سركار آقا تذكّر ميدهد ، محقّقاً ، قصدش تاريخ‌نويسي نيست ، و نميخواهد انتقاد تاريخي كرده باشد . اما حقّ مطلب اين است كه مسلّماً تصديق عقايد و اعتقادات قلبيّه ، نه حقّاً و نه نظراً ، باين گونه نقد و انتقادها نميتواند بستگي داشته باشد ، يعني نميتواند بالاخره تابع مقامات رسمي دنيائي و اشخاص ظاهري [ص 83] آن باشد ( ص ٢٤٣ - ٢٤١ ) . ضمناً پي ميبريم باشكال عظيم مسأله‌يي كه شيخيّه در آن واقع شده‌اند ، و با علم كامل بعواقب آن ، و در كمال شعور ، با وضعي درگير هستند ، كه در غرب حكماي الهي و فلاسفه ، از مدّتهاي مديد ، با مشكلات آن مأنوس بوده‌اند .

داستان زير ، اعمّ از اينكه واقعيّت داشته يا ساختگي باشد ، نمونه‌يي از نوع گرفتاريهائي را كه بآن اشاره شد مصوّر ميسازد . بنا بر اين حكايت ، در نجف ، شيخ محمدحسن نامي ، كه فقط در فقه و اصول فقهيّه متخصص و جدلي سرسختي بوده است ، مدّعي شد شمّ شيخ احمد را بمعرض آزمايش گذارد ● .

اين قضيه را تنكابني نقل ميكند ولي ، همانطور كه ميدانيم منابع تنكابني را بدون تحقيق كامل و بدون تضمين كافي نميتوان قبول كرد ● ، و بعلاوه ، از طرف ديگر ، كاملاً بعيد بنظر ميرسد كه شيخ نجفي توانسته باشد بخود اجازه چنين حركتي [ص 84] دهد ● . باري هر چه بوده باشد ، اقتضا دارد عبارات در كمال صحت و دقّت نقل شود نه با « تقريب و تخمين » كه ، عند الضّرورة براي اينكه داستان را « تندتر و نيشدارتر » جلوه دهند ، بيم آن رود قصد از اين عمل استهزاء بشيخ احمد بوده است ● زيرا نقل حكايت « بتقريب » در اين مورد منجرّ باين ميشود كه دو مسأله‌ي كاملاً مختلف را بنحو پيچيده و مبهمي با هم مخلوط و تو در تو كرده با هم اشتباه كنيم .

شيخ محمدحسن حديثي بعربي مشكل با كلمات مُغلق ، بدون ذكر اسناد ، جعل ميكند ، و بعد كاغذ را بشيخ احمد ارائه ميدهد و ميگويد : « حديثي پيدا كرده‌ام . آيا شما ميتوانيد بشناسيد كه اين في الواقع حديث و قول امام است ، و آيا ميتوانيد معناي آن را بفهميد ؟ » . در خصوص اين معني و اين مضمون است كه شيخ احمد اظهار نظر ميكند و جواب مثبت ميدهد ، دليل اين مطلب از اينجا بدست ميآيد كه از شيخ سؤال نشده بود آيا ميداند كه سلسله‌ي انتقال حديث صحيح است يا ضعيف براي تشخيص صحّت و ضعف حديث ، بمعنائي كه منحصراً در اين مورد بر آن صدق ميكند و بر طبق اصطلاح خاصّي كه در اين باره وضع كرده‌اند ، احتياجي بحدس و به « قوّه كشف » نيست ، بلكه فقط كافي است بكتب رجال مراجعه كرد و با تطبيق ظاهري روات و رجال حديث ، منظور بدست [ص 85] ميآيد ، در واقع در اينجا دو مسأله ، كاملاً مختلف ، مطرح ميشود : اوّلي مسأله‌ي نقد تاريخي است و از علم رجال برميخيزد ، ديگري مسأله‌ي روح حديث و مفهوم واقعي و اصالت آنست . آيا بايد بگوئيم ، فلان مورّخ معاصر براي خودش اصطلاحي دارد ، و حديث ضعيف در اصطلاح او حديثي است كه ، بنا بر قضاوت خود او ، مضمون آن ( مانند احاديثي كه متوجّه معاد يا جَسم آخرتيست ) قابل قبول شخص او نباشد ؟ اگر چنين است ، در اين صورت ، بايد اين شجاعت را بخرج داد و گفت چه ميزاني بكار برده است و چه ملاكي در دست دارد ( ص ٢٥٢ - ٢٥١ ) .

از اين جهت است كه شيخ سركار آقا با عباراتي محكم كه در تمام وجوه مختلف حكمت الهيّه‌ي شيعي و براي جميع جهات آن اهميّت قاطع دارد ، مسأله را باين صورت خلاصه ميكند . دو راه است كه اين و آن ميروند : اوّل آنكه خصوصيّات و مقتضيات مربوط برواة را در نظر گرفت . همانطور كه اصوليّين عمل ميكنند ، و تا ميزاني كه ميشود باين طريقه اطمينان داشت و لايق اعتماد است ، راجع بقوّت و يا ضعف سلسله‌ي انتقال حديث قضاوت كرد . اين فحص و تجسّس خودش بر اساس عقايدي است كه از كتب تاريخ بدست ميآيد ، تواريخي كه از رجال و محدّثين بحث ميكند . اين راهي است ظاهري و طريقي است خارجي ، ميتواند كمكي باشد ، علمي است معين ، قرينه‌يي بدست ميدهد كه بتوان بكمك آن عقيده‌يي براي خود درست كرد و اظهار رأيي نمود ، و ابداً اصالت ندارد تا بيقين و بيك حقيقت ما هوي ما را هدايت نمايد ، دوم ، كه في الواقع راهي است حقيقي ، راهي كه توجّه باصل حقيقت دارد ، يعني حقيقت باطني ، و از آنچه گفته شده است معناي واقعي و واقعيّت معنوي آن ، و حقيقت [ص 86] مراد گوينده را طالب است ، اين راه دوم مطابقت گفته‌ي حديث يا خبر را با مضمون صريح و با مكنون آنچه كتاب خدا و سنت جامعه‌ي پيغمبر و ائمه بآن ناطق است ، در نظر ميگيرد .

بدين ترتيب بطور وضوح ، با كمال سنجيدگي ، شيخ سركار آقا تشخيص بين دو چيز را تصريح كرده است ، از يك طرف ، علمي كه از نقد تاريخي بدست ميآيد و ظاهري است و متناسب است با عقيده‌يي كه از خواندن ظاهر تاريخ دستگير شخص ميشود ، و اين علم ، بنفسه ، كافي نيست در كسي تصديق از روي ايمان و حيات معنوي بوجود آورد ، همان طور هم كه نميتواند ايمان اهل يقين را متزلزل سازد و از ايشان سلب روح الايمان كند ، از طرف ديگر چيزي است كه ما آن را بنام قريحه‌ي جوهرشناسي و « كشف المحجوب » ميخوانيم ، و تمام علاقه‌ي آن باين است كه بمفهوم حديث بپردازد و معني و محتوي آن را بدست آورد ، و تطابق يا عدم تطابق خبر و حديث را با آهنگ دستگاه كلّي درك كند . اين نوع فهم ، البته لازمه‌اش آن است كه شخص قبلاً از مفهوم كلّي مجموع اخبار و احاديث آگاه باشد ، و اين مسأله‌ي كميّت نيست بلكه بيشتر امكان دارد مسأله‌ي كيفيّت باشد . باين جهت بالصّراحه گفته شده است كار هر فقيهي نيست ، مگر كساني از ايشان كه صاحب « قوه قدسيه » باشند و كلام امام را بشناسند . در خبر است از امام ششم كه صراحةً اعلام ميدارد : « ما يكي از شما را فقيه نميشماريم ، تا وقتي كه قادر نشده باشد هر حديثي از احاديث ما را كه بر او عرضه شود بشناسند » ( ص ٢٥٣ ) .

از اين راه دوّم ، معني و مفهوم محتوي حديث ، و غرض واقعي و لبّ مطلب بذاته ، شناخته ميشود ولو اينكه بحسب ظاهر ، عبارت حديث عيناً بلفظه صادر [ص 87] از امام نباشد ، و اينست ، نه چيز ديگر ، آنچه كه قريحه شيخ احمد ميتوانست از رايحه‌ي حديث بفهمد ، و اين كار را هم كرد . اين گفته ميرساند كه حتّي اگر مخاطب شيخ احمد كلمات و الفاظ عبارت را از خودش جعل كرده باشد ، امكان كلّي دارد ، و في الواقع هم اگر بوده ، چنين بوده ، كه معني و مضمون عبارت با سنت جامعه مطابقت داشته است . اين را گفتيم ، ولي نگفته نماند ، كه بسيار بعيد و شگفت‌انگيز است كه فردي از علماء بچنين بازيچه‌يي دست بزند ، و بفرض اينكه اين مطلب را باور كنيم . تعجبي ندارد اگر شيخ احمد معناي آن را شناخته باشد ، و آنچه بعيدتر بنظر ميرسد و بيشتر از همه‌ي اينها تعجّب دارد ، اين است كه باور كنيم يكي از علماء جسارت بخرج داده عبارتي بسازد و جعلي بكند كه بر خلاف كتاب خدا و سنت جامعه باشد ( كتاب فهرست ) . بهر حال ، اگر كسي اين داستان را بآن صورت نقل كند كه از شيخ احمد دعوت شد صحّت و ضعف سلسله‌ي انتقال تاريخي حديث را بشناسد ، نه معني و محتوي آن را ، درست مثل اين است كه ، از روي عمد و شعور و يا عن لا شعور ، بالكلّ قضيه را برعكس جلوه دهد و حقيقت امر را از اصل منقلب سازد .

اين مسأله كه در درجه‌ي اوّل اهميّت است در حال حاضر هم براي تثبيت و تعيين وضع شيخيّه بقوّت خود باقيست . اين مسأله مقتضي آن است و محقّق ميسازد كه يك رابطه‌ي ايماني بالذّات ، و بالنّتيجه بنحوي ، معنوي ، با « امام حاضر » برقرار است ، و از اين رابطه يقيني حاصل ميشود كه با هر گونه يقين ظاهري كه از راه علم رجال و تاريخ روات بدست ميآيد ، تفاوت فاحش دارد ، و اساساً از مرتبه و مقام ديگري است ، حالي و موهبتي از اين رابطه‌ي معنوي بشخص اعطاء ميشود ، كه از اوضاع و احوال ظاهري و از قيد زمان و مكان آزاد است . [ص 88] امام در مقام قطبيت خود ، بر حسب قابليّت و استعداد مؤمن ، « جهت قطبي » خاصّ او را باو ميبخشد . از بحثهاي زياد كه درباره‌ي اين موضوع در ايران جريان دارد ، اغلب اوقات احساس ميشود كه حدود اصطلاحات و مقدّمات براهين ، از طرفين ، بحدّ كافي توضيح داده نشده است ، و اين از جمله نكات و مواردي است كه اصطلاحات غربي ، كه از وضعي كاملاً مشابه رهائي يافته است ، امكان زياد دارد بتواند در اين خصوص بيان مطلب را تا درجه‌يي روشنتر سازد .

مسأله‌يي كه بسرعت تجزيه تحليل شد ، دركش بنحو كمال ، تابع معرفت امام به كليّت و اُسيّت است ، جاي اين مسأله در شرح جامعي از حكمت الهي شيخي است كه در اين جزوه‌ي مختصر شرح آن امكان ندارد . طرح چنين شرح جامعي بايد بر طبق طرح كتابها و آثار بزرگي باشد كه در فوق مذكور شد ، و متّكي بر اركان اربعه‌ي اصول عقايد شيخيّه است : توحيد ، معرفت پيغمبر ، معرفت امام ، و معرفت شيعيان . امام‌شناسي بمنزله‌ي سنگ بنا و اساس مطلب جلوه ميكند ، زيرا انديشه‌ي امام‌شناسي و درك معرفت امام ، مقدّم بر هر چيز ، بر اين محور دور ميزند كه « چهارده معصوم » ( پيغمبر ، فاطمه ، دوازده امام ) به هيئت خود عالم امكان را پر كرده‌اند ، و در حيّزي از هستي وجود دارند كه از لحاظ وجودي و حقيقت وجود بر ظهور مجازي اشخاصشان در اين دنيا مقدّم است ، بعبارت ديگر ، قبل از اينكه ، يكي بعد از ديگري ، اشخاصشان در اين عالم خاكي جلوه‌گر شود ، وجودي ازلي و ابدي دارند . اين هيئت جامعه‌ي فائقه و اين ملأ اعلي عالم لاهوت را تشكيل ميدهد اين وجودات ابدي ازلي انفاس طيّبه‌ي « چهارده معصوم » ، بمنزله‌ي ظهور اوّليّه و تجليّات ازليّه هستند كه پديد [ص 89] آمده‌اند ايشان اسماء و صفات الهي هستند اين است تنها چيزي كه از الوهيّت ممكن است شناخته شود ، ايشان ايادي خدا و افعال فاعليّه و عوامل تكوين‌اند .

بر حسب ترتيب مراحل وجود ، « در تحت » عالم لاهوت عوالمي واقع است كه در اصطلاح روايتي عالم جبروت ، ملكوت ، ملك خوانده ميشود . عالم مُلك همين عالم ظاهر محسوس بحواس است . تمام اين عوالم هر كدام نمونه‌ي يكديگر و هر عالمي نمايش و نماينده‌ي عالم ديگر است ، و انسان‌شناسي تامّ و كامل بايد شامل جميع جهات و منظره و دورنماي مجموع اين اين عوالم باشد : ساختمان ابدان چهارگانه‌ي انسان ، نظريّه‌ي جسم هورقليائي ، كه لازمه‌اش اعتقاد بوجود بهشت و جهنّم در خود انسان است . در اصول عقايد شيخيّه ، اين نظريّه ، و اعتقاد بوجود ابدان چهارگانه ، جزو مباحث اساسي و دو موضوع اصلي شمرده ميشوند . و با اين اصول و مضامين عاليه است كه ميتوان كيفيّت معاد ، و فيزيك معاد ، و جسم اخروي معادي را شرح داد ، و بر واقعيّت وجود مشاهدات باطني و پديده‌هاي غيبي و معنوي صحّه گذاشت ، از آن جائي كه بتفصيل در جاهاي ديگر از اين مقوله بحث كرده‌ايم ، فقط بهمين اشاره كفايت شد ● . زائد است تذكّر بدهيم كه حكمت الهيّه‌ي شيخيّه ، از قوّه‌ي تصوّري كه ماوراء طبيعت است ، و از انديشه‌يي مطلق و مجرّد ، كه جاري و ساري در كلّ كائنات است ، برخوردار ميباشد ، و كليّه‌ي وسائل و منابع اين انديشه و تصوّر را بكار مي‌بندد و از كلّ آنها استفاده ميكند . و نيز شكّي نيست كه اين حكمت الهيّه شيخيه متّكي بفرمايشات ائمّه‌ي اطهار است ، و منحصراً از پستان اخبار ايشان شير ميخورد . امّا با كساني [ص 90] روبرو هستند ، كه بفقه محض اكتفا كرده و بهمين جا متوقّف مانده‌اند . و انديشه‌ي حكمت ، خارج از حدّ مشاعر آنهاست ، و تصوّري كه حكمت الهيّه‌ي شيخيّه ، از مسائل عاليه و عوالم باطن ، دارد از ميزان قوّه و استعداد ، و از اندازه‌ي حوصله‌ي مخاطبين و مواجهين ، يعني فقهاي ظاهر ، بيرون است . اين اختلاف سطح و چنين شكاف عميق عموماً براي مباحثات عواقب وخيم دارد .

يك نمونه از مواردي كه اين موضوع را محقّق ميسازد ، مسأله‌ايست از اصول عقايد شيخيّه كه راجع بآن مركّب بسيار در ايران بر صفحات كاغذ جاري شده است و نهايت لزوم را دارد ، كه در اينجا چند كلمه‌يي درباره آن بحث ، و رساله‌ي مختصر خود را بآن ختم نمائيم . مراد از اين مسأله ركن رابع ، ركن چهارم اصول عقايد ، است و با عقيده و سازمان جامعه‌ي شيعيان بستگي دارد . همانطور كه در فوق مذكور شد ( قسمت دوم = بند ٢ ) ، اين مسأله كه آيا محمدكريم خان مخترع اين اصل بوده است يا نه ، در كتب و رسائل موجود بطور صريح و محكم قطع و فصل شده است . و جاي ترديدي نيست كه اعتقاد به ركن چهارم را بزرگان قبل از او هم تعليم داده بودند ، و تعاليم شيخيّه راجع باين مسأله پيوستگي و ادامه كاملي را نشان ميدهد . پايه‌ي اين عقيده بر اينست : عهد و ميثاقي معنوي كه هر شيعه‌ي مؤمن را با امام مرتبط ميسازد ، و بدين كيفيّت گروهي را بترتيب سلسله‌ي مراتب بسته بدرجه‌ي معنويّتشان بر گرد امام جمع ميكند ، شرط وجود و لازمه‌اش اين است كه هر فرد شيعه‌ي مؤمن بايد با تمام كساني كه باين نحو بر دور امام گرد آمده‌اند ، دوست وفادار بوده و با آنها اتّحاد و همبستگي كامل داشته باشد . در اينجا عقيده‌ي خاصّي ظاهر ميشود كه فقط در تشيع اثني‌عشري ممكن است وجود داشته باشد و قائم بشيعه‌ي دوازده امامي [ص 91] است ، زيرا اين عقيده بالخصوص بر محور اعتقاد به « غيبت » امام دور ميزند . بهمان اندازه كه اين امر في الواقع عقيده‌يي باطني و نهاد شيعه و بنياد تشيّع است ، سازماني هم كه از اين عقيده نتيجه ميشود چيزي بمانند يك جامعه‌ي خالص روحاني و معنوي است ، زيرا صفت روحاني و خصيصه‌ي معنوي كه مشخّص درجات اعضاي آن است امري نيست كه هرگز بظاهر شناخته شود ، يا مانند حقوق و مقامات اجتماعي و سياسي باقتضاءِ زمان و مكان مورد ادّعاي كسي واقع گردد ، و بتوان بنحوي از انحاء در خارج اظهار وجودي كرد ، اين كيفيّت از سيطره‌ي زمان و مكان خارج و از هر گونه قاعده و اصول علم الاجتماع بيرونست ، و اين صفت عطيّه و موهبتي است اختصاصي و سرّ امام است . براي مطالعه‌ي عميق اين اصل بايد بچندين كتاب بزرگ از آثار شيخيّه متوسّل شد ● . در اينجا فقط اكتفاء ميكنيم باينكه كيفيّت طرح مسأله را بنحوي ، كه شيخ سركار آقا ( ص ١٤٣ - ٩٥ ) بدان اشاره كرده است ، تثبيت كنيم .

تمام شيعيان اتّفاق دارند كه معرفت توحيد ، معرفت مقام نبوّت بطور عامّ و بخصوص نبوت پيغمبر آخر الزمان ، و بالاخره معرفت حضرت فاطمه و دوازده امام ، سه اصل لازم دين كامل است . اما بنا ، نميتواند بدون ركن چهارم برپا باشد : دوستي و اتّحاد با تمام دوستان اين بزرگواران و بريدن از تمام كساني كه از ايشان بريده‌اند ، و با آنها در هيچ چيز شركت نكردن ، بعبارت مختصر و مفيد « تولي و تبري » ركن چهارم بناي ايمان است ● . مفهوم اينكه [ص 92] ميگوئيم شيعه‌ي واقعي بايد با تمام دوستان ائمّه ، اولياء ، دوست باشد و با دشمنان ايشان قطع رابطه نمايد ، اصل چهارم ايمان را تشكيل ميدهد ، و اينست ركن رابع . حال ببينيم اين اولياء چه اشخاصي هستند ؟ هر كس اقرار و اعتراف دارد اشخاصي هستند كه از لحاظ معنويّت از ديگران كاملترند ، و از ديگران بخدا نزديكترند . شبهه‌يي نيست ميان اين جماعت برگزيدگان قهراً باز درجات و مراتبي است كه بعلم ، شعور معنوي ، و درجه عمل و ثبات ايشان بستگي دارد . قرآن ايشان را باسمهاي اصحاب اليمين ، سابقون ، مقربون ، و امثال آن ميخواند . در زمان خود ائمه و از آن زمان ببعد اين شخصيّت‌هاي قوي و افراد كامله كه داراي معارف عاليه و معنويّت كامل بوده‌اند هميشه وجود داشته‌اند . از اين قبيل هستند سلمان ، ابوذر ، دو جابر ، مفضل ، دو نايب آخر امام دوازدهم در زمان غيبت صغري ، كه هر كدام نادره‌ي زمان و نمونه‌ي عصر خود بوده‌اند . مراد از دو نايب امام دوازدهم كه گفتيم حسين بن روح نوبختي ، و علي بن محمد سيمري است كه با وفات او ( ٣٢٩ /٩٤١ ) غيبت كبري شروع شد . همه‌ي اين اشخاص محلّ توجّه و مورد نظر امام بودند و چه مرحمتها درباره‌ي آنها كردند ، و چه مواهب عرفاني و مشاهدات باطني از ناحيه‌ي امام بايشان اعطاء شد . شيعيان تمام اين بزرگان را بمنزله « هاديان » كه بنام امام عمل ميكنند ميشناسند ● و قبول دارند كه امثال ايشان حتي [ص 93] در زمان « غيبت كبري » يعني زمان ما نيز ميتوانند خدمت امام برسند ● . عهد دوستي و ميثاق اتحادي كه باسم ركن چهارم خوانده ميشود شامل جمع همه‌ي اين اولياء است ، كه پنهان از انظار مرتّب ، از قرن بقرن ، يكي پس از ديگري ميآيند . هادي و واسطه بودن اين افراد كامله از تفسيري كه شيعه از آيه‌ي قرآن ( سوره ٣٤ آيه ١٧ ) مينمايد مدلّل و ثابت ميشود ● ، معرفت نوعي اين دسته از افراد كامله و وجودات عاليه واجب است همانطور كه معرفت شخص هر يك از « چهارده معصوم » واجب است ( ص ١١٠ - ١٠٧ ) .

فقط چيزي كه هست ما اين ايّام در زمان غيبت كبري زندگي ميكنيم . در پايان هفتاد سال از غيبت صغري ، آخرين نايب امام از شخص امام دستوري دريافت داشت كه نيابت مقام روحاني بكسي اعطاء نكند و امر امام صادر شد وصيت بسوي احدي مكن ، ● امر اكنون بخدا تعلّق دارد » ، اين آخرين فرمايشاتش بود . پس از اين سيماي امام غايب ، بر عالم تشيّع سايه افكنده است ، يا اگر بهتر بخواهيم وجه امام غايب خود تاريخ عالم تشيع و عين سرگذشت اين عقيده و ادراك است . زيرا غيبت امام اين نيست كه بگوئيم وجود [ص 94] باب و نايب منقطع شده است ، ايشان وجود دارند ، اما مخفي هستند ، و در پرده‌ي غيبت طوري مستور هستند كه هتك آن نشود ، همانطور كه امام هست ، امّا تا ظهور نهائي و تجلّي كامل خود در غيبت بسر ميبرد . اين در حقيقت يك اصل مسلّم و حقيقت بديهيّه‌ي اساسي است كه ( سهروردي سابق بر اين در رأس آثارش مينوشت ) : عالم خاكي ، محروم از وجود اين افراد كامله ، نخواهد توانست باقي و برقرار باشد . امّا اين مسأله منتفي است كه ايشان بتوانند خود را آشكار سازند ، و باسم و رسم خود را معرفي نمايند ، و بنا بر اين اصل ، امكان شناختن اشخاص ايشان منتفي است و بطريق اولي تكليف بمعرفت شخص ايشان خارج از موضوع است . امر امام ، كه پس از اين بعلمائي بايد رجوع كرد كه اقوال و تعاليم ائمه را بشناسند و اخبار ايشان را روايت كنند ، مربوط به جماعتي است ، و ابداً در نظر ندارد احدي را از ميانه ايشان بشخصه تعيين نمايد ، اين دستور ، باسم ، احدي را بامتيازي ظاهر و فضيلتي دنيائي مخصوص نميگرداند و منصب و مقامي نميبخشد ، زيرا موضوع اينكه در زمان غيبت بتوان ميانه‌ي « كاملين از شيعيان » آن را كه باب و نايب است شناخت بكلّي منتفي است . حديثي كه مفضل از امام نقل كرده است بالصّراحه اين معني را قاطع ميرساند : « باب امام دوازدهم با غيبت امام دوازدهم غايب شده است » . بنا بر اين آنچه كه راجع بلزوم معرفت اين هاديان ، و مقام واسطه بودنشان نوشته شده است ، معنيش وجوب شناختن نوعي اين افراد كامله و لزوم معرفتي است كه بجمع روحاني و معنوي ايشان مربوط ميشود ، نه باشخاص ايشان ، باين طور كه بشخصّه و بعينه هويّتشان معلوم ، و باسم و رسم مقامشان معروف باشد ( ص ١١١ - ١١٠ ) .

اين جمع معنوي وجودات عاليه بالجمله شامل تمام سلسله مراتب باطني [ص 95] است كه از طرف ديگر در تصوف خوب معروفست قطب اوتاد ابدال نجباء نقباء و غير اينها اين عقيده بر پايه‌ي بعضي احاديث متّكي است ● و الزاماً جزء لاينفكّ مذهب تشيّع است ، كه صوفيّه تصرّف كرده بخود اختصاص داده‌اند و جز اين نكرده‌اند . از نظر شيخيّه اين سلسله مراتب اساساً دو درجه دارد : نجباء و نقباء . مراد از ركن چهارم معرفت دسته جمعي و نوعي وجود ايشانست ، امّا هرگز شيخيّه نگفته‌اند و ادّعا نكرده‌اند كه يكي از مشايخ ايشان نقيب يا باب خاصّ امام بوده است . محقّقاً ، تا حدّيكه منظور از اين اولياء همه‌ي علماء و فقهائي باشند كه مردم بآنها اقتداء ميكنند ، چه مانع دارد كه علماء شيخيّه هم از اين عدّه باشند ، و بهر يك از علماي حقّه از باب مبالغه ركن رابع بگوئي جايز است ، امّا در اين صورت بايد توجّه داشت كه اين فقط صفتي است ( مثل وقتي كه ميگويند « زيد عدل » است ، امّا احدي نميتواند ، در زمان غيبت ، « بشخصّه بعنوان فرد اوّل بعد از امام » معيّن و معروف باشد ، يعني باب امام باشد ، كسي باشد كه علي الظاهر علناً در ملأ عامّ عنوان ناطق واحد كه بعداً معني آن را شرح خواهيم داد به او تعلّق گيرد ( از كتاب فهرست ) .

و اگر امر غير از اين نميتواند باشد ، بدليل خود غيبت است و كاملاً مشهود است كه شيخيّه بحدّ اعلي در معناي آن تعمّق كرده‌اند . اگر امام ، « امام غايب است » ، اين اساساً امريست كه بستگي بوجود خود مردم دارد و مربوط بمعرفت و شعور خود شخص است ، بعبارةٍ اخري اساساً علّت اين است كه مردم [ص 96] خودشان حجاب خودشان شده‌اند ، و از او بخودشان مستور شده‌اند ، و خود را از شناختن و باز شناختن امام عاجز ساخته‌اند ( ص ١١٥ و بعد ) . ميگوئيم ظهورش غير قابل درك است ، زيرا كه شرايط كشف حجب از اين ظهور موجود نيست ، چطور خود را نشان دهد بكسي كه نميتواند او را درك كند و از او بپذيرد ؟ « هنوز وقت آن نرسيده است » . همانطور كه حديث مفضل بيان ميكند ، غيبت امام بغيبت باب امام ، و بالنّتيجه بغيبت همه‌ي كاملان شيعه ، از انظار عوام مردم منجرّ ميشود . اگر اين بزرگواران خود را باسم و رسم علناً معرّفي نمايند ، اين امر مردم را در مقابل انتخابي قرار ميدهد كه تاب تحمّل آن را ندارند و نميتوانند از عهده برآيند ، از اين رو ايشان را گرفته حبس ميكنند ، تبعيد مينمايند ، و يا بسا ممكن است دنياداران زرنگ جانب ايشان را بگيرند و انتخابشان كنند و كار اين انتخاب مردم بجائي بكشد كه بمنظور رقابتهاي پست دنيائي ، و جاه‌طلبيها ، و خودپرستيها ، حقيقت و اصل موضوع را منقلب سازند . زيرا روزي كه مؤمن از كافر جدا ميگردد و انتخاب قطعي عيان ميشود . اين همانا خود روز ظهور است . بنا بر اين آنچه شيخيّه بثبوت رسانده‌اند ، لزوم وجود ، و معرفت وجود ، اين وجودات عاليه و افراد كامله است كه « شيعيان كامل » و « كاملان شيعه » باشد . آنچه گفته‌اند و نوشته‌اند نميتوانند هرگز دلالت بر ظهور اين افراد داشته باشند و چنين چيزي هم هيچ وقت نخواسته‌اند بگويند ، و بطريق اولي شناسائي چيزي بمنزله اين ظهور نميتواند مورد داشته باشد . ( از كتاب فهرست ) .

بنا بر اين بنظر ميرسد ، پس از اين تصريحات دقيق ، هر گونه ابهام راجع بركن چهارم ، و از همينجا هم ، هر نوع گفتگوئي راجع بوحدت ناطق ، كه فرع [ص 97] مسأله‌ي ركن رابع و ظهور عالي آنست ، بايد قاعده بخودي خود برطرف و زائل شده باشد . براي مؤلّف ما در اينجا فرصتي دست ميدهد و نظريّات چندي اظهار ميكند كه ذكر آنها در اين مقام حائز اهميت است ، زيرا در حالي كه تمام وضع شيخيّه را ، هر چه دارد ، وارد عرصه ، و عرضه مينمايد ، ضمناً نشان ميدهد كه مكتب شيخيّه براي آينده‌ي يك اسلام معنوي چه ذخاير بيشمار در اختيار دارد . اين اصل آخر ، كه شيخ محمدكريم خان كرماني بتفصيل بيان كرده است . مراد از آن مسأله‌ي تازه‌يي نيست ، پيشينيان او از اين موضوع گفتگو كرده‌اند . امّا اين مسأله‌ايست اصطلاحي و فهم عوام مردم باشكال بآن ميرسد ، مسأله‌ايست كه از اخبار سرچشمه ميگيرد و عوام معتقدين بندرت فرصت دارند از اين گونه اخبار صحبتي بشنوند . بهمين جهت اين مسأله هيچگاه نميبايست خارج از حوزه متخصّصين حكمت الهي مورد مذاكره قرار گيرد ، نه اينكه بدست مفسدين آشوبگر افتاده از اين موقعيّت سوء استفاده نمايند .

از طرف ديگر ، تعداد زيادي از مسائل مذهبي است كه در بوته‌ي اجمال و ابهام باقيمانده ، و تا بحدّ ضرورت برسد وقت زياد لازم است ، اينگونه مسائل هنوز از نظريات محسوب ميشود ، و تحقيق در آنها شأن اهل نظر است . مسائلي كه از همان اوّل اسلام ضرورت آنها بر همه واضح بوده ، منحصر بتعداد بسيار كمي است ، باز هم غالباً لازم بوده چند نسل بگذرد تا مسأله‌يي جزو بديهيّات اوّليّه و ضروريات شود . شيخ سركار آقا ميگويد ، اگر بخواهيم گفته‌ي كساني را كه بر ما اعتراض دارند قبول كنيم ، بايد عوام ، مردم چون در ضروريّات ساخته و پرداخته خود متفّق القول هستند ، اعلم از علماء باشند ، زيرا عقايد علماء مختلف است ، و بايد ما خودمان را در رديف عقايد عوام بگذاريم [ص 98] و پيرو آنها باشيم و پيغمبران و ائمه را فراموش كنيم و از كليّه تحقيقات ، در بيانات عاليه‌ي ايشان ، كه دست‌نخورده مانده است و در آنها سير نشده ، دست برداريم ( ص ١٢٢ - ١٢٠ ) . اين اعتراض مشعشعي بر عليه هر گونه تقليد از روي نفهمي و تعبّد كوركورانه ، و ركود فكر است و جا دارد بالاخصّ توجّه ما را بخود جلب نمايد ، غالباً چنين بنظر رسيده كه در اسلام بحكم اجبار يك نوع جمود و ركود فكري تحميل شده است ، در اينجا ، بعكس مي‌بينيم ، در مقابل ركود ، يك ميل دائم باصلاح و تهذيب ، و تجديد معنوي ، و يك پيشروي مداوم ، در مسائل ، جلوه مينمايد ، و نقشه‌اش بمراتب از يك اصلاح وضع اجتماعي ساده وسيعتر است .

راجع بمطلب آخر يعني وحدت ناطق ، كه رأس ركن رابع است ، آنچه جا دارد بگوئيم ، از مطالبي كه قبلا گذشت نتيجه گرفته ميشود . معني اصطلاحي كلمه‌ي ناطق ، از مصطلحاتي كه در روايات شيعه جاري است برميخيزد . در عرفان اسماعيليّه اين كلمه كلاسيك است و يك رنگ خاص بخود ميگيرد ● . فهم اين موضوع كه ناطق بايد واحد باشد ، ميّسر نيست مگر با توجه بمطالبي كه سابقاً راجع بسلسله مراتب « كاملان شيعه » ، كه در زمان غيبت امام ديده و شناخته نميشوند ، ذكر كرديم .

[ص 99] لفظ ناطق ممكن است بامام گفته شود كه از جانب خدا يا پيغمبر نطق ميكند و تبليغ مينمايد . در اين صورت امام صامت ، كسي است كه بايد بعد از او بيايد . بطور كلي هر يك از دوازده امام در زمان امامت خود ناطق بودند ، در صورتي كه ، همزمان با او ، و در زمان او جانشين او امام صامت بود ( ص ١٢٤ ) . لفظ ناطق نيز ببعضي از شيعيان ، يعني كاملان و بزرگان ايشان ، مانند سلمان پارسي و امثال او ، كه آئينه‌ي سرتاپانماي امام هستند ، مؤدّي از جانب او و راهنماي بسوي او ، و باب امام هستند ، ممكن است اطلاق شود . در اين علم اصطلاحات ، كلمه‌ي ناطق داراي يك معني خاصّ يا معني حقيقي ، و داراي يك معني مجازي است .

در خاتمه خواهيم ديد مراد از اين معناي مجازي چيست ● . امّا راجع بمعناي حقيقي آن ، ناطق ، ائمه و پيغمبران هستند ، و بنوبه‌ي خود برترين و بالاترين شيعيان ، كه از همه عالمتر و از لحاظ معنويّت كاملترند ، نيز ناطق بودند . بين اين برجستگان ، آنكه با صفت معنويت عظيم ، و خصيصه‌ي روحانيّت قوي خود ، « اولين شخص بعد از امام » و « باب اعظم » است ، بمعناي حقيقي ، ناطق شيعيان ميباشد ، و شيعيان نسبت باو صامت هستند .

حال آنچه علماء شيخيّه محقّق داشته و ثابت كرده‌اند ، لازمه‌ي وجود امام و از وضع امام اينست كه : « در هر عصري سلماني است » . در اصطلاح او را ناطق [ص 100] ميخوانند ، اوست ناطق واحد ، زيرا فرد كامل ، و شخص اوّل بين شيعيان اوست ، مركز شيعيان است ، امام ، قطب آسماني و سمت الرأس است و اين فرد كامل قطب زميني يا نظير السمت امام است ، نسبت بامام مانند فتيله‌ي مشتعلي است كه صفت اشتعال چيزي جز ارتباط با آتش غيبي نيست ، نسبت او بمردم مانند نسبت قلب است باعضاء بدن انسان . مسلّم است اين بيانات متقن فهميده نميشود ، مگر به پيروي از حقيقت مثبت و باتكاء اصل ثابتي ، كه بطور كلّي مورد قبول عموم شيعيان است ، و آن وجود افراد كامله و وجودات عاليه ، نجباء و نقباء ، است ، كه در فوق بآن اشاره كرديم : وجود يك سلسله رجال كه درجه و مقام هر كدام منحصراً بسته بارزش معنوي دروني و تقرّب باطني آنهاست بامام ، بدون اينكه هيچگاه بتوانند آني از اين جهت در خارج براي خود ارزشي قائل شوند ، يا در ملأ عامّ اظهار عنواني كنند ، يا براي مقاصد موقّت دنيوي در صدد استفاده از آن برآيند . بنا بر اين مشايخ سلسله‌ي شيخيّه فقط وجود اين ناطق واحد را ، در هر عصري ، ثابت كرده‌اند كه شيعه‌ي كامل و باب اعظم امام است ، ولي هيچ يك از ايشان ادعا نكرده است كه خودش آن فرد كامل است ، و هيچوقت كوچكترين تمايلي باينكه باين سمت شناخته شوند نشان نداده‌اند . بلكه كاملاً عكس اين است . مشايخ شيخيّه با ادّله‌ي مثبته وجود چنين فرد كاملي را محقق دانسته‌اند ، زيرا محال است جامعه‌ي بشريّت ، و مردم روي زمين ، محروم از آن باشند ، امّا با اثبات اين مطلب هم ، نيز مستقيماً نتيجه گرفته‌اند كه غير ممكن است اين افراد ظاهر و آشكارا باشند ، يعني غير ممكن است مردم بتوانند آنها را بشناسند ، و معيّن نمايند ، و يا باسم و شخص بخوانند . شخص او ، و اسم او ، بادّله‌يي كه سابقاً ذكر شد از اسرار امام است ، علل و ادّله‌ي اين [ص 101] هم به نفس خود غيبت و زمان غيبت بستگي دارد ( ص ١٣١ - ١٢٧ ) .

بنا بر اين حديث مفضل نتايج قاطع و جازم دارد . هر كس علناً خود را باب امام اعلام كند ، با خود اين اظهار ، ضرورةً از تشيّع خارج است ، زيرا سرّي را كه اساس تشيّع است آلوده ساخته ، غيبت را نقض و رشته‌ي انتظار آخر الزماني را پاره كرده است . هيچ مكتبي باندازه‌ي شيخيّه در اين نكته پافشاري نكرده است و باين شدّت و قوّت اين موضوع را مبرهن نساخته است . بنا بر اين بابي بودن جز منكر شيخي بودن نميتواند چيز ديگري باشد . بعبارت ديگر بابي بودن شيخي نبودن است . و خيلي سبكي ، و شتابزدگي سطحي ، لازم است تا غير از اين بتوان قضاوت كرد بالاتر از اين بگوئيم ، شيخيّه ، با اينكه در عرفان خود اينقدر غالباً بهمان زبان اهل تصوّف حرف زده‌اند ، معذلك سخت بر عليه صوفيّه و تصوّف موضع گرفته‌اند ، كيفيّت و علت اين مخالفت شديد را بايد در همين نكته كه در فوق گفتيم جستجو كرد . اگر بخواهيم دقيقتر و صريحتر بگوئيم ، شيخيّه با مفهوم و مقامي كه شيخ طريقت در تصوّف براي خود قائل است مخالف هستند ، و اين مخالفت در جائي و تا حدّي است كه شيخ طريقت متمايل است باينكه مريدانش او را نايب مشهود امام بشناسند ، و باسم و بشخص خود را عهده‌دار منصب نيابت امام بداند . شرايط ظهور امام هنوز موجود نيست ، و وقت اظهار امر نرسيده است بلكه اولي است بگوئيم ظهور عاليترين واقعه و آخرين پرده‌ايست از علم آخر الزمان و واقعه‌يي نيست كه بتوان براي آن وقتي معين كرد و يا دفعةً روزي ، بلا مقدمه ، سر بزند ، بلكه امري است كه رفته رفته در چهار چوبه‌ي خود غيبت و بواسطه‌ي ايّام غيبت ، با تكميل استعدادها ، بايد بوقوع بپيوندد .

[ص 102] اين تصريح اخير ضمناً متوجّه سؤال ديگري هم ، كه در آن واحد مكمّل مطالب گذشته و جامع خلاصه‌ي آنها است ، نيز ميباشد ، زيرا جواب آن سؤال متضمّن جميع اوضاع اساسي و شامل كليه احوالي است كه بسرعت در اينجا تجزيه و تحليل شد از شيخيّه سؤال كرده‌اند چطور شد ، و چرا بايد ، ايشان قابليّت اظهار و اثبات ركن رابع را داشته باشند . مسلّماً ، در جوابي كه باين سؤال داده ميشود ، نميتوان در صدد برآمد باستعانت اصول استدلالات متداوله ، و روابط كم و بيش مشخّص ، كه بين علّت و معلول موجود است ، موضوع را مدلّل ساخت ، چه اين امر اساساً موهبتي الهي و مرحمتي است كه بلاسبب خدا فرموده است ، امّا بايد توجّه داشت مشايخ شيخيّه ، مفهوم واقعي اين موهبت و تحقّق الزامي اين اصل را ، بر اساس عقيده‌ي فارقليطي ، كه پايه و مبناي تشيّع است ، درك كرده‌اند : با ظهور نهائي امام بايد معاني پنهان و بطون كليّه‌ي وحيهاي آسماني ، و حقيقت تمام متون ديني ظاهر گردد . عقيده‌ي باطني شيخيّه اينست كه . اگر هنوز تشيّع بسياري از تعاليم سرّي خود را پنهان ميسازد ، علت اختفاء ، و مانع اشاعه‌ي آنرا ، نبايد از جانب خدا دانست بلكه بايد در مردم جستجو كرد .

مسلّماً بوضعي كه شيعيان در طول تاريخ گرفتار آن بودند توجّه داريم و ميدانيم چگونه جميع اوضاع و احوال ايجاب ميكرد كه شيعيان تقيّه نمايند . همان وقتي هم كه ظاهراً اوضاع مساعدتر شد ( از زمان صفويّه ) ، دستگاههاي مستقرّ ، و تشكيلات رسمي ظاهر ، منحصراً توجّه خود را بفقه و احكام ظاهر و حلّ مشكلات ذمّه‌يي معطوف داشتند . از مسائل اساسي معنوي و آنچه مربوط بماوراء طبيعت ( مسائل مربوط بولايت و حقيقت و معرفت ) بود بقدري غافل [ص 103] ماندند ، كه هر كس ميخواست باين قبيل مسائل بپردازد ، ممكنش نبود ، مگر اينكه اصول كتمان را رعايت و بنوعي تقيّه نمايد . امّا مسلّم است كه جريان زمان غيبت بمنزله‌ي بالا رفتن تدريجي پرده از اين تقيّه است ، همچنان كه من باب مثال ، بمرور زمان غيبت ، پرده از روي ركن رابع برداشته شد از اين جهت است كه تقيّه در اين مقام مانند يك اصل تحرّك و پيشروي عمل ميكند و اين پيشروي بعينه نفس معناي معرفت بآخر الزمان ، و عين علم معاد و علم بعواقب احوال است كه دائماً در شرف وقوع ميباشد و از زمان بعثت پيغمبر آخر الزمان تا ظهور تامّ و تمام امام آخر ، آن به آن علي الدوام در حال انجام است .

بنا بر اين مراتب ، آنچه شيخ سركار آقا نتيجه ميگيرد اينست ، چرا مردم بايد نسبت بمشايخ شيخيه سوء ظن داشته باشند ، و گمان برند كه ايشان براي خودشان مدّعي سمت و يا صفتي بوده‌اند ، و حال آنكه روش و مشي ايشان بالكلّ ردّ بر اين ميكند و خلاف آن را ثابت مينمايد ، بجاي اينكار كتابهاي مشايخ را بخوانند و كاملاً توجه نمايند بعللي كه بآن علل مشايخ ، بر خلاف آنچه مردم گمان برده‌اند كسي را كه ادّعاي جنون‌آميز را بلند نمايد و بخواهد بمنزله‌ي يكي از نجباء يا نقباء شناخته شود لعن كرده‌اند ( ص ١٣٢ و بعد ) . آنچه كه مشايخ شيخيه قصد داشته‌اند و خواسته‌اند اين است كه مباحث علمي مربوط بحكمت الهي را روشن سازند ، نه اينكه فردي را باسم معيّن كنند ، زيرا تعيين شخص خلاف شرايط غيبت است ● . نه تنها از ساحت ايشان بسيار بدور است كه [ص 104] خودشان را عهده‌دار اين سمت بدانند ، بلكه برعكس با صداي بلند اظهار داشته‌اند ، هر نوع ادّعائي ، از اين قبيل ، ناشي از كمال حماقت است ، و اين سمت و صفت را در مرحله‌يي از هستي و مرتبه‌يي از عقايد قرار داده‌اند ، كه ايمان به غيبت امام ، اقتضا دارد ، و بدين ترتيب خطر پيش‌آمد ناگواري را ، كه بالقوّه هميشه عالم تشيّع را تهديد ميكند ، دور ساخته‌اند . ميتوان گفت بيك معني هيچ چيز باطني‌تر از وضع شيخيّه نيست . زيرا سازمان و سلسله‌ي مراتب جامعه شيعيان جزو « اسرار » باقي ميماند ، و فوق محسوسات و ناديدني است . ولي در عين حال نيز ، براي ادّعاهاي باطنيّون دروغي ، ترياقي بهتر از شيخي نيست . نجباء و نقباء متعلق به « عالم ديگري » هستند ، در اين عالم دنيا ممكن است ، بصورت مردي پيشه‌ور ، يا كشاورزي ساده ، و يا بسادگي فقط در لباس اهل علم ، بصورت يكي از علماء باشند ( ص ١٣٧ ) . امّا از مقام غيب خودشان كوچكترين علامتي ، كه حاكي از تمايل ايشان بمعروف شدن بين مردم ( بنحوي دنيائي ) باشد ، نميتوانند بدهند ، اگر كسي يكي از ايشان را شناخت ، حقّ ندارد سرّ او را فاش نمايد . ميتوان گفت درباره هر يك از ايشان اين قانون مسلّم قطعي حكمفرماست « . . . مقامش محفوظ و قدرتش محترم است مادام كه غير معروف مردم است » .

بدبختي اينجا است كه در اين مورد هم نيز ، بالخصوص ، مفهوم حقيقت و باطن تشيّع از سطح فهم عوام و معتقدات عادي آنها و ضروريّات مكتسبه و مقرّره خيلي بالاتر است . پيش آمد كرده است كه از كلمه‌ي ناطق معني واقعي آنرا ، آنطور كه شيخيّه فهميده و اراده كرده‌اند ، ديگران نفهميده‌اند ، و فقط بطور ساده و سطحي معناي مجازي آن را كه در فوق قبلاً بآن اشاره كرديم گرفته‌اند .

[ص 105] و اينطور فهميده‌اند كه وحدت ناطق مربوط بهمين علماء ساده يعني علماء ظاهري است ، و بنا بر اين خواسته‌اند از اين مطلب اينطور نتيجه بگيرند كه موضوع مورد بحث شيخيّه لازمه‌اش اينست كه در هر عصري ، بيش از يكي ، از همين علماي ظاهري نميتواند باشد . وحشتي كه از اين اشتباه ايجاد شده قابل فهم است ، و اگر اين في نفسه تا حدّي علامت خطرناكي نبود ، و في حدّ ذاته عدّه‌يي را بوحشت نمي‌انداخت ، راستي گفتن چنين حرفي مضحك بود . چه بحث‌ها كه بهدر رفته و چه مركّب‌ها كه بيهوده صرف شده است تا توضيح بدهند تعداد علماي ظاهري ، در هر عصري ، محدود نبوده است ( ص ١٤٠ ) .

لازم و واجب بود باين موضوعات مختلف ، حدّ اقلّ ، در اينجا اشارتي شده باشد ، زيرا ، تا آنجا كه اطّلاع حاصل است ، اين مطالب تا كنون بهيچ يك از السنه‌ي اروپائي درنيامده است . ولي براي ما هم مشكل بود در اوّلين رساله‌ي مختصر و كوتاه خود بيش از آنچه اشارت رفت كاري انجام دهيم .

هنري كربين