[ص 1]

رساله در جواب سؤالات چند نفر از دوستان همدان

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

و بعد چنين گويد بنده اثيم محمد بن كريم كه سؤالاتي چند از سابق و لاحق از بلده طيبه همدان از برخي از دوستان رسيد و مجال جواب نوشتن ننمودم تا اين زمان ديدم مجال حاصل نمي‌شود و شايد ترك كردن جواب موجب ملال خاطر ايشان گردد لهذا با تنگي اوقات و بسياري واردات بطور اختصار بجواب كوشيدم و اگر چه سؤالات از اشخاص متعدده است و لكن چون هر يك هر يك قابل رساله مخصوص نبود و نوشتن در مراسلات هم بملاحظاتي چند مصلحت نبود لهذا همه را در يك رساله جمع نمودم و هر صاحب سؤال اگر خواسته باشد همان جواب خود را از روي رساله بردارد و اگر بخواهد تمام رساله را استنساخ فرمايد .

سؤال - وجه تسميه ابوالفصيل و حبتر كه در كتابهاي مشايخ اعلي الله مقامهم است و بقرينه ابوبكر و عمر است نگارش فرمايند .

جواب - اما ابوالفصيل از اول كنيه ابوبكر بود چنانچه بعضي ذكر كرده‌اند اسم او عبدالعزّي بود و كنيه او ابوالفصيل ، رسول خدا صلي الله عليه و آله اسم او را عبدالله گذارد و كنيه او را ابوبكر فرمود ، و احتمال مي‌رود كه بجهت تقيه او را بكنيه اول مي‌خوانند چرا كه معروف ميان مردم نيست و كأنه كنايهٔ است و شايد [ص 3] وجه ديگر هم داشته باشد و آن اين است كه او بظاهر اسلامي آورد اگر چه در باطن كافر بود مثل زمان جاهليت و در اسلام كنيه جاهليت او را برگردانيدند و بعد از آنكه باز مرتد شد بكنيه اول برگشت و شايد وجه ديگر هم داشته باشد ولي مراد باختصار كوشيدن است .

و اما حبتر بمعني ثعلب است و شايد اين اسم را بر سر آن لعين در سابق گذارده‌اند كه كنايهٔ باشد و اعادي ملتفت نباشند و اگر بخواهند لعن يا سبي كنند راه عذري بر ايشان باز باشد و گاه اسم او را مقلوب ميكردند و رمع ميگفتند و در اخبار هم بهمين طور هست ، و وجه اختيار اسم حبتر هم بخصوصه اين است كه پارهٔ از صفات آن بسيار شبيه بثعلب بود و الآن هم در عجم معروف است كه شخص مكار حيله‌ورز را روباه مي‌خوانند و يك معني ديگر حبتر هم كوتاه است و آن بسيار طويل القامه بوده است شايد او را حبتر خوانده‌اند باين مناسبت باشد رسم است كسي كه موصوف بصفت قبيحي يا حسني است او را بعكس آن صفت مي‌خوانند چنانچه بزشت مقبول بگويند و بسياه سفيد و اين صنعت متداول است در ميان مردم و حكمت بسيار هم دارد و مرا مجال تفصيل دادن نيست و از اين باب او را حبتر گفتند .

و عثمن را هم نعثل ميخواندند و ظاهرا اين اسم را عايشه بر او گذارده چرا كه با عثمان عداوت داشت و هميشه مردم را امر بقتل او ميكرد و نعثل اسم مرد قبيح المنظر ريش‌بلندي بوده عثمان را باسم او خواند و معذلك بعد از قتل عثمان از حقد و حسدي كه با حضرت امير عليه السلام داشت بخون‌خواهي عثمن برخواست و مردم را امر بمقاتله با حضرت امير عليه السلام كرد ، خلاصه اين اسم بر سر عثمن ماند تا كنون و او را بهمين اسم مي‌خوانند و شايد اين اسم ديگر كنايه نباشد چرا كه جمع كثيري از بدء اسلام تا كنون مطلع بر آن شده‌اند .

[ص 4] سؤال - بفرمائيد صيد لهو كه در اخبار است اگر كسي احتياج نداشته باشد و سفر كند بعزم صيد حرام است يا خير .

جواب - صيد لهو صيدي است كه بجهت حاجت نباشد و محض فضول باشد ولي اگر بجهت قوت خود و عيال يا وجه حلال ديگر باشد لهو نيست و چون سفر لهو است حق نيست و باطل است چنانچه اخبار مستفيضه بر آن دلالت ميكند و اگر بعزم صيد لهو سفر كند نماز هم تمام است و روزه بايد بگيرد و در حديث مي‌فرمايد كه اگر مضطر شد بخوردن ميته بر او حلال نخواهد بود بخلاف مسافر بحق كه بر او حلال ميشود و اصل حكمتش اين است كه صيد كردن لهو و لعب است و شخص را مشغول ميكند از توجه به پروردگار و نظر كردن در آيات آفاق و انفس لهذا بر مؤمن روا نيست چنين سفري و در خبر است كه كل لهو المؤمن قمار و هم‌چنين مروي است كل ما يشغلك عن ذكر الله فهو صنمك خلاصه چون صيد مؤمن را از خدا غافل ميكند بر مؤمن جايز نيست و نماز را فرمودند تمام كند و روزه بگيرد از سه جهت يكي اينكه تأديبي بر او باشد كه با وجود مشقتي كه بر او وارد مي‌آيد از حركت كردن و صدمه خوردن روزه بگيرد و نماز را تمام كند و نوافل را بجا بياورد كه اين اسباب انتباه او بشود و وجه ديگر اينكه اصل رخصت دادن در قصر و افطار بجهت مراعات مسافر است در سفر و كسي كه خدا را معصيت كند خدا هم او را مراعات نخواهد كرد و وجه ديگر اينكه بواسطه لهو و لعب قلب شخص ميميرد و در حديث مي‌فرمايد كه صيد هم قلب را ميميراند و دو ركعت نماز مكافئ آن نيست كه باز اسباب حيوة قلب شود لهذا نبي رؤف رحيم نماز را بر حال خود گذارده و روزه را هم فرض [ص 5] فرمود تا تكافؤ با آن عصيان كند و كفاره گناه شود و اسباب حيوة قلب گردد .

سؤال - سرّ اين چيست كه بهر يك از نمازهاي پنج‌گانه دو ركعت افزودند الا نماز صبح و نماز مغرب .

جواب - حكمتهاي آن بسيار است اشاره بيكي از آنها ميشود ، شيخ صدوق عليه الرحمه در علل روايت نموده در حديث طويلي از فضل بن شاذان در علل شرايع و پارهٔ چيزهاي ديگر روايت نموده است و در عيون الاخبار هم اين حديث را مفصلا روايت نموده است مي‌فرمايد فان قال فلم جعل اصل الصلوة ركعتين ركعتين و لم زيد علي بعضها ركعة و علي بعضها ركعتين و لم‌يزد علي بعضها شئ قيل لان اصل الصلوة انما هي ركعة واحدة لان اصل العدد واحد فاذا نقصت من واحد فليست هي صلوة فعلم الله عز و جل ان العباد لايؤدون تلك الركعة الواحدة التي لا صلوة اقل منها بكمالها و تمامها و لا اقبال عليها فقرن اليها ركعة اخري ليتم بالثانية ما نقص من الاولي ففرض الله اصل الصلوة ركعتين ثم علم رسول الله صلي الله عليه و آله ان العباد لايؤدون هاتين الركعتين بتمام ما امروا به و بكمالها فضم الي الظهر و العصر و العشاء الآخرة ركعتين ركعتين ليكن فيها تمام الركعتين الاولتين ثم علم ان صلوة المغرب يكون شغل الناس في وقتها اكثر للانصراف الي الافطار و الاكل و الوضوء و التهيئة للمبيت فزاد فيها ركعة واحدة ليكون اخف عليهم و ان تصير ركعات الصلوة في اليوم و الليلة فردا ثم ترك الغداة علي حالها لان الاشغال في وقتها اكثر و المبادرة الي الحوائج فيها اعم و (ظ) لان القلوب فيها اخلي من الفكر لقلة معاملات الناس بالليل و قلة الاخذ و الاعطاء فان الانسان فيها اقبل علي صلوته منه في غيره من الصلوات لان الفكر اقل لعدم العمل من الليل ، الحديث . [ص 6] و همين حديث شريف انشاء الله در جواب كافي است .

و تا اينجا سؤالات از يك نفر از دوستان بود و دو سؤال از يكي ديگر از دوستان است .

سؤال - آن شجرهٔ كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در كتاب مبارك رشتيه در شرح آيه مباركه و شجرة مباركة برمز مرقوم داشته‌اند چه شجرهٔ است و اين اسم فارسيش چيست .

جواب - در كتاب مبارك رشتيه چنين چيزي نديده‌ام و شايد آنجا نباشد ولي در كتاب مبارك توبليه چنين اسمي هست در جواب سائل كه سؤال ميكند ما الشجرة في القرآن المجيد في قوله تعالي شجرة مباركة زيتونة و الشجرة التي هي في الواد المقدس تا آخر سؤال ، و در آن جا معنيهاي متعدد مي‌فرمايند از ظاهر و باطن و تأويل و اشاره باقسام معاني مي‌فرمايد از حكم آل‌محمد سلام الله عليهم اجمعين بطوري كه حكماي كبار از آن نهج بيان عاجزند بلكه سزاوار است كه بفهم آن مضامين افتخار نمايند ، و از جمله تفسيرات در مقام تأويل ذكر اين حشيشه و شجره را مي‌فرمايد و در آن جا مي‌فرمايد و يقال للشجرة النابتة في الطور الحيواني الناطق و هي هيولي الانسان الكريم تنبت في الربيع و هي الشجرة التي استعملها بلصيال و يقال لها حشيشة بلصيال بن جور الذي عمل قبة الزمان تا آخر عبارات و اسم آن شجره را بخط رمز مرقوم فرموده‌اند و مطلب ديگر باز برمز بيان فرموده‌اند ، و مراد سائل رحمه الله كشف اين رمز است بگمان اينكه بعد از كشف شدن مطلب براي ايشان حاصل ميشود .

عرض ميكنم كه نسخه صحيحي بنظر قاصر نرسيد و چندين كتاب هم ملاحظه شده است در هيچ يك از آنها اين رمز را بطور صحت نيافتم و همه با هم تفاوت فاحش داشت و در اين صورت خواندن خط بسيار مشكل است و در همه خطوط [ص 7] رمزي هم كه از خود شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بنظر قاصر رسيده يا سايرين از سابقين و لاحقين اين خط را نديده‌ام مگر بعض حروف را و از اشارات عبارات چنين مستفاد مي‌شود كه خط يوناني باشد ولي دو سه قسم خط يوناني هم ديده‌ام بعض حروف اين رمز شبيه آنهاست و چون اعتماد بهيچ‌يك از نسخ ملحوظه نيست احتمال مي‌رود كه غلط باشند ولي مطلب به بركت خود ايشان ظاهر و بين است و اين نيست مگر از مراحم خود ايشان و اگر نه اينكه دست خداوند بالاي اين علم است كشفش نمي‌كردم ولي چون دست خدا بالاي آن است ظاهر نمي‌شود مگر براي اهلش و من هم مدعي عمل آن نيستم ولي به بركت مرحمت ايشان علم پارهٔ متعلقات اين فن بر من ظاهر مي‌شود پس آنچه عرض مي‌كنم نه از بابت اطلاع بر اصل عمل است اسباب اشتباه نشود و ما از خانواده مكر نيستيم كه به بيان لفظي امر را بر كسي مشتبه كنيم .

چون اين مطلب را دانستي حال عرض مي‌كنم بلصيال بن جور يا حود با حاء و دال مهمله اسم شخصي است كه در زمان نوح نبي الله علي نبينا و آله و عليه السلام بود و صاحب علوم بسيار بود و بر علم الواح مطلع بود و داراي اين حشيشه شد بتعليم ملك چنانچه در توبليه ذكر فرموده‌اند از اين جهت اين حشيشه را حشيشه بلصيال خواندند و بعد از آنكه اطلاع حاصل كرد كه نوح نبي نفرين فرموده است و عالم غرق مي‌شود قبهٔ ساخت عظيم بطوري كه هوا داخل آن ميشد و روشن هم بود ولي آب داخل آن نمي‌شد و بر در و ديوار آن اسمهاي خدا را نوشت و بقوت آن اسمها محفوظ ماندند اهل آن شهر از غرق شدن و آن قبه هم باقي ماند و الآن هم هست و خداوند آن را از چشم اغيار پنهان داشت و كسي بر آن مطلع نيست مگر پيغمبران و اوصياء ايشان و اين همان قبه است كه براي [ص 8] موسي خداوند در آن تجلي فرمود و در دعاي سمات اشاره بآن شده است اگر قبة الزمان بخواني و لكن اگر قبة الرمان براء مهمله بخواني معني ديگر دارد و اين قبه را قبه زمان گفتند بجهت اينكه طول زمان باقي خواهد ماند .

خلاصه حشيشه او حجر فلاسفه است و اصل و عماد اكسير است و آن شعر است و رمز شيخ مرحوم اعلي الله مقامه شايد همين باشد بلكه يقينا همين است چرا كه اشارات كلام شاهد اين مطلب است نمي‌بيني مي‌فرمايد در اول كلام كه هيولاي انسان كريم است و بعد هم كه شرحش را مي‌فرمايد ماء الهي و فتاي كرشي و غربي و شرقي و فلان و فلان از آن عمل مي‌آيد همه اينها مسلم است كه از حجر فلاسفه بعمل مي‌آيد و آن حجر كه گياه انساني است شعر است و هم‌چنين صفاتي كه بيان فرموده‌اند صفات شعر است فرموده‌اند در موسم ربيع ميرويد بجهت اينكه شعر را در ربيع بايد گرفت و در برج اسد و قوس ميرويد از جهاتي چند يكي اينكه اسد خانه آفتاب است و گرم است و خشك و مزاج اين حجر چنين است و هكذا قوس خانه مشتري است و گرم است و تر و از او فتاي غربي حاصل ميشود و خود قوس هم گرم است و خشك و مزاج اسد را دارد و باز مكرر فرموده‌اند كه در طريق اسد و قوس حاصل ميشود چرا كه صنعت آن بدو طريق است يكي حرارت و يبوست و يكي حرارت و رطوبت مشتروي و فرموده است با خارها سبز ميشود اشاره بشكل آن است و فرموده‌اند اگر بياشامي آن را بصفت كما مي‌يابيش و قامتش ذراعي يا كمتر است اين هم سري از اسرار است ، اما بر صفت كماست از جهت بدطعمي و بدبوئي و قامتش ذراع است يعني كورهٔ كه براي تقطير آن مي‌سازند بايد يك ذراع باشد ، خلاصه بلاكلام اين حشيشه شعر است و آن كلمهٔ كه فرموده‌اند بنويس بقنينه بينداز دعائي [ص 9] مكتوبي نيست ، بظاهر عبارت مغرور مشو ايشان امين سر خدا هستند و سر را فاش نميفرمايند و اهلش را محروم نميفرمايند لهذا باين عبارات مرقوم فرموده‌اند كه اهل فن محروم نشوند و از باب اشاره بمطلب عرض ميشود كه اين عمل حاصل نميشود مگر بعد از تعفين در زبل رطب و تقطير كه آب ياقوتي از آن استخراج شود آن وقت بآن طريق كه فرمودند عبد فرّار را حبس ميكند اين قدر كه رنگش زرد شود و حالش دگرگون گردد و السلام .

سؤال - در حديث وارد شده است كه زايد الخلقه و ناقص الخلقه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را قبول نمي‌كند حال اگر كسي موصوف باين وصف باشد و دعوي ولايت نمايد او را بايد تصديق نمود يا تكذيب كرد .

جواب - عرض مي‌شود مولاي من اعلي الله مقامه از مرحوم مجلسي روايت فرموده‌اند از حضرت صادق عليه السلام كه ثلثة‌عشر صنفا و في رواية ستة‌عشر صنفا من امة جدي صلي الله عليه و آله لايحبونا و لايحببونا و يبغضونا و لايتولونا و يخذلونا و يخذلون الناس عنا فهم اعداؤنا حقا لهم نار جهنم و لهم عذاب الحريق قيل بيّنهم لي يا ابن رسول الله صلي الله عليه و آله وقاك الله شرهم قال الزايد في خلقه فلاتري احدا من الناس في خلقه زيادة الا وجدته لنا مناصبا و لم‌تجده لنا مواليا و الناقص الخلق من الرجال فلاتري لله عز و جل خلقا ناقص الخلقة الا وجدت في قلبه علينا غلا و الاعور باليمين فلاتري خلقا و له عور باليمين الا كان لنا محاربا و لاعدائنا مسالما و الغربيب من الرجال فلاتري لله عز و جل خلقا غربيبا و هو الذي قد طال عمره فلم‌يبيض شعره و تري لحيته مثل حنك الغراب الا كان علينا مولبا و لاعدائنا مكاشرا ، تا آخر حديث شريف و اخبار ديگر شاهد اين مطلب هست .

حال سخني كه هست در اين است كه اگر [ص 10] احيانا يك نفر از اين قسم اشخاص ادعاي ولايت كنند بايد بر او رد كرد يا بايد از او قبول كرد ولي اگر بمقتضاي اين فرمايش اظهار كند عداوت خود را كه امر سهل است و محل اشكال نيست ، پس عرض ميكنم كه اين مسأله بسيار مشكل است و از فقها هم قولي بنظر نرسيده يا متعرض آن نشده‌اند ، بلي در باب ولد الزنا اقوالي چند دارند و نوع حكم ولد الزنا با اين اشخاص اگر چه شبيه است ولي قياس نميتوان نمود خاصة قياس باقوال فقها كه ثمري هم نخواهد داشت پس آنچه از ظواهر اخبار و آثار بنظر قاصر مي‌رسد عرض ميكنم ، پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه اخباري چند در باب اسلام و كفر رسيده است و اگر چه بحسب ظاهر در الفاظ آنها اختلاف باشد ولي در معاني آنها نزد اهل خبره و بصيرت اختلافي نيست و آنچه از اسباب كفر فرمايش شده است از اين قبيل چيزها كه در اين حديث شريف فرموده‌اند در آنها ذكر نفرموده‌اند و چون كتاب فارسي است نمي‌توانم بزبان فقاهتي استدلال بر مسأله نمايم ولي محض اينكه اهل فن في الجمله مستحضر شوند از نوع ادله اشاره بوجوه استدلال مينمايم .

در اسباب مسلم شدن فرمايش شده است شهادت بيگانگي پروردگار و رسالت حضرت خاتم صلي الله عليه و آله و ولايت و نماز كردن و روزه گرفتن و هكذا از اين قبيل فرمايشات و حكم ظاهر شرع هم اين است كه اگر كسي بزبان اقرار باينها كرد و فرايض را بجا آورد و ترك ننمود او را مسلم بخوانند و جايز نيست كافر خواندن آن و ابدا در هيچ حديثي نفرمودند كه اگر كوسه مثلا يا غربيب يا زايد الخلقه و امثال ايشان شهادت دادند از ايشان مپذيريد بلكه اهل بلادي چند را هم در همين حديث و اخبار ديگر مي‌شمرند كه ايشان اهل ولايت نيستند و معذلك در آن اخبار اين ذكر نيست [ص 11] هيچ نمي‌فرمايد بشرط اينكه سيستاني نباشد يا موصلي نباشد و امثال اين بلاد كه در اخبار ذكر آنها شده است و خوش ندارم كه اسامي آنها را ذكر كنم و هم‌چنين اسباب كفر و شرك را در اخبار بسيار مي‌شمرند و ابدا چنين ذكري نمي‌فرمايند ميفرمايد كسي كه مثلا انكار كند و حلال را حرام داند و حرام را حلال داند و هم‌چنين در اخباري اسباب نصب را مي‌شمرند و در اخباري اسباب شرك را مي‌شمرند و در هيچ حديث نمي‌فرمايند كه قيافه او چنين و چنان باشد ، و هم‌چنين در كتاب خدا هم كه نظر در اسباب اسلام و كفر كرديم هيچ ذكر اين فقره را نمي‌بينيم ، و بسيرت هم كه نظر ميكنيم مي‌بينيم كه سيرت ايشان اين نبوده است كه كسي كه اظهار اسلام كند يا تشيع كه در حقيقت همان اسلام است از خود برانند كه تو قيافه‌ات چنين و چنان است بلكه از او قبول مي‌فرمودند بلكه در ولد الزنا با اينكه در اخباري چند حكم بنجاست و كفر او مي‌فرمايند مي‌بينيم كه اسلام او را از او قبول مي‌فرمودند و بظاهر جزو مسلمين حساب ميشد با اينكه امرش ظاهر و بين است بلكه در اشخاصي چند كه كفر باطني آنها مسلم بود در ظاهر ميديديم اظهار اسلام ميكردند و سادات ما سلام الله عليهم از ايشان قبول مي‌فرمودند اگر چه در واقع هم آنها كافر بودند و در حديث ميفرمايد چه بسيار اشخاص كه نزد ما مؤمنند و عند الله كافرند ، خلاصه نوع امر را چنين مي‌يابيم . و از آن طرف باز اخباري چند مي‌بينيم در نظاير اينها مثل فرق و طوايفي كه هستند كه ايشان را لعنت كرده‌اند يا فرموده‌اند كه مؤمن نمي‌شوند و چون اشخاصي مؤمن از ايشان بعمل آمده‌اند تأويل فرموده‌اند امر ظاهر ايشان را و فرموده‌اند كه ايشان از آن شجره [ص 12] و طايفه نيستند و از ما هستند . پس نوع مطلبي از اين گونه اخبار بدست ما آمد كه مي‌شود فرمايشي شود و مراد صرف ظاهرش نباشد اگر چه قياس بر آنها نمي‌كنيم .

حال كه اين مطالب را دانستي بزبان فقهاي اصوليين عرض مي‌كنم كه اخباري صحيحه در دست داريم كه مطلقا اگر كسي اظهار اسلام كرد و شهادت داد بايد از او پذيرفت و اخباري داريم كه از اسلام بيرون نمي‌برد شخص را مگر انكار و جحود و اجماع اصحاب هم بر همين است و عمل كل از صدر اسلام تا كنون بر اين جاري شده است و اين حديث مقاوم آن اخبار و آن اجماع نيست كه آن اخبار مطلقه را باين مقيد كنيم و عامه را باين تخصيص دهيم پس حكم باسلام اين گونه اشخاص است . و بقول بعضي از اخباريين مي‌گوئيم كه در مقام اختلاف اخبار بايد عرضه بر كتاب و سنت و اجماع و ساير معرضها كرد ، اخباري كه حاكم است باسلام بمحض اقرار مطابق كتاب و سنت و اجماع است و اين حديث محل اشكال است خاصة مشحون بذكر صفاتي چند است كه فقها اين صفات را ناقض عدالت نمي‌دانند چه جاي اسلام پس عمل بر اخبار اول است يعني اگر چنين شخصي ادعاي ولايت كرد نبايد او را انكار كرد نهايت سخني كه مي‌ماند در اين است كه مي‌شود ادعا كند يا نه .

و خود اين بنده قاصر در اين مقام دو مطلب عرض مي‌كنم و تمام هوش خود را جمع كن تا درست بفهمي و كج نروي عرض مي‌كنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم اولا بايست در دلالات اخبار نظر كرد و ديد كه آيا تعارض ميان آنها هست يا نيست ، اگر تعارض ندارند فهو المطلوب و اگر تعارض دارند آن وقت معالجه نمود . پس اول نظر مي‌كنيم در مدلول حديث مي‌بينيم امام عليه السلام مي‌فرمايد اين جماعت ما را دوست [ص 13] نمي‌دارند تا آخر آن مضامين كه فرمايش فرموده‌اند ، پس دلالت اين حديث اين است كه ايشان دشمن هستند و دوست نيستند ولي نفرمود كه بالعرض هم ادعاي دوستي نمي‌كنند و هم‌چنين نفرمودند كه ايمان مستودع پيدا نمي‌كنند و نفرمودند كه نفاق نمي‌كنند پس مي‌شود ايشان بنفاق چهار صباحي ادعاي دوستي كنند يا اختلاط طينت حاصل شده باشد و بالعرض ادعاي دوستي كنند بلكه بجهت اختلاط طينت مي‌شود في الجمله دوستي ظاهري هم داشته باشند يعني در خيال خود في الجمله ميلي هم مشاهده بكنند بحسب اعراض خارجيه و باين واسطه ليني هم حاصل شود در دل ايشان ولي معذلك دوستي مستودع است و از او سلب مي‌شود ، آيا نمي‌بيني كه جماعتي هستند كه در خيال خود دوستي وليي يا امامي را هم دارند ولي مستعار است و علامتش اين است كه امام يا ولي بعد را منكر مي‌شوند و با او عداوت ميكنند با اينكه نسبت بامام سابق چنين نبوده‌اند از اين معلوم مي‌شود كه دوستي سابق را بالعرض داشته‌اند و در نزد ايشان بعاريه بوده است و از ايشان سلب مي‌شود حال بهمين طور مي‌شود كه شخص ولد الزنا يا زايد الخلقه يا صاحبان قيافهٔ كه در حديث مذكور است بالعرض دوستي حاصل كنند يا آنكه دوستي هم ابدا نداشته باشند ولي بنفاق ادعا كنند و چنين چيزي را امام عليه السلام منع نفرمودند بلكه مشاهده كرده‌ايم در اين زمان و زمانهاي سابقه اين امر را ، حال در اين صورت حكمش را از اخبار ديگر بايد بفهميم و از اين حديث حكم منافق و غير آن معلوم نمي‌شود پس باخبار و آيات ديگر رجوع بايد كرد و حكم را فهميد . اما از عمل رسول خدا و ائمه هدي صلوات الله عليهم آنچه بما رسيده است اين است كه از اين قبيل اشخاص هر كس ادعاي اسلام و ايمان كرده ردش نفرموده‌اند بلكه [ص 14] او را بر حال خود گذارده‌اند تا آن زمان كه اجل ايمان مستعارش بسر آيد مثل اينكه با عمر سلوك فرمودند و نظاير او و در كتاب خدا هم مي‌بينيم مي‌فرمايد و لاتقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا و هم‌چنين مي‌فرمايد و اذا استجارك احد من المشركين فاجره حتي يسمع كلام الله و اخبار مطلقه هم كه در حكم مسلم وارد شده است هست و از همه اينها معلوم مي‌شود كه اگر احيانا چنين كسي ادعاي دوستي كرد بايد او را رد نكرد . و اما آنچه در آخر حديث شريف مي‌فرمايد كه از ايشان مطمئن مشو آن فرمايشي است كه بفرزند خود فرموده‌اند بجهت حفظ او و مراد احتياط كردن است نه اينكه آنها را كافر و فاسق بخوانند و اگر ادعاي دوستي كنند ايشان را طرد نمايند ، اين يك تحقيق شريف است در مقام .

و تحقيق ديگر اين است كه امر اخبار آل‌محمد سلام الله عليهم منحصر نيست بهمين اقسام كه اصوليين در كتب خود نوشته‌اند و عمل ايشان بر آن است و در جميع اخبار بقواعد ايشان نميتوان سلوك كرد بلكه بعض سخنان ايشان در هيچ قسم از اخبار اهل بيت جاري نيست و محض تشقيقات خياليه است و بعض از آنها در همان اخبار فقهيه جاري است و در غير جاري نمي‌شود ، از آن جمله اين فقره تعارض اخبار است ، اخباري كه در فقه فرمايش شده است بجهت اينكه از يك سنخند و در يك امر مي‌شود بگوئيم با هم تعارض دارند از جهاتي چند ولي اخباري كه در احكام شرعيه فرمايش شده با اخباري كه در طب فرمايش شده نمي‌توان گفت كه اينها با هم تعارض دارند يا نه و هم‌چنين ساير احكام را كه در فقه جاري مي‌شود در آنها جاري نمي‌توان كرد مثل وجوب و استحباب و حرمت و كراهت مثلا نمي‌توان گفت چون بزيد نام فرمودند بنفشه بخور [ص 15] اين مستحب است يا واجب يا بفلان فرموده‌اند بنفشه مخور اين حرام است ، اين جا موقع اين سخن نيست ابدا و مثال تعارض كه عرض شد مثل اين مثلا كه در شرع مي‌فرمايد قبل از آنكه سير شوي از غذا دست بكش و تا گرسنه نشوي مخور و در طب زيد نام را مثلا معالجه مي‌فرمايد كه فلان دوا را صبح بخور حال نمي‌تواند زيد بيمار بگويد كه من گرسنه نشده‌ام و اينجا فرموده‌اند صبح بخور آنجا فرموده‌اند تا گرسنه نشوي مخور پس بايد عام را تخصيص داد يا بحكم تعارض راه رفت ابدا اين حكم در اين مقام راه‌بر نيست بلكه اين حكم طب است و بيمار بايد صبح دوا را بخورد خواه گرسنه باشد يا سير ، حال از همين قبيل است احكام قيافه ، اصل قيافه خودش علمي است مخصوص و اخباري در اين باب وارد شده است و همه سر جاي خود حق است و ابدا اين علم دخلي بظاهر شريعت ندارد احكام ظاهر شرع سر جاي خود است و قيافه سر جاي خود و هم‌چنين نجوم سر جاي خود ، و اگر كسي در اخبار آل‌محمد سلام الله عليهم نظر كند علانيه مي‌بيند آنچه را كه عرض مي‌كنم . پس در ظاهر شرع حكم فرموده‌اند هر كس اقرار بشروط اسلام كرد اين مسلم است و پاك است و با تو برادر است و حكمش اين و در قيافه هم احكامي چند فرموده است نمي‌توان امر قيافه را در ظاهر شرع جاري كرد اين جاي خود را دارد آن جاي خود را پس فرضا كسي قيافه كفر داشته باشد همين كه شهادت بتوحيد و نبوت و ولايت داد ديگر او را نمي‌توان كافر شمرد ، از باب تقريب ذهن عرض ميكنم فرموده‌اند مثلا هر كس ظاهر الصلاح است عادل است و شهادت او را مي‌توان قبول كرد ، حال نمي‌توان گفت فلان كس مثلا [ص 16] اسود حلكوك است يا غربيب است يا كوسج است پس شهادت او را نبايد پذيرفت اگر چه در احاديث قيافه اينها مذموم باشد ولي در ظاهر شرع نظر باينها نيست همان صرف ظاهر است ، بلكه عرض مي‌كنيم در بسياري از امور شرعيه امور قلبيه را هم نظر نمي‌كنند بلكه آنها راجع بخود شخص است و ثواب و عقابش بر خود او است پس چه بسيار كساني را كه تكليف ما است كه او را مؤمن بدانيم و عند الله او كافر است ، بهمين طور عرض مي‌كنم چه بسيار را كه محض ظاهر شرع بايد مسلم دانست بلكه مؤمن و در نزد قياف او كافر باشد يا فاسق ، بلي هر وقت باطن خود را اظهار نمود آن وقت بظاهر شرع حكم كفر يا فسق بر او جاري ميكنند . و از اين قبيل است امر زايد الخلقه و ناقص الخلقه ، اگر چه بقيافه مذموم است ولي بظاهر شرع مادام كه اظهار عداوت بآل‌محمد سلام الله عليهم نكرده است بايد او را دوست شمرد و بدانكه تو در ميان اين مردم بلكه ميان سنيها نخواهي يافت كسي را كه بگويد من دشمن مي‌دارم ايشان را نعوذ بالله من غضب الله بلكه همه ادعاي دوستي ايشان را دارند و لكن دشمن ايشان كسي است كه دوست ايشان را دشمن دارد چنانكه فرمود ليس الناصب من نصب لنا اهل البيت و لكن الناصب من نصب لكم و هو يعلم انكم تتولونا و هم‌چنين شخصي عرض كرد خدمت ايشان كه از كجا بفهمم كه شما را دوست مي‌دارم فرمود نظر كن به‌بين دوست ما را دوست مي‌داري يا نه هر كس دوست ما را دوست دارد ما را دوست داشته . و بدانكه امر زايد الخلقه و ناقص الخلقه در بسياري از مقامات جاري است ، منحصر بهمين نيست كه عضوي زياد و كم داشته باشد بلكه هر چه از اعتدال خارج شد زايد يا ناقص است ، دوست حقيقي و واقعي كسي است كه بحد اعتدال باشد يعني هر چيزي را كه لازمه [ص 17] بشريت است از غيب و شهاده بطور اعتدال داشته باشد اين شخص دوست كامل است و شيعه ايشان است و هر چه از آن حد كاست يا بر آن افزود اسباب نقصي است در دوستي و بطور تدريج بحسب اختلاف زياده و نقصان دوستي كم مي‌شود تا بحد عداوت برسد پس نه هر چه كم و زياد شد باعث عداوت است مثلا اگر كسي آن عضوش كه بايد مو داشته باشد نداشته باشد ناقص الخلقه است حال نمي‌توان گفت كه اين دشمن است بلكه مي‌گوئيم در دوستي خود كامل نيست ، خلاصه مراد اشاره بمسأله بود و چون خارج از محل سؤال است بسط در كلام نداديم ، و يكي از علامات كامل اعتدال باطني و ظاهري است بقدر درجه كمالش هر چه اكمل است معتدل‌تر است تا برسد بمعتدل حقيقي ، و همين كه عرض شد انشاء الله كافي است .

و تا اينجا هم سؤال يكي از دوستان بود و بانجام رسيد حال شروع ميكنيم بجواب سؤال ديگري .

سؤال از معني وحدت ناطق است و مقصود از آن و برهان آن و اينكه اليوم كه ناطق است .

جواب - اين سؤال مدتي است رسيده و بجهت زيادتي مشاغل تا حال جواب عرض نشده است و هر گاه در رسائل اين جانب كسي نظر كند گمان مي‌كنم كه بر او شبهه نماند ولي شيطان چون مي‌خواهد حق را پنهان كند شكوك و شبهات دايما القاء مي‌كند و امر را مشتبه مي‌نمايد و من از دوستان خواهش مي‌كنم كه اقلا هر مسألهٔ را كه نظر مي‌كنند از اول مسأله تا آخر مسأله را بي‌غرضانه بخوانند و ملتفت بشوند آن وقت اگر نفهميدند سؤال كنند از داناتري ، خلاصه اين مسأله را مفصلا با برهان من نوشته‌ام و در اين رساله [ص 18] مجال تفصيل دادن ندارم ولي اصل مقصود را بيان مي‌كنم .

بدانكه ناطق مطلق امام است و نبي و در وحدت ايشان ابدا سخني نيست از زمان آدم تا حال هميشه ناطق يكي بوده خواه از ائمه ما باشد يا ساير پيغمبران و بعضي بسا چنين پنداشته‌اند كه در عصر انبياء ناطقين متعدد گاهي بودند بجهت اينكه ديده‌اند كه در يك عصر پيغمبرهاي متعدد سخن مي‌گفته‌اند ولي اين سخن از عدم اطلاع بر سيرت و اخبار است ، هميشه ناطق يكي بوده نهايت انبياء متعددين از جانب او سخن مي‌گفته‌اند مثل اينكه در زمانهاي ائمه اطهار نقباء و نجباء از جانب ايشان سخن مي‌گفته‌اند ولي ناطق امام است و مراد از ناطق نه محض سخن‌گو است بلكه مراد آن كسي است كه مرجع خلق باشد و خود رئيس و سائس باشد ، و شاهد اينكه هميشه در اعصار سالفه هم ناطق يكي بوده است حديثي است كه اوصياء آدم را مي‌شمرند كه خلفا عن سلف امر را رسانيدند به بردة و ايشان به پيغمبر ما سپردند ، و اما در زمان ائمه اطهار كه مسلم و معلوم است كه ناطق يكي بوده است تا آن زمان كه امام عجل الله فرجه پنهان شدند حال سخني كه هست در بعد از ايشان است ، آنچه از سيرت برمي‌آيد و اخبار گواه اين است و صريح فرمايش سيد مرحوم است اعلي الله مقامه بلكه صريح قول همه اصحاب است اين است كه امام عليه السلام وقتي كه غايب شدند يك نفر يك نفر نايب براي خود معين فرمودند اول ايشان ابوعمرو عثمان بن سعيد بود و بعد از او پسرش محمد بود و بنص پدر بامر امام عليه السلام قائم بامر شد و او بعد از خود ابوالقاسم حسين بن روح را قائم مقام و وصي خود نمود بامر امام عليه السلام و آن بزرگوار ابوالحسن علي بن محمد سيمري را قائم مقام [ص 19] خود كرد و توقيع رفيع باسم ايشان صادر شد كه كسي را وصي خود نفرمايد و غيبت كبري شد و در زمان ايشان هيچ كس غير ايشان ادعاي نيابت بحق نداشت و اگر كسي هم ادعا مي‌كرد شيعه او را تكذيب مي‌كردند و دستخط از جانب امام عليه السلام بلعن و توبيخ او صادر مي‌شد و در ازمنه ايشان علماء و فقهاء بسيار بودند و هر يكي هم خدمت خود را مي‌كردند ولي دوستي نواب بر همه ايشان واجب بود بلكه اطاعت امر ايشان را مي‌بايست بكنند و اگر كسي از امر ايشان تخلف مي‌كرد كافر مي‌شد و مثل كسي بود كه تخلف از امر امام كرده است و معرفت ايشان هم بر همه كس واجب بود و گمان ندارم از سلسله حقه كسي منكر اين مطلب باشد و تفصيل اين مطلب را در رساله مباركه حجة البالغة ملاحظه كن ، و در زمان نواب نقباي ديگر هم بودند نجباء هم بودند از دين خدا هم نفي مي‌كردند تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را ولي بآن طور كه صلاح وقت بوده است ولي نايب خاص همان شخص منصوص عليه بوده و بواسطه او خداوند امتحان مي‌فرموده خلق را و بعد از علي بن محمد اعلي الله درجته امر نص منقطع شد نه امر وصايت ، مپندار كه امام ديگر نايب خاص ندارد بلكه بهمان طريق نواب ايشان هست در همه اعصار بلكه سيد مرحوم اعلي الله مقامه در رساله حجة البالغة مي‌فرمايد نص باسم موقوف شده است بجهت سختي امتحان و لكن نص بصفت فرموده‌اند و بايد او را بشناسند بصفت ولي آنچه از فرمايشات ديگر ايشان معلوم است اين است كه اگر كسي مثل ما باشد و چشم بصيرتش باز نشده باشد و نتواند شخص را بصفت بشناسد معفو است ولي اقرار نوعي بايد داشته باشد اين است كه مي‌فرمايد حق علي الله ان يدخل الضلّال الجنة [ص 20] و ضال كسي است كه امام را نديده و وصيي نشناخته ولي مقر است بايشان . خلاصه چنين شخصي در ملك خدا كه هست كه نايب خاص امام است و بر همه كس تسليم امر او فرض است اگر او را به‌بينند و بشناسند و هر كس از او تخلف ورزد در صورت شناختن يا دوستي نوعي و تسليم نوعي براي او نداشته باشد در صورت نشناختن از دوستي امام خارج است و كافر است مثل ساير كفار و اين نايب خاص مسلم يك نفر است ، حال ما اصطلاح كرديم اسم او را ناطق گذارديم تو مي‌خواهي اسم ديگر بر او بگذار و اين ناطق است نسبت بساير خلق اگر چه صامت است نسبت بامام خود بلكه او صامت است نسبت باركان و اركان صامتند نسبت بامام . خلاصه مراد ما اثبات همچو شخصي است و اگر چه بعضي از باب ناداني بگويند نواب مقامي نداشته‌اند ولي آنچه برهان حكم مي‌كند اين است كه ايشان بايد از نقباء باشند بلكه قطب نقبا باشند و قطب هر دايره مسلم يكي است ، اين مطلب ما است و در كتب خود هم اقامه ادله براي وحدت اين شخص كرده‌ايم اگر چه اسم نبرده باشيم و اگر در مقام ديگر گفته‌ايم تصريح بمراد كرده‌ايم و اگر احيانا يك جائي ديدهٔ كه ذكر نكرده‌ايم كه او پنهان است مراد اين بوده كه مثل امام غايب نيست بلكه خائف مغمور است چنانكه در رساله همدانيه كه محل ايراد شده در مقام ذكر ضرورت گفته‌ايم آنچه مضمون آن است كه اگر زمان اقتضا نكرد كه ايشان معروف و مشهود باشند تا آخر عبارات ، و هم‌چنين در ابتداي سخن گفته‌ايم كه او حاكم است ، و هم‌چنين در ادله اگر نظر كني ميفهمي اين مطلب را كه اين ادله را شخص براي وحدت يك فقيه نمي‌آورد و شك نيست كه حاكم آن نايب خاص است نهايت صلاح در اين نديده‌ايم كه بگوئيم مقام او چيست ، [ص 21] خلاصه پس مطلب ما در آن مقام آن شخص است و امروز هم كسي ادعاي اين مقام را نكرده ما هم او را نشناخته‌ايم .

و اما در ظاهر ميان علما هم بسا ميگوئيم ناطق يكي است و مراد اين است كه حامل علم شيخ مرحوم اعلي الله مقامه يكي است چرا كه شيخ مرحوم يك نفر عالم بوده‌اند و يك نفر يك نفر نايب دارد و امام مي‌فرمايد كه خدا عالم را نمي‌برد مگر اينكه نايبي براي او ميگذارد و خود او هم ملهم ميشود كه نايبش كيست پس از بعد از شيخ سيد مرحوم در سلسله نايب ايشان بود و بعد از سيد مرحوم آقاي مرحوم اعلي الله مقامه بودند و خود ايشان هم اظهار مي‌فرمودند كه يك نفر نايب دارند و اين سخن نه از اين جهت است كه ايشان را از ابدال مي‌دانيم بلكه ايشان ادعاي زياده از علم نفرمودند و لكن چون نشر امر و اظهار فضايل با وحدت ناطق بهتر مي‌شد و اختلاف كمتر ميشد و ظاهر هم همه جا بر طبق باطن است اين جا امر اين طور شده است كه سلسله مخلصين ايشان علم ايشان را از يك نفر بايد اخذ كنند با اينكه در سلسله الحمد لله علما بسيارند و هر يكي در فن خود بلكه فنون ماهر و استادند معذلك آنكه علم شيخ مرحوم را دارد يك نفر است و از جهت اينكه او دوست خداست و دوست ائمه هدي دوستي او واجب است و دشمني او حرام و چون كه او حامل اين علم است پس باب اين علم اوست و خداوند چنين مقدر فرموده است كه هر چيز را از بابش بگيرند و اگر از غير باب او بگيرند بمطلب نمي‌رسند ، اين بود خلاصه سخن و برهان اين مطلب را از كتاب اسحقيه و همدانيه بطلب بلكه عرض مي‌كنم برهان نمي‌خواهد مگر عاقل هرگز شبهه كرده است كه آقا بايد يك نفر باشد و بزرگ يك نفر بايد باشد .

و اما آنچه گفته شده است و بعض سائلين اشاره بآنها كرده‌اند از ردها كه [ص 22] هر كس كرده است آنها در نزد من جواب ندارد چرا كه از لحن اقوال برمي‌آيد كه گويندگان اهل فن نبوده‌اند و با كسي كه اهل فن نيست انسان چه سخن مي‌تواند بگويد مثلا مي‌گويد اين سخن خلاف ضرورت است ، معلوم مي‌شود قايل اين سخن از اصول سررشته ندارد و معني ضرورت را نفهميده و معاقد اجماعات اصحاب را در اصول و فروع اطلاع ندارد ، من با او چه بگويم كدام ضرورت بپا شده كه عالم بايد ده نفر باشد يا يك نفر بلكه كدام ضرورت برپا شده است كه نقباء و نجباء بايد متعدد باشند ؟ در كتب خود مشايخ كه مروج امر نقباء و نجباء هستند اختلاف در عدد ايشان است و شيخ مرحوم با آن علم و شأن بت بچيزي نفرموده‌اند چه جاي سايرين ، بلي ضرورت برپاست كه بزرگاني هستند نوعا و هم‌چنين ضرورت برپاست كه روات اخباري هستند ، ديگر در هر عصر يك نفرند يا دو تا يا ده تا چه دخل بضرورت اسلام دارد ؟ مردم هم كه بيچاره عوامند سخني مي‌شنوند و بحسن ظن قبول ميكنند آن وقت بر مسلمي رد ميكنند و محض تعدد علماء از صدر سلف تا كنون دلالت بر ضرورت نمي‌كند دلالت مي‌كند بر اينكه تا حال چنين شده است بعد نميدانيم چه بشود ، با اينكه ما قائل نشديم باينكه نقبا متعدد نيستند يا نجباء و علماء متعدد نيستند بلكه در رسايل ديگر مفصل نوشته‌ام و حديث دلالت ميكند كه با هر امام دوازده نفر يا سي نفر نقيب است و هفتاد نجيب يا صد نجيب و حديثي هم دلالت دارد بر جماعت ديگر از كاملين كه حال حالت ذكر اسامي ايشان را ندارم و صوفيه هم جمعي را ميشمرند ولي محل اطمينان نيست قول ايشان ، خلاصه كه كسي منكر تعدد ايشان نيست و منكر علماء و فقهاء هم نيست ، ايشان هم [ص 23] هستند و لكن نايب خاص امام يك نفر است و در سلسله ما حامل علم شيخ هم يك نفر است . خلاصه درصدد نقض سخنها نيستم همين كه شخص احقاق حق و ابطال باطل را كرد ديگر چندان لازم نيست كه جميع ادله را نقض و ابرام كند .

و اما آنچه سؤال شده است كه ناطق كي است ، عرض كردم نايب خاص ايشان را ما نمي‌شناسيم ولي نوعا تسليم داريم و او را دوست ميداريم اما حامل علم شيخ مرحوم كسي است كه نوعا بر صفت ايشان باشد اگر چه بآن مقام و منزله نباشد و بيش از اين در تعريف او من قابل عرض كردن نيستم .

و اين سؤالات هم از يك نفر بود .

سؤال - بطريق استفتاء يكي از دوستان سؤال كرده بودند كه آيا بر علماء جايز است كه آنچه را كه از اخبار مي‌فهمند عمل كنند و فتوي دهند يا بايد از يك نفر روايت كنند ، اگر جايز است پس وحدت ناطق يعني چه ، تا آخر عبارات .

جواب - ناطق را از آنچه عرض كردم شناختي كه مقصود از او كيست و بر فقهاء و علما تولاي او واجب است نه روايت كردن اخبار بطور ظاهر كه باصطلاح مقلد او باشند و ابدا كسي چنين چيزي نگفته است و اگر از ما ديدهٔ كه در پارهٔ رسايل گفته‌ايم كه روايت از ناطق بايد بكنند دو مطلب منظور نظر است يكي در مقام باطن يكي در ظاهر اما در باطن مراد از ناطق نايب خاص است و همه روايت از او ميكنند يعني روايت فيوض و امداد و بلفظ روايت كه گفته‌ايم منظور اين روايت است نه روايت اخبار فقهيه ، هر علمي اصطلاحي دارد روايت در اين مقام يعني روايت فيض و اما طريق اين روايت و حقيقت آن از علوم مكنونه است و با اين مردم نمي‌توان گفت و اما در مقام ديگر يعني ظاهر مراد اين است كه حامل علم شيخ يك نفر است و علم شيخ را از او بايد بگيرند دخلي بعرصه روايت [ص 24] مسايل فقهيه ندارد و كسي كه رد مي‌كند اين مطلب را باين كه فقيه تقليد نبايد بكند ملتفت اين اصطلاح نبوده است ، اعلمي كه ما مي‌گوئيم مراد اين شخص است و تقليد اين كه عرض شد نه تقليد مسايل فرعيه ، بلي اگر فقيهي دوستي و اقرار بنايب خاص را شخصا در زمان ظهورشان و نوعا در اين زمان نداشته باشد تقليد او را جايز نميدانيم .

اين بود خلاصه سؤالات و جوابها . تمت .