[ص 2] رساله در معني حديث كنت كنزا مخفيا
[ص 3][ص 4] بسم الله الرحمن الرحيم
مخزن ( مخزون خل ) وجوب وجود را بحكم الطريق مسدود و الطلب مردود بابي نيست و سائل از آنحضرت را بجز خموشي بمدلول ليس في محال القول حجة و لا في المسألة عنه جواب و لا في معناه لله تعظيم جوابي ني ، مفتاح امكان و امكاني بر اغلاقش افزايد و بسوي مفتاح وجوب و وجوبي كسي از سلاك و طلاب راه نيابد ، پيوسته آن دربند در بند و هميشه طالب مهجور زار و مستمند ،
عاشق بمكان در طلب جانان است معشوقه برون ز حيز امكان است
نايد بمكان آن نرود اين ز مكان اين است كه عشق درد ( درد عشق خل ) بيدرمان است
فتق و رتق را در اين مرحله راهي نيست و نفي و اثبات را در اين مرتبه پناهي نه ، بلكه نفي و اثبات در اين بزم همآغوش و اثبات از ساغر نفي از دست ساقي ازل سراسيمه و مدهوش ، وجود و عدم در اين مجلس بر يك بساط تكيهزن و اَيْس و لَيْس در اين گلشن بر يك غصن متوطن ،
در هويت نيست نه نفي و نه اثبات و نه سلب زانكه از اينها همه آن بيگمان بالاستي
و ابواب مخزن وجود وجود را بحكم عطاء غير مجذوذ و ليس لمحبتي غاية و لا نهاية انسدادي نيست و فيض فياض مطلق را شائبه انقطاعي ني ، بيانقطاعي عود دليل بيپاياني بدو است زيرا كه عود باشاره كما بدءكم تعودون عين بدو است فما ليس له اول ليس له آخر و ما لميلحقه العدم لميسبقه العدم و هو سبحانه وراء ما لايتناهي بما لايتناهي ، [ص 5] ابواب كرم هميشه مفتوح و روح و روان عالم از نشأه صهباي جود جواد و هبه وهاب پرفتوح كنت كنزا مخفيا ( مخفيا فاحببت ان اعرف خل ) اول مقام ظهور است نخست مرتبه ( و نخست رتبه خل ) سطوع و تشعشع آن نور است زيرا كه نير اعظم فاعل كه موصوف كنز مخفي است و موضوع آن محمول است در تحت افق كنت مستتر و ناپديد ، اين طرفه كه كنت در آن عامل و صاحب تأثير ، همانا كه اين استتار استتار نور در منير است و براي همين محلي بحليه ضمير است و اين ضمير همان مثالي است كه انا بآن تعبير شود و هو از آن محكي گردد و استتارش در غيب كنت كه نخست منزل ظهور است علة اختفاي اوست از اين است ( اين سبب خل ) نداي كنت كنزا مخفيا لانه الاسم المكنون المخزون الذي استقر في ظله فلايخرج منه الي غيره و هو مقام الباطن و الباطن من حيث هو باطن و ظهور ( ظهور اين ضمير خل ) در اطوار دلالة از كلمه تامه كنت و كن عين مجتبي ( محبتي خل ) است در فاحببت ان اعرف و معرفت ظهور اين دلالت است در دلهاي شنوندگان ندا و صدا و از آن سر فخلقت الخلق لكي اعرف پديدار شود ،
اين سخن در رمز دانايان پيشين گفتهاند پي برد بر رمزها هر كس كه او داناستي
پس در اين وادي چمنها است و در هر چمني انجمنها است و در هر انجمني بزمي است و در هر بزمي مطربي است و با هر مطربي شاهدي و با هر شاهدي جامي كه مالامال شراب محبت و لبريز باده مودت كه قطره از آن چون بكام سوختگان نايره هجران رسد چنان از خود شوند كه هرگز بخود نيايند و چنان و بمثابهٔ از خويش وارهند كه هيچ گاه [ص 6] رهائي از آن رهاي ( رهائي خل ) طلب نكند ،
و لكل رأيت منهم مقاما شرحه في الكلام مما يطول
نخست مقام كنت شاهد اين مقام ( مقال خل ) از مكمن ( گنج خل ) خفا بعرصه ظهور نيامده و از آن باده جز خودبخود از خود بيخود نگشته و تلك هي الكينونة في قوله تعالي خطابا لآدم روحك من روحي و طبيعتك خلاف كينونتي ،
دوم مقام ضمير مستتر كه كنز مخفي است و آن سرمست صهباي فاعليت و تكيهزن بساط عليت و مصدر موارد احديت ،
سيوم مقام احببت و تصدير آن بفا براي سريست منمنم و رمزي است معما و الاشارة اليه في قوله تعالي كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة مأة حبة ،
برمز ما نرسد عاقل ار چه دانا شد بآسمان نپرد جعفر ار چه طيار است
و آن مقام خموشي است و خانه فراموشي و وادي بيهوشي لكن باز مقام محبت است و رتبه مودت و لازم ذاتش كثرت است قال الصادق عليه السلم المحبة حجاب بين المحب و المحبوب ، چون حجاب بردارد مقام محبوب پديدار آيد چون از آنجا بالا رود مقام محب آشكارا شود چون از آنجا بالا رود نه محب ( نه محب است خل ) نه محبوب نه طالب نه مطلوب ،
قد ضلت ( طاشت خ ) النقطة في الدائرة و لمتزل في ذاتها حائرة
اين سخن را درنيابد هيچ وهم ظاهري گر ابونصريستي ( گر ابونصرستي و خل ) گر بوعلي سيناستي
چهارم مقام خلقت اعلاي آن مقام هويت اسفلش رتبه الوهيت و جامع بين المقامين و ملتقي البحرين و البرزخ بين العالمين و احديت مجمع شئون [ص 7] متكاثره و رتبه اعيان ثابته در نشأه ظهورات خلقيه آن اعيان از صهباي مينا و احديت ( ميناي واحديت خل ) سرمست و در نزد ظهور جمال احديت دل از دست داده محو آن جمال و از خود بيحال از ايشان جز اسمي باقي نه و همان اسم و رسم ذورق وصولشان از بحر احديت بساحل واحديت گشته از خزانهدار مخازن غيبيه ديباي اخضر مخلع و تاج مكلل بزمرد و زبرجد بر سر ،
پنجم مقام لكي اعرف و از آن ينبوع حضرت احديت در گلستان وجود مقيد جداول مقامات واحديت از تعلقاتش بقيود حدود ماهيت ظاهر و آن منشأ سرسبزي چمن رحمانيت بسقي رحمن و استعداد ارض قابليت از استمداد ( استمداد اسم خل ) باعث و باسط گشته و از آن گلهاي گوناگون و گياههاي از حد حصر بيرون پديد آمده و روح القدس اول من ذاق الباكورة في تلك الجنان المسماة بالصاقورة پس گلها از گلبن ابتداع شكفته و زلف سنبل از هبوب نسيم صبا از ديار محبوب آشفته و قامت سبز از شدة ميل بسوي مبدء و توجه بجانب دوست بلند شده و تذرو قدس كه ورقاء مغرب بر سر سدرة المنتهي آشيانه نموده و از آن نغماتي ظاهر ميشود بسي مطرب و حالاتي مشاهده ميكرد بغايت معجب و اين خمسه كف حكيم و دست قادر عليم است و هاء از اين مستنطق لاجرم ظاهرش با باطنش مطابق و اولش با آخرش موافق و ذلك سر التوحيد كما قال النبي صلي الله عليه و آله التوحيد ظاهره في باطنه و باطنه في ظاهره پس حافظ نفس خويش و داراي هستي خود در كل مراتب تربيع و تكعيب گشته تدلج بين يدي المدلج من خلقك ، چون در چهار خانه [ص 8] اكوار ظهورش مكرر شد سر كاف از آن پديدار شد چون به نفس خويش نظر كرد و سر در پيش افكند منشأ تجلي حرف يا شد و آن الف راكد چون در وادي پنجگانه قدم گذاشت نون سر از جيب خفا برآورد خرامان خرامان در عرصه ظهور پديدار آمده حامل لواء كاف در نون ظاهر ( حامل لواي كاف پس كاف در نون ظاهر شد خل ) و از آنجمله كلمه كن از غيب باطن در عالم شهود لواء ظهور افراخت و الف حدت ( وحدت خل ) بسان قطب در وسط جاي گرفت و از آن كان بطور ظهور مسطور ( متطور خل ) چون متكلم خاست ( خواست خل ) مثال خويش در غيب الغيوب مخفي و مستور دارد تا طالب و متكاسل و باكي و متباكي از يكديگر امتياز يابند لاجرم الف از ( الف دار خل ) عالم ظهور در پرده خفا مخفي داشته تاء مرفوعه كه دليل فاعليت ضمير است نايب منابش كرده پس گفت ( پس كنت خل ) از آن متعين و خفا در كمال ظهور متبين پس از اين حالت تعبير به كنت كنزا مخفيا فرمود و اين مجموع در تعين اول پيدا و از اول حرفش هويدا پس كنت كنزا مخفيا يكي از مرتبه وجود خلقي است كه جامع سر كونين و محل بيكاري ميكرد و ميآمد ( ميگردد آمد خل ) و السلام ( و السلام علي من اتبع الهدي ، تمت في ظهر يوم الجمعة تاسع شهر رجب المرجب سنة ١٢٥٧ خل ) .
[ص 9]