سپاس بي قياس خداوندي را سزاست جلت عظمته كه آفرينش را جلوه هستي داد و رتبه بالا و پستي نهاد گروهي را برگزيد و ستايش ذات و نمايش اسماء و صفات خود گردانيد علم خير و شر بديشان بخشود و حقايق اشياء را بايشان نمود و فوجي را تاج افتخار بر سر نهاد و پايه اختصاص داد و بشرف اتباع گزيدگان مشرف گردانيد و خلعت تسليم براي بزرگان دين بايشان پوشانيد و قومي را از درگاه قرب خود رانده و خاك مذلت بر سر ايشان افشانده و درود نامعدود بر روان آن هاديان كه دستگير گمراهانند و بمقصد رساننده سالكان خاصه سيد انس و جان و خلاصه كون و مكان پيغمبر آخر الزمان محمد بن عبدالله كه پيدائي خدا و هويدائي صفات و اسماست و آل اطهارش كه ملك را مالك بست و گشادند و خلق را باسط عدل و داد هر يك نفس محمدند و جلوه خداي احد و اولياء ايشان كه سالك مسالك هدايتند و ماحي آثار ضلالت و نكوهش بيمر راندگاني را بجاست كه نمايش حق [ص 3] را حجابند و در اطفاء نور حق در شتاب .
و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه در اين اوقات فرخنده ساعات مراسلهٔ رسيد از عالي جاه رفيع جايگاه صاحب كمال و دانش و مالك زمام هوش و خرد و بينش ولي صفي و وفي حفي مخدوم مكرم و مطاع مفخم مشفق صميم آقا ميرزا ابرهيم متخلص بدستان خلف الصدق مرحوم مغفور ميرزا ابوالحسن متخلص بيغما غفر الله له مشتمل بر مسأله شريفه كه دلالت ميكرد بر خلوص مودت ايشان بخانواده عظمت و جلالت و عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين و خواهش فرموده بودند كه جواب آنرا رساله نويسم و مسماة بدستانيه نمايم امتثالا لامره توجه كرده اين چند كلمه را بر سبيل اختصار نوشتم و اگر كوتاهي در سرعت اجابت شده باشد اميد عفو از ايشان است و العذر عند كرام الناس مقبول .
فرمودهاند : سؤال آن است كه آن مقام اعلي كه براي انبياء و اولياء و ائمه عليهم السلام و دوستان ايشان كرم الله وجههم متصور است اسم آنرا بهشت گذاردهاند .
عرض ميشود ظاهر اين عبارت اگر چه البته مقصود ايشان نيست موهم اين است كه بهشت تعبيري است از مقام عالي كه از براي ايشان است يعني اين تعبيري است از آن كمال و قوت و قدرت [ص 4] كه ايشان راست اگر كسي اين مقصودش باشد يا از اين عبارت قصد اين معني را كند خلاف حق است بلكه آن علو مقام و برتري پايه و پري مايه ايشان را هست و معذلك بهشت هم در جاي خود براي ايشان برپاست واقعا دنيا نمونه آخرت است چنانكه در دنيا حضرت سليمان را يا ذوالقرنين را كمال ذاتي بود و علم و قدرت و صفات پسنديده و مكارم عديده بود و معذلك خدم و حشم و حور و قصور و انهار و اشجار و ملك و خدم و حشم و ملبوس و مركوب لاتحصي هم در محل خود بود و اگر جمعي در اين دنيا بجهت حكمتي اظهار نفرمودند و بخود نگرفتند در برزخ و در آخرت مانعي ندارد و حكمتي فقدان را اقتضا نميكند پس براي ايشان همه حاصل است و با وجود كمالات و علو مقام جنات و حور و قصور و اشجار و انهار و نعيم ابدي و لذات سرمدي حاصل است و اگر نيمچه عارفي خيال كند كه چگونه مشغول نعيم ميشوند با وجود آن حضور و آن مقام قرب ميگويم مقام قرب آنجا فرع مقام قرب اين جاست و حضور آنجا فرع حضور اينجا الدنيا مزرعة الآخرة چه گمان داري رسول خدا صلي الله عليه و آله در اين دار دنيا آيا دائم الحضور بود در حضرت رب العزة يا نبود اگر گوئي نبود و غفلت ميورزيد و روگردان ميشد خطا گفته و اگر دائم التوجه و الحضور بود در حضرت رب العزة [ص 5] چگونه جماع ميكرد و اكل و شرب مينمود و با خلق معاشرت ميكرد و كسب ميكرد اگر اينجا رواست و منافي با حضور و توجه نيست آنجا هم نيست و دائم التوجه و الحضور هستند و معذلك نعيم سرمدي و لذات حور و قصور و اشجار و انهار و وحوش و طيور را دارند ، كار نيكان را قياس از خود مگير ، من و تو هر گاه متوجه جهتي خواهيم شويم بايد از جهت مخالف غافل شويم و اما آن كس را كه مقام لايشغله شأن عن شأن است هيچ شأني را فروگذاشت نميكند با وجودي كه با روح خود متوجه ملأ اعلي است با جسد خود متوجه كارهاي جسداني است چنانكه در حال نماز با وجود غايت توجه بخداي يگانه متوجه بدن خود هم هستند و ركوع و سجود ميكنند و اعمال جسداني را ميكنند اگر گوئي اينها طاعت است از اين جهت اين كارها را ميكنند عرض ميكنم كه ايشان اكل و شرب و جماعشان نيز طاعت است و براي طاعت ميكنند باري مقصود اين بود كه از اين عبارت كسي خيالي نكند كه بهشت كنايه از مقام عالي نيكان است و عبارت از عظمت و جلال و شأن ايشان بلكه جنات خلودي است كه اسفل آن جنات نعمتهاي جسماني است و اعلاي آن نعمتهاي روحاني از علم و معرفت و قوت و قدرت و هر مرتبه از ايشان نعمتي مناسب آن مرتبه دارد پس مقام فؤادشان [ص 6] را نعمت معرفت و محبت و توجه و محو در جمال محبوب و فناي در جنب او حاصل است و عقلشان را نعمت لذات يقين و رجا و مشاهده فضل و ملازمت خدمت علي الدوام و درك صفات حميده مولي و خصال پسنديده او از قوت و قدرت و علم و سخاوت و خلق و رزق و حيوة بخشيده و ميرانيدن و هر سماحت و مكرمت و هر كمال و هر جمال و تلذذ از هر يك از اين خصال و اميد تعلق هر يك از آنها بوجود او و نفسشان را نعمت لذات علوم لاتحصي و بيم مفارقت خدمت و كسي نگويد كه بيم مفارقت لذت ندارد زيرا كه اين را كسي گويد كه فرق ميان بيم از محبوب و بيم از عدو را ندانسته آن بيم كه وحشت آورد بيم از عدو است نه بيم از محبوب و جسمشان را نعمت اشتغال بخدمات و قيام بوظائف و لذات آنها و اكل از خوان نعمت و شرب از ماء رحمت او و سير در بساتين قرب او و لذت صحبت و مكالمه و سير و گشت با اولياي او در اشجار و انهار و رياض و حياض بمقتضاي : عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست ، آيا نميدانيد چه لذتي است دوست را كه ميهمان دوست شود در خانه خاص او و بر سر خوان خاص او بنشيند و بتكليف محبوب از طعام مخصوص محبوب محبوب بخورد و بداند كه الاكل بقدر المحبة چگونه خواهد خورد و چه قدر خواهد خورد و چه قدر التذاذ خواهد پيدا كرد دوست [ص 7] آن نباشد كه چشم را برضاي محبوب بدارد و گوش را ندارد و گوش را بدارد و دست را ندارد و هر يك را خدمتي خاص است باو كه از ديگري نيايد پس دوست فؤاد و عقل و نفس و جسمش هر يك بر حسب خود بخدمت مخصوص خود بايد بايستند و لذت از آن خدمت ببرند بطوري كه باختصار بيان كردم .
فرمودهاند : موافق احاديث ائمه عليهم السلام و فرمايش روات از ايشان سلام الله عليهم در آن مقام اعلي غم و اندوه و حزن و ملالتي بهيچ وجه نيست .
عرض ميشود كه عوالم سه عالم است يكي عالم آخرت و يكي عالم برزخ و يكي عالم دنيا عالم آخرت عالم حقيقت است و حقيقت هر چيزي اخروي است يعني زيد حقيقي و عمرو حقيقي و بكر حقيقي اخرويند و همچنين دار آخرت را آسمان حقيقي و زمين حقيقي و جمادات حقيقي و نباتات حقيقي و حيوانات حقيقي است و از همين جهت نعيم حقيقي و عذاب حقيقي است پس هر چيز در دار آخرت خالص آيد و خالص باشد كه هيچ شائبه غير در او نباشد پس خاصيت او از او بطور كمال بروز كند پس نهايت از براي خاصه هيچ چيز نباشد وقتي كه سرور خالص شد كه هيچ شايبه حزن در او نشد انقطاع نخواهد داشت زيرا كه انقطاعش موجب حزن است و وقتي كه حزن خالص شد كه هيچ شايبه [ص 8] سرور در آن نباشد بايستي غير منقطع باشد چه انقطاعش موجب سرور باشد و همچنين است هر چيزي در آخرت خالص همان چيز است كه هيچ از غير داخل ندارد پس از اين جهت عالم حقيقت است يعني هر چيزي بطور خلوص و حقيقت در آن عالم حاضر شود و از اين جهت نعمتش نعمتي است كه مافوق آن متصور نيست و عذابش عذابي است كه مافوق آن متصور نيست و عالم دويم عالم برزخ است كه نه خلوصش مانند آخرت است و نه آلودگيش مانند دنيا و عالم سيوم عالم دنياست كه جميع اجزاء او آلوده بغير است پس گرمي او آلوده بسردي است و از اين جهت متناهي است و گرمي تمام نميشود مگر بجهت آلودگي بسردي و سردي تمام نميشود مگر بجهت آلودگي بگرمي و همچنين باقي چيزها هر چيزي آلوده بغير خودش است آيا نميبيني كه زيد در دنيا آلوده باغذيه است و گندم و گوسفند دو خلق جداگانهاند و نبات و حيوانند و چون داخل بدن زيد شوند بدن اصلي حقيقي زيد بآن نبات و جماد آلوده شود و همچنين خاك بآب و آب بخاك و هوا بنار و نار بهوا و زمين بانوار آسمان و آسمانها بآثار يكديگر همين طور آلوده شدهاند و چيزي در اين دنيا باقي نمانده مگر آنكه ممزوج و آلوده بغير شده و اين عالم ممزوج نامش عالم دنياست و مثل اين عالم و عالم حقيقت مثل [ص 9] آب زلالي است كه چون او را بر هم زني كف سفيد غليظ برآورد و حاجب پشت سر خود شود و چون آب زلال بود پشت سر خود را مينمود پس آن آب زلال عرصه حقيقت باشد و آن عرصه كف عرصه دنيا و اين كفها عما قريب فرو نشيند و زايل شود و آب زلال بر حال اول بماند و صاف باشد و حكايت ماوراء خود نمايد پس در اين عالم آب را از آتش صدمه باشد و آتش را از آب و خاك را از باد صدمه باشد و باد را از خاك و هر چيز ضد خود را برنجاند و صدمه زند و اذيت نمايد و دوستي و دشمني ميان چيزها پيدا شود و هر يك در صدد هلاك ديگري برآيد نور خواهد ظلمت را فاني كند و ظلمت خواهد نور را براندازد و حق در صدد اعدام باطل باشد و باطل در صدد اطفاء نور حق برآيد و اما در عالم حقيقت ابدا بهشت تعدي بجهنم نميكند و جهنم عدواني ببهشت ندارد و آب آتش را نمينشاند و آتش آب را بباد نميدهد و هر كس در جاي خود محفوظ بر حال خود است و اما اين دنيا جاي عدوان و ظلم و غشم است چنانكه تمثيل كردم و اما عالم برزخ در اين دو حالت بين بين است نه آنرا اعراضي است مانند دنيا و نه آنرا خلوصي است مانند آخرت حالتي بين بين دارد و از اين جهت پايان دارد ولي ايامش درازتر از ايام دنياست و تعادي و تحاسد و تباغض ميان اجزايش كمتر از دنياست و از اين جهت [ص 10] لذتش خالصتر است و عذابش صرفتر و سوزانتر بهشتش چندان صدمه از مجاورت جهنم ندارد و جهنمش چندان صدمه از قرب جنت ندارد ولي بي آلودگي نيستند و همان آلودگي سبب فناي آن عالم شود و آن في الجمله كفي كه برآورده فرو مينشيند و آب زلالش ميماند و اسم آن كف في الجمله عالم برزخ باشد پس كف غليظ دنيا و كف رقيق برزخ هر دو دار فناست و آن مقام آب زلال مقام دار بقاست چون اين مطلب بزرگ بالفاظ ظاهره واضح شد عرض ميشود كه در دار بقاء هيچ چيز بر هيچ چيز تعدي نميتواند بكند و ظهور عدل و داد خداوندي در آنجا بطوري است كه آب را از آتش انديشه نباشد و آتش را از آب خوفي نيست گوسفند را از گرگ هراسي نيست و ضعيف را از شر قوي پاسي در كار ني هر يك در مهد امن خود غنوده و بعبادت پروردگار خود سر بر زمين سوده هيچ چيز را از چيزي ديگر آسيبي نيست ولي در دار دنيا كه دار اعراض و دار امراض و دار كدورات و دار عدوان و تعديات است هر ضعيفي را از قوي مخالف آسيب است پس آب آتش را خاموش كند و آتش آب را بر باد دهد و خاك هواء را مكدر كند و باد خاك را پريشان نمايد و سنگ بدن را بشكند و كارد جسم را ببرد و هكذا هر چيز كه بر چيزي غالب آيد و ضد آن باشد او را صدمه زند پس همه آلام و مصائب در [ص 11] اين دنيا باشد و همه محنتها در دار اعراض باشد چون غبار اين اعراض فرو نشيند جميع اين محنتها و المها زايل شود و اسباب فنا برطرف شود و جميع صدمهها و المها مقدمات فنا و اسباب فناست و بواسطه همين المها و صدمهها اركان شئ منهدم ميشود خرده خرده تا از پا ميافتد و فاني ميشود پس در دار بقاء كه هيچ چيز بر هيچ چيز تعدي نكند و آسيب نرساند اسباب فنائي نباشد و ابدا برپا بماند و از اين جهت در بهشت آخرت اندوه و غمي نباشد و اما در برزخ امر متوسط است و در آنجا هم اندوه و غم باشد و عيششان منغص و مكدر ميشود چرا كه اعراض در آنجا هم هست و اگر چه در آن دار اعراض لطيفتر است ولي الم شديدتر است بجهت شدت لطافت آنها و مثلش خاشاكي كه بچشم افتد و خاري كه بپاشنه پا خلد صدمه خاشاك در چشم از خار در پاشنه زياده باشد اگر چه مقدارش كمتر باشد بجهت آنكه چشم لطيفتر است و از اين جهت مأثور است كه پيغمبر فرمود هيچ پيغمبري اذيت مثل من نكشيد و حال آنكه اره بر فرق زكريا گذاردند و زنده پوست از صورت و سر اسمعيل صادق الوعد كندند و بظاهر بر حضرت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله آنگونه صدمه وارد نيامد .
فرمودهاند : حال عرض ميشود كه اگر دوستان سيدالشهداء سلام [ص 12] الله عليه و عليهم مصائب آن حضرت را فراموش نخواهند كرد هيچ مقامي براي ايشان بي حزن و ملالت متصور نيست با اينكه مصيبات آن حضرت در ضميرشان باشد چه بهشتي و چه خوشوقتي و چه عيشي خواهند داشت و اگر مصائب حضرت را فراموش خواهند كرد اين چه دوستي و ارادتي است كه بدخول و خلود بهشت از مصيبات آن حضرت فراموش كنند .
عرض ميشود كه در جواب فقره پيش عرض كردم كه دار آلام و مصائب همين دار است و اين مصيبات بر بدن دنيائي وارد ميآيد نه بر بدن اخروي و براي اين مثلها بسيار است آيا اگر كسي دست زيد را در اين دنيا قطع كند عقل زيد هم قطع ميشود يا نه و چنانكه بدن ناقص ميشود عقل او هم ناقص ميشود يا نه البته نميشود و كارد را كه بر دست كشيدهاند همان دست بدن قطع شده و عقل را نبريده و عقل قطع نشده پس اندوه تو تا زماني است كه بدن را ناقص ميبيني و چون از اين دنيا بروي و عقل زيد را در نهايت كمال و استقامت بهبيني ميبيني كه او ناقص نشده پس غمي براي نقصان او نداري چرا كه نقصاني ندارد و آن نقصان باعراض او رسيده بود و ابدا بخود او نرسيده بود و گذشت مثل آنكه عباي تو پاره شده بود و عبا را انداختي و گذشتي صحيح و سالم مثلي ديگر شك نيست كه خداوند در همه جا هست و شك نيست كه خداوند در بدن [ص 13] زيد هم هست اگر دست زيد را كسي ببرد و بدن زيد را ناقص كند خدا را بريده است يا نه و خداوند بريده نميشود و نقصان نميپذيرد و تو بر خداوند غمين نميشوي چرا كه صدمه باو نرسيده بدن اصلي اخروي در اين بدن بهمين طور است كه آفاتي كه باين بدن ميرسد بروح و عقل و بدن اصلي ابدا نميرسد آيا نميبيني كه مؤمن در اين دنيا بسا آنكه بمرض جذام و پيسي و استسقا و امراض منكره مبتلا ميشود و بدن او مشوه ميشود و روح او ابدا مشوه نميشود و عقل او ابدا آسيب ندارد و بدن اصلي او ميآيد در آخرت و نه خوره دارد و نه برص دارد و نه مستسقي است پس در قيامت ميآيد صحيح و سالم و داخل بهشت ميشود صحيح و سالم و هيچ عيب در بدن نيست اگر اين اعراض و امراض در آخرت ميآمد بهشت بيمارستان بود چرا كه همه بيمار شدهاند و مردهاند همچنين اگر صدهزار جراحت بر بدن كسي وارد آيد در قيامت و جنت آن جراحتها نباشد چرا كه ببدن اصلي او جراحتي نرسيده پس چون تو در بهشت او را بهبيني ميگوئي الحمد لله الذي اذهب عنا الحزن ان ربنا لغفور شكور يعني سپاس خدائي را كه حزن را از ما برد پرورنده ما پردهپوش بديهاي ما و سپاس كننده نيكيهاي ماست پس در بهشت جميع آلام فراموش شده چرا كه چون تو زيد را ديدي كه صدهزار زخم [ص 14] خورد در دنيا تو و او هر دو در دار دنيا بوديد او صدمه زخم خورد تو صدمه غم او و عرض شد كه زخمها بر عقل و روح او نيامده و روز قيامت ميآيد بدون زخم پس چنانكه آلام او بآخرت نيايد آلام تو هم كه غم او را داشتي بآخرت نيايد پس تو و او هر دو بآخرت آئيد بدون غم و الم چنانكه او بدن المرسيده عرضي را فرو هشت تو هم بدن غم رسيده عرضي را فرو هشته اين است معني آيه شريفه كه اذهب عنا الحزن يعني غم را از ما برد يعني چنانكه بدن عرضي را از ما گرفت غمها و عرضها و مرضها را هم از ما گرفت پس اهل بهشت باين معني غمهاي دنيا را بكلي فراموش ميكنند و چون المي و صدمه ديگر براي ايشان نماند از راه تلذذ بيكديگر گويند افما نحن بميتين الا موتتنا الاولي و ما نحن بمعذبين پس اگر اين مطلب را دانستيد ميدانيد كه مؤمنين در بهشت آخرت بكلي مصائب حضرت سيدالشهدا را فراموش ميكنند كه گويا هرگز واقع نشده و هيچ منافات با دوستي ايشان ندارد حضرت سيدالشهداء در نزد ايشان است با نهايت سلامتي از آفات و ابدا آفتي ببدن اصلي او نرسيده هم سيدشهدا عليه السلام هم شيعيان از دار اعراض بيرون رفته و خلع البسه اعراض را با هموم و غموم آن اعراض كردهاند و اگر شمه از مصيبت سيد شهدا عليه السلام بر بهشت عرض شود جميع قصورش منهدم شود و انهارش [ص 15] از جريان افتد و اشجارش بخشكد و حورش از غم بميرد و طيورش از حركت افتد بجهت شدت ذكاء و لطافت آن چيزها چنانكه عرض شد و همچنين اين دار دنيا جميع بلاياش و محنش از ذكر مصيبت سيدالشهداء عليه السلام است و در نزد شنيدن مصائب اركان هر چيز منهدم ميشود و ملائكه چند در دنيا هستند كه ذاكران مصائب سيدشهدايند در دنيا و چون خداوند فنا و زوال چيزي را در دنيا خواهد بآن ملائكه ميفرمايد كه شمه از مصائب سيد شهدا عليه السلام را براي او ذكر كنيد و چون ذكر كنند اگر بنا باشد منهدم ميشود و درخت باشد ميخشكد و آب باشد از جريان افتد و ارزاني باشد غلا شود و امنيت باشد خوف شود و صحت باشد مرض شود و نفع باشد ضرر شود و دوستي باشد دشمني شود و سكون باشد حركت شود و حركت باشد سكون شود و هر چه باشد از حال خود متغير شود و چون اين دنيا چنين باشد حال آخرت با آن لطافت و ذكاء و هوش چه خواهد بود اگر براي آخرت ذكر مصيبت ميشد بكلي فاني و زايل ميشد ولي خداوند از حكمت محكمه خود منع فرموده است آن ملائكه را كه ذكر مصائب سيدشهدا را در آخرت نمايند و عيش اهل جنت را منغص نكنند و فرق ميان دنيا و آخرت همين يك كلمه است پس دوستان در بهشت مصائب آن حضرت را بكلي فراموش ميكنند بسبب تدبير [ص 16] عزيز حكيم و قصه مصيبت در آنجا نيست و منافاتي با دوستي ندارد زيرا كه آن آلام و شعور آن آلام همه از دار دنيا بود بلي در برزخ في الجمله آن آلام هست و تأثير آن آلام در برزخ اشد از دنياست بجهت لطافت حواس اهل برزخ و اين است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه چون كشته شد ابوعبدالله الحسين عليه السلام گريستند بر او آسمانهاي هفتگانه و زمينهاي هفتگانه و آنچه در آنهاست و آنچه در ميان آنهاست و هر كس كه حركت ميكند در بهشت و دوزخ و آنچه ديده ميشود و آنچه ديده نميشود مگر سه چيز كه نگريستند بر او عرض كردند چيستند آن سه چيز كه نگريستند بر او فرمودند بصره و دمشق و اولاد حكم بن ابيالعاص و اين جنت و نار جنت و نار برزخ است كه فاني ميشود و از ميثم تمار مرويست كه گفت حضرت امير عليه السلام فرمود كه گريه ميكند بر حسين عليه السلام هر چيزي حتي وحشيان در بيابانها و ماهيها در دريا و مرغ در آسمان و ميگريد بر او آفتاب و ماه و ستارگان و آسمان و زمين و مؤمنان انس و جن و جميع ملئكه آسمانها و زمينها و رضوان و مالك و حاملان عرش و آسمان ميبارد خون و خاكستر و از اين دو حديث شريف معلوم شد كه اهل جنت و نار و رضوان و مالك و ساير ملئكه گريستهاند و ميگريند ولي اينها در بهشت برزخ [ص 17] است و از شدت همين حزن برزخ آخر فاني شود و قيامت برپا شود و از اين جهت انبيا و اولياء در برزخ گريه ميكنند و حضرت فاطمه عليها السلام در برزخ گريه ميكند چنانكه حضرت صادق عليه السلام بابيبصير فرمودند كه فاطمه عليها السلام گريه ميكند و فرياد ميزند پس جهنم فريادي ميكند كه اگر نه آن بود كه خازنان جهنم مستعد بودند براي حفظ جهنم از ترس اينكه مبادا بيرون آيد از او قطعه يا دودي و بسوزاند اهل زمين را عالم را ميسوخت پس منع كنند جهنم را مادامي كه حضرت فاطمه گريه ميكند و نهي ميكنند جهنم را و محكم ميكنند درهاي او را از ترس اهل زمين پس جهنم آرام نميگيرد تا فاطمه آرام نگيرد و درياها نزديك است كه از هم بدرد و بعضي در بعضي داخل شود و قطره از دريا نيست مگر آنكه بر آن ملكي موكل است چون صوت فاطمه را بشنود هيجان آن قطره را با بالهاي خود فرو نشاند و آنرا محبوس كند بجهت ترس بر دنيا و هر كس در دنياست و هر چه در روي زمين است و هميشه ملئكه ترسانند و بجهت گريه فاطمه گريه ميكنند و دعا ميكنند و پناه بخدا ميبرند و پناه بخدا ميبرند اهل عرش و كساني كه در اطراف عرشند و صداهاي ملئكه بتقديس بلند است بجهت ترس بر اهل زمين و اگر يك صدا از آن صداها بزمين رسد اهل زمين خواهند مرد و كوهها كنده شود و زمين [ص 18] بتزلزل درآيد ابوبصير عرض كرد اين امر بزرگي است فرمود آنچه نشنيده اعظم است پس عرض ميشود كه حضرت فاطمه عليها السلام و آن ملئكه در برزخ ميباشند و اين گونه ميگريند پس در برزخ هم حزن و اندوه باشد بجهت اتصالي كه باين دنيا دارد و اما چون نفخه صور را دمند و جميع خلق از هم بپاشد و هر چيز بجوهر خود برگردد و هر چيز خودش خودش باشد و محفوظ باشد در محل خود بعد ثانيا مركب شود و عالمي برپا شود كه در او هيچ آلام و اعراض و امراض اين دنيا نباشد بعينه مثل آن است كه كسي تو را در خواب فحش دهد و بزند و بيازارد يا بكشد چون تو بيدار شوي مطلقا اثري از آن آلام و هموم و غموم نبود از اين جهت فرمودند الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا يعني مردم خوابند چون مردم بميرند بيدار شوند پس آنچه در دنيا ديده همه مانند خواب است و چون بيدار شوي اثري از عالم خواب نبيني تا بر آنها محزون شوي بلكه بنهايت مسروري چون زنده بيني آنكه را كه در خواب مرده ديدي و موجود بيني آنچه را كه در خواب مفقود ديدي پس چون روز قيامت و آن جلال و جبروت و كبريا و عظمت و بسط بساط سلطنت ايشان و حكمروائي ايشان را بر جبروت و ملكوت و ملك بهبيني و اعداء ايشان را در بدترين عذابها و مقامها بيني و آن انوار عظمت و جلال و كبرياي ايشان [ص 19] بر تو ظاهر شود و منبر وسيله نصب شود و بر منبر وسيله برآيند و در مقام محمود نشينند و لواي حمد بر سر ايشان برپا شود و بر ما كان و ما يكون حاكم شوند سروري بر شيعه دست دهد كه مافوق ندارد و مشوب بحزن نباشد نه آنست كه شيعه آنست كه در ايام حزن ايشان محزون و در ايام سرور ايشان مسرور باشد ايام حزن ايشان دنيا بود و شما محزون بوديد و هستيد و در غم ايشان غمناكيد حق داريد ولي آخرت ايام سرور ايشان است و بايد شما هم در سرور ايشان مسرور و در شادي ايشان شاد باشيد غمناكي در آخرت راه ندارد و حال آنكه ايشان مسرورند و هرگز نشود كه دوست دوست خود را خوشحال بيند و غمين ماند و خوشحال نشود اگر بفرمائيد كه من خوشحال ميشوم براي حالت آخرت ايشان ولي غم دنيا را فراموش نميكنم عرض ميكنم كه خاطر شما مانند آئينه است هر چه برابر او آيد در او عكس مياندازد و هر چه برابر او نيايد در او عكس نمياندازد مثل چشم كه هر چه برابر او آيد در او عكس اندازد و ديده شود و هر چه برابر او نيايد در او عكس نيندازد بعد از اينكه خداوند دنيا را فاني كرد ديگر دنيائي نيست كه برابر آئينه خاطر شما بايستد تا عكسش در خاطر شما افتد و شما متذكر شويد خداوند اين دار اعراض و امراض را فاني خواهد كرد در قرآن ميفرمايد [ص 20] كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام هر چه بر روي زمين است فاني شود و رخساره رب كه صاحب جلال و اكرام است صلوات الله عليه باقي ماند پس چون دنيا فاني شد چيزي نيست كه در آئينه ضمير شما عكس اندازد تا بخاطر شما آيد و اگر اهل جنت منتهاي سعي خود را بكنند كه يك كلمه از مصائب دنيا بخاطرشان آيد نخواهد آمد و اگر اهل جهنم سعي كنند كه يك كلمه از خوشيهاي دنيا بخاطرشان آيد نخواهد آمد پس اختيار تذكر و نسيان در دست خداست وقتي كه خداوند نخواهد كه شما متذكر شويد و اسباب تذكر را از شما بگيرد چه خواهيد كرد پس در روز قيامت اسباب تذكر حزن از شما گرفته شده الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون و اسباب فهم سرور براي شما چيده شده پس مسرور شويد بسرور آلمحمد عليهم السلام بلي آنچه عرض شده كه ذكر مصائب حضرت سيد شهدا عليه السلام در آخرت نيست مراد جنت است و اما در عرصه قيامت و حساب و كتاب و ميزان و صراط هنوز ذكر مصائب ميشود براي دادخواهي و انتقام و چون هر كس بجزاي خود رسيد و اهل بهشت داخل بهشت شدند ديگر ايام عمل و ايام مجازات همه گذشته و ديگر بكلي آلام و محن از لوح خاطر اهل بهشت محو شود و فراموش كنند و محو جمال و جلال محبوب [ص 21] خود صلوات الله عليه باشند و مسرور بسرور او و مشغول بخدمات او وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة يعني رخسارهٔ چند آن روز شاداب است و بسوي پرورنده خود نگران است ، پس نه اين است كه از نقصان محبت مصائب را فراموش كردهاند يا از اشتغال بنعيم جنت بلكه بجهت فاني شدن دنيا و برچيده شدن بساط دنيا و برزخ كه دار اعراض و امراض بودند و نيست ديگر چيزي كه دل شما متوجه آن شود و از آن ياد كند پس سپاس ميكنيم خداوندي را جلت عظمته كه دلهاي ما را مأواي محبت محمد و آلمحمد عليهم السلام قرار داده و ما را مجبول بر تولاي ايشان و تولاي اولياي ايشان و بيزاري از خاموشكنندگان نور ايشان و غصبكنندگان حق ايشان و دشمنان دوستان ايشان قرار داده و ما را متبع آثار ايشان و پيرو اعمال ايشان قرار داده و اميد از او داريم كه بمقتضاي الاكرام بالاتمام اين نعمت را بر ما متصل بدارد تا دخول جنت آمين آمين يا رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
كتبه كريم بن ابرهيم في قرية لنگر في الثاني و العشرين من سنة ثمان و ثمانين من المائة الثالثةعشرة حامدا مصليا مستغفرا .