعاي رياست كند و خود را در زمره تربيت‌كنندگان بگمان خود بشمرد البته هلاك خواهد شد زيرا كه هنوز خود او از عرصه شهوتها و عادتها و طبيعتها بيرون نرفته و قدمي از خانه خودپرستي برنداشته و حب دنيا و حطام دنيا در دل اوست پس چهار كلمه عربي و چهار مسئله از مسائل محض طلب دنيا و رياست آموخته و در ميان مردم نشسته آن چهار كلمه و چهار مسئله را دكاني از براي خود قرار داده صبح تا شب مداخل ميطلبد و اموال را بسوي خود جمع ميكند و مردم بيچاره را زير بار رياست خود كشيده آب در گوش ايشان ميكند و اموال ايشان را ميربايد و ديگر مراتب اين جوره [ص 281] اشخاص مختلف است بعضي از ايشان بر حسب پستي رتبه و مقام خود صرفه ايشان بمداخلهاي جزئيه ميشكند و بهمان جزئيات اكتفا مينمايند و بعضي از ايشان بر حسب شأن خود بمداخلهاي كليه اكتفا مينمايند نه بجزئيات و از اين جهت باندك زماني صاحب املاك و اموال بسيار ميشوند و مردم بيچاره محض آن مسائل و بجهت لباسي كه پوشيده‌اند نزد ايشان ميروند و بعد از رفتن در دام ايشان افتاده مال ايشان را ميگيرند كي تربيت‌كنندگان خلق تربيت خود را دكان مداخل قرار دادند و كجا تعليم‌كنندگان خلق علم خود را از اسباب تحصيل معاش و مال دنيا قرار دادند پس چنين كسي نيست مگر طالب دنيا و محبت پنهاني كه در دل خود بدنيا دارد از پس حركات و سكنات و كلمات او آشكار و هويدا است نهايت جهال و بي‌شعوران ملتفت نمي‌شوند و اما هوشياران و صاحبان فطانت و ذكاوت ميفهمند و چنانكه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده هر گاه عالم را طالب دنيا ديديد او را بر دين خود متهم كنيد از او حذر ميكنند و از پي او نمي‌روند پس كسي كه هنوز سفر اول را نكرده خودش در چاه محبت مال و جاه اندر است و قابل آن نيست كه مردم را تربيت كند زيرا كه خود او هنوز تربيت نشده و چنين كسي اگر ادعاي رياست نكند و مقابلي با تربيت كنندگاني كه از جانب خدا تربيت ميكنند نكند و خود را مثل ساير مردم ناقص بينگارد بسا اينكه هلاك نشود و مانند ساير مردم عاقبت او بخير شود با وجود نقصاني كه دارد و لكن هر گاه مقابلي با اولياء خدا كند و خود را در جاي ايشان بداند البته هلاك خواهد شد و اما كسي كه سفر اول را في الجمله كرده يعني چشم از مال دنيا پوشيده و اموال در نظر او چندان [ص 282] قابليتي ندارد ولي هنوز سفر دويم را نكرده باز نمي‌تواند خلق را تربيت نمايد زيرا كه تزكيه اخلاق را ننموده و صفات رذيله بسيار دارد پس در اين صورت اگر چه اموال را جمع نكند و از كسي چيزي نگيرد و لكن بواسطه اخلاق رديه و صفات رذيله خود مردم را نمي‌تواند تعليم و تربيت كند پس بسا آنكه ادب ندارد يا آنكه تواضع و فروتني را اختيار نكرده متكبر است و بسا اينكه سخاوت و مروت ندارد و صاحب بخل و پستي فطرت است و يا آنكه احمق و نافهم است و ذكاوت و آگاهي ندارد و بسا اينكه فاسق و فاجر است و ورع و پرهيزگاري ندارد پس اين جوره اشخاص هم لباس نيكان را ميپوشند و گذشتن از مال دنيا را دليل خوبي و كمال خود قرار ميدهند و چهار كلمه از مسائل را كه آموخته‌اند دليل فضل و علم خود قرار ميدهند و باين سبب مردم جاهل را گول زده بر گرد خود جمع ميكنند و آنگاه بسبب اخلاق رديه و صفات رذيله و اعمال ناپسند خود مردم را گمراه ميكنند پس بايد مردمان با ذكاوت و كياست صفات رذيله و اخلاق رديه ايشان را دليل نقصان ايشان بدانند و بفهمند كه چنين اشخاص قابل آنكه خلق را تربيت كنند نيستند زيرا كه خودشان هنوز تربيت نشده و عيوب بسيار دارند و اينكه گفتيم سفر اول را في الجمله كرده‌اند نه مقصود آن است كه اين جماعت بكلي از خانه شهوات و طبايع بيرون آمده‌اند و بهيچ وجه گرفتار طبايع و عادات نيستند زيرا كه شخص ناقص يكدفعه محال است بحسب عادت كه جميع اقتضاهاي اخلاط بدن او تمام شود و بكلي از درياي طبيعت كه قاطبه مردم در آن دريا غرقند بيرون آيد بلكه مراد آن است كه از سر پاره‌اي چيزها بجهت بعضي خيالها و نيتهائي كه دارند گذشته‌اند مثلا از املاك [ص 283] و اموال بسيار بسا اينكه زود ميگذرند و بسا اينكه از خوردن طعامهاي لذيذ چشم ميپوشند يا آنكه بسيار نمي‌خورند و بسيار نمي‌آشامند و اينها ممكن است و بسياري از كفار هم از قبيل يهود و نصاري و ساير فرقه‌ها در ميان ايشان اين جوره اشخاص بسا اينكه يافت شوند پس گذشتن از پاره‌اي اموال يا از پاره‌اي لذتها دليل كمال كسي از همه جهت نمي‌شود و با وجود آنكه از همه جهت در كسي كمال پيدا نشود اگر ادعاي رياست كند و با تربيت‌كنندگان خلق مقابلي و معانده نمايد البته هلاك خواهد شد و البته ادعاي او باطل خواهد بود و اما كسي كه از پاره‌اي چيزها از قبيل اموال و لذتها گذشته و ترك آنها را نموده و تزكيه بعضي از اخلاق را هم نموده ولي سفر سيم را نكرده و مستنير بانوار الهيه نشده پس چنين كسي هم باز از عهده تربيت برنمي‌آيد و نبايد ادعاي رياست نمايد مگر آنكه تابع و مطيع تربيت‌كنندگان باشد زيرا كه او هم متصف بصفات خدا و متخلق باخلاق او نشده و اتصاف بصفات خداوندي اعظم شروط بلكه اصل شروط تربيت است زيرا كه تربيت‌كننده خلق و رب ايشان خداوند است پس هر يك از بندگان هم كه داراي صفات خدائي شد او هم نيز تربيت‌كننده خواهد شد و الا فلا و اگر صفات خدائي در كسي ظاهر نباشد نمي‌داند با چه كس بايد مدارا كرد و با چه كس بايد مدارا نكرد و نمي‌داند از چه كس بايد عفو كرد و از چه كس بايد عفو نكرد پس بسا جائي كه بايد تعليم كند و نمي‌كند و بسا چيزي را كه بايد تعليم كند و نمي‌داند و بسا كسي كه در مقام تربيت محتاج بحكمت است و او ندارد و بسا جائي كه قدرت ضرور است و او ندارد و بسا جائي كه بايد صبر كند و او نمي‌تواند و بسا دشمني كه بايد او را [ص 284] مدتهاي مديد مهلت داد و او نمي‌دهد و بسا كسي كه بايد باو عطا كرد و او نمي‌كند و بسا كسي كه بايد از او گرفت و او نمي‌گيرد و چه بسيار جاها كه بايد رحم كرد و او نمي‌كند و چه بسيار جاها كه بايد انتقام كشيد و او نمي‌كشد و علامت چنين كسي آن است كه با وجود گذشتن او از دنيا و با وجود آنكه بعضي از اخلاق خوب دارد از اسرار توحيد خبر ندارد و معرفت خدا را كه اعظم واجبات است تحصيل نكرده و چون رعيت از حقايق اشياء از او سؤال كنند عاجز از جواب دادن ميشود و در بسياري جاها انكار حق ميكند پس اينها و امثال اينها دليل آن است كه سفر او بانجام نرسيده و ناقص است پس مقام رياست و هدايت و تربيت خلق مقام خطيري است و نه هر ناقص و جاهلي را ميرسد كه ادعاي آن را كند و نه هر ناقص و جاهلي از عهده آن برمي‌آيد و تا در بنده‌اي از بندگان صفات ربوبيت چنانكه ذكر شد ظاهر نشود باين مقام نرسد و از عهده اين امر عظيم برنيايد و اما كسي كه صفات خدائي در او ظاهر و اخلاق پادشاهي در او باهر شود پس چنين كسي شايسته رياست و بزرگي و لايق تاج و تخت است و ميتواند خليفه و جانشين پادشاه باشد و رعيت را بر حسب صلاح هر وقتي و بر حسب اختلاف طبايع و امزجه ايشان تربيت كند و عاقبت فسادي در كارهاي او پيدا نخواهد شد و زبان رعيت بر او دراز نخواهد بود اگر چه در اول بر او بحثها كنند و بر كردار و گفتار او عيبها گيرند ولي چون خرده خرده بزرگ شوند و عقل ايشان زياد شود و چشم از عداوتها و غرضهاي نفسانيه و لجاجتها بپوشند خواهند فهميد كه آن تربيت‌كننده هر چه گفت موافق حكمت و آنچه كرد نيز مطابق عقل سليم و صواب بود پس هر يك از گذشتگان هم كه در صدد تربيت [ص 285] خلق برآمده و مردم را دعوت نمودند از حركات و سكنات و كيفيت تربيت ايشان معلوم ميشود كه از جانب خدا بوده‌اند يا نه زيرا كه اگر از جانب خدا نبوده‌اند علما و حكما و اتقيا روز بروز عيوب و خطاهاي ايشان را اظهار و افشا ميكنند و خرده خرده عيوب آنها در عالم فاش و منتشر ميشود و آن وقت مردم ميفهمند كه آنها از جانب خدا و تربيت‌كننده نبودند و زبان رعيت بر ايشان دراز است چنانكه دشمنان انبيا تا بحال خرده خرده امرشان ظاهر و خطاهاي ايشان فاش شده و اگر از جانب خدا بوده‌اند علما و اتقيا و حكما و تربيت‌كنندگان بعد خرده خرده خاصيتهاي كارها و حكمتهاي گفتارهاي ايشان را اظهار و افشا نموده‌اند و اگر چيزي از تربيت ايشان را مردم خوب نفهميده ايشان بيان كرده‌اند تا همه كس خرده خرده فهميدند كه ايشان از جانب خدا بوده‌اند مانند انبياي سلف كه روز بروز علما و حكما تصديق ايشان را كرده و ميكنند و صواب ايشان در عالم ظاهر ميشود و كسي نمي‌تواند اثبات كند كه ايشان از جانب خدا نبوده‌اند و مانند پيغمبر ما صلي الله عليه و آله و اوصياء كرام آن بزرگوار عليهم السلام كه ايشان هم در عالم بنحوي صفات و اخلاق خدائي از ايشان ظاهر شد و بطوري خلق را تربيت فرمودند كه احدي از عقلا و حكماي اهل ملتهاي خارجه از اسلام هم الحمد لله نمي‌توانند نقصي بر تربيت ايشان اثبات كنند و نمي‌توانند بگويند كه ايشان بحد كمال نرسيده و قابل تربيت خلايق نبوده‌اند و اما عقلا و حكماي اسلام ببركت تربيت و تعليم خود ايشان يقين كرده و دانسته‌اند كه آن بزرگواران تربيت‌كننده همه انبياء و اولياء در باطن بوده و هستند و ديگر شكي و ريبي در اين باب ندارند زيرا كه صفات ربوبيت [ص 286] در آن بزرگواران آن قدر ظاهر و هويداست كه ساير تربيت‌كنندگان هم محتاج بايشان بوده و هستند و زبان احدي از رعيت هم بر كارها و گفتارهاي ايشان دراز نبوده و نيست و نخواهد شد تا روز قيامت و اگر هم يكي از بندگان از روي جهالت بگمان خود عيب و نقصي در كارهاي ايشان ديده يا ميبيند از جهالت و نقصان خود اوست و بعد از مدتي كه فهم او زياد شد يا زياد شود فهميده يا خواهد فهميد كه اشتباه از خود اوست و ايشان در مقام تربيت بمقتضاي صفات ربوبيت سلوك فرموده‌اند و امر چنين خواهد بود تا روز قيامت و اين نيست مگر بجهت آنكه در جميع كاينات نسبت بايشان جهت مربوبيت و جهت رعيتي غلبه دارد و در ايشان جهت رب و صفات و اخلاق خدائي غلبه دارد پس تربيت‌كننده حقيقي واقعي در جميع عرصات و مقامات آل‌محمدند عليهم السلام و از اين جهت روايت شده است رب الارض امام الارض يعني تربيت‌كننده زمين امام زمين است و از اين جهت است كه هر كس متصف بصفات اين بزرگواران است ميتواند مردم را تربيت كند و هر كس متصف بصفات ايشان نيست از عهده تربيت خلق برنمي‌آيد و نيز از اين جهت است كه هر كس داراي صفات ايشان است بر حسب رتبه و مقام خود بي‌عيب و نقص است و مردم نمي‌توانند بر او نكته گيرند و زبان بمذمت او گشايند و اگر كسي هم زبان از روي جهالت گشايد عاقبت جهالت و كذب او ظاهر شود و هر كس داراي صفات ايشان نيست وجود او پر از عيب و نقص است و مردم بر او نكته گرفته زبان‌درازي خواهند كرد و اگر هم كسي از روي جهالت و اغراض نفسانيه مدح از او كند و ادعاي باطل در [ص 287] حق او نمايد عاقبت كذب او ظاهر و مدعاي او باطل خواهد شد و اينكه ميگويم عاقبت ظاهر خواهد شد از براي جماعتي است كه هوششان كم و كندي فهمشان زياد است پس از براي ايشان بعد از مرور دهور ظاهر ميشود و اما از براي دانشمندان همان روز اول و ماه اول و سال اول ظاهر ميشود زيرا كه صفات خدائي با صفات خلقي مشتبه نمي‌شود پس ما تربيت‌كنندگان را از ساير رعيت بصفات خدائي ميشناسيم خواه از جمله انبياي سلف باشند و خواه از معصومين چهارده‌گانه سلام الله عليهم اجمعين و خواه از شيعيان ايشان و بعد از اين هم ساير مردم بايد بهمين علامت ايشان را تا هنگام ظهور و رجعت و قيامت بشناسند و اگر كسي انصاف دهد و چشم از عداوتها و لجاجتها و اغراض نفسانيه بپوشد و از روي بصيرت و انصاف تدبر كند رفعت مكان و جلالت شأن مشايخ ما را اعلي الله مقامهم و رفع في الخلد اعلامهم خواهد فهميد و يقين خواهد كرد كه ايشان هم متصف بصفات آل‌محمد عليهم السلام و متخلق باخلاق ايشان بودند و شك در اين مطلب نخواهد كرد زيرا كه در زمان غيبت و در هنگامي كه غلبه دولت باطل بود و اغلب مردم بمقتضاي طبايع و شهوات و عادات خود عمل ميكرده متابعت هوا و هوس خود را مينمودند برخاستند و دامن همت بر كمر زده با وجودي كه اعوان و انصاري نداشتند و با وجودي كه از براي ايشان اموال و املاك و درم و ديناري نبود بتنهائي و بي‌كسي مردم را بسوي خدا و بسوي محمد و آل‌محمد عليهم السلام و علوم و اسرار و حكمتهاي ايشان خواندند و از كتاب و سنت حقايق و دقايق و فضايل و علوم بسيار بي‌شمار بيان فرمودند و كتابهاي بسيار كه عدد آنها تخمينا از هزار بيشتر ميشود در آن حقايق و دقايق و فضايل تصنيف و تأليف نمودند بطوري [ص 288] كه عالم را كتابهاي ايشان پر كرده و ان شاء الله پر خواهد كرد و در مجالس درس و موعظه و ديد و بازديد خود هم فضايل و علوم بسيار زباني بيان كردند و باين واسطه دلها و سينه‌هاي مردم را بآن علوم روشن و منور ساختند بطوري كه همان علوم و فضايل بر زبانها و قلمها پيوسته جاري شده و ميشود و بسياري از اهل روزگار كه جاهل بآن علوم و رسوم بودند اكنون عالم و دانا و حكيم شده‌اند و دلهاي ايشان الحمد لله از تاريكي جهل و ناداني مبرا و معرا و بنور علم و حكمت آراسته شده است و احدي از اهل عصر نتوانسته بر كتابها و بيانهاي ايشان نكته بگيرد و نتوانسته بدليلي از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله در چيزي از فرمايشات ايشان بر ايشان رد كند و اگر هم جاهلي از روي جهالت و عناد محض قول و ادعا انكار مطلبي از مطالب ايشان را كرده چون بعد از مدتي خود او و ديگران دقت كردند و بنظر انصاف تدبر نمودند از راه نافهمي و جهالت خود او بوده و يا از روي لجاجت و اغراض نفسانيه بوده و دانستند كه انكار نكرده بر ايشان مگر مطلبي از مطالب كتاب و سنت را و با وجود آنكه دشمنان ايشان پيوسته از راه حسد با ايشان دشمني ميكردند و لهذا در صدد بودند كه امر ايشان را فاسد كنند و بر ايشان رد كنند و شب و روز هم كوشش ميكردند و با يكديگر مشورت مينمودند و استعانت بحكام و سلاطين هم ميجستند نتوانستند با دليل و برهان مطلبي از مطالب ايشان را و نه كتابي از كتابهاي ايشان را رد كنند و اگر كسي رد كرده بود هرائينه آن رد را چاپ كرده و در اطراف قريه‌ها و شهرها منتشر ميكردند و چون الحمد لله كتابي و خطابي در رد ايشان كسي نديده پس يافت نمي‌شود و اين بجهت آن است كه اگر كسي در رد [ص 289] مطلبي از مطالب ايشان سخني گفت و با زبان خود اظهار كرد چون دليل و برهاني نداشت آن سخن از آن مجلس تجاوز نكرد و اگر تجاوز كرد سستي و خامي و بطلان آن سخن همراه او بود و اگر هم در رد مطلبي كسي بجهالت خود چيزي نوشت چون دليل و برهاني نداشت از خانه و منزل خود او بيرون نيامد و اگر هم بيرون آمد سخافت و بطلان او همراه او بيرون آمد و او را از نظرهاي عقلا و حكما انداخت پس چنانكه بر كتاب خدا و بر سنت رسول صلي الله عليه و آله نمي‌توان رد كرد و اگر كسي رد كند بطلان قول خود او خرده خرده ظاهر ميشود بر كتب و بيانات ايشان هم نمي‌توان كرد زيرا كه همه آنها مأخوذ از كتاب و سنت و مطابق با اخبار و آثار عترت طاهره عليهم السلام است و نيز از ايشان عمل و سلوكي در عالم ظاهر شد كه بحرارت عمل و سلوك خود خلايق بسيار و مردمان بي‌شماري را گرم كرده بعمل كردن و سلوك نمودن در راه خدا داشتند پس اولا گذشتند از جميع دنيا و مال دنيا و بهيچ وجه از براي خود چيزي اندوخته از املاك و اموال نكردند و چشم از همه مداخلها و موقوفات و غير آنها پوشيدند و همه را بديگران واگذارده اعتنا بآنها نكردند و پيوسته هم خود را مصروف هدايت و تعليم و نصيحت و موعظه و تصنيف و تأليف و ذكر و فكر و ساير امور اخرويه ساختند و بكار ديگر نپرداخته پيوسته نشر فضايل آل‌محمد عليهم السلام را كردند و اگر هم خداوند چيزي از اموال بايشان انعام ميفرمود آن را غالبا صرف يتامي و بيوه‌زنان و فقرا و مساكين ميكردند و رسوم اخوت و محبت را در ميان مردم بزبان حال و قال بيان ميفرمودند و هميشه دست و زبان و ساير اعضا و جوارح خود را در امور و حوائج مؤمنان و مواليان [ص 290] بجهت رضاي خدا و نشر امر حق بكار ميبردند و چيزي از حقوق معاشرت كنندگان با خود را در هر باب ترك نمي‌كردند مگر اينكه آن را ادا ميفرمودند و در صفات و اخلاق خود طوري بودند كه هر كس انصاف ميداد ايشان را بي‌عديل و بي‌بديل و يگانه جهان ميشناخت و ميدانست و وقتي از اوقات را چه در حضر بودند و چه در سفر صرف چيزي نمي‌كردند مگر بنصيحت و تعليم و تحريص و ترغيب بر تحصيل آخرت و نه اين است كه اين اعمال و فضايل را بتنهائي از ايشان نقل ميكنم اينك مخالفان و مواليان ايشان هر دو بسيارند هر كس تصديق ندارد بپرسد و تفحص كند پس از مخالف و مؤالف نخواهد شنيد مگر آنچه را كه ذكر شد اما مؤالف پس بمقتضاي صفاي باطن و صدق خود فضل ايشان را ذكر خواهد نمود و اما مخالف پس چون گذشتگان از مشايخ اجل الله شأنهم و انار برهانهم از اين دنيا رحلت فرموده‌اند و لجاجتها و اغراض نفسانيه او كمتر شده و چشم از پاره‌اي لجاجتها علي العجاله پوشيده كتمان فضل ايشان را نخواهد كرد وانگهي كه فضل ايشان اظهر من الشمس في رابعة النهار است و كسي نمي‌تواند كتمان نمايد چنانكه آفتاب را در روز نمي‌توان پنهان كرد و اگر غير از اين بود هرائينه ميگفتند و مينوشتند پس بطوري عمل كردند و تقوي ورزيدند كه خلق بسيار و مردم بي‌شمار را معرض از دنيا و راغب بآخرت كردند پس جماعتي كه حج نمي‌كردند و اعتنائي بآن نداشته با وجود وسعت در مال آسوده در خانهاي خود با اهل و عيال خود هميشه راه ميرفتند حج‌كننده و زيارت‌كننده شدند و جماعتي كه هرگز زكوة نمي‌دادند و بفكر دادن آن هم نبودند ببركت و تربيت ايشان زكوة داده و ميدهند و جماعتي كه [ص 291] بجز لهو و لعب بكاري مشغول نبودند اينك بتربيت ايشان نافله‌گذار و از اهل ذكر و فكر و عبادتهاي بسيار شده‌اند و جماعتي كه هرگز اخوت با كسي نمي‌كردند با يكديگر برادري كرده نهايت الفت را گرفته‌اند و جماعتي كه هرگز در مجالس خود بجز خواندن تاريخ و شعر باطل و قصه‌هاي ديگر ذكري نداشتند بتربيت ايشان هميشه قرآن و حديث ميخوانند پس اينها نيست مگر بجهت حرارت عمل و سلوك مشايخ اعلي الله مقامهم و رفع في جنان الخلد اعلامهم و عمل و سلوك ايشان هم نبود مگر بجهت آنكه متصف بصفات آل‌محمد عليهم السلام و متخلق باخلاق ايشان بودند و الا چگونه تربيت خلايق را اين گونه ميكردند و چگونه ميسر بود كه دشمنان بر عمل و سلوك ايشان نكته نگيرند و امر ايشان را باطل نكنند و زبانهاي آنها بر ايشان دراز نباشد پس چون از جانب خداوند تربيت كردند و در تربيت ايشان نقصاني نبود اينگونه مردم را بعمل كردن واداشتند و چون در جوار قرب آل‌محمد عليهم السلام استفاضه و استناره نمودند فيض و نور ايشان بسياري از اهل اين اعصار را فرا گرفت و اينها همه دليل كمال ايشان است كه در سفر باطن از براي ايشان حاصل شده و هر چهار سفر را چنانكه بايد و شايد بانجام رسانيده‌اند پس از آنچه عرض شد ان شاء الله معلوم شد كه استكمال نفس نمي‌شود و بنده هرگز بنهايت كمال نمي‌رسد مگر اين كه سفر باطن كند و سفر او هم مشتمل بر چهار سفر باشد تا در سفر اول قطع علايق كرده اعراض از دنيا و ترك هوا و هوس نمايد و در سفر دويم تزكيه اخلاق خود را كند و در سفر سيم سير در صفات و اسماء الهيه كند و در سفر چهارم متوجه خلق شده سير در ايشان و تربيت ايشان نمايد اگر چه [ص 292] در سفر آخر تربيت نفس خودش را تنها نمايد و ديگر كسي از ساير مردم را تربيت نكند و تا كسي سفر سيم را نكرده باشد البته تربيت نفس خود را هم نمي‌تواند بكند چه جاي تربيت ساير مردم و نيز معلوم شد كه سفرهاي چهارگانه و استكمال تمام از براي احدي حاصل نخواهد شد مگر بمحبت و ولايت آل‌محمد عليهم السلام و اخلاص بايشان زيرا كه جذبه محبت ايشان تا نباشد شخص را از عرصه طبايع و شهوات و از زمين عادات و هواهاي نفس چيز ديگر بيرون نمي‌كشد و تا آب محبت و مودت بايشان اندرون دل و سينه را شست‌وشو نكند تزكيه اخلاق و تصفيه بواطن از كدورات و كثافات گناهان ميسر نخواهد شد و تا آب علم و حكمت و معرفت از سرچشمه جود و كرم ايشان بر حقيقت كسي نريزد يعني تا شخص ايشان را بنورانيت نشناسد و خود متصف بصفات ايشان نشود مستنير بانوار ايشان و خداشناس نخواهد شد و تا محبت و مودت و اخلاص بايشان شخص را راضي به محنت و مصيبت معاشرت جهال و خلق منكوس و رعيت‌پروري و صبر بر مصيبتهاي بسيار نكند و در مقام خدمت‌گذاري و دولت‌خواهي ايشان برنيايد تاج افتخار و كمال را باو نبخشند و او را بجامي از حوض كوثر كه دليل حيات ابدي و نعمت سرمدي و علم بي‌پايان است از خود بيخود نمي‌نمايند آيا نشنيده‌اي آن حديث شريف را كه فرمودند ما من عبد احبنا و زاد في حبنا و اخلص في معرفتنا و سئل عن مسئلة الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسألة و حاصل مضمون شريفش آنكه بنده‌اي نيست كه ما را دوست بدارد و زياد كند محبت ما را در قلب خود و خود را خالص كند در شناختن ما و بپرسند از او مسأله‌اي را مگر اينكه ميدميم ما در دل او جوابي از براي آن مسأله تمام شد حديث پس چيزي كه اعانت ميكند [ص 293] انسان را بر سفر باطن محبت ايشان است و چيزي كه اسباب سفر باطن را مهيا ميكند و بار سفر را ميبندد محبت ايشان است و چيزي كه در راه باطن رفع حاجات تو را ميكند و هادي و دليل و برهان و رفيق تو است محبت ايشان است و چيزي كه عاقبت در سفر بايد تحصيل نمائي و آنرا تحفه نفيس خود قرار داده برسم ارمغان از براي بازماندگان و اهل و عيال و خويشان و كسان خود بياوري تا ايشان هم غني و توانگر شوند همان محبت و معرفت ايشان است و چيزي كه عاقبت موجب سرافرازي و افتخار تو در ميان همگنان و خلايق خواهد بود و تو را تاج و تخت و منصب ميبخشد و در مقام بزرگي و رياست و سلطنت باطن جاي ميدهد باز همان محبت ايشان است چنانكه در احاديث بسيار وارد شده است كه سبب آمرزش گناهان محبت ايشان است و سبب قبول شدن اعمال و عبادات محبت ايشان است و سبب دخول بهشت محبت ايشان است و باعث رفع درجات و بلندي مقامات اهل بهشت محبت ايشان است و موجب دفع بلاها و مصيبات در دنيا و آخرت محبت ايشان است و مورث ترقي و رستگاري و فوز عظيم در دنيا و آخرت محبت ايشان است و سبب توفيق يافتن بر طاعات و اجتناب نمودن از مكروهات و محرمات محبت ايشان است و سبب پاك شدن از چرك گناهان و پاكيزه شدن از عيبها و نقصهاي ظاهريه و باطنيه محبت و مودت و اخلاص بايشان است نه چيز ديگر و محبت و اخلاص بايشان هم وقتي در دل و سينه زياد ميشود كه محبت دوستان و اولياء ايشان را كسي در دل خود زياد كند چنانكه سابقا ذكر شد و چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه صلوات المصلين در حديثي فرمودند دوست تو كسي است كه ترا دوست بدارد [ص 294] و دوست بدارد كسي را كه تو را دوست ميدارد و دشمن بدارد كسي را كه تو را دشمن ميدارد و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي فرمودند دوست بدار دوست علي عليه السلام را اگر چه كشنده پدر و پسر تو باشد پس اي برادر من اگر تو را هواي سفر باطن و سوداي كوي آل‌محمد عليهم السلام در سر است و طالب استكمال نفس خود و طالب بيرون رفتن از عرصه عيوب و نقايصي و ميخواهي از مسافران بسوي ايشان و از قاصدان كوي وفاي ايشان باشي دوستي ايشان و دوستي دوستان ايشان را در دل و سينه خود زياد و ثابت كن و بدان كه دوستي وقتي ثابت و زياد ميشود كه مخالفت ايشان را ترك كني و مهما امكن در اطاعت ايشان بكوشي و نباشي مانند مردماني كه خرده خرده مخالفت كردند تا دوستي ايشان تمام و ضعيف شد و در زمره تكذيب‌كنندگان محشور شدند بلكه از جمله كساني باش كه خرده خرده امتثال فرمان كردند تا دوستي و محبت در ايشان قوت گرفت و روانه راه در سفر باطن شده داراي همه خيرات و كمالات شدند و اگر هم قبل از بآخر رسيدن سفر اجل ايشان دررسيد باز اجر ايشان را خداوند داد و مأجور و مثاب از اين عالم بعالم بقا رحلت كردند چنانكه خداوند ميفرمايد و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله و حاصل مضمونش آنكه هر كس از خانه خود بيرون رود رو بخدا و رسول او و بعد از آن مرگ او را دريابد اجر او بر خداست پس هر قدر از سفر باطن را شخص بتواند بايد برود و نبايد كوتاهي نمايد زيرا كه سفر باطن رفتن بسوي آل‌محمد عليهم السلام و بسوي خداست و بديهي است كه هر چه بنده بخدا نزديك‌تر باشد بهتر و كمالش [ص 295] بيشتر است زيرا كه خداست اصل همه خيرات و مبدأ همه كمالات و جميع حسن و جمال و كمال و جلال در نزد اوست وحده لا شريك له و بهمين جا كتاب را ختم ميكنم زيرا كه فرصت بيش از اين نيست و ختم آن هم موافق شد با عصر روز جمعه دويم شهر رجب المرجب از سنه هزار و دويست و هشتاد و نه هجري علي مهاجرها آلاف التحية و الثناء بر دست مصنفش علي بن الحسن رحمهما الله تعالي الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين الي يوم الدين ، في ٢ شهر رجب المرجب من شهور سنة ١٢٨٩ .