[ص 1]

رساله در جواب ميرزا محمدحسن بن وزير

از تصنيفات سيد اجل اوحد امجد

مرحوم حاج سيد كاظم بن سيد قاسم رشتي اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين ( بسم الله الرحمن الرحيم خ‌ل )

الحمد لمن لايستحقه سواه و الصلوة علي المبعوث علي كل من عداه محمد و آله الذين من والاهم فقد والي الله و من عاداهم فقد عادي الله .

( اما بعد . خ‌ل ) چنين گويد ذره بيمقدار ( و حقير خ‌ل ) خاكسار كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي كه اين كلمات ( كلماتيست خ‌ل ) قليله مشتمله بر معاني جليله در جواب مسائل چندي كه صادر شد از ينبوع عز و احسان و مصدر بر و امتنان يكه‌تاز ميدان كمال و شهسوار وادي رفعت و اجلال نور حدقه دانش و نور حديقه بينش اعني به ( اعني خ‌ل ) مخدومنا الاعظم و ملاذنا الاقدم الذي لكل معني حسن حسن الولي المؤتمن الميرزا ( الاميرزاده خ‌ل ) محمدحسن المسدد الممجد احمد الله احوالها و اصلح بالها ( احوالهما و اصلح بالهما خ‌ل ) بمحمد و علي و آلهما چون مسائل از مسائل عظام و موجب بسط است ( بساطت خ‌ل ) در كلام چه ناشي از فؤاد و ساري از بحر صاد است لكن چون حقير در جناح سفر با قلبي از تواتر هموم مختل ( مختل و مكدر خ‌ل ) لهذا باشاره و اخصر عبارت اكتفا نموده ( نمود خ‌ل ) اعتمادا علي فهمه العالي و ادراكه السامي و لأن ذلك هو الميسور ( و كان ذلك من الميسور خ‌ل ) و الي الله ترجع الامور .

مسئله اولي ( اول خ‌ل ) - در بيان معني قاب قوسين و بيان آنكه كدام يك از مراتب است ( است و بيان ساير مراتب خ‌ل ) .

( جواب ) - بدانكه چون نقطه امكان از فيض فياض منان در ( از خ‌ل ) عالم تحقق و مشيت ( شيئيت خ‌ل ) قدم گذاشت بر نفس خود حركت كرد و از آن دائره تام ( تامة خ‌ل ) الاستداره هويدا گرديد و چون نظر بمبدء كرد آن دائره كره صحيح ( صحيحة خ‌ل ) الاستداره شد و معني حركت بر نفس خود مشاهده انيت خود است و ميل بشئونات و اقتضاءات ذاتيه خود و از اينجا شب پديدار شد [ص 3] و معني نظر بمبدئش ميل اوست بجهت مددش از جواد وهاب ( واهب خ‌ل ) العطايا پس محل فيض گشته جامع و مملك و سر ( و مملك سر خ‌ل ) كن فيكون بكل ( بكلي خ‌ل ) ظاهر گرديد و از اينجا روز پديدار و آشكارا ( پيدا و آشكار شد خ‌ل ) و از توارد يكي بر ديگر ( ديگري خ‌ل ) كاينات بجملگي در معرض ظهور آمدند و هو قوله عليه السلام في الصحيفة يولج كل واحد منهما في صاحبه و يولج صاحبه فيه بتقدير منه للعباد فيما يغذوهم ( يغذوهم به خ‌ل ) و ينشأهم عليه الي ان قال عليه السلام بكل ذلك يصلح شأنهم و يبلو اخبارهم الدعاء ، پس كل عالم يعني ما سوي الله كره واحده غير متعدده و غير مختلفه ميباشد اما ( و اما خ‌ل ) كره بجهت تساوي نسبت فقرش الي الله سبحانه در استمدادش و تساوي نسبت فعل الله سبحانه نسبت بامدادش كما قال عليه السلام في قوله تعالي الرحمن علي العرش استوي فليس شيء اقرب اليه من شيء ، و اين كره چون بقطب حركت نمايد ( نمايد لا الي جهة خ‌ل ) اجزاي متعدده و مختلفه در او ( متعدده مختلفه در آن خ‌ل ) پيدا شود و چون بمحور ( بخود خ‌ل ) حركت كند نقاط متعدده در او پيدا شده ( در آن پيدا شود خ‌ل ) و بين هر دو نقطه قوسي پيدا گردد پس آن كره منقسم بقسيّ ( بقسمي خ‌ل ) غير متناهيه شود و تعداد آن قوسها بجهت ممكن ممتنع لكن كليات آن نه قوس است و در عالم تفصيل و اختلاف هر قوسي منشأ عالمي از عوالم و چون هر عالمي حاكي كل است كل شيء فيه معني كل شيء پس در هر عالمي ( پس در عالمي خ‌ل ) ايضا مظاهر اين نه قوس بايد ظاهر باشد و آن افلاك تسعه است در هر ( هر عالم خ‌ل ) و اما آن نه قوس كه با تمام آن كره ( كره كليه مطلقه خ ) عالم تمام گردد ادني و اسفل آن عالم اجسام [ص 4] است مبدئش محدب محدد الجهات است و منتهي تراب دويم ( دوم خ‌ل ) عالم مثال و عالم برزخ است و در اينجا است ( عالم برزخ و در آنجاست خ‌ل ) جنة هورقليا و جابلقا و جابلسا مبدئش منتهاي عالم ماده است و منتهايش اعلاي محدب ( محدب محدد خ‌ل ) الجهات سيم عالم مواد جسمانيه است كه حضيض معني ( حصصش يعني خ ) امواجش بعالم مثال محدود و مصور گشته در ( و خ‌ل ) عالم اجسام ظاهر و منتشر گرديد و آن همان بحري است كه از دخانش يعني از لطايفش آسمانها را آفريد ( آفريده خ‌ل ) و از زبدش يعني كثافتش ارضين را خلق فرمود چهارم عالم طبيعة است و آن حقيقتي است متأصله ( و آن حقيقت متحصله خ‌ل ) از قران عالم عقول و ارواح و نفوس با قطع نظر از خصوص احوال و مقتضيات ذاتيه و عرضيه هر يك از ثلثه بلكه امر رابع متحصل از مجموع پس حكم هر يك بانفراده از او مسلوب ( مساويست خ‌ل ) و جهت امتياز ادراك و شعور هر كدام منتفي باين جهت اين را موت اول و كسر اول مينامند و اين همان ياقوت سرخ است كه حق تعالي در آن بنظر هيبت نگريست پس ذوبان بهم رسانيده ( رسانيد خ‌ل ) بحر مواجي پيدا شد پس ياقوت عالم طبيعة است و بحر عالم مواد است و تسلط ريح بر بحر قران صور و هياكل و اشباح عالم مثال است بر آن و امتياز سماء و ارض و جبال و براري و بحار در عالم اجسام است و در اين مقام تفاصيلي ( تفصيلي خ‌ل ) است عجيبه كه ( عجيبه و الآن خ‌ل ) ذكر آنها ممكن نباشد پنجم عالم نفوس است و آن جواهري است مجرده از مواد عنصريه و شبحيه و مدة زمانيه و مثاليه صور عارية عن المواد عالية عن القوة ( العالية عن القوي خ‌ل ) و الاستعداد و [ص 5] اوسط دهر و ملكوت است و عالم ذر ثالث يا ثاني يا اول است ششم عالم ارواح است و آن رقايقي است بين عقول و نفوس و ( بين العقول و النفوس خ‌ل ) آن است حجاب ذهب و مركب عرب و ارض زعفران هفتم عالم عقول است و آن جواهري است نورانيه محدود بحدود كليه معنويه مبادي وجود مقيد قلم اول اول غصن مأخوذ از شجره خلد روح القدس و آن اول روحي است كه مركب شده در عالم ظهور و تفصيل و آن است مخاطب خطاب ( ذهاب خ‌ل ) اقبل فاقبل و ادبر فادبر هشتم عالم فؤاد است و اول مداد و بحر صاد ( هشتم عالم نور است و اول بحر صاد خ‌ل ) و مادة المواد و هيولي الهيوليات و اسطقس الاسطقسات و آن است ماء اول كه باو حيات اشياء است و آن است مصدر اول و ( و آن است اول معدل دو خ‌ل ، و آن است دوات اولي و آن است اول مصدر و خ ) مفعول مطلق و مبدء ذوات حوادث و منشأ انيات و حقايق و اول فيض مفاض و اعلي المشاعر و نور ( لوارد خ‌ل ) الله الظاهر و اول المظاهر نهم عالم امكان است و ينبوع حقايق و اعيان و خزانه عليا و الاسم الاعظم الذي تفرد به الله و معدن اعيان ثابته امكانيه و مخزن علوم و اسرار سبحانيه شمس مضيئه تحت بحر قدر ( قدر و خ‌ل ) لاينبغي ان يطلع عليها الا الواحد الفرد فمن تطلع عليها فقد ضاد الله في ملكه و نازعه في سلطانه و باء بغضب من الله و مأويه جهنم و بئس المصير و باين نه قوس آن كره كليه مطلقه تمام ميشود و چون كره امكان مضمحل و نابود شد رتبه ازل است سبحانه و تعالي بلكه در آن رتبه اين كره معدوم و ممتنع است و چون بادله قطعيه عقليه و نقليه ثابت و محقق شد كه هر چيزي از رتبه خود تجاوز نكند و ما منا الا له مقام معلوم ، انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها و هرگز ممكن واجب نشود ( نشود و خ‌ل ) [ص 6] يا واجب در امكان تنزل نكند يا مقترن بحدود نشود ( يا بمكان محدود نشود خ‌ل ) تا ممكن پيدا گردد پس معراج عبارت از عود عبد و صعود اوست بسوي مبدء ذات خود و اول فيض مفاض از مبدء خويش كه ( كه از خ‌ل ) آن به تجلي اول و نفس رحماني تعبير شود ( ميشود خ‌ل ) و چون آن صرف ظهور و وجه حق است پس نور لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك در آن ظاهر گردد چون بجهت اظهار جلال و عظمت و كبرياء و از ( كبرياء از خ‌ل ) آن مرتبه امر بنزول فرمود تا آخر رتبه قوسهاي مذكوره كه عالم اجسام و مقام نقش و ارتسام ( نقش ارتسام خ‌ل ) است باز امر بصعود فرموده تا حكمت در ايجاد باطل نگردد و هر چه بغايت اصلي خود راجع گردد و هو قوله عز و جل كما بدئكم تعودون پس چون صاحب معراج مطلق بقدم همت قطع ( بقدم قطع خ‌ل ) مسافت اين قوسها در نزد خطاب اقبل بعنايت الهيه نمود ( نموده خ‌ل ) عالم اجسام را تا محدب محدد الجهات بقدم بدن با مركب برقه قطع ( مركب قطع خ‌ل ) و ( و از خ ) عالم مثال الي عالم النفوس بمركب براق بقدم حس مشترك و از عالم النفوس الي ( و از عالم نفوس الي اسفل خ‌ل ) عالم الارواح بمركب رفرف اخضر و از اسفل ارواح تا اسفل عقول پياده ( و از اسفل عقول پياده خ‌ل ) بي مركب بقدم قلب شتافت ( شتافته خ‌ل ) روحي فداه و عليه الصلوة و السلام و چون ( السلام چون خ‌ل ) بعالم عقل كلي و قلم اعلي رسيد مقام قاب قوسين ظاهر گرديد چه از آن قوس يعني قوس عقل كلي تا تمام ( چه از آن عقل كلي تا اتمام خ‌ل ) دائره عالم دو قوس ديگر باقي بود يكي قوس وجود مقيد كه از آن بفؤاد تعبير ميشود دوم قوس امكان پس بقدم سر و كينونت و هويت از آن عالم برتر آمده باعانت نداي يا محمد (ص) ادن من صاد و توضأ لصلوة الظهر بعالم فؤاد كه آن ( از خ‌ل ) بحر صاد است [ص 7] داخل شده و از آنجا از نور عظمت بمقدار سم ابره برايش ظاهر گشته ( گشت خ‌ل ) پس از وضوء يعني تطهير ذاتش از كل ماعداه كه رتبه اطفئ السراج است بصلوة ظهر كه مشتق از وصل و وصال است در عالم ظهور مطلق و تجلي صرف ايستاد فقد طلع الصبح و صبح ( و آن صبح خ‌ل ) عين ظهر است بدون شب و مغرب و عصر و اين است مقام او ادني پس بجهت خرق و التيام ( خرق و اتمام خ‌ل ) دائره عالم يك قوس باقي ماند و آن قوس امكان است و آن منخرق نشود و آن ( اين خ‌ل ) دائره تمام نگردد چه ممكن واجب نشود باين جهت است كه در مقام او ادني ظاهر شد مقام لا فرق بينك و بينها لكن با استثناء ( باستثناء خ‌ل ) الا انهم عبادك و خلقك و اين استثناء دليل عدم قطع مسافت عالم امكان است و در اين مقام اهل معرفت از اهل حق با صوفيه از اهل باطل ممتاز ميشوند كه ايشان استثناء نكنند بخلاف اهل حق پس در نزد صوفيه كل دائره قطع گردد پس و ( گردد و خ‌ل ) او ادني عين رتبه ازل باشد نعوذ بالله من مضلات الفتن قال في الحديث القدسي كلما رفعت لهم علما وضعت لهم حلما ليس لمحبتي غاية و لا نهاية پس ثابت و محقق شد كه عروج جناب مقدس نبوي صلي الله عليه و آله در اعلي رتبه امكان بوده لكن با حجاب رقيق كه مصدوقه ( مصدوق خ‌ل ، مصداق خ ) قول شاعر بوده :

رق الزجاج و رقت الخمر فتشاكلا و تشابه الامر

فكأنما خمر و لا قدح و كأنما قدح و لا خمر

و اين دنو در قوله تعالي ثم دنا فتدلي فكان قاب قوسين او ادني دنو ( نه دنو خ‌ل ) مكاني است و نه دنو بحسب اتصال و ارتباط مرتبه است همچه ( همچو خ‌ل ) دنو بين [ص 8] عقل و نفس و ساير مجردات ( و نفس مجردات خ‌ل ) دهريه بلكه ذوات سرمديه چه كل اينها مستلزم حدوث و تركيب است علي ما حقق في محله بلكه اين دنوي است بلا كيف و لا اشارة كما قال الصادق عليه السلام في العبد العين علمه بالله و الباء بونه عن الخلق و الدال دنوه من الخالق بلا كيف و لا اشارة فافهم .

و اما ساير مراتب پس آن بر دو قسم است مراتبه ( مراتب خ‌ل ) سافله و مراتب عاليه ، اما مراتب سافله پس آن قوسهاي مذكوره است كه از آن صعود و عروج فرمود ، اما ( فرموده و اما خ‌ل ) مراتب عاليه پس آن صعود در مراتب و مقامات اسماء است بعد از كمال ( اكمال خ‌ل ) صعود در مقامات ذوات و كينونات و اول صعود در مرتبه ( رتبه خ‌ل ) رفيع الدرجات است و آخرش در مرتبه ( رتبه خ‌ل ) بديع السموات ذو العرش يلقي الروح من امره علي من يشاء من عباده و در اين ميانه بيست و هشت مرتبه است چنانكه علما در دائره عقل ثبت فرموده‌اند و معني صعود در مرتبه اسماء ظهور سر آن اسم است در عبد همچه ( همچو خ‌ل ) ظهور نار در حديده كه احكام آن اسم بر او جاري شود الاعلي فالاعلي تا رتبه بديع كه مظاهر اسم اعظم است پس از آن رتبه رحمن هويدا گردد و آن سر در عبد ظاهر شود پس از آن ترقي كرده مظهر اسم اعظم الله گردد پس حق سبحانه و تعالي برايش در عالم حدوث ( حدوث و خ‌ل ) بسر هويت تجلي كند پس حجاب واو را خرق نموده در وادي ها تكاپو نمايد بعد از آن سر توحيد آشكارا شود علي ما قال النبي صلي الله عليه و آله التوحيد ظاهره ( ظاهر . خ‌ل ) في باطنه و باطنه ( باطن . خ‌ل ) في ظاهره ظاهره ( و ظاهره . خ‌ل ) موصوف لايري و باطنه موجود لايخفي و كل اينها در قوس فؤاد است و قوس امكان بحال خود باقي است و صعود از آن قوس [ص 9] ممتنع است چه صعود بسوي مبدء نزول است و نزول خلق از ازل نيست تا باز ( نيست باز خ‌ل ) باو عود كند بقطع مسافت امكان بلكه نزولش از مبدء امكان است و صعودش بسوي اوست و تجاوز از آن مستلزم اعدام و افناي اوست و در اين مقام مراتب و مقامات و اسرار و انوار و حكايات بي‌شمار است تركتها خوفا من فرعون و ملائهم ،

چيز ديگر ماند ( هست خ‌ل ) اما گفتنش با تو روح القدس گويد بي منش

مسئله ثانيه - اينكه حكماي ( آنكه حكماء خ‌ل ) متقدمين بعليت واجب تعالي از براي اشياء قايلند و جناب شيخ سلمه الله تعالي بعليت مشية و نافي قول اولند بيان فرمائيد ( و نافي اولند بيان فرمايند خ‌ل ) .

( جواب . خ‌ل ) - بدانكه علت همان فاعل است بلا فرق و اين كلام مبني بر آن است كه فاعل و خالق از صفات ذات ميشود باز صفات ذات ميباشند ( و خالق از صفات ذات ميباشند خ‌ل ) يا از صفات فعل آنكه بقول اخير قائل است او را مفري از آنچه ( آنچه جناب خ‌ل ) شيخ روحي فداه فرموده‌اند نيست چه صفت فعل در رتبه فعل است و فعل مشية است پس فاعل صفت فعل كه مشيت است خواهد بود نه صفت ذات كه واجب است سبحانه و تعالي هر گاه ( و هر گاه خ‌ل ) بقول اخير قائل نباشد يا قائل است كه اينها و امثالش از صفات ذاتيه‌اند و تقسيم صفات بسوي ذاتيه و فعليه باطل و غلط است و قائلي براي اين قول حقير نيافته‌ام يا قائل است باينكه اين صفات من حيث المبدء ذاتيه‌اند و من حيث المتعلق فعليه و حادث چنانكه مشهور و معروف ميانه علما است ( چنانچه مشهور است و معروف ميان علما خ‌ل ) الآن اما قول اول پس آن در غايت سقوط است زيرا كه صفات ذاتيه بنا بر مذهب اماميه عين ذات واجب تعالي است بدون فرض مغايرت مفهوما و مصداقا اگر چه بعضي بتغاير [ص 10] مفهومي قائل شده‌اند لكن نه ( لكن آن خ‌ل ) از جهت خلط با اعداست و الا قايل است كه ذات ازلي سبحانه و تعالي در او جهتي ( جهت خ‌ل ) و جهتي و اعتباري نيست كه بجهات مختلفه ذاتيه مصداق اسماء متكثره گردد پس در حقيقت ذات علمي مغاير قدرت يا سمع يا ( با خ‌ل ) ذات نيست بلكه جمله همان ذات است احدي المعني باين جهت سلب اين صفات و اتصاف باضداد آن در كل احوال محال باشد ( سلب اين صفات با ضد از آن در كل احوال باشد خ‌ل ) پس نميتوان گفت لم‌يعلم الله و لم‌يقدر او انه جاهل او عاجز العياذ بالله و بلاشك در خالق و فاعل سلب صحيح است در بعضي از احوال چنانكه گوئي ان الله تعالي لم‌يخلق الآن ابنا ليزيد ( لزيد خ‌ل ) و سيخلق بعد و كذلك لم‌يفعل الانبياء اشقياء و لم‌يفعل الاشقياء انبياء و لم‌يفعل الظلم و لم‌يفعل القبيح ( القبح خ‌ل ) و غير ذلك من الامور الممكنة التي يجل الله ان يتعلق فعله بها پس چون سلب صحيح شد ( باشد خ‌ل ) هر گاه صفت ذاتيه باشند لازم ميآيد سلب ذات در نزد سلب و اثباتش در نزد اثبات چنانكه در نفي و اثبات علم و قدرت لازم مي‌آيد و نفي علم در قوله تعالي ام تنبئونه بما لايعلم بجهت امتناع ادراك شريك است براي مخلوقين نه آنكه ( اينكه خ‌ل ) چيزي هست كه علم بآن ( باو خ‌ل ) ممكن است الآن تعلق نگرفته و بعد خواهد گرفت و آيات داله بر آنكه علم بعد حاصل ميشود مثل ليعلم الله من يخافه بالغيب و امثالش مراد از آن علم اوليا است ( اولياي اوست خ‌ل ) تشريفا بخود نسبت داده چنانكه ( چنانچه خ‌ل ) فرموده فلما آسفونا ( آسفونا انتقمنا خ‌ل ) و امثالش پس بالضروره لازم آمد كه اين صفت خالق [ص 11] و فاعل ذاتيه نباشد پس فعليه باشد پس قول جناب شيخ جعلني الله فداه متجه و ثابت شود و اما قول دويم پس آن اقبح و افسد است زيرا كه معقول نيست كه شيء واحد بدو اعتبار قديم و حادث شود تا مجعوليت ذاتيه و لامجعوليت در يك چيز تحقق ( تعلق خ‌ل ) پذيرد و اين ( آن خ‌ل ) خلاف طريقه عقلاست يا اينكه ميگوئيم كه قول تو خالق من حيث المبدء ( السند خ‌ل ) ذاتي است اگر مراد اين است كه عين ذات است مثل ساير صفات ذاتيه پس آنكه من حيث ( پس من حيث خ‌ل ) التعلق حكم بحدوثش مي‌كني كدام است اگر همان عين ذات است لازم مي‌آيد كه ذات متغير شود وانگهي از قدم بحدوث و هر گاه غير ذات است پس دو حيثيت در شيء واحد جاري نشد ( نشده خ‌ل ) و باطل شد قول باينكه اين صفات من حيث المبدء ذاتيه‌اند و من حيث المتعلق فعليه و حادثه چه آنچه حادث و فعليه است بالحقيقه غير آنچه قديم و ذاتيه است و كلام ما در فاعل و خالق فعليه است كه باعتراف خود قائل شده و آن صفت مشيت است كه فعل است .

باقي ماند ( مانده خ‌ل ) كلام در اينكه خالق و فاعلي است ( هست خ‌ل ) كه عين ذات است و دون اثباته خرط القتاد مگر اينكه راجع بعلم و قدرت نمايند با قطع نظر از تعلق و ارتباط بحوادث كما في قول اميرالمؤمنين عليه السلام له معني ( السلام معني خ‌ل ) الخالقية اذ لا مخلوق كه مراد قدرت و علم است و اين معني ما نحن فيه نيست بلكه ( بلكه مراد خ‌ل ) فاعل مقترن بفعل و ايجاد است لاغير پس ثابت شد كه آنچه ( شد آنچه خ‌ل ) آن بزرگوار فرموده‌اند و ايضا كل مسلمين اطباق ( اتفاق خ‌ل ) دارند بر اينكه ( باينكه خ‌ل ) اقتران و افتراق و حركت و سكون علامت حدوث است و معاضد [ص 12] ايشان است ادله ( ايشان ادله خ‌ل ) عقليه و نقليه و شكي نيست كه در فاعل اقتران است بمفعول و علت بمعلول و خالق بمخلوق چه خلق و فعل در ماهيت خالق و فاعل مأخوذ است چگونگي ( چگونه خ‌ل ) بي او متصور و موجود گردد مگر اينكه از او قصد كني با قطع نظر از جهت اقتران و اتصال وضع و ايجاد كه در اين وقت فرق ميانه اسماء بوجهي نخواهد بود و اين ( آن خ‌ل ) غير ما نحن فيه است و بالجمله ( است بالجمله خ‌ل ) بنا بر قواعد اسلام و ادله عقليه و نقليه امر بآن نهجي است كه جناب استاد ادام الله ظلاله علي رؤس العباد مقرر داشته‌اند لكن توهم نشود كه مشية فاعل مستقل است حاشا و كلا بلكه فاعل و خالق و منشئ و امثال اينها ( امثالها خ‌ل ) صفات و اسمائند و قوامي و تحققي نيست ايشان را الا بذاتي كه اقامه كند و حفظ فرمايد آنها را و لازم نيست كه اقامه كند آن صفات را در ذات خود بلكه در مراتب حدوث و باو سبحانه قائمند قيام صدور قال اميرالمؤمنين عليه السلام في اليتيمية ( قيام صدور اينست قول اميرالمؤمنين عليه السلام في التسمية خ‌ل ) علة ما صنع صنعه و هو لا علة له ، اين است مجمل كلام ( لا علة له مجمل كلام خ‌ل ) در اين مقام بدليل مجادله بالتي هي احسن هر گاه استعجال سفر نداشتم و قلب مجتمع ميداشتم ( داشتم خ‌ل ) هراينه ذكر ميكردم اموري كه داعي شد حكما را باين قول و ابطال آن اساس و حقيقت فاعل و مبدء آن بدليل حكمت كه عقل در آن حيران ميماند چه حقير را در مبحث مشتقات كلماتي است عجيبه و غريبه شرذمه‌اي از آن در شرح خطبه بيان نموده‌ام و آنچه در اينجا ذكر كرده‌ام بالاشاره كافي است لاهل الدراية اذا كانوا من اهل العناية و السلام علي تابع ( علي من اتبع خ‌ل ) الهدي .

[ص 13] مسئله ثالثه - در بيان ( ثالثه بيان خ‌ل ) اينكه ايجاد نمود ( فرمود خ‌ل ) حق تعالي مشية را بنفسها توضيح فرمايند تا مخلصان را معلوم شود .

جواب - بدانكه حادث در موجوديت خود محتاج است بچند چيز يكي ماده و ديگري ( ماده دوم خ‌ل ) صورت سيم ظهور ذات بالقاء مثال زيرا كه حادث منتهي بظهور ذات شود عند التعلق نه بذات من حيث هي هي و نه بظهور من حيث هو هو از اينجاست كه چون توجه بذات خود كني كل آثار و افعال خود را غافلي پس اگر ذات مبدء افعال بودي مفاعيل را در آنجا ذكري بودي ( پس اگر در ذات مبدء افعال بودي غافل از آثار و افعال نبودي خ‌ل ) و همچنين در نزد ظهور مطلق بلي چون ناظر بظهور خاص شوي آن اثر را ملتفت گردي بدليل لم مثلا چون قائم گوئي متوجه بقيام شوي و همچنين قاعد و آكل و شارب ( قاعد آكل شارب خ‌ل ) و ساير ظهورات و اسماء و اما هر گاه زيد گوئي چيزي از اين آثار بخواطر نگذراني پس معلوم است كه در آن رتبه نيستند بلكه در رتبه نازله مي‌باشند و اسامي و صفات كلا ظهورات ذات مي‌باشند بآثار خاصه پس قائم ظهور ذات است بقيام نه ذات بجهت انتفاي قائم در نزد قاعد و بقاي ذات در هر دو صورت و هر گاه ذات باشد لازم آيد ( مي‌آيد خ‌ل ) تغير ذات بتغير آثارش و آن ممتنع است چه ذات منفعل از اثرش نشود اجماعا من العقلاء ( الفقهاء خ‌ل ) و شاك در اين خارج از زمره عقلاست و اما افتقار حادث بماده و صورت پس آن واضح است و بيانش نيز موجب تطويل است چون اين معلوم شد پس حوادث هر گاه مواد ايشان مأخوذ باشد از ماده مطلقه همچه ( همچو خ‌ل ) متولدات كه ماده ايشان عناصر اربعه است يا صور ايشان مأخوذ باشد از صورت ( صور خ‌ل ) كليه الهيه اوليه يا انتهاي ايشان بسوي ( انتهاي بسوي خ‌ل ) ظهور مطلق من حيث التعلق باشد اينها ( التعلق اينها خ‌ل ) بنفسها مخلوق نيستند بلكه ( اما خ‌ل ) بغيرها ( بغير مخلوقند خ ) اما آن صورت اوليه [ص 14] كه كل صور باو منتهي شود هر گاه بصورت ديگري منتهي شود تسلسل لازم آيد و هر گاه ( آيد هر گاه خ‌ل ) منتهي بذات اقدس شود تكسر ( تكثر خ‌ل ) و نقص لازم آيد پس بالضروره آن صورت كليه مطلقه اوليه بنفسها مخلوق ميشود يعني نه بصورت ديگر ( مخلوق ميشود نه بغير و نه بصورت ديگر خ‌ل ) اگر چه متقوم است بماده ديگر قيام تحقق و بظهور ذات كه فاعل ( فاعل است خ‌ل ) قيام صدور و از اين قسم تعبير بابتدا ( بابتداع خ‌ل ) شود همچه ( همچو خ‌ل ) باء در حروف و نفس كليه در ذوات مقيده و اراده در وجود مطلق و همچنين آن ماده اوليه كه كل مواد باو منتهي شوند ( شود خ‌ل ) نيز بنفسها مخلوق است و الا لازم مي‌آيد آنچه در صورت لازم آورديم هر چند متقوم است بظهور ذات يعني فاعل در صدور و وجود و بصورت در ظهور و بنفسش در تحقق و از اين قسم باختراع تعبير ميشود و آن الف است در حروف و عقل است در ذوات مقيده و وجود است در عالم اطلاق در مرتبه ( رتبه خ‌ل ) ثانيه و همچنين است آن ظهور اول كه كل موجودات و مظاهر بآن ( باو خ‌ل ) موجود و ظاهر ميباشند چه ( و خ‌ل ) هر گاه آن ظهور بظهور ديگر باشد لازم ميآيد تسلسل و هر گاه عين ذات باشد لازم مي‌آيد اتحاد فقر و غنا چه ظهور عين فقر و احتياج ( عين و احتياج خ‌ل ) بغير است من حيث هو هو هر چند ( هو هو چند خ‌ل ) دليل غير است فافهم و دليل هر چند صفت غير است و عين احتياج بسوي اوست لكن ( و لكن خ‌ل ) هيچيك از اينها در او ملحوظ نيست هرگز با او نظر كن در صورت در مرآت اين امور بر تو منكشف ميگردد زيرا كه آن صورت دليل مقابل و ظهور اوست لكن با او هرگز در رتبه واحده جمع نگردد و اين معلوم است لكن در نزد ملاحظه ظهور زيد در مرآت ملتفت بخصوص مرآت و اينكه اثر اوست نميشوي ( نميشود خ‌ل ) و هو قول مولانا الحسين عليه السلام في الدعاء حتي ارجع اليك منها ( حتي ارجع دخل اليك منها خ‌ل ) كما دخلت اليك منها مصون السر عن النظر اليها و مرفوع الهمة عن الاعتماد عليها انك علي كل شيء قدير ، پس آن [ص 15] ظهور اول بنفسه مخلوق و ظاهر است و چون دانستي كه فاعل همان ظهور ( فاعل ظهور خ‌ل ) ذات است نه عين ذات و ظهور ذات در وجود اول نيست الا مشيت پس فاعليت مشية بنفسها باشد و ماده و صورتش ( و ماده در صورتش خ‌ل ) نيز بنفسها پس مشية مخلوق است بنفسها در مقامات ( مقام خ‌ل ) ثلثه در افتقارش بسوي ظهور ذات و بسوي ماده و صورت و كل اينها ( اينها عين خ‌ل ) مشيتند پس از جهت افتقارش بسوي ظهوري ( ظهور خ‌ل ) كه آن نفس اوست مستدير است بر نفسش بر خلاف توالي و چون نفسش همان ظهوري است كه تجلي كرده حق تعالي بآن برايش مستدير است بر او بر توالي و اوست كاف ( كافي خ‌ل ) كه متحصل است از هاء در چهار مرتبه عناصر مرتبه باد و ماء ( مرتبه نار و هواء و ماء خ‌ل ) و تراب و كل اينها عين ( كل خ‌ل ) نفس او است چنانكه ( چنانچه خ‌ل ) هاء نفس اوست و اين بيان بغايت وضوح و ظهور دارد و اوضح از اين بيان گمان ندارم كه باشد و انشاء الله امر منجلي خواهد شد هر گاه با وجود اين خفائي بماند پس آن از صعوبت اصل مسئله است نه اضطراب و عدم وضوح بيان و نه قصور در فهم و ادراك سامي ، بلي در اين مقام كلماتيست ديگر كه ابقايش در صدور اولي است از اظهارش در سطور و الله الموفق و المعين .

مسئله رابعه - اينكه بعضي از اسماء الله اسمند از براي مقامات نميفهمم بچه معني است .

جواب - بدان وفقك الله لفهم الحقايق و الاسرار كه اصل وضع اسم براي غير است كه در ( غيري است كه خ‌ل ) تحت رتبه مسمي باشد يعني براي كسي است كه مسمي [ص 16] بذاته در نزدش حاضر نباشد چه شيء در رتبه ذات براي خود اسم ضرور ندارد چه اسم براي تعريف است و معرفت حاصل است بدونش ( حاصل است بر او خ‌ل ) پس وضع اسم تحصيل حاصل خواهد بود و آن ممتنع است و همچنين است كسي كه متحد با ذات او باشد چه ( كه خ‌ل ) آن عين ذات اوست اما مغاير با حدود ( حدودي خ‌ل ) كه متحد با ذات همچه ( با ذات است همچو خ‌ل ) زيد و عمرو مثلا پس مادامي كه نظر ( ناظر خ‌ل ) باصل ذات خود است بدون جهت و جهت و حد و حد پس آن را نيز حاجت باسم نيفتد چه در مقام اتحاد است و اسم مقام تميز است اما مادامي كه ( كه ذات خ‌ل ) احدهما براي ديگري غايب است يعني نظر هر يك بغير ذات خود است نه بعين ذات پس لامحاله نظرش در ظهورات ( در ظهور ذات خ‌ل ) و آثار او خواهد بود بعدم ( لعدم خ‌ل ) المنزلة بينهما پس محقق شد كه وضع اسم براي تعريف خواهد بود براي كسي كه تحت رتبه معرف باشد چه اگر فوق رتبه‌اش باشد تعريفش برايش باصل كينونة اوست نه باسم پس چون وضع اسم براي تعريف است براي اثر خصوصا اسماء الله سبحانه و تعريف ذات بحت ( تحت خ‌ل ) براي اثر ممتنع باشد و غايت تعريف آثار ظهورات مؤثر است نه اصل ذاتش پس وضع اسم براي ظهورات خواهد بود و الا لازم آيد كه وضع اسم عبث ( وضع عبث خ‌ل ) باشد چه براي تعريف است و آنچه براي او ( آنچه او خ‌ل ) موضوع است معروف نيست و اين از حكيم صادر نشود و آن ظهورات همان مقامات مي‌باشند مثلا لفظ قائم موضوع است براي ظهور زيد بقيام و همچنين لفظ زيد موضوع است براي ظهور مطلقي كه ساري است در كل ظهورات خاصه همچه ( همچو خ‌ل ) لفظ الله كه ساري است بظهورش در كل اسماء حسني [ص 17] آيا ( اما خ‌ل ) نمي‌بيني كه هر وقت كه قائم ( وقت قائم خ‌ل ) مي‌شنوي يا خود تلفظ مي‌كني ملتفت ميشوي بسوي آن هيئت ( هيئات خ‌ل ) قيام نه باصل ذات مجرده و همچنين ساير صفات و همچنين لفظ زيد چون ( كه خ‌ل ) مي‌شنوي ملتفت ميشوي بهيئت و شبح ( بهيئت شبح خ‌ل ) ظاهر براي خود نه بذات بحت مجرد از قيد ظهور و خفا و آن مقامات زيد و اشباح منفصله او مي‌باشند و في الحقيقة همان اشباح اسماء داله بر ظهور زيد در خودشان مي‌باشند چه اسم دال بر مسمي است و آن اشباح ادلند ( ادله‌اند خ‌ل ) از الفاظ بزيد مثلا لكن مسمي ( مسماي خ ) آن اسماء آن ظهورات ظاهره در خودشان است آيا نمي‌بيني كه چون نظر در مرآت ميكني التفات مي‌كني بزيد پس آن صورت اسم دال بر زيد است لكن دلالت بر اصل زيد خارجي ندارد الا من حيث الوجود لا من حيث التعريف باين جهت است كه در مرآت حمراء حكم بحمرة زيد مي‌كني با آنكه ( اينكه خ‌ل ) زيد در خارج احمر نيست و هكذا پس معلوم شد كه آن زيد معلوم براي تو همان ظاهر در آن مرآت است و آن ظاهر در مرآت مقامات زيد مي‌باشد پس هر گاه حقيقت ذوات حادثه خلقيه اسم باشند براي حق ظاهر در خودشان باثرش كه عين حقيقت ايشان است پس الفاظ باين دلالت اولي خواهند بود چه ظاهر بر طبق باطن است و صورت بر مثال حقيقت قال مولينا الرضا عليه السلام قد علم اولوا الالباب ان ما هنالك لايعلم الا بما هيهنا و لكن چون آن مقامات در نزد ذات مضمحل و فاني مي‌باشند پس توجه مي‌شود بذات اين توجه نه از آن راه [ص 18] است كه ذات موضوع له اين اسماء است بلكه از جهت اضمحلال موضوع له در نزد ظهورش بلكه اگر دقت كني همان ذات ملتفت اليها همان مقامات است الحاصل انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظايرها آنچه بيان شد وجهي بود از دليل حكمت و اما دليل مجادله در اين مقام بسيار است كه در ساير اجوبه مسائل و ساير مباحثات مشروح و مفصل مذكور نموده‌ام و محتاج بتطويل مقال خصوصا كسي كه طالب جدال نيست و اما قول شما ( جدال نيست نيست و اما شما خ‌ل ) كه بعضي اسماء اسمند از براي ( اسمند براي خ‌ل ) مقامات در اينجا كلامي است طولاني چون مطلوب شما از آنچه مذكور شد حاصل است انشاء الله پس بجهت ضيق مجال در صدد تحقيقات ديگر برنيامد و الحمد لله رب العالمين .

مسئله خامسه - آنكه ( اينكه خ‌ل ) كل خطابات راجع بمقامات است بچه معني است .

جواب - بدانكه خطاب وجه مخاطِب است بكسر طاء بسوي مخاطب بفتح طاء و آن متعلق خطاب است پس اگر مخاطب بفتح طاء اثر مخاطِب باشد آن وجه عين حقيقت آن اثر خواهد بود پس بخودش خودش را خطاب ( خودش خودش خطاب خ‌ل ) كند نه بذاتش مثلا چون قرآن ميخواني و ميرسي بقوله تعالي يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله پس ميگوئي لبيك و سعديك و شكي ( سعديك شكي خ‌ل ) نيست كه مخاطِب بكسر حق سبحانه و تعالي ( حق تعالي خ‌ل ) است و لكن خطاب قرآن است كه بلسان تو جاري شده پس خود حاكي خطاب مي‌باشي در اين صورت و خود مخاطبي بفتح طاء زيرا كه اجابت ميكني پس حق تعالي ترا بتو خطاب فرموده اين ظاهر حقيقت آن ( اين خ‌ل ) باطن است [ص 19] چه كتاب تدويني بر طبق كتاب تكويني ( چه كتاب تكويني بر طبق كتاب تدويني خ‌ل ) است و هو قوله (ع) بل تجلي لها بها و بها امتنع منها ( عنها خ‌ل ) و هر گاه مخاطِب بكسر اثر باشد پس شكي نيست كه متعلق خطاب عين ذات مؤثر نخواهد بود چه حقيقت اثر در آن مرحله معدوم است فضلا عن خطابه پس متعلق خطاب اثر ظهور مؤثر خواهد بود در رتبه و آن ( رتبه آن خ‌ل ) اثر و آن ظهور وجه مؤثر است براي اثر بجهت امداد و ايجاد و ايصال فيض بر او و وجه ( او وجه خ‌ل ) اثر است براي مؤثر در استمداد و استفاضه و انوجاد و قبول فيض مؤثر و آن وجه مقامي است از مقامات التي لا تعطيل لها في كل مكان كما ان الوجه كذلك و قد قال عز و جل فاينما تولوا فثم وجه الله پس چون كل ما سوي الله آثار فعل و فيض او سبحانه مي‌باشند پس صحيح نيست كه خطابات و توجهات ايشان راجع بسوي ذات اقدس سبحانه و تعالي باشند پس بالضروره راجع بسوي وجوه مشية من حيث كونها حاكية لظهوره تعالي خواهد بود و اين ( آن خ‌ل ) مقامات است مثلا هر گاه اشعه خواهند كه توجه ايشان بذات شمس ( خواهند كه توجه كنند بشمس خ‌ل ) توجه ايشان بذات شمس نخواهد بود چه در آن رتبه معدوم مي‌باشند بلكه توجه ايشان بشمس ظاهر در خودشان است و چون خواهي ظهور شمس را در اشعه نظر كني آئينه در شعاع بگذار ببين كه شمس را در آنجا بيني ( مي‌بيني خ‌ل ) و آنچه در آئينه ديده‌اي مثال شمس است نه ذات شمس بلكه مثال فعل شمس است و آن مصدر فيض و باب فواره نور است براي اشعه [ص 20] و مورد خطابات و طلبات ( طيبات خ‌ل ) اوست و هو قول اميرالمؤمنين عليه السلام فالقي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله و بجز اين توجه براي اثر ممتنع خواهد بود زيرا كه در رتبه فوق خود ممتنع است .

مسئله سادسه - اينكه اشياء موجود بودند كلها در امكان بعينها و معني عالم امكان را بيان فرمائيد .

جواب - اين آخر مسائل اوست زيد في اكرامه و اعظامه . بدانكه امكان بر دو قسم است امكان راجح و امكان جايز امكان راجح عبارت از مذكورية اشياء است در مشيت مساوقة لها ( بها خ‌ل ) حين وجودها و مراد بمذكورية محض صلوح تعلق است لاغير باين جهت است كه گاهي عدم باين وجود اطلاق ميشود كما في قوله تعالي اولايذكر الانسان انا خلقناه من قبل و لم‌يك شيئا و اطلاق وجود علمي نيز بر آن شده كما في قوله تعالي هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم‌يكن شيئا مذكورا ، قال الصادق عليه السلام كان مذكورا في العلم و لم‌يكن مكونا و علم الله المتعلق هو المشية كما عن الصادق عليه السلام و علم الله السابق المشية پس امكان راجح ذكر اشياء است در مشية و راجح براي آن است كه در تحقق وجود ( تحقق و وجود خ‌ل ) خود محتاج بشرطي و سببي و لازمي غير از ذات خود و ظهور ( خود در ظهور خ‌ل ) مبدء نمي‌باشد ( نمي‌باشند خ‌ل ) چون ( چون فيض خ‌ل ) فياض ابدي است و نهايتي برايش نيست بدوا و عودا پس فنايش با عدم حصول اسباب فنا بر حق تعالي روا نباشد با سعه فيض و احاطه‌اش و غناي ذاتي او باين جهت است كه ممكن نيست در نزد فنا و اضمحلال تكويني ذكر شيء مضمحل نگردد و اين ذكر مساوق وجود مشية است [ص 21] نه قبل و نه بعد و نسبت مشية باين نسبت محدب محدد الجهات است بعالم اجسام كلا و مثال اين بجهت توضيح حركت ايجاديه است در نفس خود چون حركت را ايجاد كني قبل از ملاحظه تعلقش باثري ( باثر خ‌ل ) خاص مي‌بيني كه آن حركت صالح است بجهت تعلق جميع آنچه از تو صادر ميتواند شد از قيام و قعود و حركت و سكون و اكل و شرب و نوم و يقظه و امثال اينها از احوال و آثار ( آثار و خ‌ل ) چون بحسب شرايط و اسباب و لوازم خارجيه متعلق گرفت و ( تعلق گرفت خ‌ل ) مخصوص شد و بوجود كوني آمد و آنچه بوجود آمد وجهي از وجوه غير متناهيه از آنچه در فعل تو مذكور و ممكن بود پس هر گاه اين اسباب و شرايط خارجيه مرتفع شود آن وجود كوني نيز از كون مرتفع شود اما در امكان فعل تو باقي است پس ذكر جميع آثار تو در فعل تو امكان راجح آن آثار باشد كه با وجود تو ثابت و باقي است و مضمحل و فاني و نابود نگردد و آنچه بوجود خارجي آمد از آن آثار و افعال و مفعولات امكان جايز است يعني وجود و عدمش هر دو يكسان است يعني چون اسباب وجودش موجود شد بمقتضاي اسباب آن اثر را موجود مي‌كند ( موجود شد كه بمقتضاي آن اسباب آن ماثور را موجود مي‌كني خ‌ل ) و چون اسباب بخلافش حاصل شد ( شد باز خ‌ل ) يا آن اسباب مرتفع شد آن سبب نيز مرتفع ميشود و اين است از آن امثال كه حق تعالي براي معرفت آيات خود قرار داده و يضرب الله الامثال للناس و مايعقلها الا العالمون پس فعل تو كلمه است كه منزجر شده از برايش كلما يصح ان يصدر منك اما ذكر و آثار پس آن دفعة موجود شده و اما وجود خارجي تحققي او [ص 22] بتدريج موجود ميشود و اين است از ( بتدريج موجود نيست و اين است آن خ‌ل ) معاني جف القلم بما هو كاين اي ذكرا في الامكان يعني بوجود مشية كلما يصح ان يصدر من الله سبحانه ( يصدر من اسمائه خ‌ل ) مذكور و موجود شد و باقي ماند ذاتش سبحانه و تعالي ( ذاتش سبحانه خ‌ل ) كه آن متعلق مشية نشود و شريكش و ( پس خ‌ل ) آن ممكن نيست پس معقول و متصور نيست . از اين بيان مجمل معني امكان باقسامش معلوم شد و موجود بودن اشياء در امكان مراد مذكوريت اشياء است كلا و جملة در مشية نه موجودية عينيه . بلي كلام جناب شيخ امد الله الخلق بطول بقائه بمحمد و آله صلي الله عليه و عليهم ميفرمايند كه بسي دقت دارد ( صلي الله عليهم اجمعين ميفرمايد كه بسي دقيق است خ‌ل ) و ادراكش نصيب اولي الافئدة است و آن اين است كه اشياء علي ما هي عليه كلا عند الله سبحانه موجودند در امكان ( اماكن خ‌ل ) خود و رتب ( رتبه خ‌ل ) وجودات خود از ذوات و صفات و حيثيات و اضافات و قرانات از احوال دنيا و آخرت و جنة و نار و جميع احوالهما الغير المتناهية من الازل الي الابد الذي هو نفس ذلك الازل و اين مسئله از مهمات مسائل است و اغلب مسائل بر اين متفرع است از مسائل صعبه مثل مسئله علم و مسئله قضا و قدر و مسئله عموم خطاب شفاهي بر كل مكلفين و حل بسياري از احاديث مشكله و آيات قرآنيه و امثال اينها . بالجمله فروع اين مسئله بيش از آن است كه بقلم احصا درآيد هر گاه مستعجل نبودم ( نبودم هراينه خ‌ل ) كميت قلم را در اين ميدان بجولان درميآوردم و شرح اين مسئله كما ينبغي مي‌دادم لكن ، لا ( ما خ‌ل ) كلما يتمني المرء يدركه ، و اشاره بآن اين است كه چون حق سبحانه و تعالي منزه است از زمان و زمانيات و براي او سبحانه حالت منتظره نيست و مستقبل و حال [ص 23] و ماضي در حق او تعالي ( حق تعالي خ‌ل ) صورت نبندد پس بالضروره بايست ما سيكون در نزد ( بايست با سكون نزد خ‌ل ) او حاضر باشد و الا برايش حالت منتظره خواهد بود و احاطه‌اش مطلقه نخواهد بود و از اينجا كسي توهم نكند كه پس لازم ميآيد كه اشياء قديم باشند بلكه اشياء موجود نشدند الا در اماكن خودشان حين وجود خودشان ( حين وجودشان خ‌ل ) نه قبل وجود خودشان مثلا آدم (ع) را خلق كرد در زمان خود و زيد را خلق كرد بعد از زمان آدم در اين زمان و اين دو زمان ( در زمان خود و زيد را بعد از زمان آدم (ع) و اين زمان و آن زمان خ‌ل ) عند الله سبحانه در رتبه خودشان حاضر و موجود مي‌باشند پس قيامت الآن در نزد ما موجود نشده چنانكه ( چنانچه خ‌ل ) ما در زمان آدم (ع) موجود نشده بوديم پس ما موجود نشديم الا در اين وقت و در اين مكان و قبل از اين وجودي ( وجودي از خ‌ل ) براي ما نبود و در ( نبود در خ‌ل ) جميع عالم همچنين حضرت آدم عليه السلام موجود نشد الا در زمان خود و قيامت موجود نميشد ( نمي‌شود خ‌ل ) الا در زمان خود لكن عند الله اين ازمنه و امكنه و اهالي اينها جمله حاضر مي‌باشند جف القلم بالنسبة اليه و القلم رطب بالنسبة الينا ( جف القلم بالنسبة و حسب بالنسبة الينا خ‌ل ) و كل يوم هو في شان و فيضه لاينقطع و لايتناهي ابد الابد و ازل الازل و هو سبحانه محيط بما لايتناهي و هر گاه تامل فرمائي در حديث ام‌سلمه رضي الله عنها ( عنها كه خ‌ل ) جناب سيدالشهداء عليه السلام در مدينه مصرع و مقتل مبارك خود را و اهل بيت ( خود و اهل بيت خ‌ل ) و انصارش و مخيم و معسكر خود را بتمامها باو نمود و نمي‌توان قائل شد كه آن بزرگوار از علم ريميا ( سيميا خ‌ل ) و سحر باو نمود حاشا و كلا بلكه باعتبار وجود ( وجود و خ‌ل ) حقايق بود و از اينجاست كه كل انبيا بل كل ذرات بر آن بزرگوار گريستند قبل از وقوع اين واقعه هائله بالجمله عنان كلام را [ص 24] در ( از خ‌ل ) اين ميدان كشيدن اولي و انسب است هر گاه مشافهة روزي شود ( شود و خ‌ل ) مقدر گردد بعضي از بيان مما يمكن ان يقال ( مما يمكن المقال خ‌ل ) خواهد مذكور شد تا مطمئن شويد ( شوند خ‌ل ) فان المشاهدة تطرد العصافير بقطع الشجر لا بالتنفير و از اين بيان هر گاه دقت فرمائي نوع مسئله معلوم خواهد شد و الله خليفتي عليك و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .