ولي بعض مطالب هستند كه از امور معنوي هستند و معاني آنها معهود ذهن عوام نيست كه بزبان عوامانه بشود آنها را بيان كرد و اهل آن علم اصطلاحات خاصي كه دلالت بر مراد آنها بكند وضع كرده‌اند و بآن زبان با هم سخن ميگويند و كتاب مي‌نويسند و فهم اصل مطلبشان براي عوام مشكل است چه بفارسي بگويند چه بعربي براي تجربه كتاب هندسه يا جبر كلاسهاي بالا را برداريد بخوانيد ببينيد با اينكه فارسي است [ص 162] نمي‌فهميد و اين گناهي از نويسنده كتاب نيست و بحساب خودش به گوياترين لفظي نوشته است ولي نه براي شما بلكه براي شاگرداني كه چند سال مقدمات اين علم را خوانده‌اند و جائي كه از كتابهائي كه براي علوم جزئي معمولي نوشته شده بدون دانستن مقدمات نميتوان استفاده كرد ببينيد كه فهم آيات قرآن كه بعلم خداوند نازل شده و علم ما كان و ما يكون در آن هست چقدر مشكل و غير ميسر است و بهمين جهت است كه خداوند ميفرمايد تأويل يعني تفسير آنرا كسي نميداند جز خداوند و راسخين در علم و چقدر نادانند آنها كه همينقدر چهار كلمه عربي ياد گرفته‌اند و گمان ميكنند معني قرآن را مي‌فهمند و بآن ميخواهند استدلال كنند و ميگويند قرآن براي ما و بزبان ما نازل شده و در آن چيزي نيست كه ما نفهميم و حال آنكه در خود قرآن است كه تفسير آنرا از خلق جز راسخين در علم كسي نميداند و هر جاهلي كه عربي آموخت راسخ در علم نيست و اصل علم قرآن نزد محمد و آل‌محمد است عليهم السلام و فرع آن و شعاع آن نزد مؤمنين كاملين است و علم ظواهر آن بر حسب اختلاف مراتب آن بين ساير دوستان مقسوم است و همان ظواهر را هم همه نمي‌فهمند بلكه بر حسب درجات علمشان هر يك چيزي مي‌فهمند آنهم نه از قرآن تنها بلكه بمعونت اخباري كه در تفسير آن از ائمه اطهار عليهم السلام رسيده است و بياناتي كه علماي بزرگ در معاني آن اخبار نموده‌اند و الا حتي يك مسأله نماز را از قرآن نمي‌توانند استنباط كنند كه مثلا نماز ظهر چهار ركعت است چه برسد بساير مطالب . حال نمي‌دانم جنابعالي شرح و تفسيرهاي چه كساني را درباره اين آيه شريفه خوانده‌ايد [ص 163] و از مغلق بودن و مشكل بودن آنها ناراضي شده‌ايد و آنچه ميدانم اين آيه از آن آياتي نيست كه عوام حتي ظاهر آنرا بفهمند چه برسد ببواطن آن و مرحوم مبرور آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه در شرحي بر خطبه‌اي كه متضمن آيه نور است بيانات حكيمانه‌اي در شرح فقرات اين آيه فرموده‌اند كه چاپ هم شده ولي بزبان علمي و حكمتي است و مشكل ميدانم كه بتوانيد از آن استفاده فرمائيد كه شما را حواله بآن كتاب نمايم ولي از باب اينكه سؤال شما بي جواب نمانده باشد بعض از ظواهر معاني آنرا كه در اخبار فرموده‌اند و در خور فهم ناقص اين بي‌مقدار است از باب اخوت براي آن جناب مينويسم كه انشاء الله استفاده فرمائيد .

خداوند فرموده است الله نور السموات و الارض يعني خدا نور آسمانها و زمين است ، و در حديث در تفسير اين آيه رسيده است كه خداوند ميفرمايد منم هدايت‌كننده آسمانها و زمين . عرض ميكنم مراد از آسمان هر بلندي است و مراد از زمين هر پستي است و عوالم عاليه آسمانند و هر عالم پائيني نسبت بعالم بالائي زمين است و در هر عالم بالاي آن آسمان است و پائين آن زمين ، در عالم عقول حضرت پيغمبر و ائمه اطهار سلام الله عليهم آسمانهايند و حضرت فاطمه زمين ، در عالم ارواح انبياء اولوا العزم آسمانهايند و سايرين زمين ، در عالم نفوس مؤمنين كاملين آسمانهايند و سايرين زمين ، و مراد از آيه اين است كه خداوند عالم هدايت‌كننده جميع خلق از بالا تا پائين است و نور او همه ملك را پر كرده است .

خداوند فرموده است مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح [ص 164] في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب درّي يعني مثل نور او مانند چراغداني است كه در آن چراغي است چراغ در شيشه‌اي است شيشه مثل ستاره درخشاني است .

و اول بايد كيفيت چراغ و نور آنرا بدانيد تا متوجه بمراد از اين مثل بشويد . پس عرض ميكنم كه آتش در همه جا هست ولي در غيب اجسام است و هر جا كه روزنه‌اي بغيب پيدا شود آتش از آن روزنه بيرون ميآيد و در ظاهر عالم اجسام منتشر ميشود و اطراف را گرم و روشن ميكند و شعله چراغ كه بخار يا دود لطيفي است بواسطه لطافت شفافيتي پيدا كرده و روزنه يا فواره‌اي شده كه آتش از غيب آن بظاهر آن ميآيد و اين شعله فرقي با ساير اجسام ندارد و بنفسه دودي است تاريك ولي بواسطه همان صفا و شفافيت روزنه و درگاهي شده است براي ورود آتش بعالم ظاهر عينا مثل شيشه پنجره كه فرقي با چوب پنجره ندارد و از خود نوري و روشنائي ندارد ولي بواسطه همين شفافيتي كه پيدا كرده نور صحن حياط را از آن سمت خود ميگيرد و از اين سمت پس ميدهد و آنچه در صحن حياط است باهل اطاق مي‌نماياند و اين مثل شيشه براي همين ظاهر عالم و جهات ششگانه او است و اين شيشه دو رو دارد يكي بطرف مشرق مثلا يكي بطرف مغرب يا يكي بطرف شمال يكي بطرف جنوب يكي بطرف بالا يكي بطرف پائين تا چه جور او را قرار داده باشند هر طور او را قرار بدهند از يك رو ميگيرد از روي مقابل پس ميدهد ولي اين اجسامي كه مي‌بينيد غير از اين جهات ششگانه دو جهت ديگر دارند يكي رو بغيب و يكي رو بظاهر يعني مجموع آن جهات ششگانه هر كدام كه شفافيت داشته باشند از آن رو كه بعالم غيب است ميگيرند و [ص 165] از اين رو در جهات ششگانه پس ميدهند مثل شعله چراغ كه از آن رو كه رو بغيب است ميگيرد و از اين رو در جهات مختلفه پس ميدهد و اين نوري كه از شعله بيرون ميآيد از عالم غيب گرفته شده نه از اين جهات ششگانه و از هيچيك از اين شش جهت نوري نيامده است كه باين شعله برسد خود شعله هم قبل از اشتعال دودي تاريك بود پس اين نور او از جهات ششگانه كه نيامده از خود شعله هم كه نيست پس از غيب اين عالم ظاهر آمده و شما هر جا كه اين چراغ را مي‌بريد باز هم نورافشاني ميكند پس معلوم ميشود همه جا آتش در غيب اين عالم اجسام هست كه هر جا شعله را مي‌بريد آتش و نور آنرا مي‌نماياند .

حال در همه عوالم سنت خداوند اين است كه هر چه از غيب آن عالم باهل آن عالم بايد برسد قابليت لطيفي در ميانه اهل آن عالم قرار ميدهد كه از آن رويش كه رو بعالم غيب است ميگيرد و از اين رو كه رو باهل عالم خودش است پس ميدهد مثلا اين بدن ظاهر ما از عالم جمادات و نباتات است و از عالم حيوانيت كه در غيب اينها است خبري ندارد خداوند بآن بخار لطيف خون شفافيتي عطا فرموده كه از آن رويش كه رو بعالم حيوانيت است نور حيوة را ميگيرد و از اين رويش نور حيوة را باعضا پس ميدهد و چشم و گوش و بيني و ساير اعضا بآن نور حيوة زنده ميشوند و هر يك كار خود را ميكنند و آن روح بخاري شعله حيوة‌افشاني ميشود در مملكت بدن ظاهر و هر وقت بواسطه حوادث آن بخار توليد نشد از اعتدال و شفافيت افتاد خاموش ميشود و نور حيوة از بدن رخت برمي‌بندد حال در همه عوالم و در كل ملك مطلب همين است و خداوند ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني [ص 166] در خلق خداوند تفاوتي نمي‌بيني و فرموده است سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني خواهيم نماياند بآنها آيات خود را در آفاق و نفسهاي خودشان تا آشكار شود براي آنها كه آن حق است . حال در كل عالم اكوان آن چراغي كه نور مشيت خداوند را حكايت ميكند و آن شعله‌اي كه باطنش نور خداوند است و ظاهرش رو بخلق وجود مقدس حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله در مقام اعلي و از خداوند ميگيرد و بخلق ميرساند و سفير بين خداوند عالم و خلق است نور امر خداوند باو وحي ميشود همچنانكه نور آتش بشعله وحي ميشود و آنرا بخلق ميرساند و درگاه و بابي است بسوي مشيت خداوند كه هر كس بخواهد رو بخداوند بكند از اين باب رو باو ميكند و عرض حاجت خود را ميكند و پيغام خداوند را ميآورد و پيغام خلق را ميبرد و باين جهت او را پيغام‌آور و پيغامبر گفته‌اند و قصد ما از اوامر خداوند تنها اوامر شرعي نيست بلكه جميع اوامر خداوند از راه اين چراغ مقدس بخلق ميرسد خواه اوامر كوني باشد خواه شرعي چه هيچيك از قوابل خلق آن صفا و شفافيت را ندارند كه از اوامر خداوند با خبر شوند و او است زبان گوياي خداوند كه همه اوامر كونيه و شرعيه را بخلق ميرساند و از آن جمله نور وجود و امر خداوند بايجاد خلق است كه از اين زبان امر « كُن » را فرموده و بشنيدن اين امر همه موجود شده‌اند و اين همان امر است كه خداوند مي‌فرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون يعني اين است و جز اين نيست چون اراده فرمايد خداوند چيزي را ميفرمايد باو « كُن » يعني موجود شو پس موجود ميشود و از اين شعله است كه [ص 167] نور وجود علي الدوام بر عالم هستي ميتابد و اگر در آني اين شعله نباشد همه كاينات معدوم ميشوند ،

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها

و در هر جا وجودي مي‌بينيد نور آن شعله مقدس است همانطور كه وقتيكه رو بچراغ ميكنيد و نور او را مي‌بينيد بواسطه آن شعله است كه در پشت آن نور است و هستي نور بهستي او است و اگر شعله نباشد نور معدوم ميشود و شما كه بهر جا نظر ميكنيد و وجود را مي‌بينيد بواسطه آن شعله مقدس است كه در پشت آن است و او است كه در همه جا هست و همه عالم را پر كرده است و عالم هستي را هست نگه ميدارد بد نگفته است شاعر :

در هر چه نظر كردم سيماي تو مي‌بينم سرهاي سرافرازان در پاي تو مي‌بينم

و اين است معني آنچه در دعا ميخوانيم لايري فيها نور الا نورك و لايسمع فيها صوت الا صوتك يعني ديده نميشود در خلايق نوري مگر نور تو و شنيده نميشود صدائي در آنها مگر صداي تو . و نور خداوند آن وجود مقدس است كه بينا آنرا در همه جا مي‌بيند و شنوا صداي او را كه صداي خداوند است از همه جا مي‌شنود و خداوند آن وجود مقدس را قبل از همه كاينات خلق فرموده و تا هميشه باقي نگاه ميدارد هيچ سبقت‌گيرنده‌اي بر او سبقت نگرفته و هيچ ملحق شونده‌اي باو ملحق نميشود چه وجود همه از نور وجود او است و او است مصباحي كه همه كاينات بفضل وجود او موجود شده‌اند و روزي داده ميشوند و شاهد اين عرايض فرمايش حضرت ابيعبدالله است عليه السلام در حديثي [ص 168] كه فرمودند ● و نحن علة الوجود يعني مائيم علت وجود و فرمايش آن بزرگوار است نحن السبب بينكم و بين الله عز و جل يعني مائيم سبب بين شما و بين خداوند عزوجل و اينها كه عرض كردم در مقام كون بود ، در مقام شرع هم كه خداوند بآن بزرگواران امر فرمود كه در همه عوالم تنزل فرمايند و قائم مقام او باشند نيز همينطور است در هر عالمي بدني مثل اهل همان عالم براي خود برگزيده‌اند كه اعدل و الطف اهل آن عالم باشد و مثل مصباحي باشد كه باطنش رو بمقام اعلي باشد و ظاهرش رو باهل آن عالم و انوار غيبيه بقلب آن بدن وحي شود و از زبان آن براي اهل آن عالم بيان شود ، مثلا در عالم خاص انبيا كه عالم ارواح باشد بدني مناسب آن عالم گرفتند و اوامر خداوند و علوم و احكام خداوند را بآنها رساندند ، يا در عالم بشريت بدني مثل بشر گرفتند و بر قلب ايشان كه مصباح بود وحي نازل ميشد و بر زبان ايشان جاري ميشد و بخلق ميرسيد و آنچه باين قلوب در هر عالمي ميرسد از نور عالم بالاتر است تا ميرسد بقلب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه قلب كاينات است و نور مشيت خداوند اول در او ظاهر ميشود و بعد بساير كاينات بر حسب مقامات آنها ميرسد و وحي‌هائي كه به پيغمبران سلف ميرسيد يا آنچه بدل ائمه اطهار عليهم السلام ميافتاد همه از اين راه بآنها ميرسيد و در هر عالمي از عوالم يا هر طبقه‌اي از طبقات اعدل آنها قلب آنها است و مصباحي است كه نور عالم اعلي در شعله قابليت او افتاده و چراغ نورافشان آن عالم شده [ص 169] است و بابي شده است از عالم اعلي براي اهل آن عالم كه بايد رو باو بكنند و بانوار خداوند مستنير شوند و در هر عالمي از عوالم آنكه نزديكتر بچراغ آن عالم است اول نور چراغ باو ميرسد بعد بآنكه دورتر است و بعد بآنكه دورتر از آن مثل چراغي كه روي آن حباب شيشه‌اي گذارده‌اند اول نورش و همه نورش بآن زجاجه يعني شيشه ميرسد بعد بمشكوة يعني چراغدان ميرسد و بعد بدر و ديوار اطاق ميرسد و اخباري كه در تفسير آيه شريفه رسيده است باختلاف انظار در هر يك بمناسبت حال سائل توضيح اين مثل را در يكي از عوالم داده‌اند چه اين مثل در همه عوالم جاري است و مطلب يكي است و در آن اختلافي نيست مثلا در بعض احاديث مصباح را بحضرت پيغمبر يا صدر آن حضرت صلي الله عليه و آله و زجاجه را بحضرت امير يعني صدر آن حضرت عليه السلام تفسير فرموده‌اند و در بعضي مشكوة را بحضرت فاطمه عليها السلام و مصباح را بائمه اطهار عليهم السلام تفسير فرموده‌اند و در بعض احاديث مشكوة را بجوف مؤمن و زجاجه يعني قنديل را بقلب مؤمن و مصباح را بنوري كه خداوند در آن قرار داده تفسير فرموده‌اند و در بعضي مشكوة را بقلب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و مصباح را بنور علمي كه در آن است و زجاجه را بوصي آن حضرت تفسير فرموده‌اند و اگر در آنچه عرض كردم دقت فرمائيد ملاحظه خواهيد فرمود كه همه تفاسير موافقند و يك مطلب را ميرسانند .

فرموده است يوقد من شجرة مباركة زيتونة لا شرقية و لا غربية يعني مشتعل ميشود ( آن چراغ ) از درخت مباركي كه زيتون است و نه شرقي است و نه غربي است .

[ص 170] عرض ميكنم مراد از شجره هر چيزي است كه اصلي و فروعي يعني شاخه‌هائي دارد و باين درختهاي خودمان هم كه شجر ميگوئيم از همين جهت است و هر چيز ديگري هم كه اصل و فرعي داشته باشد شجر ميگويند مثل شجره طوبي يا سدرة المنتهي يا زقوم يا كلمه طيبه يا كلمه خبيثه كه در قرآن يا احاديث بنام شجر خوانده شده‌اند يا مثل سلسله نسب اشخاص كه از جد اعلي منشعب شده‌اند و بآن شجره ميگويند حال خداوند آن اصلي كه از آن فيض بهر مصباحي ميرساند و او را مشتعل ميكند شجره ناميده است حال اگر آن مصباح را وجود مقدس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بگيريم كه سراج منير همه عوالم است آن شجره مشيت خداوند عالم است كه شاخه‌هاي نور آن بهمه جا رسيده اگر مصباح را نوري كه در قلب مؤمن است بگيريم آن شجره شجره طوبي است كه چنانچه در حديث رسيده اصلش در خانه حضرت علي بن ابيطالب است عليه السلام و شاخه‌هايش در خانه‌هاي مؤمنين يعني در خانه‌هاي دلشان ، و اينكه بآن شجره زيتونه گفته شده است از جهت بركت او است ، و مراد از اينكه نه شرقي است و نه غربي اين است كه معتدل است و بهيچ طرف متمايل نيست و در حديث تفسير فرموده‌اند كه نه مدعي است و نه منكر ، يعني قاضي عادلي است كه نظرش بطرفين دعوي علي السوي است نه متمايل بآن است كه مدعي است و نه متمايل بآن است كه منكر است و در حديثي اصل شجره را تفسير فرموده‌اند بحضرت ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام كه نه شرقي است و نه غربي است يعني نه يهودي است و نه نصراني است و دين او اسلام است كه دين كامل است . عرض ميكنم دين [ص 171] يهود و نصاري هر يك بعض دينند يكي بيشتر مربوط بظاهر شرع است و ديگري بعض از بواطن را هم شامل است و آنكه شامل ظاهر و باطن است دين اسلام است و بنا بر اين تفسير اصل آن شجره نور نبوت حضرت ابرهيم (ع) است كه هر يك از انبيا كه اولاد آن حضرتند بآتش آن نور مشتعل شده‌اند و آن نور مصباح‍ي است كه در زجاجه قابليت ايشان قرار داده شده .

فرموده است يكاد زيتها يضيء و لو لم‌تمسسه نار نور علي نور يعني نزديك است زيت ( روغن ) آن روشني بدهد اگر چه كه آتشي آنرا مس نكرده باشد نوري است بالاي نوري .

عرض ميكنم مراد از زيت قوابل آن مصباح‌ها است كه از غايت اعتدال نزديك است كه نورافشاني و تكلم به نبوت كنند پيش از آنكه ملك بر آنها نازل شود و مراد از نور علي نور يعني پيغمبري بعد از پيغمبري يا امامي بعد از امامي است .

فرموده است يهدي الله لنوره من يشاء يعني هدايت ميفرمايد خداوند براي نورش هر كس را كه ميخواهد .

عرض ميكنم فاعل « ميخواهد » را ممكن است كه خدا بگيريم و ممكن است « هر كس » بگيريم و ظاهر آيه متحمل هر دو معني است و در واقع هر دو معني يكي است اگر بمعني دوم بگيريم سرّ اختيار را ميرساند كه خداوند بخلق عطا فرموده هر كس دلش بخواهد هدايت شود خداوند او را هدايت ميفرمايد هر كس ميخواهد گمراه شود خداوند او را گمراه ميفرمايد معني اول هم باز همين است چه مشيت خداوند مطلقه است و نه شرقي است و نه غربي و براي خداوند ميل ذاتي نيست و بر حسب دعاي خلق هر كه هر چه بخواهد باو عطا ميفرمايد و بدون دعا و خواهش خلق [ص 172] چيزي بآنها عطا نمي‌فرمايد چنانچه فرموده است قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني بگو اعتنائي نمي‌كند پروردگار من بشما اگر دعا و مسألت شما نباشد و بنا بر اين آنچه هر يك از خلق خواسته باو عطا ميفرمايد .

فرموده است و يضرب الله الامثال للناس و الله بكل شئ عليم يعني خداوند براي مردم مثلها ميزند و خداوند بهر چيزي دانا است .

عرض ميكنم خداوند فرموده است و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون يعني اين مثلها را ميزنيم براي مردم شايد آنها تعقل كنند ، و آنها كه تعقل نمي‌كنند چنين مي‌پندارند كه اين مثلها را خداوند براي ذات خود زده است و اگر تعقل ميكردند مي‌فهميدند كه اين مثلها كه همه امور خلقي است و در آنها صحبت از بودن چيزي در چيزي است مصباحي است در زجاجه زجاجه‌اي است در مشكوة اينها مثل براي ذات خداوند كه منزه از مشابهت مخلوقات است نيست بلكه همه مربوط بمراتب خلق او است حتي لفظ الله كه در صدر آيه است اين اسم خداوند عالم است نه ذات خدا و اسم آن است كه خبر از مسمي بدهد و خود مسمي نيست و اسماء خداوند مخلوق او و ملك او هستند و آنها را قرار داده كه بآنها او را بخوانيم چنانچه فرموده است و لله الاسماء الحسني فادعوه بها يعني و براي خداوند است اسمهاي نيكو پس او را بآنها بخوانيد . و معني اينكه فرموده است الله نور السموات و الارض اين است كه الله يعني اسم عظيم خداوند نور آسمانها و زمين است ، و اينكه گفتم عظيم و نگفتم اعظم از جهت بعض روايات است كه از آنها چنين برمي‌آيد كه « هو » اسم اعظم باشد و در سوره توحيد هم مقدم بر الله ذكر شده .

[ص 173] فرموده است في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال يعني در خانه‌هائي كه اذن داده است خداوند كه بالا برده شوند و ذكر شود در آنها اسم او تسبيح كرده شود يا تسبيح بكنند در آنها صبح و عصرها .

عرض ميكنم دو معني از باب دو قرائت است كه بعضي يسبِّح را بصيغه معلوم و بعضي آنرا يسبَّح بصيغه مجهول خوانده‌اند و مراد از بيوت بيوت انبياء يا آل‌محمد است عليهم السلام و هر دو معني در حديث رسيده است و اگر آيه را درباره مؤمنين تفسير كنيم مراد از آن علماي مؤمنين است بقرينه قول خداوند يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات يعني بالا ميبرد خداوند آنها را كه ايمان آورده‌اند از شما و آنها كه علم بآنها داده شده است درجاتي ، و بهر يك از اين معاني بگيريم صحيح است و در همه بحسب مقامات آنها صبح و عصر اسم خداوند برده ميشود و عبادت كرده ميشود .

فرموده است رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار يعني مرداني كه مشغول نميدارد آنها را تجارتي و معامله‌اي از ذكر خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكوة ميترسند از روزي كه در آن منقلب ميشوند دلها و چشمها .

عرض ميكنم اگر در آيه قبل يسبح را بصيغه معلوم بخوانيم رجال فاعل آن ميشود يعني مرداني در آن خانه‌ها تسبيح خدا را مينمايند و اگر بصيغه مجهول بخوانيم معني اين ميشود كه آن بيوت كه در آيه قبل ذكر شد مرداني هستند كه در اندرون آنها تسبيح خداوند ميشود و بعيد نيست كه مراد اين باشد [ص 174] كه همه آنچه بآنها مثل زديم بالفاظ مصباح و زجاجه و مشكوة و بيت همه آنها مرداني هستند و در تفسير آيات سابقه هم ديديم كه همه اينها را باشخاصي تفسير فرمودند . اين بود آنچه بنظر قاصر در تفسير آيات شريفه رسيد كه تا آنجا كه توانستم بزبان عاميانه عرض كردم و شما عالمانه بفهميد ان شاء الله .

سؤال چهلم - در كتاب مواعظ مرحوم سركار آقاي حاج محمد خان و در اغلب كتب آن سلسله جليله ضمن بحث مطالب اين موضوع بيان شده كه ميفرمايند نبات وقتي تغيير كرد و مراتبي را طي كرد روح بالاتري را لياقت پيدا ميكند كه حيوان ميشود و حيوانيت كه قابليت بالاتري پيدا كرد روح انسانيت بآن تعلق ميگيرد و همچنين انسان وقتي انسان كامل شد مانند انبيا روح نبوت كه مخصوص است باو تعلق ميگيرد ( اواخر موعظه ٢٤ رمضان ١٣٢٠ و موعظه ٢٥ رمضان ١٣٢٢ ) كه خلاصه نتيجه اين ميشود كه هر روحي ببدني مخصوص و قالبي متناسب خودش تعلق ميگيرد وقتي اسباب و شرايط آن فراهم شد جماد روح جمادي نبات كه شد روح نباتي براي روح حيواني قالب حيواني تا ميرسد بانسان وقتي انسان درست شد روح انساني باو تعلق ميگيرد تا ميرسد به نبي كه باو روح نبوت تعلق ميگيرد لذا وقتي مشاهده ميكنيم در تمام اين حالات روحها كه فرق كرد قالبها كه آن روحها بآنها تعلق ميگيرد تغيير ميكند الا در مورد نبي و نبوت و روح نبوت يعني قالب روح نبوت با قالب روح انسان يكي است اين وجه اشتراك را بيان فرمائيد و السلام .

جواب - انبياء صلوات الله عليهم با بدن اصلي خود كه قالب [ص 175] روح نبوت است بر ما ظاهر نشده‌اند و آن بدن قابل ادراك براي ما نيست و بهمين جهت لباسي از جنس بشر پوشيده‌اند و اشاره بهمين لباس است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند انا بشر مثلكم يعني من بشري هستم مثل شما و خداوند اگر ملكي از ملائكه را براي ما ميفرستاد بلباس بشريت ميفرستاد چنانچه گاه ديده شد كه جبرئيل بصورت دحيه كلبي كه مرد خوشروئي بود خدمت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نشسته بود در حالي كه جبرئيل بدن اصليش آسمان و زمين را پر ميكند و بدن اصلي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بعظمت همه عوالم غيب و شهاده است و در دعاي هر روز ماه رجب ميخوانيم بهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني بآنها يعني ائمه عليهم السلام پر كردي آسمانت را و زمينت را تا آنكه ظاهر شد خدائي جز تو نيست و بد نگفته است شاعر :

احمد ار بگشودي آن پر جليل تا ابد مدهوش ماندي جبرئيل

بلي مطلبي كه هست اين است كه قالب بشري هم كه براي خود گرفته‌اند اعدل قوالب است و شاه اگر به دهي برود در خانه كدخدا منزل ميكند و قالب بشري ايشان اعدل قوالب بشر است و آنطور نيست كه شناخته نشود و آنها كه چشم بصيرت دارند همينكه ايشان را ببينند ميشناسند كه فوق ديگرانند و چيزي در پشت اين قالب هست كه در ديگران نيست نديده‌ايد كه اشخاص با فراست يك كسي را كه مي‌بينند از همان قيافه ظاهر پي به بسياري از اخلاق باطنه آنها ميبرند شخص با هوش از چشمانش پيدا است شخص احمق هم همينطور حال شخص نبي هم از همه [ص 176] حالاتش براي اهل فراست پيدا است كه فوق سايرين است و حاجت بطلب معجزه ندارد و جهال كه اين فراست را ندارند طلب معجز ميكنند و بعضي آنقدر نادانند كه بعد از معجزه هم معرفت پيدا نمي‌كنند .

تمام شد جواب مسائل و از تأخير در جواب عذر ميخواهم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين بتاريخ بيست و هشتم محرم هزار و سيصد و نود و نه .