رساله در جواب سائلي در معني عصيان انبياء و ملئكه
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه
و صلي الله علي خير خلقه محمد و آله الطاهرين .
و بعد - از شرح آيه مباركه و خبر فطرس سؤال فرموده بوديد مجال تفصيل ندارم لهذا مجملي عرض ميكنم كه ترك ادب نكرده باشم .
قال الله تعالي و يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة فكلا من حيث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين فوسوس لهما الشيطان ليبدي لهما ما ووري عنهما من سوءاتهما و قال ما نهاكما ربكما عن هذه الشجرة الا ان تكونا ملكين او تكونا من الخالدين و قاسمهما اني لكما لمن الناصحين فدلاهما بغرور فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوءاتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة و ناداهما ربهما المانهكما عن تلكما الشجرة و اقل لكما ان الشيطان لكما عدو مبين .
ظاهر آيه معلوم است اشكالي ندارد نهايت اين است كه سخن در عصيان آدم است بيان آنرا مفصل در رسالهٔ كه بسؤال جناب ميرزا عبدالحسين اصفهاني نوشتهام كردهام ، مختصر سخن بيك وجه اين است كه اين عصيان قبل از دار دنياست و آنجا دار تكليف نيست آيا نميبينيد كه بعد از مردن تكليف از خلق برداشته ميشود و آن مقام كه ارواح بعد از موت ساكن ميشوند همان عالم آدم است قبل از ولادت نهايت آدم در بهشت بوده و سايرين بعضي در بهشتند و بعضي در دوزخ و عصيان در آن عالم منافي با عصمت جزئيه نيست و اين جواب عين فرمايش امام عليه السلام است كه در حديث فرمودهاند .
[ص 3] و اما ساير مطالب تفسيرش با تأويلش منافاتي ندارد لهذا اقتصار بر معني تأويل ميشود ، بدانكه شجره در اخبار بچند معني تفسير شده يكي شجره گندم يكي شجره علم آلمحمد عليهم السلام و حضرت امام حسن عسكري عليه السلام ميفرمايد اين شجرهايست كه در ميان اشجار جنت ممتاز است باينكه همه نوع ثمري ميآورد بخلاف ساير اشجار كه هر يكي يك سنخ ميوه ميآورد و اين شجره و امثال آن همه چيز دارد مثل گندم و انگور و انجير و عناب و ساير انواع ثمار و فواكه و اطعمه و از اين باب است كه باختلاف اسم آن را ذكر كردهاند يكي گفته گندم است ديگري بعنب تعبير آورده ديگري بانجير ، پس از اين خبر شريف معلوم شد كه اين شجره علم آلمحمد است و مراد از آن صورت نفسانيه است كه شبح آن در همه جنات هست و حضرت آدم شبح آن را ديده و اين نهي كه خداوند فرموده از اين باب است كه حضرت آدم قابل آن درجه و مرتبه نبودند و در واقع نهي كوني است يعني وجودي ، مثل اينكه براي خاك خداوند حيزي قرار داده و معني اين نهي از نزديكي آسمان است ، و اين نفس مقدسه محيط بجميع كاينات است و در بهشت آدم هم كه ظاهر شد در آن بدني كه خاص بآن بزرگواران در آن مرتبه بود ظاهر شد و اگر ميسر بود در هر بدني جلوهگر شود بحضرت آدم هم بخشي ميرسيد و گاه هم اين شجره بروح نباتي تأويل ميشود . و اما ابليس اسمي از اسماء شيطان رجيم است كه از جن بود چون معصيت كرد مسمي بابليس شد زيرا كه ابليس بمعني عاصي است يا آنكه بمعني آيس از رحمت پروردگار است و شيطان هم اسم او شد بدو احتمال كه از ملاحظه اشتقاق اسم ذكر كردهاند زيرا كه يا مشتق از شطن است يعني دور شد از حق يا رحمت خداوند و شيطان اسم است بر هر عاتي متمردي [ص 4] از جن و انس و دواب يا از شاط يشيط است بمعني باطل شد يا محترق شد و رجيم يعني مطرود از خير و ملعون ، خلاصه شخص او روحي است از جن و ماده او نار است كه بعبارة اخري طبيعت باشد كه بر خلاف كينونة الله است و مقام انيت و ماهيت است و ظهور او در عرصه مثال باشباح خبيثه است و از براي حضرت آدم در جنت مثال در اكبر اشباح ظاهر شده كه او رئيس شياطين است و آن شبح كه از آن بروز ميكند مركب او است و مركب او از عرصه حيوانيت است كه روحي است مثالي و در غير آن تعين حاصل نميكند .
چون اين مطلب را دانستي بدان كه ادناي جنات كه نزديك باين عالم است و از آن بجنت دنيا تعبير ميآورند واقع است در مثال فلك حيات و اين آسماني كه ميبيني ظهوري از آن فلك است و در آنجا انواع نعم است و ارواح طيبه مثاليه آنجا ثابتند و حقيقت اين جنت در آخرت نصيب مؤمنين ميشود و طعام مؤمنين در جنت آخرت در اين مقام از كبد حوت است كه معدن حيات است و چون آنرا بخورند بحيات ابدي فايز شوند و آبشان آنجا از عين كافور است ولي جنت مثالي چون مقام بقاء و دوام نيست و از آنجا بعد از چندي ارتحال ميكنند از كبد حوت نميخورند ولي در آنجا مقام حيه است كه حيواني است بسيار خوش خط و خال و حياتي غليظ دارد و عمري طويل دارد و بر در بهشت ايستاده است معاندين را بزهر خود هلاك ميكند و مؤالفين را بلحم خود ترياق ميشود و چون او روح است ميتواند حامل ارواح جنيه هم شود و مادام كه روح جني باو تعلق نگيرد روح انساني را نميتواند حكايت نمايد و بعد از آنكه روح جني را حكايت كرد مأنوس بانسان ميشود بجهت اينكه طبيعت اسفل درجه نفس است بلكه نفس اماره بسوء است بملاحظهٔ ولي از انبياء بعيد است [ص 5] و از ايشان در فرار است بجهت اينكه با عقل معنوي جبروتي مباينت تامه دارد و ايشان صاحبان عقلند ولي نفس انسانيه بايشان قريب است چرا كه مقام صورت و زوجه است براي ايشان چنانكه فرموده است خلق لكم من انفسكم ازواجا .
چون اين مقدمات معلوم شد بدانكه خداوند حضرت آدم و حواء را چون خواست بدنيا بياورد از ملكوت اعلي نازل فرمود بعرصه مثال كه قبل از جسم دنيوي است و در آنجا امر فرمود كه تسليم و تمكين آلمحمد سلام الله عليهم را كنند و خود را مطيع امر ايشان دانند و ايشان راه ميرفتند و منعم بودند شيطان حسد برد كه مقام طبيعت و انيت باشد و در تكوين لابد ميبايست اين مسأله هم اتفاق بيفتد زيرا كه تا نفوس غيبيه بطبايع تعلق پيدا نكند بدنيا نميآيد مگر در صورتي كه محيط بكل ملك باشد و ظهور او بدنيا هم بنحو تجلي مطلق باشد و اين صفت در غير ائمه هدي و انبياء اولوا العزم پيدا نميشود در انبياء اولوا العزم هم باز بآن قسم كه شايسته است يافت نميشود از اين جهت احيانا ترك اولي ميفرمايند ، خلاصه طبيعت خواست آدم و حوّا را بكشد پائين ولي دستش بدامن ايشان نميرسيد داخل شد در دهان حيه روح حيواني كه بر در بهشت ايستاده بود زيرا كه هنوز عصيان نكرده بود كه حيه او را داخل جنت نكند پس بمناسبت متصل بحوا شد و از لسان او تكلم نمود حوا چنين گمان برد كه حيه سخن ميگويد و ندانست كه از طبع است و سخن را هم بالفاظي گفت كه ايشان باور كردند گفت خدا اول بر شما حرام كرد حال كه عبادت كرديد بر شما حلال است بدليل اينكه هيچيك از حيوانات بهشت نزديك آن نميتوانند بشوند و لكن شما نزديك ميتوانيد بشويد و خداوند عالم جل شأنه ملئكهٔ آفريده بود كه بدست آنها حربهها بود در اطراف اين درخت و همه حيوانات [ص 6] را منع ميكردند از قرب آن ولي بايشان وحي شده بود كه چون آدم و حوا شاعرند من اختيار بآنها دادهام و آنها را نهي كردهام شما متعرض آنها نشويد چون حوا اين سخن را شنيد آمد نزد حضرت آدم و بآن تفصيل كه در آيه كريمه است حضرت آدم را آورد نزديك آن شجره يعني طمع در آن مقام و مرتبه كرد و ميل آن كمال را نمود كه محيط بما كان و ما يكون شود پس خداوند ايشان را از جنت بيرون كرد و بدنيا آمدند و بر ايشان عورتشان ظاهر شد و بيك نحو تأويل ميتوان گفت كه شجر مقام روح نباتي است و منافي با اين هم نيست كه علم آلمحمد باشد زيرا كه علم عين معلوم است و علوم ايشان اينجا منشعب ميشود و آسمان مقام روح حيات است و نفس حضرت آدم چون از كرسي نازل شد اول بآسمان حيات آمد و از آن مقام بروح نباتي متعلق شد پس متجسم شد و بدنيا آمد .
و اما تفسير عورت و ظهور آن كه فرموده است در حديث در معني ظاهر ميفرمايد در جنت عورت ايشان در اندرون بود چون بدنيا آمدند عورتشان بيرون آمد معني آن اين است كه اعضاء انسان در عالم مثال يك نحو لطافتي دارد كه چندان از هم جدا نميشود مثل حالت قوا و مشاعر است در روح مثلا روح حيواني شهوت دارد و غضب و قوت هم دارد ولي همه اين قوي در او بنحو وحدت است و در اخلاط و اعضاء از هم منفصل ميشوند پس انفصال همه آنها در بدن است در دار دنيا و همچنين است حكم عورات ، پس حضرت آدم و حوا بعد از نزول در دار دنيا عورات خود را ديدند و در جنت نديده بودند ، اين معني ظاهر است اما در حقيقت مراد از اين عورات جهات طبيعيه است و قبل از نزول بعرصه طبايع چون مستغرق بحر توحيد [ص 7] و ناظر در محاسن مبادي علل خود بودند نظر ايشان باسفل نبود پس غافل بودند از قبايح عرصه طبيعت و چون بدنيا آمدند نظرشان بآنها افتاد .
و اما ورق جنت كه فرموده است صفات حسنه است و اعمال شرعيه زيرا كه آنها فروع نفس كليه عليينيه (ظ) است كه اصل آن در كرسي است و در خانه مولاي متقيان روئيده و او است شجره طوبي چنانكه امام عليه السلام فرموده است در صفت آن ذات الله العليا و شجرة طوبي و سدرة المنتهي و شاخها و برگهاي آن در ساير جنات است و كشيده تا باين دنيا و در اين دنيا بصورت اعمال حسنه جلوهگر شده از اين جهت است كه وارد شده كه هر كس صفت نيكي تحصيل نمايد و عمل خيري نمايد بورقي از اوراق طوبي متمسك شده و حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام با حواء علي فاطمة و عليها السلام بعد از آنكه از مبدأ نازل شدند بدنيا و در خارج جنت قائم شدند و نظر نمودند بغواشي طبايع و قبايح اعراض بنا گذاردند بستر آنها باعمال حسنه پس هر عملي بر ايشان لباسي شد و خداوند از اين تعبير آورد و فرمود طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة يعني شروع نمودند كه ميچسبانيدند بر خود از ورق بهشت و ورق اسم جنس است يعني برگهاي بهشت را بر خود ميپوشانيدند و بعض را ببعض متصل مينمودند بجهت اينكه خود را بپوشانند ، پس هر كس عمل خير كند عورات او پوشيده ميشود و استغفار حقيقي اين است نه اينكه بزبان بگويد استغفر الله زيرا كه معني استغفار اين است كه طلب ميكنم از خداوند كه گناه مرا بپوشاند و مسلم است كه خداوند بيدي از ايادي خود و يا چيزي از خلق خود ميپوشاند گناه عبد را و اقرب ايادي خود انسان است و ساتر معاصي اعمال است نه البسه و مسلم است كه اگر تو [ص 8] بنشيني گوشه خانه و دعا كني خدايا مرا سير كن و حركت نكني كمتر اتفاق ميافتد كه بايادي غيبي سيرت فرمايد ولي اگر حركتي بكني و كسبي بنمائي و طلب هم بكني كه خدايا سيرم فرما كمتر اتفاق ميافتد كه مأيوست فرمايد ، همچنين بجهت دفع و رفع معاصي اگر بگوئي استغفر الله و عملي نكني بندرت اتفاق ميافتد كه عصيان تو پوشيده شود ولي اگر عمل كردي اگر چه نگوئي استغفر الله پوشيده ميشود ان الحسنات يذهبن السيئات پس حضرت آدم و حواء بناي اطاعت گذاردند و حسنات بجاي آوردند و اين ساتر ايشان شد و بهمين لباس در دنيا زيستند و در آخرت محشورند و همچنين است حال اولاد او هر كس عمل خير بجا آورد در آخرت لباس دارد و الا برهنه و مكشوف العورة محشور ميشود يعني همه كس قبايح اعمال او را ميبينند ربنا اغفر لنا سيئاتنا و استر عوراتنا و لاتفضحنا في محضر الناس و تب علينا و اعف عن خطايانا برحمتك يا ارحم الراحمين .
و در باطن مراد از آدم و حواء پيغمبر و حضرت اميرند عليهما السلام چرا كه فرمود انا و علي ابوا هذه الامة و خداوند ايشان را در جنت واقف فرمود و آن شجره كه ايشان را از آن نهي كرد دنياست و ايشان هم منتهي شدند و اطاعت شيطان نكردند و لكن شيعه ايشان را شيطان اغوا نمود و وسوسه در قلب آنها كرد بواسطه حيه حيوانيت از اين جهت خداوند فرمود فوسوس لهما نفرمود وسوس اليهما اگر وسوسه در قلب ايشان بود ميفرمود اليهما چون فرمود لهما دانستيم كه مراد اين است كه وسوسه در قلب ديگري كرد محض خاطر ايشان چون ديدند شياطين انس و جن كه شيعه مقربين در نزد خدا و سابقين در نزد ائمه هدي هستند حسد بر آنها بردند و وسوسه در قلب آنها كردند كه رو نمايند بدنياي دنيه و آنها هم بجهت ضعفشان قبول كردند [ص 9] پس از مقام آلمحمد دور افتند ولي از اوراق بهشت كه مقام آلمحمد است بايشان رسيد و بآن جهت معاصي ايشان آمرزيده شد ، بفهم چه گفتم و از اين مستوحش مشو كه ذنوب شيعه نسبت بايشان داده شود ، آيا نميبيني خداوند ميفرمايد قد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم اگر وقف بعزيز نمائي معني اين ميشود بر پيغمبر است آنچه شما سركشي كنيد ، و فرموده انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تأخر و مسلم رسول خدا گناه نداشته و در خبر است كه گناه امت را خداوند حمل بر او كرده و آمرزيده شده است ، همچنين است در اين مقام و همين دو سه معني انشاء الله جامع ظاهر و تأويل و باطن همه هست .
و اما معني بال ملئكه و سوختن پر و بال فطرس بجهت عصيان ، اولا معلوم باشد كه ملئكه خداوند معصيت نميكنند و خداوند ايشان را معصوم آفريده و در شأن آنها فرموده لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ولي عصيان فطرس در باب ولايت بوده چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خداوند ولايت حضرت امير عليه السلام را بر همه ملئكه عرضه كرد قبول نمودند مگر ملكي كه اسم آن فطرس بود ، و قبول نكردن او نه از باب عصيان بود بلكه ملئكه مراتب دارند و فطرس در مرتبه ساير نبود لهذا قابليت او ضعيفتر از باقي بود پس تحمل قبول ولايت را بسرعت نداشت لهذا بال او شكست چنانكه در حديث فرمود نه آنكه سوخت چنانكه مردم ميگويند و معني بال از براي ملئكه اندازه كمال و فعليت آنهاست زيرا كه جناح از براي طاير بمنزله دست است و چنانكه دست در انسان كمال است و قوت جناح از براي طاير كمال است و قوت و گاه خود يد بمعني جناح هم استعمال ميشود پس ميان آن دو تطابق [ص 10] است و از اين جهت خداوند جزاء ايادي مقطوعه جعفر جناح باو عنايت فرمود و چون ارواح طايرند بسبب لطافت زيرا كه روح از ريح است و ريح از هوا گاه از ارواح بطاير تعبير ميآورند مثل اينكه ميگويند ارواح ميپرند يا در حوصله مرغان سبزند يا از شرق بغرب طيران ميكنند و طيران هر روحي بقدر كمال او است و كمال هر يك بقدر فعليات آنهاست پس ملئكه بقدر فعليات خود طيران ميكنند در رياض قدس و از كمالات آنها تعبير آورده ميشود بجناح و بزرگي اجنحه و تعدد آنها بقدر فعليات آنهاست لاغير پس اين است مراد از پرهاي ملئكه پروردگار و اين پرهاست كه امام عليه السلام ميفرمايد ما حرز اطفال خود ميكنيم نه مثل پرهاي مرغان چنانكه عوام الناس خيال كردهاند و بسا صورتها ميكشند و ميان مردم منتشر ميكنند كه اينها صور ملئكه است و اين نيست مگر از جهل و ناداني .
خلاصه چون اين مسأله ظاهر شد عرض ميكنم كه اصل هر خيري و نوري و كمالي آلمحمدند عليهم السلام و جميع خيرات آثار وجود مقدس ايشان است چنانكه اخبار بسيار گواه اين مطلب است پس هر كس متمسك بايشان شد و دوستي ايشان را در دل خود جاي داد او صاحب نور و خير و بركت و قوت و قدرت ميشود بقدر ولايتش مثل اينكه هر كس رو بچراغ كرد نوراني ميشود ، پس چون خداوند ولايت آلمحمد عليهم السلام را كه علت غائي خلق است بر خلق عرضه فرمود هر كس قبول كرد باندازه قبولش مقام و مرتبه حاصل نمود و هر كه رد كرد باندازه انكارش مخذول و منكوب شد پس از انبياء هر كس فورا قبول كرد بدون ترديد خاطر از اولوا العزم شد هر كس فتوري يا تراخي در قبولش بهم رسيد پائينتر افتاد حتي آنكه بعضي را خداوند [ص 11] مبتلا فرمود مثل ايوب و يونس علي نبينا و آله و عليهما السلام و از ملئكه هر كس سرعت در قبول كرد مقرب شد و هر كس تهاون كرد پست افتاد و از مؤمنين مقدمين ممتحنين شدند و سابقين و غيرشان پائينتر افتادند و هكذا ، و همچنين در درجات انكار هم باختلاف مراتب ايستادند . و از جمله ملئكهٔ كه ديرتر قبول كردند يكي فطرس بود و نه اينكه مراد او معصيت خدا بود بلكه از ضعف قابليت خود شعور نكرد اين مطلب بزرگ را ، پس در واقع عدم قبول ايشان كوني است نه شرعي مثل اين كه در انبياء نيز تأمل ايشان كوني است نه شرعي پس بهمان اندازه از شأن ايشان كاسته ميشود و بقدر ضعفشان از درجه اعلي پائين ميافتند و بواسطه بلاها ترقي ميكنند و قابليت ايشان مستعد ميشود مثل اينكه طلاي مغشوش بواسطه خلاص گذاردن خالص ميشود و بالا ميرود و نرم ميشود و خوشرنگتر ميشود از اين جهت است كه وارد شده در حديث كه مؤمنين همين كه در قيامت اهل بلاء را ميبينند كه چه قدر مرتبه دارند حسرت ميخورند كه كاش در دنيا مبتلا بوديم ، و از جمله ملئكهٔ كه قابل اين نبودند كه فوري قبول نمايند ولايت را يكي فطرس بود و از اين باب بال او شكسته بود يعني كمالي نداشت كه بتواند در آسمانها طيران نمايد و بهمين حال نقصان بود تا آن زمان كه حضرت سيدالشهداء روحي فداه تولد فرمود چون وجود مقدس آن سرور مكمل قوابل بود و هر خميره طيبه طاهره بسبب وجود آن بزرگوار بدرجه كمال ميرسد زيرا كه محبت و ولايت بسبب مظلوميت و شهادت او و اهل بيتش از كمون خلق بيرون ميآيد و از اين باب لواء شفاعت را آن حضرت حامل است در دنيا و آخرت ، پس فطرس بمحضي كه اسم مقدس [ص 12] ايشان را شنيد محبت مكنونه او بهيجان آمد چنانكه پيغمبر فرمودهاند ان للحسين محبة مكنونة مخزونة في القلوب پس متمسك شد بجبرئيل زيرا كه او از ملئكه بزرگ است و واسطه فيض است ميان قاصرين و عالين پس او حمل نمود فطرس را و او را خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله آورد و در خبر ميفرمايد كه جبرئيل او را بر جناح خود نشانيد و معني اين است كه بفضل قوت و خيرات او حركتي كرد و نميتوانست خود حركت نمايد و چون بواسطه اسم مقدس حضرت سيدالشهداء نور ولايت در دل او مشتعل شده بود و شفيع واقعي هم او است حضرت فرمودند كه برو و خود را بمهد حسين (ع) بمال و در گهواره خود را بمال و از اين معلوم ميشود كه قابل اين نبوده كه خود را ببدن مقدس آن بزرگوار بمالد و پاي مقدس او را ببوسد پس رفت و خود را بر گهواره مسح كرد ولي رسول خدا (ص) بر او دعا ميفرمود زيرا كه او ناطق بود و سيدالشهداء (ع) صامت بود در ظاهر ، و در خبر است كه همان قسم كه رسول خدا (ص) نظر ميكردند ديدند از جاي پرهاي او خون سايل شد و پرها بلند شد تا مساوي بال ديگر شد ، و معني جريان خون هم خالي از صعوبت نيست بدانكه خون منشأ روح است و اصل حيات زيرا كه روح نيست مگر بخار خون و هر عضو از اعضاء كه خون در او جاري است زنده است و چون خون بعضوي نرسد بواسطه سدّهٔ يا مرضي ديگر آن عضو ميميرد و فاسد ميشود و پر و بال و مو از عكر خون ميرويد هر گاه بعضوي مدد از خون نرسد موي او هم تمام ميشود چنانكه ميبيني كه آن كس كه مبتلا ببرص ميشود موي موضع برص هم ميريزد و كسي كه پير ميشود كه خون بدن او كم ميشود موي او هم كم ميشود [ص 13] و در ملئكه رحمن اگر چه خوني مثل خون حيوان نيست ولي در آنها مادهايست ذائب و جاري كه منشأ حيات است در آنها و پر و بال آنها هم كه خيرات و كمالات آنها باشد از فضل روح آنهاست كه از آن ماده باشد پس هر گاه ماده اقبال بظاهر بكند جناح آنها ظاهر ميشود و الا فلا پس چون فطرس بواسطه قبول نكردن ولايت بنيه او ضعيف شد دم يعني ماده حيات در ظاهر بدن او منجمد شد پس رياش او منكسر شد و تمام شد و چون مماطله و مسامحه او از جهت طبيعت او است نه عقل پس يك جناح ظاهر او منكسر شد و چون خدمت رسول خدا (ص) رسيد ولايت را بر او عرضه فرمود او قبول كرد پس حرارت ولايت ماده او را ذايب نمود تا بظاهر او رسيد پس از اين مطلب امام (ع) تعبير فرمود كه خون از سر بال او جاري شد و رياش او شروع كرد به بلند شدن تا مساوي بال ديگر شد پس ظاهر و باطن او مساوي شد شروع نمود بطيران نمودن و آنچه از قواعد عقليه ظاهر ميشود بايد فطرس از ملئكه عناصر باشد كه ببركت طلوع آفتاب ولايت كامل شده باشد و از حضيض كثافت و شقاوت باوج سعادت ترقي نموده باشد و الله اعلم ، و همين قدرها در اين مسأله كافي است زيرا كه اين علوم در انظار اين خلق بسيار غريب است و بسا اشخاص منكر ميشوند بمقتضاي الانسان عدو ما جهله و اگر محض خاطر جناب سامي نبود بيان نميكردم و از ناظرين هم تمنا ميكنم كه اين اوراق را بنااهل ننمايانند .
و عين حديث فطرس را محض تيمن روايت ميكنم تا مصداق ختامه مسك شود در عوالم روايت نموده عن ابيعبدالله (ع) ان الله عرض ولاية اميرالمؤمنين عليه السلام فقبلها الملائكة و اباها ملك يقال له فطرس فكسر الله جناحه [ص 14] فلما ولد الحسين بن علي بعث الله جبرئيل (ع) في سبعين الف ملك الي آلمحمد عليهم السلام يهنّأهم بولادته فمر بفطرس فقال له فطرس يا جبرئيل الي اين تذهب قال بعثني الله الي محمد (ص) اهنأه بمولود ولد في هذه الليلة فقال له فطرس احملني معك و سل محمدا يدعو لي فقال له جبرئيل اركب جناحي فركب جناحه فاتي محمدا صلي الله عليه و آله فدخل عليه و هنأه فقال له يا رسول الله ان فطرس بيني و بينه اخوة و سألني ان اسألك ان تدعو الله له ان يرد عليه جناحه فقال رسول الله صلي الله عليه و آله لفطرس اتفعل قال نعم فعرض عليه رسول الله صلي الله عليه و آله ولاية اميرالمؤمنين فقبلها فقال رسول الله شأنك المهد فتمسح به و تمرغ فيه قال فمضي فطرس الي مهد الحسين بن علي و رسول الله (ص) يدعو له قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله فنظرت الي ريشه و انه ليطلع و يجري منه الدم و يطول حتي لحق بجناحه الآخر و عرج مع جبرئيل الي السماء فسار الي موضعه ، تمام شد حديث .
و قريب اين حكايت است قصه دردائيل كه ملكي بزرگ بود و صاحب شانزده هزار جناح بود ميان هر دو بال بقدر فاصله ميان آسمان و زمين بود وقتي حيران شد و خيال كرد فوق خداي ما حيزي هست يا نه ، خداوند اضعاف آن بالها باو داد و فرمود طيران نما پنجاه سال طيران كرد سرش بيك قائمه عرش نرسيد پس باو وحي شد در مقام خود بايست من عظيمم و فوق هر عظيمم پس بالهاي او را از او گرفت و بهمين حال بود تا شب ولادت سيدالشهداء و تفصيلي دارد ، مختصر اينكه ديد ملئكه نازل ميشوند پرسيد آيا قيامت شده گفتند نه ولي سيدالشهداء تولد فرموده مباركباد رسول خدا (ص) ميرويم خواهش كرد از جبرئيل كه خدمت آن حضرت شفيع من شو كه ببركت اين مولود [ص 15] دعا فرمايد كه خداوند از تقصير من درگذرد پس از آنكه عرض كرد حضرت پيغمبر (ص) سيدالشهداء (ع) را بر دست گرفتند و خداوند را قسم داد و عرض كرد اگر حسين من نزد تو قرب و منزلتي دارد از تقصير دردائيل درگذر فورا بالهاي او جاي خود را گرفت . خلاصه همه عالم ببركت آن حضرت باز رونقي جديد گرفت . از خداوند مسألت ميكنم بحق سيدالشهداء و جد و پدر و برادر آن بزرگوار و بحق مادر و ذريه آن بزرگوار كه ما را بر ولايت او و آباء و برادر و مادر و ذريه و شيعه او ثابتقدم دارد و صلي الله عليه و علي جده و ابيه و امه و اخيه و ذريته و بنيه و شيعته و مواليه و لعنة الله علي قاتليه و شانئيه ابد الآبدين . تمت .