لطيف كردن مزاج
اين نيز درماني مستقل است كه در هنگام غلظت اخلاط بآن نيازمنديم و در مزاج سرد بيشتر لازم است و بايد بآن پرداخت و نيز در شهرهاي خشك بيشتر اين درمان لازم است اما در جاهاي مرطوب و در نزد كساني كه مزاج گرم و يا معتدل دارند كمتر بآن نياز ميافتد و نيز وقتي كه پس از پاكسازي پيشرفتِ يك بيماري متوقف شود بايد باين درمان پرداخت تا باقيمانده اخلاط براي بيرون رفتن آماده شوند و ما در مقاله چهارم در آنجا كه داروهاي مركب را نام ميبريم از لطيفكنندهها ياد خواهيم كرد .
بهترين آنها لبن الكبريت همراه با آب مرزنجوش است كه اخلاط سرد را لطيف ، خون را صاف و سودا و بلغم غليظ را رقيق ميكند و همچنين است مانكسياي صدف و آن صدف سوخته سفيدكرده است كه اخلاط را لطيف ميكند و بايد مقداري آب مرزنجوش يا كبابه پخته و هماندازه آن سنگ مرمر ( حجرالسطريط ) بخورند و همچنين اخلاط لزج را با اين داروها ميتوان درمان كرد : الطرطر المبيض و نمك كليا ( قليا ) و نمكهاي ديگري غير از آنها . اين داروها خلط لزج را در هم ميشكند و نيز سكنجبين براي در هم شكستن بلغم سودمند است اما داروهاي مفرد لطيفكننده زياد است كه [ص 199] از آن جمله از داروهاي ذيل نام ميبريم :
آبنوس ( آبنوس ) : براي لطيف كردن غذاها
دهن الاترج ( روغن ترنج ) : براي لطيف كردن غذاها
بذر الاترج ( دانه ترنج ) : براي لطيف كردن غذاها
اثلق ( پنجانگشت ، فلفل كوهي ) : براي لطيف كردن غذاها
دهن البلسان ( روغن بلسان ) : براي لطيف كردن غذاها
اسطوخودوس ( اسطوخودوس ) : براي لطيف كردن غذاها
اسقيل ( پياز دشتي ) : براي لطيف كردن غذاها
اسارون ( سنبل بري ) : براي لطيف كردن غذاها
اشق ( اشترك ) : براي لطيف كردن غذاها
انتيمون ( انتيمون ) : براي لطيف كردن غذاها
افربيون ( فرفيون ) : براي لطيف كردن غذاها
افسنتين ( افسنتين ) : براي لطيف كردن غذاها
اقحوان ( بابونه ) : براي لطيف كردن غذاها
اكليلالملك ( كليل الملك ) : براي لطيف كردن غذاها
انجدان ( كولهپر - انگدان ) : براي لطيف كردن غذاها
انجره ( گزنه ) : براي لطيف كردن غذاها
انفحه ( پنيرمايه ) : براي لطيف كردن غذاها
ايرسا ( سوسن آسمانيرنگ ) : براي لطيف كردن غذاها
بادرنج ( بادرنجبويه ) : براي لطيف كردن غذاها
برنجاسف ( بومادران ) : براي لطيف كردن روح حيواني
برسياوشان ( پرسياوشان ) : براي لطيف كردن روح حيواني
[ص 200] بزر قطونا ( تخم اسفرزه ) : براي لطيف كردن روح حيواني
بطّيخ ( خربوزه ) : براي لطيف كردن روح حيواني
بليلج ( بليله ) : براي لطيف كردن روح حيواني
بوزيدان ( ثعلب ) : براي لطيف كردن روح حيواني
بلادر ( بلادور ) : براي لطيف كردن روح حيواني
بخور مريم ( آفتابگردان ) : براي لطيف كردن روح حيواني
بَرنوف ( شاهبنگ ، اسپرغم بياباني ) : براي لطيف كردن روح حيواني
برسيان ( پرسياوشان ، عشقه ) : براي لطيف كردن روح حيواني
تُفّاح ( سيب ) : براي لطيف كردن روح حيواني
توبال النحاس ( گَردِ مس سوخته ) : براي لطيف كردن روح حيواني
توت ( توت ) : براي لطيف كردن روح حيواني
تين ( انجير ) : براي لطيف كردن روح حيواني
ثوم ( سير ) : براي لطيف كردن خون
جَزَر ( هويج ) : براي لطيف كردن خون
جعده ( مريمنخودي ) : براي لطيف كردن خون
جنطيانا ( گوشاد ) : براي لطيف كردن خون
جدوار ( جدوار ) : براي لطيف كردن خون
جوزبوا ( جوزبويا ) : براي لطيف كردن غذاها
جياكو ( شناخته نشد ) و حرف ( تخم اسپند ) : براي لطيف كردن غذاها
حزنبل ( نوعي بهمن سفيد ) : براي لطيف كردن غذاها
خزاما ( شببو - خيري دشتي ) : براي لطيف كردن غذاها
خَل ( سركه ) : براي لطيف كردن غذاها
[ص 201] خلاف ( بيد ) : براي لطيف كردن غذاها
خمير ( خمير ترش ) : براي لطيف كردن غذاها
خيري ( شببو ) : براي لطيف كردن غذاها
دبق ( كشمش كاوليا - مويزك ) : براي لطيف كردن غذاها
دهنج ( زاج سبز ) : براي لطيف كردن غذاها
زرنب ( سرو تركستاني ) : براي لطيف كردن غذاها
زراوند مدحرج ( زرآوند ) : براي لطيف كردن غذاها
زنبق ( زنبق ) : براي لطيف كردن غذاها
زيت سودان ( روغن زيتون ) : براي لطيف كردن غذاها
زوفا يابس ( گل زوفا ) : براي لطيف كردن غذاها
سكبينج و سليخه ( دارچين ختائي ) : براي لطيف كردن غذاها
سيسنبر ( سيسنبل ، سوسنمبر ) : براي لطيف كردن غذاها
شكاعي ( كنگر خر - كافيلو ) : براي لطيف كردن غذاها
صعتر ( آويشن ) : براي لطيف كردن غذاها
ظَيّان ( ياسمين دشتي ، برّي ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
عنب الثعلب ( تاجريزي سياه ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
عِلك البطم ( صمغ بنه ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
عشبه مغربي ( عشبه مغربي ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
عود ( عود هندي ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
غافث ( گل خله ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
غاريقون ( قارچ چمن ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
فجل ( ترب ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ
[ص 202] فلفل ( فلفل سياه ) : براي لطيف كردن خلطهاي غليظ و اغذيه
فوتنج ( پونه ) : لطيفكنندهاي قوي است
قاقله ( هل ) : براي لطيف كردن گوشتها
قصب الذريره ( ني نهاوندي ) : براي لطيف كردن گوشتها
كاشم ( گلپر ) : براي لطيف كردن گوشتها
كبابه ( كبابه ) : لطيفكنندهاي قوي است .
اين داروها نيز لطيفكننده ميباشند : كبريت ( كبريت ) ، كراث ( گندنا - تره ) ، كرويا ( شاهزيره - زيره رومي ) ، كمون ( زيره ) ، كُندر ( كندر ) ، بزر لسان الحمل ( تخم بارهنگ ) ، لؤلؤ ( مرواريد ) ، لوف ( نوعي انجبار ) ، ليمو ( ليمو ) ، مرزنجوش ( مرزنگوش ) ، نوشادر و هوفاريقون ( هزارچشم ) ، اين داروها براي لطيف كردن اخلاط و يا غذاهاي غليظ بكار ميروند و ميتوان آنها را بتنهائي يا همراه داروهاي ديگر بكار برد .
از داروهاي مركب ساختني دهن البلسان و ملح القلي قابل ذكرند .
در آغاز بيماري كه اخلاط غليظ است و بطرف راههاي خروج جريان نمييابند [ص 203] بايد نخست به لطيف كردن آنها بپردازند تا مزاج نضج بيابد و نيز در بيماريهاي سينه كه خلط غليظ به ريه چسبيده است بايد آن را با لطيفكنندهاي در هم شكست تا با سرفه خارج شود و نيز اگر خلطي به رودهها چسبيده باشد بايد در داروهاي تنقيه نمكهاي لازم را بيفزائيم .
تحليل
( منظور از تحليل وادار كردن مواد زائد بحل شدن يا خارج شدن آنها از راههاي طبيعي است . مترجم ) اين نيز درماني عام است كه در هنگام توقف بيماري بيك حال و يا فرو كشيدن آن مورد نياز است اما بايد پس از لطيف كردن بكار رود همان طور كه پس از پاكسازي براي خارج كردن باقيمانده اخلاط غليظ هم بكار ميآيد زيرا خلطهاي غليظي كه خارج نميشوند و مسهل بر آنها كارگر نشده نيز بايد بيرون رانده شوند و حالت توقف بيماري خود دليل باقي ماندن خلطست چه اگر خلط خارج شود اثر آن نيز بايد پس از مدت كوتاهي تمام شود و چون ميبينيم كه بيماري بحال خود باقي مانده درمييابيم كه به لطيفكننده و محللي نيز نيازمنديم .
چگونگي لطيف كردن مزاج را پيش از اين گفتيم و اينك بايد بتحليل بپردازيم براي اين درمان بايد از داروهاي گرم خشك معتدل استفاده كنيم زيرا اگر حرارت چيره شود خلط پيش از تحليل ميسوزد بهترين و قويترين محللها لبنالكبريت همراه با آب دارچيني يا آبِ باديان است و بايد در اندازه آن وقت و بنيه و سن بيمار را مراعات كرد و نيز بوره پرورده شده در ماء الكبريت محلل بسيار خوبي است .
اما مفردات محلل زيادند و از جمله آنها پارهاي را ذكر ميكنيم :
آطريلال ( قازياغي ) : براي بادها
[ص 204] آبار بالخل ( سرب سوخته با سركه ) : ماليدن آن براي ورمها مفيد است
ابوخلساء ( چوبه - چوبك ) : براي ورمهاي صفرائي و نمكي
ابهل ( سرو كوهي ) : براي نفخ معده
اترج ( ترنج ) و پوست آن : براي نفخ معده
بزر الاترج ( تخم ترنج ) پوستگرفته : براي ورم بلغمي ، و روغن پوست آن محللي قوي است .
اثلق ( پنجانگشت ، فلفل كوهي ) : براي دردها
احريض ( كافشه ، قرطم ) : براي دردها
اخثاء البقر ( سرگين گاو ) : براي دردها
آذربو ( عرطنيسا - اشنان ) : براي دردها
اذخر ( كاه مكه - اذخر ) : براي دردها
آذريون ( گل آفتابگردان ) : براي دردها
آذان الفار ( مرزنگوش ) : براي دردها
اراك ( گياه شوره ) : براي دردها
اسل ( ني بوريا ) : براي دردها
اسفنج ( اسفنج ) : براي بادها
اسطوخودوس ( اسطوخودوس ) : براي بادها
آس ( مُورد ) : براي بادها
اسقيل ( پياز دشتي ) : براي بادها
اسارون ( سنبل بري ) : براي بادها
اشق ( اشترك ) : براي بادها
اشنه ( اشنه ) : براي بادها
[ص 205] اسرنج ( سرنج ) : براي بادها
اشراس ( سريش ) : براي بادها
اشنان ( اشنان ) : براي بادها
افتيمون ( افتيمون ) : براي بادها
افسنتين ( افسنتين ) : براي بادها
اُقحوان ( بابونه ) : براي مواد متحجرشده
اكليلالملك ( كليلالملك ) : براي مواد متحجرشده
اَلْيَه ( دنبه ) : براي مواد متحجرشده
اَلْيَه مع التمر ( دنبه با خرما ) : براي بندهاي استخوان
انيسون ( انيسون ) : براي بادها
انفحه ( پنيرمايه ) : براي ورمها
ايرسا ( سوسن آسماني ) : براي ورمها
بابونج ( بابونه ) : براي ورمها
بادروج ( تره خراساني ) : براي ورمها
بادزهر ( پازهر ) : براي ورمها
بارزد ( بَرزد ) : براي نفخ
باداورد ( بادآورد ) : براي نفخ
برسياوشان ( پرسياوشان ) : براي نفخ
بسفايج ( بسپايك ) : براي نفخ
بسباسه ( جوزبويا ) : براي بادها
بسد ( ريشه مرجان ) : براي خون منجمد در قلب
بشام ( اناردانه دشتي ، قلقل ) : براي بادها
[ص 206] بُطم ( صمغ بنه ) : براي ورمها و سختي پيها
بلادر ( بلادور - بلادر ) : براي ورمها
بنفسج ( بنفشه ) : براي ورمها
بورق ( تنكار - بوره ) : براي بادها و بلغم
بهمن ( بهمنان ) : براي بادها و بلغم
تبن ( كاه ) : براي ورمها
ترمس ( باقلاي مصري ) : براي سختيها
تشميزج ( چشم ) : براي مواد مختلف
تنكار ( تنكار ) : براي مواد مختلف
توت ( توت ) : براي مواد مختلف
تين ( انجير ) : براي ورمها
ثوم ( سير ) : براي ورمها
ثومون ( تخم زردآب ) : براي ورمها
جاوشير ( جواشير - گاوشير ) : براي ورمها و سستي گوشت بدن
جبسين ( گچ ) : براي ورمها و سستي گوشت بدن
جرجير ( ترتيزك - شاهي ) : براي بادها
جياكو : براي خون منجمد
حاشا ( پونه كوهي ) : براي خون منجمد
حب بلسان ( دانه بلسان ) : براي نفخ
دهن حب البان ( تخم بان ) : براي ورم كبد
حرمل ( اسپنددانه ) : براي بادها
حرف ( خردل ) : براي ورم طحال و بادهاي آن
[ص 207] بزر حرف البستاني ( تخم خردل ) : براي ورم طحال
حب المحلب ( نيوند مريم - هزاراسپند ) : براي بادها
حزابري ( نوعي جعفري ) : براي ورمها
حزنبل ( نوعي بهمن سفيد ) : براي ورمها
حصيلبان ( حسنلبه ) : براي ورمها
حضض ( فيلزهره ) : براي ورمها
حلبه ( شنبليله ) : براي ورمها
حلتيت ( انغوزه ) : براي ورمها
حلزون ( حلزون ) : براي ورمها
حماما ( امامون ) : براي بادها
خبثالحديد ( زنگ آهن سوخته ) : براي شير منعقد شده و ورمهاي گرم
خبازي ( ختمي خبازي ) : براي ورمها
خردل ( خردل ) : براي رطوبتهاي مغز و معده
خِرْوَع ( كرچك ) : براي ورمها
خطمي ( خطمي ) : براي ورمها
خمير ( خميرترش - خميرمايه ) : براي ورمها
خولنجان ( خولنجان ) : براي تحليل بادها حتي ايلاوس قوي است
خيارشنبر ( فلوس ) : براي ورمهاي خارجي و داخلي
خيري ( خيري - شببو ) : براي ورمها
خيزران ( خيزران ) : براي ورمها
دارتو ( دارتو ) : براي ورمها
دارصيني ( دارچيني ) : براي مواد سرد و بادها
[ص 208] دارفلفل ( فلفل دراز - دارفلفل ) : براي مواد سرد و بادها
دبق ( كشمش كاوليا - مويزك ) : براي رطوبتها
دِبْس مع الخطمي ( شيره خرما با خطمي ) : براي ورمها
ديك ( خروس ) : اگر شكمش را بگشايند و بر گلو بگذارند ورم خناق را ميزدايد
درونج ( درونج عقربي ) : براي بادها و بلغم و سودا
دوقو ( تخم شقاقل ) : براي تحليل نفخ و ورم قوت دارد
دهن البلسان ( روغن بلسان ) : براي مواد سرد
ذهب ( طلا ) : براي ورمها
راوند ( ريوند ) : براي نفخ
راسن ( سوسن كوهي - قسط ) : براي نفخ
رازيانج ( باديان ) : براي ورمها
رجل الغراب ( پاي كلاغ ) و يونجه با عسل و سركه : براي ورمها
رماد الكرم ( خاكستر درخت انگور ) همراه با سركه : براي ورمها
زبيب ( كشمش - مويز ) : براي ورمهاي خارجي و داخلي
زبد ( كره ) : براي ورمها خارجي و داخلي
زرير ( اسپرك ) : براي سختيها
زرنباد ( زرنباد ) : براي بادها
زراوند طويل ( زراوند نر ) : براي بادها
زراوند قصير ( زرآوند ماده ) : براي بادها
زعفران ( زعفران ) : براي بادها
زيت ( روغن زيتون ) : براي بادها
زفت بحري ( زفت دريائي ) : براي بادها
[ص 209] زنجبيل ( زنجبيل ) : براي بادها
زوفا يابس ( گل زوفا ) : براي ورمها
سداب ( سداب ) : براي بادها
سعد ( سعد ) : براي بادهاي پهلو و خاصره
ساذج ( ساذج ) : براي بادها
سقمونيا ( سقمونيا ) : براي ورمها
سك ( نوعي عطر ) : براي ورمها
سلق ( چغندر ) : براي ورمها
سليخه ( دارچيني ) : براي ورمها
سِمْسِم ( كنجد ) : براي ورمها
سَمْن ( روغن گاو ) : براي نفخ
سنبل بري ( سيسنبر ) : براي نفخ
سنباذج ( سنباذج ) : براي ورمها
سورنجان ، همراه با زعفران و سفيده تخممرغ : براي ورمها
سوس ( شيرينبيان ) : براي بادها
سيلان ( دوشاب ، شيره ) : براي بادها
سيسنبر ( سوسنبر برّي ) : براي بادها
شاهسفرم ( شاهسپرم ، ريحان ) : براي ورمها
شبت ( شويد ) : براي بادها
شمع ( موم ) : براي بادها
شوبشيني ( چوبچيني ) : براي بادها
شونيز ( سياهدانه ) : براي بادها
[ص 210] شيح ( درمنه تركي ) : براي بادها
صاصفراس ( ساسافراس ) : براي بادهاي غليظ
صعتر ( آويشن ) : براي بلغم و بادها
طحلب ( خزه ) : براي ورمهاي گرم
ثمرة الطرفا ( دانه گز ) : براي بادها
طرخون ( ترخون ) : براي بادها
ظيان ( ياسمين بري ) : براي ورمها
عاقرقرحا ( عاقرقرحا ) : براي ورمها
علك البطم ( صمغ بنه ) : براي ورمها
عروق الصفر ( زردچوبه ) : براي ورمها
عشبه مغربيه ( ياسمين سفيد ) : براي ورمهاي داخليِ گرم
عنب الثعلب ( تاجريزي سياه ) : براي ورمهاي داخليِ گرم
حب الغار ( غار گيلاس ) : براي نفخ
غاريقون ( قارچ چمن ) : براي نفخ
غافث ( گل خله ) : براي ورمهاي طحال
فطراساليون ( تخم كرفس كوهي ) : براي نفخ
فلفل ( فلفل سياه ) : براي بادها
فوّه ( روناس ) : براي بادها
فوتنج ( پونه ) : براي بادها
قاقله ( هل ) : براي بادها
قرنفل ( ميخك ) : براي بادها
قرطم ( بنه ) : براي بادها
[ص 211] قسط ( كوشنه ) : براي بادها
قنّبيط ( گل كلم ) : براي بادها
قيصوم ( بومادران ) : براي بادها
كاشم ( گلپر ) : براي بادها
كبر ( كور ) : براي بادها و بلغم سينه و طحال و سختيها
كرويا ( شاهزيره - زيره بومي ) كبريت ، بزر كتان ، كمون ، كتم ( وسمه ) و كرفس : براي باد و نفخ
كندر ( كندر ) : براي بادها
كندش ( خربق سفيد ) : براي بادها
لادن ( نوعي صمغ ) : براي ورمها
لبلاب ( عشقه ) : براي ورمها
لك ( لاك ) : براي ورمها
دهن لوز المُرّ ( روغن بادام تلخ ) : براي ورمها
ماميثا ( خشخاش برّي ) : براي خلطهاي لزج
ماميران ( نوعي زردچوبه ) : براي خلطهاي لزج
مخلصه ( مخلصه ) : براي خلطهاي لزج
مرزنجوش ( مرزنگوش ) : براي بادها
مُرِّ مكي ( مرّ مكي ) : براي بادها و ورمها
مرو ( مرماحوز ) : براي بادها
مُقل ( مقل ) : براي خون منجمد در رودهها و غير آن
موميا ( موميا ) : براي مواد سرد
ميعه ( اشترك ) : براي بادها
[ص 212] نانخواه ( زنيان ) : براي بادها
نعنع ( نعناع ) : براي بادهاي معده و روده
نيل ( نيل ) : براي بادهاي معده و روده
وَج ( اِگِر ) : براي بادهاي معده و روده .
داروهاي تحليلبرنده مركب و ساختني زيادند كه پارهاي از آنها را در درمانهاي خاص در محل خود ذكر خواهيم كرد و در اينجا بعض آنها را نام ميبريم كه عبارتند از : دهن البلسان ، دهن الجوزبوا براي بادها ، دهن السداب و دهن الكمون براي بادها و نيز دهن الورد و مانند آن .
در پيدايش سختي و ورمها بايد از خارج داروهاي تحليلبرنده بكار رود كه بعض از آنها را نام برديم و نيرومندترين داروهاي تحليلبرنده ضمادي فاروق اللين است كه در جاي خودش از آن ياد خواهيم كرد ان شاء الله و بايد گفت كه بجاي همه تحليلبرندهها ميتوان از روزه و خواب استفاده كرد چه اين دو همه خلطهائي را كه آماده براي فساد هستند به تحليل ميبرند .
پس زدن ( ردع )
اين درمان عام براي پس زدن هر خلط سرد و خشك و نيز براي درمان دردها و آماس اندامها است . داروهاي پسزننده زيادند كه از جمله مفردات ميتوان از داروهاي زير نام برد :
ابرون ( هميشه بهار ) - اشنه ( اشنه ) - اقاقيا ( اقاقيا ) - اقليميا ( فلز سوخته ) - امغيلان ( خارشتر ) - بنج ( بنگ ) - بوش دربندي ( بوش ) - توت - جلنار ( گلانار فارسي ) - جوزماثل براي ورمهاي گرم - [ص 213] حبق بستاني ( پونه ) - حَسَك ( خارخسك ) - حماحم ( پونه ) - خبازي ( پنيرك ) - خطمي - فلوس با آب گشنيز براي خناق - دليك ( گل سرخ صحرائي ) - دم الاخوين ( خون سياوشان ) براي جلوگيري از سيلان مواد زائد - رصاص اسود ( اُسرُب ) - رامك ( رامك ) - صندل ( صندل ) - ثمرة الطرفا ( ميوه گز ) - عصيالراعي ( هزاربندك ) - عليق ( تمشك ) - عنب الثعلب ( تاجريزي سياه ) - فوفل ( فوفل ) - قطف ( سلمه ) براي ورمهاي گرم داخلي و خارجي - الماء البارد ( آب سرد ) - نشا ( نشاسته ) - نيل ( نيل ) - ورق نيم ( برگ درختي است هندي ) - زهر نيم ( گل نيم ) - دهن الورد ( روغن گل سرخ ) و رامك براي چيزهائي كه باعضاء ميچسبند كه از هر كدام كه بخواهند بكار ميبرند . و ميگوئيم كه بهترين پسزنندهها براي دردهاي چشم قرص الاكسير و شكر سرب و براي آماسها بزر البنج ( بنگدانه ) ( بنگدانه گياهي است از تيره بادنجانيان و نامش ( HYOSCYAMUS NIGER ) ميباشد و نبايد با بنگ يا شاهدانه ( قنب ) كه گياهي از تيره گزنهها بنام ( CANABIS , INDICA ) ميباشد ، اشتباه شود . مترجم ) جوزماثل ( تاتوره ) و امثال آن است .
تقويت اعضاء رئيسه
اين درمان نيز از درمانهاي عام است كه بويژه پس از بكار بردن مسهلها براي پيران و آنها كه در حال نقاهت ميباشند و نيز اشخاص كمتوان بسيار لازم است زيرا ستون بدن اعضاء رئيسه است و اگر اين اندامها نيروي كافي نداشته باشند هيچيك از شگردهاي پزشكي براي بهبود بيمار سودمند نيست و در همه بيماريها بايد باين مطلب توجه داشته باشند اين تقويت از جهت گرمي و سردي نيست بلكه از خواص روحاني نهفته در داروها است و در همه [ص 214] بيماريها بايد اين داروها را بكار بگيرند زيرا اگر طبيعت يك بيمار و روح او نيرومند باشند كار يك دارو را نيرو ميبخشند و بآن كمك ميكنند چه تا وقتي كه طبيعت در داروئي كارگر نباشد آن دارو در بدن كاري نميتواند بكند ، چه بسا كه تقويت براي بيمار بس است و ديگر نيازي به دارو نخواهد داشت و طبيعت خود براي بيرون راندن بيماري بپا ميخيزد و بيماري را در هنگام بحران با اسهال يا پيشاب و يا عرق و يا از راههاي ديگر بيرون ميراند و بكار گرفتن داروهاي نيروبخش خود سبب ميشود كه بيمار بحران را بهتر بگذراند و طبيعتش بهتر بر بيماري چيره شود زيرا بهنگام بيرون راندن دشمن يا بايد او نيروي خود را از دست بدهد و بر او چيره گردند و يا بايد نخست بر نيروي خود بيفزايند و آنگاه بر او پيروز شوند ، اما بهتر است كه از هر دو سو چارهانديشي كنند اگر چه چنين مينمايد كه بايد نخست از نيروي دشمن بكاهند اما من اين طور ميبينم كه بنا بحكمت خدائي بايد طبيعت را نيرومند كنند چه طبيعت نيرومند بتنهائي ميتواند از عهده بيماري برآيد اما چه بهتر كه از يك سو بتقويت طبيعت بيمار بپردازيم و از جهت ديگر بيماري را تضعيف كنيم زيرا اين دو با هم آميخته هستند و اگر بخواهيم بتنهائي نيروي بيماري را بگيريم و طبيعت بيمار نيز نيروي خود را از دست ندهد غير ممكن است پس بايد طبيعت را بدفع بيماري وادار كنيم اما اگر فرصت كافي نبود بايد داروهاي نيروبخش را با داروهاي ضد بيماري بياميزيم تا هر دو كار با هم انجام گيرد .
بهر حال ما داروهاي نيروبخش را در مقاله چهارم خواهيم آورد و در اينجا پارهاي از داروهاي مفرد را ذكر ميكنيم :
ابريسم ( ابريشم ) - قشر الاترج ( پوست ترنج ) - اسطوخودوس - آس ( مورد ) اشنه ( اشنان ) - املج ( آمله ) - انبرباريس ( زرشك ) - آذربويه ( آذربو ) - [ص 215] انبج ( انبه ) - انفحه ( پنيرمايه ) - بادرنجبويه - بادروج - بادزهر معدني ( پازهر معدني ) - بسد ( ريشه مرجان ) - بسباسه ( بزباز - بسباسه ) - بسفايج ( بسپايك ) - بهمن ابيض ( بهمن سفيد ) - تانبول ( شاهحسيني ) - تفاح ( سيب ) - جوز ( گردو ) - جوزبوا ( جوزبويا ) - جدوار ( جدوار ) - حب المحلب ( نيوند مريم ) - حصيلبان ( حسنلبه ) - خلاف بلخي ( بيدمشك ) - دارصيني ( دارچيني ) - دارشيشعان ( دارشيشعان ) - درونج ( درونه - درونك ) - ذهب ( طلا ) - راسن ( زنجبيل شامي ) - زرنباد ( زرنباد ) - زرنب ( سرخدار - سرو تركستاني ) - زعفران ( زعفران ) - زباد ( نوعي عطر ) - زمرد ( زمرد ) - ساذج ( ساده ) - سفرجل ( به ) - سوسن آزاد - سنبل ( سنبل ) - سعد ( سعد ) - سليخه ( دارچيني ختائي ) - سيسنبر ( سيسنبل ، سوسنبر ) - شاء ختائي ( چاي سبز ) - شوبشيني ( چوبچيني ) - شند ( شند ) - شقاقل ( هويج صحرائي ) - صندل ( صندل ) - صاصفراس ( ساسفراس ) - طين ارمني ( گِل ارمني ) - طباشير ( تباشير ) - طين داغستان ( گل داغستان ) - طرخشقوق ( كاسني برّي ) - طين مختوم ( گل رس خالص ) - عقيق ( عقيق ) - عنبر ( عنبر ) - عود ( عود ) - عود بلسان ( چوب بلسان ) - غاريقون ( قارچ چمن ) - غبيرا ( سنجد ) - زهر الغبيرا ( گل سنجد ) - فستق ( پسته ) - فضه ( نقره ) - فلنجمشك ( فرنجمشك - قرنفل بستاني ) - قاقله ( هل ) - قِرفه ( پوست نوعي درخت كه بوي دارچيني ميدهد ) - قينهقينه ( گنهگنه ) - قرنفل ( قرنفل - ميخك ) - قصب الزريرة ( ني نهاوندي ) - كافور - كزبره ( گشنيز ) - كندر ( كندر ) - كُمَّثرٰي ( گلابي ) - كهربا ( كهرباء ) - لازورد ( لاجورد ) - لسانالثور ( گاوزبان ) - لؤلؤ ( مرواريد ) - مرجان ( مرجان ) - مسك ( مشك ) - موميا ( موميا ) - نارمشك ( نارمشك ) - قشر نارنج ( پوست نارنج ) - نعناع ( نعناع ) - نمام ( سوسنبر ) - نيلوفر ( نيلوفر ) - [ص 216] وَرد ( گل سرخ ) و ياقوت .
اما داروهاي مركب و ساختني زياد هستند و بيشتر در فصل مربوط به درمان قلب و كبد ذكر ميشود و در اينجا نيز از اين داروها نام ميبريم :
ترياق الهواء ، جوارشن افضلي ، جوارشن لؤلؤ ، دهن الدارصيني ، دهن اللؤلؤ ، ماء الحيوة و پارهاي از داروهاي شاديبخش را در مقاله چهارم خواهيم گفت كه بهترين آنها ملح اللؤلؤ ، ملح المرجان و الذهب المحلول است . اما نيروي طبيعي را الكسير ذوالخاصية نگاه ميدارد و ماء الحيوة بر نيروي رواني و آمادگي آن براي كار ميافزايد و نيز شربتهاي شاديبخش و لؤلؤ محلول در افشره ترنج از اين جهت سودمندند .
داروهاي تسكيندهنده درد و خوابآورها
در پارهاي از بيماريها تا درد ناشي از آنها را تسكين ندهند اميد به بهبودي كم است مانند قولنج ( COLIQUE ) ، زخمها ، سردردها و بيماريهاي ديگر بلكه بايد بگوئيم كه درمان درست ممكن نيست مگر آنكه درد آرام بگيرد زيرا طبيعت دردمند پيش از آنكه بدارو پاسخ گويد بدرد ميپردازد مگر آنكه درد زياد نباشد و طبيعت بتواند از آن روي برتابد كما اينكه براي قطع كار مسهل ، دست و پا را كه درد متوجه آنها است بايد ببنديم و يا مثلا در سكسكه با ترساندن بيمار يا وادار كردن او به عطسهاي كه بيني او را بيازارد از آن جلوگيري ميكنيم زيرا تا طبيعت متوجه بدرد باشد بچيز ديگر نميپردازد از اين رو است كه بداروهاي مُسكّن و خوابآورها نيازمنديم اما بايد داروهاي مخدر را بتدريج و همراه با داروهائي كه از زيان آنها بكاهد بكار ببنديم . و بايد بدانيم كه زيان اين داروها در بيماريهاي سرد و گرفتگيها بيشتر است .
[ص 217] اما پارهاي از داروهاي مناسب در اين باره عبارتند از :
حب الشفاء ، حافظ الصحة ، معجون فريادرس ، الدواء الجامع ، لودانو بصورت ضماد يا شربت ، ترياك ، دهن جوزماثل ، دهن البلسمو و الِكسير ذوالخاصية براي دردهاي دروني . برشعثا و دُهن الشقاق براي درد اعضاء و زخم و دُهن البلسان ، الدهن المثلث شصت و نهم و روح الملح بصورت ضماد و نيز فلونيا براي همه دردهاي اندرونه و القرص المسكن و داغ كردن با مَرهم ذراريح و روغن ذراريح و قرص المثلث .
اما از داروهاي مفردي كه خاصيت تسكيندهنده دارند ميتوان داروهاي زير را نام برد :
براي دردهاي مفاصل : اراك ( درخت شوره ) - افيون ( ترياك ) - بزر البنج ( بنگدانه ) - جدوار - جوزماثل ( تاتوره ) - اسطوخودوس .
براي دردهاي داخلي : فوش دربندي - دهن الجوز ( روغن گردو ) - حب المحلب ( نيوند مريم ) .
براي درد ورمها : بزر الخس ( تخم كاهو ) - بزر الخشخاش ( تخم خشخاش ) - خمير ( خميرمايه ) - خطمي - زعفران .
براي پيچ و درد مفاصل : اقليميا ( فلزات سوخته ) - بنج ( بنگ ) - جفت افريد ( ثعلب صغير ) .
براي دردهاي سرد : جنطيانا - حبة الخضراء ( بنه ) - انتله ( جدوار اندلسي ) - انيسون ( باديان رومي ) - دبق ( مويزك - كشمش كاوليا ) .
براي دردهاي داخلي : راوند ( ريوند ) ، براي دلپيچه و درد سرد : شبت ( شويد ) .
براي درد دندان : عروقالصفر ( زردچوبه ) - اصل اللفاح ( ريشه مهرگياه ) - فرفيون و زعفران - افيون ( ترياك ) - كبريت ( گوگرد ) - دهن الكبريت ( روغن گوگرد ) با دهن الجوز ( روغن گردو ) - دهن القرنفل [ص 218] ( روغن ميخك ) بخصوص همراه با روغن تربانتين .
براي درد مفاصل و نقرس و عرقالنسا : كافور - بزر كتان ( تخم كتان ) با تخم اسفرزه - اصل شوكران ( ريشه شوكران ) و مصطكي كه بايد پس از ماليدن روغنهاي گرم بر موضع پاشيده شوند . باذنجان و اللحم المسخّن ( گوشت گرم شده با دست ) كه بايد بر چشم دردناك بگذارند .
از داروهاي ديگر نيز ان شاء الله در جاي خود ياد خواهيم كرد و داروهاي خدركننده نيز از همين گروه هستند و گاه بآن نيز نياز ميافتد و مثلا براي بريدن يكي از اندامها و دردهاي بسيار شديد ميتوان از خدركنندههائي مانند حافظ الصحة ، روغن جوزماثل ، شربت خشخاش ، الطلاء المنوم ، القرص المُسكّن ، مخدر المرار و داروهاي ديگري كه در مقاله چهارم خواهيم گفت استفاده كرد .
بهر حال بايد از استعمال اين داروها تا جائي كه ممكن است پرهيز نمود زيرا غليظكننده و خشككننده ماده ميباشند و چه بسا كه پيها را نيز در بيماريهائي مثل نقرس و مفاصل خشك كنند يا در بيماري قولنج ، ثفل ( مواد زيادي تهنشينشده ) را بخشكانند بنا بر اين بايد با توجه كامل به استعمال اين داروها دست بزني و از بكاربردن آنها بجز در هنگام ناچاري خودداري كني اما استعمال ساير داروهاي روغني ترسي ندارد و اين را بفهم .
سوزاندن
گاهي بيماري فقط مربوط بيك اندام است و ساير اندامها سالمند و خلطي عمومي در همه بدن نيست و سببش ضعفي است كه در آن اندام وجود دارد [ص 219] و نميتواند بدرستي از غذائي كه بآن ميرسد استفاده كند و بنا بر اين مواد غذائي بيك حال مانده و فاسد ميشوند و در نتيجه ورمهاي سست و يا سختي در آن عضو پيدا ميشود . در اين هنگام ناگزيريم كه آن خلط فاسد را از آنجا بيرون برانيم اما پزشكان قشري يا با داروهاي محلل و ضد ورم ميخواهند آن را حل كنند و يا فساد را از آن اندام باندامي ديگر بكشند و آنگاه بوسيله مسهل آن خلط فاسد را همراه با خلطهاي مفيد بيرون برانند و اين كار نيز نادرست است ، صحيح اين است كه مقداري از آن خلط را بيرون بكشند و آن اندام را تقويت كنند تا آن اندام خود بتواند خلط زيانآوري را كه ممكن است بآن روي كند از خود براند داروئي كه براي اين كار سفارش ميشود ضماد يا روغن و يا مَرهم ذراريح است كه هر گاه در اندامي درد و يا آماسي باشد يكي از اين سه دارو را بر آن اندام ضماد و مدتي صبر ميكنند تا پوست تاول بزند بعد ضماد را برميدارند و پوست سوخته را كه نازك شده برميدارند تا آبي كه زير پوست گرد آمده خارج شود و بايد كوشش كنند كه آن آب بر جاي ديگري نريزد زيرا ممكن است جاي سالم هم تاول بزند و سپس مقداري كره گاو بر برگ نرمي ميمالند و بر آن مينهند تا التيام بگيرد اگر كافي بود بآن اكتفا ميكنند اما اگر خواسته باشند چرك بيشتري بيايد در فرداي آن روز كره گاو ميمالند و يك روز در ميان مرهم السلاطين بر آن ميگذارند و در روزهاي مياني كره ميمالند . در شدت ورم متوالياً مرهم ميگذارند . اين درمان براي آماسها و دردها سودمند ميباشد و ممكن است در هر اندام ديگر نيز از آن استفاده كنند و نيز ممكن است براي درمان تنگي نفس بر سينه و يا براي درمان درد چشم بر شقيقه گذارده شود ، ممكن است بجاي تركيبات ذراريح يك گندم حجر النيران ( سنگ جهنم يا نيترات نقره ) بر موضع بگذارند و روي [ص 220] آن را با قطعهاي پارچه يا پولك بپوشانند تا اثر كند و نيز ممكن است ماء الفاروق بر موضع بگذارند و اين نيز درماني آسان است و پس از لختي از مرهمهائي كه پوست را ميكند بر آن بگذارند تا پوست كنده و چرك زير آن روان شود . پس از آن بايد از مرهمهاي كِشنده چرك بر آن بگذارند تا چرك را بقدري كه ميخواهند بيرون بكشند و نيز ممكن است پارهاي از جاها را با زالو انداختن و يا حجامت درمان كنند زيرا با اين دو وسيله نيز ميتوان چرك و خون زائدي كه در يك عضو و اعضاء مجاور آنست بيرون كشيد .
خميردارو
اين درمان نيز از درمانهاي عام است زيرا با تركيبات مختلف ممكن است اخلاط را حل كنند يا نضج بدهند دانهها را باز و يا اخلاط را لطيف يا خارج و يا تقويت كنند زيرا بدن مساماتي دارد كه از آنها چيزي داخل ميگردد يا بيرون ميآيد پس ممكن است غذا را از اين راه نزديك به بدن برسانند و از اين راه بيش از داروهاي خوردني و نوشيدني سود ببرند . در اخبار ائمه عليهم السلام نيز آن را از درمانهاي عام شمردهاند ، داروهاي ماليدني ( همان طور كه خواننده محترم در سطور بعد ميبيند مؤلف (اع) اصطلاحات مربوط بداروهائي را كه از راه پوست اثر ميكند توضيح فرموده و با توجه به اين توضيحات واژه طلاء كه در عنوان فصل ذكر شده به خميردارو ترجمه شد . مترجم ) ، تنشويهها و گرم كردنها و روغنماليها در اين رده از درمانها قرار ميگيرند يعني اگر دارو را با شيء محكمي مخلوط كنيم تا بقوام آيد آن را ضماد مينامند ( EMPLATRE ) ( داروي ماليدني ) ، اگر آن را با مايعي خمير كنند بآن طلاء ( EMBROTION ) ( خميردارو ) ميگويند ، [ص 221] اگر مايعي را بر اندامي بريزند بآن نطول ( BAINE , TOPIQUE ) ( تنشويه ) گفته ميشود ، اگر چيزي خشك و گرم بر اندام بگذارند كماد ( FUMANTATION , SECHE ) ناميده ميشود .
براي هر يك از اين درمانها تركيبات متعددي وجود دارد كه بعدا توضيح داده خواهد شد . و بهترين نوع آنها تنوير يعني بكار بردن نوره است زيرا چرك را ميزدايد ، مسامات را باز ميكند ، رطوبتها را بتحليل ميبرد ، بيماريها را بيرون ميراند ، بر مقدار مني ميافزايد و باه را نيرو ميبخشد و اگر پس از آن حنا بمالند آدمي را از جذام و برص در امان ميدارد . يك بار تنوير در تابستان بيش از ده بار آن در زمستان سودبخش است و روايت شده كه در روز چهارشنبه برص ميآورد و روايت شده كه قبل از آن بايد خود را با آب سرد بشويند و نيز روايت شده كه از دوازده ساعت پيش از آن بايد از نزديكي خودداري ورزند . بهر حال داروهاي ماليدني و امثال آن براي كساني است كه از دارو بيزارند و آنها كه تاب دارو را ندارند بنا بر اين به ضمادات اكتفا ميكنند اين درمان نسخههاي متعددي دارد كه براي حفظ آنها كه آثار عجيبي دارند از افشاء آن خودداري شده اما منتظر باش كه ما پارهاي از آنها را در بخش مربوط به داروهاي ماليدني و خميرداروها در مقاله چهارم ذكر خواهيم كرد و بدان كه در اين تركيبات براي مزاج سرد سركه و براي مزاج خشك روغن گل سرخ با توجه بحرارتي كه دارند و نيز براي عكس اين حالات عسل و روغن زيتون ميافزايند و نيز ميتوان روغنهائي براي سست كردن عضو يا داروهاي خدركنندهاي براي تخدير و داروهاي حل كنندهاي براي تحليل مواد آماسها و سختيها و نيز داروهائي براي سر باز كردن ورمها و داروهائي نضجدهنده و چركآور براي رساندن دملها و امثال آن اضافه كنند كه بر اشخاص بصير پوشيده نيست .
خوراك بيماران در حال بيماري و دوران نقاهت
خداوند انسان را طوري آفريده كه چيزي را كه خواسته است از او برميآيد و اين تندرستي اوست و روزيها و مددهائي براي او قرار داده است تا جاي آنچه را كه بدنش از دست ميدهد بگيرد پس بدن انسان دائما در حال داد و ستد يعني سوخت و ساز است ( METABOLISME ) و بنا بر اين اگر بدن انسان همانند آنچه را كه از دست ميدهد دوباره بدست آورد بر حال خود ميماند اما اگر در برابر آنچه كه از دست داده چيز مخالفي باو برسد حالي بحالي ميشود و با آنچه كه پيش از آن بوده تفاوت مييابد و بيماري ، همين حالت است پس درمييابيم كه اگر كسي در حال تندرستي بچيزي عادت داشت معلوم ميشود كه آن چيز موافق با حال اصلي يعني تندرستي او بوده است و بنا بر اين امور عادي شخص براي او بيماريزا نميباشد از اينجا درمييابيم كه اگر كسي بيمار شد بدون شك از چيزي كه عادي او نبوده مدد جسته و يا بگونه ديگر ميگوئيم كه عادت ، بيماريزا نيست و بيماري از كار خلاف عادت پيدا ميشود و بهمين دليل است كه اين مطلب بصورت مثل درآمده كه ميگويند ترك عادت موجب مرض است پس از آنجا كه براي درمان بيماري بايد سبب آن را قطع كنند و روشن شد كه سبب بيماري بر خلاف عادت است بايد بيمار كاري را كه بر خلاف عادت پيشين ميكرده ترك كند تا تندرستي او برگردد زيرا هر علت سبب پيدايش معلول است و در اينجا علت بيماري كارهاي خلاف عادت و علت تندرستي اعمال موافق آن است و از همين روست كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد : عوّد البدن ما اعتاد ( بدن را بآنچه كه عادت داشته وادار كن ) اما در زمان ما پزشكان وقتي كه بدرمان بيماري [ص 223] ميپردازند پيش از هر كار او را از آنچه كه در تندرستيش بدان عادت داشته و حتي وجودش وابسته بآن بوده است بناگهان پرهيز ميدهند و همين كار بخودي خود بر خلاف عادت بيمار و سببي مستقل و بيماريزا است و مثلا ميبينيم كسي كه عادةً در روز يك يا دو و يا سه مرتبه غذا ميخورده اگر كمتر از عادتش بخورد ناتواني و سستي باو دست ميدهد و حتي عوارضي مثل نزلهها ، غش و ضعف عارض او ميشود و اگر بر عكس بيش از حد عادي بخورد گرفتار تخمه ، بدي گوارش ، بادگلو ، سنگيني معده ، درد دل ، نفخ و قُرقُر شكم و مانند آن ميگردد همچنين اگر در چگونگي غذاهاي كسي ديگرگوني پديد آيد بيمار ميشود و مثلا كسي كه عادةً برنج ميخورد اگر فقط نان بخورد گرفتار بدي هضم و سنگيني معده و تخمه ميشود و كساني كه به برنج و نان عادت دارند غذاهائي مثل آش و امثال آن را نميتوانند بخورند و گرفتار لينت مزاج ، نفخ ، بدي هضم و تخمه ميگردند و مثل آفتاب در وسط روز ميبينيم آنها كه بغذاهاي معيني اعتياد دارند كمّاً و كيفاً نميتوانند از عادت خود سر بپيچند ورنه بيمار ميشوند . اينك ميگوئيم در جائي كه آدم سالم از تغيير عادت بيمار ميشود چگونه ميشود بيمار را از عادت هميشگياش آن هم بطور ناگهاني و بيك بار محروم كنيم و مثلا او را از خوردن ناني كه پنجاه سال بآن عادت داشته و رشد و نموش با آن بوده بازبداريم ؟ چنين دستوري نتيجهاي جز افزايش بر ضعف و بيماري او ندارد چه تا بآن وقت بدن او نيازمنديهايش را از اين خوراك بدست آورده است اما اينكه ميبينيم كه گاه بيماري بعلت سرپيچي از دستور پزشك و خوردن غذائي كه قبلا هم ميخورده بيماريش سنگينتر ميشود از اين جهت است كه با ترك عادت اولي در همان چند روز عادتي ثانوي در او بوجود آمده و ترك اين عادت نيز خود موجب مرض است . اما اگر از آغاز درمان او را [ص 224] پرهيز ندهند بيماريش از اين جهت سنگينتر نميگردد و مؤيد نظر ما روايتي است از حضرت ابيالحسن عليه السلام كه ميفرمايند : ليس الحمية ان تدع الشيء اصلا و لكن الحمية ان تأكل من الشيء و تخفف ( پرهيز آن نيست كه از خوردن چيزي بكلي خودداري كنند بلكه بايد بخورند اما كمتر بخورند ) پس دانستي كه عادت سبب ايجاد بيماري نيست بلكه بيماري در ترك عادت است بنا بر اين اگر ديدي كه مريضي از عادت پيشين خود سر باز زده بايد كمكم او را بعادت هميشگيش برگرداني تا سبب مرض از او قطع شود و براي بهبود آمادگي بيشتري بيابد و اين خلاف عادت يا از جهت دگرگوني اندازه غذا يا از جهت كميت و يا وقت آن است براي برگشت بعادت طبيعي از جهت انداره بايد توجه داشت كه آيا اين تغيير در جهت كمتر بوده و شكم از غذا خالي مانده و يا بيش از اندازه بوده و امتلائي ايجاد كرده است ؟ كه در حال اول بايد آهسته آهسته بر مقدار غذا بيفزايند تا باندازه عادي برسد چه اگر ناگهاني مقدار غذاي بيمار زياد شود اين خود سبب يك بيماري است و مثلا ميبينيم اگر كسي كه تشنه است يك بار باندازه زياد آب بنوشد تشنهتر ميگردد و نيز گرسنه اگر تا آنجا كه اشتها دارد بخورد ناراحتيهائي پيدا ميكند اين از آن جهت است كه در هنگامي كه اندامها تشنه و گرسنه هستند آب و يا غذا را پيش از آنكه باندازه طبيعي در بدن بماند جذب ميكنند و ممكن است سبب بستگي مجاري و نابساماني اندامها شود اما اگر آب و غذا را كم كم بخورند شدت تشنگي و گرسنگي تا اندارهاي فرو مينشيند بيماري جديدي نيز ايجاد نميشود و بدن هم كم كم براه طبيعي خود ميافتد البته بيك بار ترك عادت بدن بيمار نميشود و بيماري از تكرار ترك عادت روي ميدهد و همين كه اين مطلب چند بار انجام گرفت خودش عادتي ميشود كه نبايد بيك بار از آن نيز [ص 225] عدول كرد . اينها كلياتي علمي بود كه گفتيم و بهر حال بدن انسان از مركبات خلق شده و براي هر كار و هر چيزي صلاحيت دارد اما بايد دگرگونيها به تدريج در آن ايجاد شود نه ناگهاني و يك دفعه چون از تغيير تدريجي اشكالي پيش نميآيد ، بايد از ايجاد دگرگونيهاي ناگهاني بكلي پرهيز كرد . در اين باره ميتوان از شيشه پند گرفت كه اگر گرم باشد و بيك دفعه آن را سرد كنند و يا بر عكس ميشكند اما اگر بكندي و كم كم آن را گرم يا سرد كنند نخواهد شكست هر چند كه آن را خيلي گرم و يا سرد كنند .
بهر حال از تغيير عادت بترس مگر آنكه بتدريج ايجاد گردد ولو آنكه آن عادت ثانوي باشد و گر نه بيماري پيدا ميشود و بعبارت ديگر طبيعت نبايد بيك بار متوجه دگرگوني شود و اگر كسي بگويد استعمال دارو خود كاري بر خلاف عادت است و بيماريزا است پس چگونه دارو را تجويز ميكني ؟ جوابش اين است كه نظر شما صحيح است و در روايات هم آمده است كه تا ممكن است و بدنت تاب بيماري را دارد دارو مخور و فرمودهاند كه هيچ داروئي نيست مگر آنكه سبب انگيزش يك بيماري ديگر است و براي بدن هيچ چيز بهتر از آن نيست كه از آنچه كه بدان نيازمند نيست دست بداريم .
و نيز روايت شده است كه مسلمان تا بيماري بر او چيره نشود بدواكاري نميپردازد و نيز روايت شده كه تا بدنت تاب بيماري را دارد از دارو بپرهيز . ( عين اين اخبار قبلا نقل شده است . مترجم ) بنا بر اين بايد در هر مورد درست بينديشيم كه آيا زيان بيماري بيشتر است يا زيان دارو ؟ اگر زيان نخوردن دارو بيشتر از خوردن آن باشد آن را تجويز ميكنيم و الا بايد از دارو بپرهيزيم و بدن را بخالق آن واگذار كنيم . در غذا نيز امر چنين است بخصوص كه امري هميشگي است و نياز [ص 226] بآن ضروري است . درمان امتلاء كم كردن غذاي عادي است و اين در صورتي است كه اشتهائي براي خوردن باشد زيرا طبيعت خود جاي آنچه را كه ميخواهيم كم كنيم ميگيرد و خودش طالب بيش از آنچه كه نيازمندست نيست و ما هميشه بر آنيم كه بايد در جهت طبيعت باشيم و نه بر خلاف آن و نبايد چيزي را كه خوشآيند برايش نيست بآن تحميل كنيم . بنا بر اين اگر طبيعت خود مايل بغذائي زياد نيست خوراندن غذاي زياد بمريض بر خلاف طبع او خطائيست بيماريزا و اين ناشي از ناداني پزشك است يا اينكه خود بيمار خود را بخطر مياندازد اما اگر طبع بيمار خود خواهان غذا نباشد بايد چيزي زياد يا كم باو ندهند تا خودش بخواهد و آنگاه غذاي عادي او را كمتر باو بدهند تا با آن عادت ثانوي هم مخالفتي نيز نشده باشد و كم كم بايد پيش رفت تا باندازه عادي پيشين او برسيم . اما اگر بيمار بدو يا چند نوع غذا عادت داشته باشد بايد آن را كه مناسبتر است برگزينيم ليكن اگر از جهت كيفيت غذا دگرگوني رخ داده باشد بايد كم كم آن را بحال عادي برگردانيم نه بيك بار زيرا عادتِ بد نيز خود عادت است چه كيفي باشد چه كمّي و چه در نوع غذاها و نوشيدنيها چه بسا بيمارها را ديدهايم كه پزشكنماها آنها را پرهيز دادهاند و همين كه از پرهيز دست برداشته و غذاي عادي خود را خوردهاند تندرستي خود را بازيافتهاند و چه بسيارند بيماراني كه سالها بيمارند و پرهيز نميكنند اما طبيعت آنها تاب بيماري را داشته و مرض آنها را از پا نينداخته است اما آنها كه پرهيز ميكنند در مدت كمي ميافتند و طبيعت آنها نميتواند از عهده دفاع در برابر بيماري برآيد و بدنشان از نيرو ميافتد چشمشان بگود مينشيند ، شقيقههايشان خشك ميگردد و بدنشان لاغر ميشود و چه بسا كساني كه يك سال تب ميكنند و پرهيزي [ص 227] نميكنند و بچنين حالي هم گرفتار نميگردند . اين نيست مگر از آن جهت كه اگر طبيعت بر خلاف عادت وادار شود ضعيف و درمانده ميگردد و به بيماري ديگري هم دچار ميشود و پرهيز هم بر سنگيني بار او ميافزايد . اينك اگر تو بدنبال دليل بر درستي نظر ما باشي اينها كه گفتيم گواه ماست و اگر جوياي دليلي از كتاب خدا باشي ميگويم كه خداوند فرموده است : ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بأنفسهم . يعني همانا خداوند احوال قومي را تا وقتي كه خودشان تغييري در خود ندهند ديگرگون نميكند و بنا بر اين اگر در آنچه كه خدا براي تو قرار داده تغييري بدهي خداوند هم آنچه را كه از نعمت تندرستي بتو داده ديگرگون ميكند و نيز خداوند فرموده است : ان الله لميك مغيرا نعمة انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بأنفسهم . و اين نص كتاب است بر اينكه اگر كسي عادت خود را تغيير دهد اين ديگرگوني سبب از دست رفتن نعمت تندرستي ميگردد و در كتاب خداوند چيز باطلي نيست اما اگر در پي سنت پيغمبر (ص) باشي پيش از اين از حضرت ابوالحسن (ع) روايت كرديم كه فرموده است : ليس الحمية ان تدع الشيء اصلا و لكن الحمية ان تأكل من الشيء و تخفف ، انتهي . يعني پرهيز آن نيست كه چيزي را بكلي ترك كني بلكه پرهيز اين است كه از چيزي بخوري اما كم بخوري . و از حضرت صادق (ع) است : اعود البدن ما اعتاد ، انتهي . يعني من با بدن به همان طور كه عادت دارد راه ميروم ، نظريه بُقراط هم در كتاب تدبير بهمين منوال است و ميگويد كه پرهيز آنست كه از آنچه كه بدان عادت داري كمتر بخوري . و نيز روايت شده است از حضرت ابيعبدالله عليه السلام : لاتنفع الحمية للمريض بعد سبعة ايام . يعني براي بيمار پس از هفت روز پرهيز سودي ندارد ، بنا بر اين كم كردن غذا بيش از هفت روز نتيجهاي ندارد [ص 228] زيرا در اين هفت روز بيماري رو به پيشرفت است و اخلاط در حال نضجند و طبيعت مشغول بدين كار است بنا بر اين بايد از ايجاد خلط جديد جلوگيري كرد زيرا هر چه خلط تازهاي پديد آيد بخميره بيماري ميرسد و آن را نيرو ميدهد و اگر نه اين بود كه ترك غذا سبب ضعف كه خود اُمّ الامراض و سبب تباهي بدن است نبود سفارش ميكرديم كه بيماران در اين روزها بكلي از خوردن غذا بپرهيزند اما پزشك بايد همه جهات مسئله را مورد توجه قرار دهد بنا بر اين بيمار را پرهيز ميدهد و از غذاي عادي او ميكاهد اما اين كم كردن نبايد بآن اندازه باشد كه سبب تباهي نيروي بدن گردد و اين هم در وقتي است كه خود بيمار اشتهاي خوردن داشته باشد و گر نه تا وقتي كه خودش ميل بغذا نداشته باشد نيازي بآن ندارد زيرا طبيعت در آن حال بكاري مهمتر از تغذيه مشغول است .
همان طور كه گفتيم غذا در همان حال كه بدن را نيرو ميبخشد بيماري را نيز تقويت مينمايد زيرا هر بيماري خميرهاي دارد و هر چه خلطي بر آن افزوده شود بدان تبديل ميگردد و بر نيرويش ميافزايد و نيز ترديدي نداريم كه بدن هم بغذا نياز دارد تا اينكه جاي سوخت آن را بگيرد و اگر بيمار غذا نخورد گرسنگي قبل از بيماري او را ميكشد . پس در عين اينكه غذا بيماري را نيز تشديد ميكند چارهاي از آن نداريم بنا بر اين ما در اين ميانه سرگردان ميمانيم كه آيا بايد به بيمار غذاي عادي پيش از بيماري را بدهيم يا غذاي تازهاي كه مناسب با مرض باشد ( و چنين غذائي هم بنا بقاعده كلي كه بيماري را بايد با ضد آن درمان كنند ضد آن است ) باو بخورانيم ؟ در اين حال هم ميدانيم كه تغيير عادت خود موجب مرض تازهاي خواهد بود و در نتيجه بيمار به بيماري ديگري نيز مبتلا خواهد شد و نيرويش از [ص 229] دست خواهد رفت يعني اگر چنين تجويزي بكنيم مرض ديگري در او ايجاد كردهايم اما اگر غذاي عاديش را منتهي باندازه كمتر و در حدود اقتضاي طبيعت باو بدهيم در سوي تقويت طبيعت گام برداشتهايم و خلط تازهاي هم در بدنش ايجاد نكردهايم تا بيماري شدت بگيرد بنا بر اين بايد اين راه را برگزينيم ولي اگر ببينيم كه بدن بغذا احتياج ندارد دستور ترك آن را ميدهيم اما گاه ميبينيم كه بيمار بغذا نياز دارد و اين در حالي است كه اشتهاي او در حد طبيعي باشد ، نيروي بيمار از دست نرفته ، در عين حال بيمار عادت ثابتي هم كه اينك بعلت بيماري ديگرگون شده دارد ، و ميبينيم كه بهمين دليل اشتهاي او نيز مختل شده است بايد مصلحت او را رعايت كنيم و غذاي مناسبي باو بخورانيم . در اين هنگام بايد غذاي او را بر حسب دستوري كه خواهيم گفت آماده كنند . اما اگر بيمار اشتها نداشته باشد نيازي به غذا ندارد چه غذاي دوائي باشد و چه نباشد تا هنگامي كه ميل بغذا پيدا كند و در اين وقت اگر كماشتها باشد غذاي دوائي برتر از ساير غذاها است چه خود اين نوع غذا كار دوا را هم ميكند و باز نوع عادت او را هم بايد در نظر بگيريم زيرا آنها كه در رفاه هستند بغذاهاي سبكتر عادت دارند و غذاي فقرا بيشتر خشن است .