[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
اي آنكه ز اشراق نور جمالت تمامي كاينات مستشرق و موجود و از ظهور كوكبه سلطان جلالت جملگي ممكنات نيست و نابود ، ببركت اسم شريف رحمن بساط انس بر كرسي عظمت در زير سقف عرش رحمت انداختي و بقهاريت اسم الله لواي تفرد و توحد قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون افراختي ، از خلق بخلق خلق را خلق نمودي و از خود بخود بيخود با خود بيخودشان كردي ، گهي در بزم بسم الله الرحمن الرحيم از ميناي قل هو الله احد باده مراد بمذاق جان ايشان رسانيدي و گاهي در تلخگاه وادي الحمد لله رب العالمين زهر هلاهل لنتراني بايشان چشانيدي اين طرفه كه معني بسم الله الرحمن الرحيم همان بعينه الحمد لله رب العالمين و مؤداي لنتراني بحقيقت قل هو الله احد پس دامن عزتت از آن بلندتر كه دست اين كوتاهقامتان دايره امكان بآن رسد و نظر عاليهمتت (خل) از آن بالاتر كه باين واماندگان حضيض مذلت و خسران افتد پس ما ضعيفان از همه چاره بيچاره و اين جمله بيكسان از همه ديار آواره نه در دروازه قدم راهي داريم و نه در كتم عدم قراري پس از لطف خود از درياي عدم ما را بساحل وجود رسان و از آن ساحل در درياي عدم غرق گردان الهي هب لي كمال الانقطاع اليك كه در قعر آن بحر در نزد اشراف بغرق عكس جمال تو بينم ( بينيم خل ) و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك تا بالكليه مراسم خودبيني كه از لوازم دوبيني است ناشي از اشتغال بمراسم اعمال و عبادات از ميان [ص 3] برخواسته حتي تخرق ابصار القلوب حجب النور و تصل الي معدن العظمة پس از آن سر لي مع الله پديدار آمده و مقام لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك آشكارا شود و تصير ارواحنا معلقة بعز قدسك بحق آن سيد و سرور كه در مقام انما انا بشر مثلكم داعي هب لي كمال الانقطاع اليك ، و در مقام و اصطنعتك لنفسي صاحب رتبه حجب النور ، و در وادي مثل نوره كمشكوة معدن العظمة ، و در بزم سبحان ربك رب العزة عما يصفون عز قدس ازلي و نور حجاب لميزلي اعني مخاطب خطاب ( بخطاب خل ) يا محمد (ص) فضلك علي الانبياء كفضلي و انا رب العزة علي كل الخلق تاج استخلصه الله في القدم علي سائر الامم بر سر ، و خلعت اقامه مقامه في سائر عالمه في الاداء در بر ، و در خلوتخانه لي مع الله وقت راهياب ، و بر بساط انا هو و هو انا تكيهزن ، و از شراب الا انه هو هو و انا انا سرخوش ، و از كاس يا علي ماعرف الله الا انا و انت بيهوش ، و بشرافت مقام و نبالت محل ماعرفناك حق معرفتك مشرف و كامياب ، اللهم صل عليه و آله الذين بعشر سبعهم ظهر الوجود فامتاز الشاهد من المشهود و العابد من المعبود و المفقود من الموجود و العاد من المعدود .
اما بعد چنين گويد ذره بيمقدار و حقير خاكسار محمدكاظم بن محمدقاسم الحسيني الرشتي كه يكي از صاحبدلان روشنضمير كه تاج افتخار الفقر فخري در رتبه ثاني از خزانهدار حضرت مالك الملوك براي تاركش ( تارك مباركش خل ) نازل ، و طغراي غراي من طلب و جد وجد بنام ناميش از ديوان مصدر قضا و قدر صادر ، يكهتاز ميدان طلب شهسوار معركه ادب [ص 4] بلغه الله ما يتمناه و جعل آخرته خيرا من اولاه و اخذه بهواه الي رضاه اين سرگشته وادي محرومي و وامانده مرحله دوري و مهجوري را بدان امر فرمودند كه بعضي از نكات دقيقه و لطايف انيقه از اسرار علم حقيقت كه در فقرات شريفه الهي هب لي كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتي تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الي معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقة بعز قدسك از دعاي هر روزه ماه مبارك شعبان كه مأثور از مولاي ( جناب مولاي متقيان خل ) امير مؤمنان عليه و علي اخيه و زوجته ( زوجته و اولاده خل ) آلاف التحية ( التحية و الثناء خل ) و السلام ميباشد بمعرض اظهار آورده نقاب خفاء از چهره مقصود بردارم هر چند اين بيبضاعت را آن سباحت كه در اين بحر غَطَمطَم و يم متلاطم كه بيشمار كشتيهاي مستحكم را بساحل عدم رسانيده غواصي نمايم ( نمائيم خل ) نيست و آن ( اين خل ) جرأت و جلادت كه در اين ميدان پر فتنه و آشوب كه بسيار از نامور پهلوانان را بخاك مذلت و هلاك افكنده قدم پيش گذاشته تمناي افراشتن ( برافراشتن خل ) لواي نصر كنم نه لكن چون لطف حق مدد فرمايد پشه پيل را از پا درآورد و چون نگاه و التفاتش باشد مورچه حكم وداد و مرحله اتحاد را تعليم سليمان عليه السلام نمايد لانه سبحانه لايتعاظمه شئ و لايعجز عن شئ يجري فعله كيف يشاء بما يشاء لمن يشاء في من يشاء انه علي كل شئ قدير ● .
لهذا بلطف الهي واثق و از باطن فيض مواطن آن رهنورد طريق معرفت سلمه الله تعالي مستمد پس امر [ص 5] ايشان را ممتثل شده بمنصه عرض ميرساند كه حضرت احديت چون جهانيان را در عالم اسرار كه برترين مقام حجاب واحديت است نگاه داشته پس بمانند سوراخ سوزني از نور عظمت كه از آفتاب كلمه مباركه كن كه در ( كن در خل ) تلألؤ و لمعان درآمده براي ايشان پديدار نمود پس جملگي خلايق از شدت تابش آن نور و قوت اشراق آن ظهور متلاشي و مضمحل گشته نه از ايشان به پيش ايشان خبري و نه از ديار ايشان در نزد همگنان اثري و همان سر اول چون در آخر بجناب نبوتمآب موسي كليم علي نبينا و آله و عليه السلام ظاهر شد نتيجه فدك الجبل و خر موسي صعقا پديدار شد و آن نور ظهور ايزد تعالي است نه ذاتش و آيت و صفت اوست نه كنه ( كنهش خل ) و حقيقتش تابش جمال اوست نه عين حضرتش حامل اثر جلال اوست نه ذات هويتش ، نه چنانست كه جمعي از خامطبيعتان و برخي از پستفطرتان كه بدون خضر راه طريقت و بي مشعل پرنور شريعت و حقيقت در اين مرحله قدم گذاشته و در اين طريقه رهنوردي آغاز نمودهاند ( نموده خل ) پس در چاه طبيعت نگون و در قعر بحر هيولي و ماده جسمانيه غرق و ناچيز و نابود چنان پنداشته ( پنداشتند خل ) كه حضرت ايزد متعال همچو دريا در موج و هر موجي منشأ تعيني و بهر تعيني مبدء ظهور خلقي پس تمامي موجودات حدود ذات حضرت مقدس ايزدي ميباشند و آن حضرت عين وجود است و صرف شهود و موجوديت موجودات بحدود و مشخصات آن وجود ( مشخصات از وجود خل ) است چنانچه يكي از ايشان گفته در بعضي از كلمات خود ما لفظه : دريا نفس [ص 6] زند بخارش گويند چون متراكم شود ابرش خوانند و چون فرو چكد بارانش نام نهند و چون جمع شود سيلش گويند ( خوانند خل ) و چون بدريا پيوندد همان دريا بود ،
البحر بحر علي ما كان في القدم ان الحوادث امواج و انهار
لايحجبنك اشكال تشكلها عمن تشكل فيها و هي استار
و ديگري گفته از ايشان :
و ما الخلق في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع
و لكن يذوب الثلج يرفع حكمه و يوضع حكم الماء و الامر واقع
و ايضا گفتهاند ( گفته خل ) :
گاه خورشيدي و گه دريا شوي گاه كوه قاف و گه عنقا شوي
از تو اي بي نقش با چندين صور هم منزه هم مشبه خيرهسر
و چون نيك در مقام اين اشخاص بنگري بيني كه در رتبه ( تيه خل ) طبيعت واقف و در لجه هيولي سابح حق را سبحانه چون ماده پنداشتند كه قابل هر صورتي و مهيا و مستعد هر تعيني اگر چه از اطلاق لفظ ماده تحاشي كنند و او را بر آن حضرت جايز و روا ندارند و ليكن اين تحاشي لفظي است و اثبات معنوي چه تعين بحدود مختلفه لازم دارد انفعال متعين را و اينكه آن متعين محل اين ( آن خل ) تعينات باشد و اينكه او را نسبتي اجمالي ذكري باشد با جميع اين صور و حدود و هيئات و آن لازم دارد تكثر را در ذات چه جهات نسبت مختلف ( مختلفه خل ) و انحاء روابط متعدد و اينكه او را دو حالت ( اينكه دو حالت او را خل ) حاصل شود يكي قبل التعين دوم بعده [ص 7] هر چند بلا مهلة و فاصله زمانيه باشد و اينكه منقسم باقسام و متجزي باجزاء شود بعد ( و بعد خل ) از عروض عوارض و لحوق تعينات و اينكه لاحق شود او را نقايص بواسطه آن تعين و آن با كمال مطلق منافي است و مانند مذكورات از قبايح بسيار است و ذكر تفاصيل احوال هر يك مؤدي بتطويل است و براي عاقل اشاره كافيست .
و جمعي ديگر از قبايح اين مذهب اغماض نتوانستند كرد لاجرم اين ( آن خل ) سخن را باطل انگاشته بر آن رفتند كه وجود منبسط كه آن متعين باطوار و محدود بحدود ميشود آن وجود مطلق است و از آن گاهي تعبير بوجود منبسط و حق مخلوق به و حقيقت محمديه ( محمديه «ص» خل ) و عقل كلي و قلم اعلي ميكنند و ميگويند كه اين با واجب واجب است و با ممكن ممكن و با حادث حادث و با قديم قديم و با موجود موجود و با معدوم معدوم و با شئ شئ و با لاشئ لاشئ و همان را وجود لابشرط ميدانند كه چون بشرط لا مقيد شود وجود واجبست و وجود حق و چون بشرط شئ ( شئ مقيد شود خل ) قيد پذيرد وجود مقيد است و وجود حادث و خود وجود منبسط كه با واجب واجبست و با حادث حادث و اين مذهب بحقيقت اسخف است از مذهب سابق و اين قول افسد از قول اول است چه وجود تحقق و هستي است و عدم بي تحقق و نيستي و حادث مخلوق بودن ذاتيست و قديم مخلوق نبودن ذاتي است چون ( و چون خل ) عاقل روا دارد كه اثبات كند تحقق و عدمش و هستي و نيستي و مخلوقي و غير مخلوقي هر يك چيز بحسب عوارض و هرگاه بصيرتي باشد بيند كه [ص 8] لحوق عوارض سبب زيادتي وجود شئ ميشود نه معدوميت لاسيما واجب را سبحانه يك قسمي از اين وجود گرفتن و فردي از افرادش شمردن تا ( با خل ) واجب يعني وجود حق و وجود مقيد دو ( و خل ) فردي از وي باشند پس هر دو قسيم و ضد يكديگر باشند و حق سبحانه و تعالي را ضد ( ضدي خل ) نباشد وانگهي ممكن و حادث كه اثر فعل اوست و گرنه ( هرگز خل ) ضدي از ضدي صادر نشود و ضدي اثر ضد ديگر نگردد زيرا كه ضدان متقابلان باشند در قوت و نشاط و اقتدار با لزوم تركيب حق تعالي از آن وجود منبسط با آن قيد چه اگر آن وجود منبسط معتبر در وجود حق نبود قول باينكه او با واجب واجبست و با ممكن ممكن غلط و بيفايده خواهد بود و تقييد واجب سبحانه و تعالي را بوجود حق يعني وجود لابشرط عبث و بيجا خواهد بود كاش اين را ملتزم بشوند ( نشوند خل ) و اين عار را بر خود گذارند و اعتقاد بآنچه مذكور شد از ايشان نكنند چه آن عاري است اقبح از اين عار و شناري است اشنع از اين شنار لاسيما از آن تعبير بعقل و قلم كردن چه قلم يكي از تعينات مداد است و عقل شأني از شئونات عاقل و اين مقامات قيود است و مراتب حدود سبحانه و تعالي عما يقولون علوا كبيرا .
عزيز ( اي عزيز خل ) من هرگز از اين طايفه ميشومه اعني صوفيه چشمداشت ( چشمداشت حق خل ) مباش و هرگز از طريق سلوك ايشان ترقي بسوي عالم قدس را مطلب كه سير ايشان معكوس و قوس صعود ايشان در نزول زيرا كه اين مقامي است بس عظيم و خطبي است بس جسيم و امريست بس هايل و غرقابي است بسي متلاطم از اين گرداب جز بسفينه [ص 9] آلمحمد سلام الله عليهم اميد نجاتي نيست و از اين ظلمتكده جز بنور هدايت ايشان عليهم السلام بجاده خلاصي رسيدن ميسر ني و در اين موضع ابكار اسراريست در ( و در خل ) حجرات اختفا مصون و مستور كه جز باذن ايشان برقع از جمال باكمال خود كه خورشيد جهانتاب ذره از نور جمال يكي از آنهاست نگشايد ( نگشويد و خل ) هرگاه طمع آن ديار و توقع مشاهده آن ديدار داري بجانب من گوش فرا دار و بهمراهي من قطع اين فيافي را عازم و مصمم باش چه من سگ آن كويم و در آن چمن كه بهشت از آن انجمن است آرميدهام هر چند گويند :
و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر ( لمتقر خل ) لهم بذاكا
ليكن ( ليكن من خل ) در جواب ميگويم :
اذا انبجست دموع في خدود تبين من بكي ممن تباكا
كل من يدعي بما ليس فيه كذبته شواهد الامتحان
بدانكه حضرت مقدس احديت تجلي فرمود و آن تجلي نور ظهور متجلي ( و آن تجلي نور متجلي است خل ) و اثر فعل آنست و آن تجلي نوريست محض و ظهوريست صرف از جميع لواحق و عوارض و حدود و اضافات و مشخصات و لوازم و شرايط و اطوار تعينات منزه و بري و آن جهت معرفت الهي و مشاهده ظهور جمال ازلي و اشاره باين ( بسوي اين خل ) مقام است كلام اميرالمؤمنين عليه السلام لاتحيط به الاوهام بل تجلي لها بها و بها امتنع منها ( منها و اليها حاكمها خل ) و اينست آن آيتي كه حق تعالي در آفاق [ص 10] و انفس بخلق نمود چنانچه فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و همين است مقامي كه جناب صاحب الزمان (ع) اشاره بآن فرموده در دعاي رجب : و مقاماتك و علاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك ، چه آن تجلي صفت متجلي است و در صفت نيست جز حكايت موصوف پس فرقي ميانه صفت و موصوف در ( و در خل ) تعريف و تعرف و معرفت نيست چه هر كه صفت را شناخت شناسائي موصوف او را حاصل شد چنانكه هر كه ( هر كس كه خل ) قائم را شناخت زيد را دانست ( دانسته خل ) با اينكه قائم و قاعد و مضطجع صفات زيد و دال بر زيد ميباشند ( ميباشد خل ) من حيث انها صفة لا من حيث اقترانها بالامور المختصة و الاحوال المشخصة و آن تجلي همان نفسي است كه معرفتش عين معرفت رب است چنانچه در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام واقع است من عرف نفسه فقد عرف ربه و در كلام رسول الله صلي الله عليه و آله واقع است : اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه ، و اشاره بتقدس و تنزه او از جميع حدود و كثرات و لوازم انيات است قول اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث كميل : محو الموهوم و صحو المعلوم و هتك الستر لغلبة السر ، و اشاره بحدوث اين مرتبه و مخلوقيت اين مقامست قوله عليه السلام : نور اشرق من صبح الازل فيلوح علي هياكل التوحيد آثاره ، يعني آن حقيقت كه از آن تعبير بمعلوم شده ( شد خل ) كه ظهورش در نزد حجب ( هتك حجب خل ) و استار كه سبحات مراد از آنست آن نوريست [ص 11] كه از صبح ازل اشراق نموده و بر هر كس ظاهر ( اشراق نموده و پر ظاهر خل ) و معلومست كه صبح ازل ( صبح اثر خل ) شمس است و آن نور كه اثر صبح است پس آن نور اثر اثر خواهد بود و اين حدوث صريح است لكن با وجود حدوث صفت ايزد تعالي است كه چون سالك در آن مقام واقف شود جميع عوالم امكان در نزدش ناچيز و نابود گردد در اول نظر قيوميتي در آن ( قيموميتي در او خل ) مشاهده كند كه جمله كائنات ( كائنات را خل ) باو قائم بيند و در آخر نظر جز مشاهده ازل ( جمال ازل خل ) ظاهر براي خود در عالم بيخودي چيزي نبيند در آن هنگام نه طالب بيند نه ( و نه خل ) مطلوب نه شاهد نه ( و نه خل ) مشهود بلكه وجود بسيطي كه شايبه كثرت بنحوي از انحاء در او نباشد ( نباشد بلكه كثرت بيادش نيايد خل ) و بلكه وحدت را نيز فراموش كند در آن حال نه صفتي بيند نه موصوف نه ظهوري نه مظهر از همه عالم امتياز برخواسته و طي بساط تمايز گرديده بلي چون در عالم صحو آيد و مقام امتياز را ادراك كند بايست بداند كه آن مقام مقام صفت بود نه مقام موصوف و آن مشهود وجه بود نه ذو الوجه و آن اسم بود نه مسمي و چون مقام اعلي از آن مقام برايش ظاهر و هويدا گردد بيند كه مقام اول كه او را عين توحيد و ركن تمجيد و تقديس ميدانست مقام خلق است و حضرت ايزد تعالي از آن وصف منزه و از آن توحيد مبرا و بر اين قياس سالك را مقام وقوف نيست و اتصال بذات اقدس تبارك و تعالي ممكن ني و فيض و محبت او سبحانه را پاياني نيست پس پيوسته از بحر فيض باران تجلي از بحر مشاهد بر سالك بارد و پيوسته در ترقي است در ( و در خل ) كل احوال در دنيا و آخرت و [ص 12] مراتب بهشت و مقامات رضوان هر چه ( هر چند خل ) ترقي او را بيشتر مشاهده جمال او را بيشتر و ظهور حق را از مرتبه خود بيشتر بيند كما في الدعاء تدلج بين يدي المدلج من خلقك ، نظر كن در اعداد و بنگر كه اعداد را هر ( در هر خل ) مقامي و مرتبه كه حاصل شود بواحد نرسند ( نرسد خل ) و واحد بر ايشان مقدم است چون آن واحد را با اين مرتبه ضم كنند مرتبه ديگر حاصل ( حادث خل ) شود باز واحد را مقدم بر آن مرتبه مشاهده كنند و الي ما لا نهاية له اعداد مراتب حاصل كند باز بواحد نرسد و واحد مثال ظهور حضرت ايزد تعالي است نه ذاتش . بالجمله سخن در اين مقام طولانيست و بكتابت در نيايد لكن آنچه باو اشاره شده كافيست هر صاحب فطانت و زيركي را و صوفيه چون اين مقام را مشاهده كردند و اين رتبه را بنظر آوردند و اين وحدت را ديدند حكم كردند كه همين ذات باري سبحانه و تعالي است سبحانه و تعالي عما يقولون و عما يصفون علوا كبيرا . و بالجمله آن تجلي دليل عدم استقلال بل عدم تحقق بل عدم وجود خلق است و آن تجلي ديدهايست كه خود براي شناختن خود بخلق كرامت فرموده ( فرمود خل ) و اشاره باين است قول شاعر :
تا كنم ( كند خل ) شق ديده ( پرده خل ) پندار را هم بچشم يار بينم ( بيند خل ) يار را
و قوله عليه السلام اعرفوا الله بالله يا من دل علي ذاته بذاته ، پس حق تعالي خود ● خود را ديد و ظهور ● خويش خويش را مشاهده كرد قال اميرالمؤمنين عليه السلام : انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظايرها ، و اين تجلي [ص 13] همان ( همان ربوبيت است خل ) ربوبيت صفتي است كه عين كينونت ( عكس كينونيت خل ) و حقيقت اهل عبوديت است چنانچه مولينا الصادق عليه السلام اشاره بآن فرموده كه : العبودية جوهرة كنهها الربوبية فما فقد في العبودية وجد في الربوبية و ما خفي في الربوبية اصيب في العبودية ، قال الله تعالي سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق و اين تجلي همان مثالي است كه در هويت كاينات القا فرموده چنانكه جناب ولايتمآب فرموده : تجلي لها فاشرقت ( و اشرقت خل ) و طالعها فتلألأت فالقي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله ، و اين مثال صفت ظهور و مثال تجلي نور چون بر اين مثال وارد شوند و بر سرش واقف گردند كل عالم و عالميان و جهان و جهانيان را نيست و نابود مشاهده نمايند ( نمايد خل ) بلكه چيزي جز دوست نبيند لايسمع فيه صوت الا صوتك و لايري فيه نور الا نورك چه اگر جز او چيزيست او ( پس او خل ) نيست بودن او تعالي دليل است كه جز او چيزي نيست و لا حول و لا قوة الا بالله پس چون حق تعالي تجلي فرمود در عالم قدس در آن تجلي دو جهت بظهور پيوست يكي جهت فاعل و ديگري جهت قابل چون اين دو بيكديگر نظر كردند از آن چهار اثر ( امر خل ) ظاهر شد و طبايع اربع كه عبارت از آتش و باد و آب و خاك باشد اشاره بنظر آن دو جهت است بعضي با بعضي چه از جهت فاعل نار حادث شد يعني حرارت و يبوست و از جهت قابل خاك و آن ( از آن خل ) برودت و يبوست از نظر فاعل بقابل باد و آن حرارت فاعل و رطوبت اتصال بقابل و از نظر قابل بفاعل آب و آن برودت قابل و [ص 14] رطوبت اتصال بفاعل چون اين چهار بعضي در ديگري نظر كردند كثرات حاصل شد و اول تاليف اين نظرات بيشك بطريق بساطت و وحدت و اجمال خواهد بود و تركيب و تاليف دوم كثرت ( كثرات خل ) زياد شده وحدت در حجاب خفا مخفي ماند پس عالم ثاني كه حاصل از تركيب ثاني است اكثف و اغلظ از عالم اول خواهد بود پس در بدو ظهور كثرات حجب اسماء حسني و صفات عليا پديد شد ( شود خل ) اول اسمي كه در حجاب هويت كه اعلي حجب است پديدار شود اسم علي عظيم خواهد بود و در كلام حضرت امام همام علي بن موسي الرضا جعلني الله فداه اشاره بآن شده حيث قال عليه السلام : اول ما اختار لنفسه العلي العظيم لانه ( العظيم الله خل ) عليّ علي كل شئ فاسمه العلي و معناه الله و آن اول مقام هويت است و در اين حجاب مقامات بسيار است و مراتب بيشمار پس از حجاب اسماء حجاب معاني است يعني ظهورات و مظاهر اسماء و در آن حجب بسيار است اول آنها حجاب الوهيت است و در تحت هيمنه اسم الله كه مقام احاطه و استيلاء بر جميع اسماء مقدسه است و اسماء را احاطه و استيلاء بجميع مخلوقات است چه هر خلقي از مخلوقات بقيوميت ( بقيموميت خل ) اسمي از اسماء حسني موجود و متقوم و جميع اسماء باسم الله متحقق و ثابت و دائم و باقي پس از آن حجاب واحديت است و مقام ظهور اعيان ثابته و تاثير فيض اقدس در اعيان ثابته خلقيه در مراتب امكان نه اعيان ثابته در ازل چنانچه بعضي از اشباه انسان پنداشتهاند پس از آن حجاب رحمانيت ( رحمانيت است خل ) و آن مقام استواء بر عرش و اعطاء كل ذي حق [ص 15] حقه و السوق الي كل مخلوق رزقه پس از آن حجاب قدس و جلال و مقام تنزيه حق تعالي از حدود امكانيه و روابط خلقيه و آن مبدء كلمه مباركه سبحان الله پس حجاب عظمت و ظهور قهاريت و استيلاء و جبروت بر كل ذرات كائنات و حقائق موجودات پس از آن حجاب كبرياء و آن مقام احتقار و تذلل موجودات براي حضرت ايزد متعال و بزرگي و علو از جميع صفات و حيثيات و اعتبارات و جهانيان را در هر حجابي مكثي است بلكه بحسب اختلاف مقامات هر يك را در هر مقامي وقوف ( وقوفي خل ) است بلي در نزد ظهور اسم مبارك الله كل مقامات و مواقف بيك مقام و موقف جمع ( راجع خل ) شوند و حشرناهم فلمنغادر منهم احدا پس از حجب معاني حجب انوار است و آن چند حجاب است اول حجاب در ابيض و از آن در اخبار بنور ابيض تعبير شده دوم حجاب عقيق اصفر سيم حجاب زمرد سبز چهارم ياقوت پنجم حجاب الماس ششم حجاب زبرجد هفتم حجاب ذهب هشتم حجاب فضه و هر يك از جهانيان را در هر حجابي از اين حجب مقام است و همگي اين حجب را قطع نمودهاند و در هر حجابي ايشان را لباسي است و بعبارة اخري بدني و شبحي است مناسب آن حجاب و از سنخ آن چون در هر يك از اين حجب باشد ( حجاب باشند خل ) بچشم آن حجاب اهل آن حجاب بيند و بگوشش اصوات آنها شنود و بلغاتش كلام آنها را فهمد و مختلف ميشود آن ( آن ابصار خل ) بحسب اختلاف حجب در غلظت و رقت و صفا و كدورت لكن همگي در مقام بدو ايجاد در كمال نور و صفا و لمعان و ضياء و براي هر [ص 16] يك از اين حجب ظلي و عكسي است در اسفل السافلين مراتب كينونات غضب و هر حجابي از آنها بابي است از ابواب شرور و معاصي و انسان در ميانه اين دو حجاب واقف و بر احوال هر دو ناظر او را دو ديده و دو گوش است بيكي بطرف عليين نظر كند و بديگري بجانب سجين نگرد پس گاهي شقاوت او را غالب آمده بجملگي در حجب سفليه باطله مأوي كند و هرگز از آن ميل بمشاهده حجب علويه ننمايد و گاهي توفيق رفيقش گشته بجانب عليين ناظر و بجملگي بسوي آن طرف مايل و هيچ رغبت بمشاهده حجب سفليه ننمايد و ايشانند اولياء الله و گاهي نه بالكلية بجانب سجين و نه بجملگي بسمت عليين ناظر بلكه گاهي نظر بسجين و گاهي نظر بعليين نمايد اين است كه صافش با كدرش مخلوط و نورش با ظلمتش ممزوج و حقش از باطلش غير ممتاز و دل افسردهاش دايم در سوز و گداز و مقامش مقام نفس ملهمه و لوامه او را دو طبيعت و دو فطرت حاصل يكي فطرت حق كه بآن ميل بحق ميكند و آن را طالب است و اتصال بسويش را راغب ( راغبست خل ) دوم فطرت باطل كه بآن از معصيت لذت ميبرد و چون غافل شود بسوي گناه رغبت كند لكن فطرت حقش اقوي چون گناهي از او صادر شود هميشه پشيمان و پيوسته از عقاب و شامت آن خائف و هراسان و ليكن چون نظر در اين مقام سفلي انداخته و متابعت هوي كرده از معاينه انوار محروم و از مشاهده اسرار مهجور بلي كسي كه پاس حرمت محبوب را نگه ندارد با محبوب در خلوتخانه انس راه نيابد و شخصي [ص 17] كه در محبت راسخ و ثابت قدم نباشد بدوام مشاهده جمال محبوب سرافراز نگردد چگونه در محبت صادق است كسي كه بجز محبوب بيند و چون در مهرش صاحب وفاست كه بجز كلامش شنود و چون ادعاء محبت كند و از دشمنان و مبغضان بظاهر اعتقاد بيزار بصحبت ظاهر وصال مستعد و بشرف ملاقات جمال در بعضي از اوقات او را مشرف سازند و اين چاره درد دردمند و اطفاي حرارت تشنهكام مستمند ننمايد لاجرم چون التفات بعالم قدس نمايد و ظهور آن عوالم با كمال وسعت و فسحت مشاهده كرده خود را چون كبوتر پرشكسته از طيران بجانب آن سامان محروم بيند دلش بدرد آمده و سينهاش از آتش آه جانكاه حسرت و ندامت آغاز اشتعال و خود را از اوج بآن ديار و استشراق بآن انوار عاجز بيند پس دست نياز بدرگاه خداوند يگانه بي انباز دراز و در ماه شعبان كه ماه ( كه ثاني ماه مبارك خل ) رمضان پس مقدمه آن است بآن جناب متوسل كه بلكه خود كرم كرده و لطف فرموده اين ( آن خل ) واماندگان حضيض فراق را باوج اعلاي وصال رساند و اين سوختگان نايره اشتياق را از زمزم اتصال جرعه چشاند .
و اختصاص ماه شعبان براي اين دعا براي آنست كه آن ماه شريف اقرب ماههاست بماه ( بماه مبارك خل ) رمضان و ماه رمضان ابتداي سال است مبدء خلق عالم است و مظهر اسم احد است و اواخرش مظهر اسم الله و مقام قطع اسباب و توجه ( توبه خل ) صرف بحضرت مسبب الاسباب و قيامت در اين ماه در روز جمعه واقع شود و حشر الي الله دست دهد الا الي الله تصير الامور پس اين ( آن ماه خل ) ماه وصال است و [ص 18] عيد براي خوشنودي ظهور اين اقبال است و روزه گرفتن روز كه محل تجلي است و افطار شب كه مقام سكون و رجوع بعد از محو مصدق مقال است و حديث كلما رفعت لهم علما در روزه روز وضعت لهم حلما در افطار شب شاهد اين احوال است و سي روز دليل بر شمول و احاطه تجلي است بر تمامي مراتب وجود در نزد اتمام قابليات و بالجمله اين ( آن خل ) ماه مبارك ماه مشاهده جمال و ادراك مقام وصال و اين رتبه جز در اين ماه صورتپذير نشود و در هر وقت و در هر ماه كه دست دهد در اين ماه خواهد بود و باين جهت اسم رمضان برايش موضوع شده بجهت اشتقاقش از رمضاء كه عبارت از شدت گرماست و باين جهت شارع قرارداد فرموده ( قرار فرموده خل ) كه روز اول ماه رمضان در نهر جاري غسل كرده سي كف آب بر سر ريزند ( بريزد خل ) و اما ماه ( ماه مبارك خل ) شعبان پس آن اول دايرهايست كه از نقطه ماه مبارك رمضان بامتداد و استداره آمده و آخر منزل مسافر است در نزد رجوع الي المنزل و الموطن الاصلي و اول منزل مسافر است ( و اول مسافرت خل ) در نزد مسافرت و اختيار ديار غربت و آن سبب وصول و طريق نزول است پس رفع حجب و موانع و قطع مسافت بلدان غربت در ايام مهاجرت در اين ماه در كل اوقات صورت بندد چون باب المراد و حجاب محبوب و مطلوب است لاجرم سر ظهور محبوب در آن پديدار آمده روزه ايامش از شارع (ع) مقرر بر وجه استحباب مؤكد شد و لذا قال اميرالمؤمنين عليه السلام : مافاتني صوم شعبان منذ سمعت منادي رسول الله صلي الله عليه و آله و [ص 19] لايفوتني انشاء الله ( انشاء الله تعالي خل ) ما دمت حيا ، و عدم وجوبش براي فرق ميانه باب و بيت و منزل و موطن پس قيامت در ماه رمضان واقع شود و رجعت آلمحمد سلام الله عليهم در ماه شعبان و قيام حضرت صاحب الزمان ( صاحب الزمان روحي فداه خل ) و عجل الله فرجه و عليه السلام در ماه رجب و اين سه ماه سر جهان و جهانيانست و هميشه در عالم ظاهر و نمايان و خفايي براي ايشان نيست در حيني از احيان و آني از اوان قال ( قال الله خل ) تعالي و ذكرهم بايام الله و ساير ماهها حجاب اين سه ماه مبارك و موارد و مصادر ظهورات اين اوقات شريفه ميباشند چون حجاب كثرت از ميان برخيزد و عالم بسرمنزل وحدت نزديك شود ماه رجب همچون ضمير مستتر در نزد ظهور ماه شعبان و ماه رمضان غايب و ناپديد گردد و چون وحدت بسيطتر شود ماه شعبان رخت از عالم ظهور بربندد و در مكمن خفا و غيبت و استار مأوي سازد پس منحصر شود اوقات بماه رمضان و چون حرارت رمضاء قيامت كه موجب عرق اهل محشر است و شدت تألم ايشان از شدت گرما تا ندا كنند يا ربنا اما الي الجنة او الي النار از ميان برخيزد و آفتاب از سمت الرأس بجانب غروب برودت و رطوبت ميل نمايد پس اهل جنت را سكون حاصل و از كاس چشمه كافور سيراب شوند ليلة العيد پديدار شود و چون از چشمه سلسبيل باده زنجبيل نوش كرده و از جام شرابا طهورا بمذاق رسانند صبح عيد سر از مكمن خفا بردارد و قدم در عرصه ظهور گذارد و آن روز جمعه خواهد بود كه محل [ص 20] انعام و احسان و جود بوصال و تكرم باقبال و آن صباح را مساء نباشد و آن روز را شب از ( در خل ) عقب نيايد تا آنكه بمقام رضوان رسند و در آن مراحل باشند ( ساير باشند خل ) پس روز ( روز را خل ) از شب نشناسند چه در آن وقت سابح لجه احديت ميباشند و رزقنا الله و اياكم حبه بالنبي و آله الطاهرين صلي الله عليهم اجمعين و اين اسرار كه در عالم اكبر باظهار آوردم حرفا بحرف در عالم انساني ( انسان خل ) پديدار است و حواله بذوق اهل ذوق و وجدان اصحاب شوق نمودم .
چون اين سر تو را معلوم شد خواهي دانست اختصاص اين دعاي مبارك را در ماه شعبان در هر روزش زيرا كه اين ماه مقام قطع مسافت است و استدعاي آن بدانكه سفر بر چهار گونه است اول سفر من الخلق الي الحق دوم ( و دوم خل ) سفر في الحق بالحق سيم ( و سيم خل ) سفر من الحق الي الخلق چهارم سفر في الخلق بالخلق و دو سفر آخر مطلوب ( مطلوب مسافر نيست خل ) و مرغوب سالك ني چه آنچه مطلوب و مراد است همان سفر في الحق بالحق است و وصول بمرتبه وصال و فنا در مرحله بقا و عدم در مقام وجود و مشاهده جمال محبوب و ملاحظه ظهور مطلوب و ليكن بجهت تكميل ناقصين و ارشاد مسترشدين بجانب اين دو سفر آخر مأمور شود و عود بسوي خلق برايش حاصل گردد ( شود خل ) با آنكه حقشناسان بالكليه از خلق گريزانند ( گريزان خل ) لهذا مولينا اميرالمؤمنين عليه السلام در اين فقره مباركه اشاره بمقصود فرمودند و آنچه مراد بود با مقدماتش از حق تعالي طلب نمودند و آن دو سفر اول است .
پس قوله عليه السلام : الهي هب لي كمال الانقطاع اليك اشاره [ص 21] بسوي ( بسوي سفر خل ) اول است و خلاصي از ذل خودبيني يعني بارخدايا ببخشاي مرا منتهاي مرتبه رهائي از خلق و ميل و اقبال بسوي خود را و اين استدعا براي اين ( آن خل ) است كه خلط و لطخي كه حاصل شده ميانه حجب نورانيه و حجب ظلمانيه آن زايل شود و حجب ظلمانيه باهلش متصل شود چه با وجود آن نجاسات و خلط آن رذايل بجانب احديت توجه نتوان كرد و آن خلط ( خلط خل ) نواقض وضو و غسل است و رهائي از اين خلط بجهت توجه بجانب حضرت متعال ( ايزد متعال خل ) تطهير است بمثابه وضو و غسل و نيت همان قصد قربت و توجه بآن حضرتست چون غسل كرد تمامي اعضاي بدن علي اختلاف مراتبها در ظاهر و باطن پاك شد پس از تطهير آن مراتب لايق وقوف بنماز كه معراج مؤمنست ميشود و آن عبارت از تصفيه آن حجب است از لوازم كثافات حجب سفليه ظليه پس طلب فرمود امام عليه السلام باين فقره علم شريعت را چه علم شريعت نسبت بآن حجب مانند وضو و غسل و تيمم است نسبت باين ابدان ظاهريه زيرا كه حجاب فضه حجاب اعراض است از صور و اوضاع و ملاحظه قرانات و اعتبارات و حيثيات و ساير احوال و حجاب ذهب حجاب اجسام است و حجاب زبرجد حجاب اشباح و مثل نوريه است رتبه حس مشترك و حجاب الماس حجاب جوهر هباء و رتبه هيولي اولي ماده جسمانيه و حجاب ياقوت حجاب طبيعت است و مقام مزج و كسر و حجاب زمرد حجاب نفس و مقام نقش است و حجاب عقيق مقام روح است و حجاب دُرّ مقام عقل است و انقطاع الي الله سبحانه [ص 22] در حجاب اعراض تا حجاب نفس بعلم شريعت است و مواظبت اعمال صالحه با خلوص قربت براي حق تعالي چه هر عملي از اعمال همچو چراغي است كه نوري زياد كند و ظلمتي را برطرف نمايد پس هر چه در مقام علي مقتضي ما قرر في الشرع با شرط توجه و اقبال ثابت مانده راسخ شود نور رباني در وي افزون گردد و ظلمات جهل و مقتضيات آن حجب باطله از مرآت حقيقت او زدوده شود پس چون در اين كمالي حاصل نموده و ثبات و رسوخي بهم رسانيده سرّ علم طريقت پيش آيد .
و اشاره بسوي آن فقره ثانيه دعاست و هي قوله عليه السلام : و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك و چون ظاهر بنور شريعت مستشرق و مستنير شده مانند نمازگزار كه نخست براي نماز بدن خود را از نجاسات خبيثه پاك كرده او ( پس او خل ) را بطهارات ( بطهارت خل ) ظاهري معنوي كه وضو و غسل ( كه غسل و وضو خل ) باشد مقرون گردانيد ( گردانيده خل ) پس نيت كرده تكبيرة الاحرام گفته بصلوة كه وصال حقيقي است فائز شد و ( فائز شده خل ) همچنين سالك چون اولا از معاصي كبيره و صغيره توبه نصوح نموده و از محرمات اجتناب كرده و بواجبات و مندوبات كوشيده پس ظاهر بنور ايمان مستنير شده پس در اصلاح ( اصطلاح خل ) قلب كوشد كه مبدء علم طريقت است و او را از خيالهاي فاسد و فكرهاي باطل منع فرموده از جميع آنچه ذكر ايزد تعالي نيست كناره گيرد پس او را بتوفيق الله سبحانه بتوجه الي الله سبحانه ميل داده پيوسته نظر در آثار صنع و ايجاد و مشاهده صانع و مؤثر در اين آثار و ملاحظه سرّ وحدت را در آن اطوار نموده تا اندك اندك نشأه صهباي محبت كه در خمخانه دل محزون بود ظاهر شده و شيئا فشيئا در تزايد آمده تا [ص 23] ديده دل بهمه جهت مشغول نظر كردن بجانب صانع مطلق گردد و از تمامي آنچه منافي آن نظر است كناره گيرد و آن تمام علم طريقت است و آن علم غايتش ايصال بتوجه باطن و مراتبش ( بتوجه و مراتب خل ) بجانب حق بحيثيتي كه جميع خلق را نابود و مضمحل بيند و حق را سبحانه اظهر از هر چيزي مشاهده نمايد چنانچه در كلام حضرت سيدالشهداء عليه الصلوة و السلام واقعست : ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي تكون الآثار هي التي توصل اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا و خسرت صفقة عبد لمتجعل له من حبك نصيبا ، و اين گفتار نتيجه علم طريقت است و مشاهده انوار حقيقت و وصول بباب اوست و توحيد اهل اين مقام توحيد شهوديست يعني مشاهده حق سبحانه و تعالي در كل ذرات قبل از اشياء و ملاحظه اشياء به بيملاحظگي باطل و مضمحل كما قال اميرالمؤمنين عليه السلام : مارأيت شيئا ( شيئا الا خل ) و رأيت الله قبله او معه ، و اين در وقت استجابت اين دعا است در ماه مبارك شعبان چو ( چه خل ) ديدهاي دل چون متوجه حق ( حق سبحانه خل ) تعالي شدند سلطان وحدت كثرات را مضمحل و نابود گرداند و مذكور نشود الا بطريق فنا و بطلان چنانكه ( چنانچه خل ) جناب سيد الساجدين عليه السلام فرموده : و ان كل معبود مما دون عرشك الي قرار ارضيك السابعة السفلي باطل مضمحل ماخلا وجهك الكريم ، و جمع آوردن ديدهاي دل براي آن است كه دل را چهار خزانه است و هر خزانه ينبوع مشعري [ص 24] از مشاعر و بآن چشمي پيدا شود كه هر چه مانند اوست از آن بيند خزانه اولي خزانه عقل است و آن خزانه معاني و ادراك كليات و معرفت غيوب موجوداتست بر وجه عموم و انبساط و كلية و بآن ديده جلال و قدس ايزد متعال را مشاهده نمايد و خزانه دوم خزانه روح است و آن خزانه صور رقايقيه و برزخ فيمابين معاني كليه و صور جزئيه و بآن ديده مشاهده عزت و جلالت جناب مقدس احدي نمايد و خزانه سيم خزانه نفس است و آن خزانه صور مجرده است و بآن ديده مشاهده عظمت و قدرت حق تعالي نمايد و خزانه چهارم خزانه حواس خمسه ظاهريه و حواس خمسه باطنيه است و سائر مراتب و بآن ديدها ( ديده خل ) مشاهده كبرياء و بزرگواري حق تعالي نمايد و چون اين ديدها از شوب خودبيني خلاص شده و بسبب توجه بعالم قدس نورانيت حاصل نموده مصدوقه لايزال العبد يتقرب الي بالنوافل حتي احبه فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش بها ان دعاني اجبته و ان سئلني اعطيته و ان سكت عني ابتدأته ظاهر و نمودار شود هر چند سلطان وحدت ظاهر شد لكن احكام كثرت بتمامي از ميان رفت ( نرفت خل ) و ذكري برايش باقيست چنانچه بآن اشاره نمودم سابقا و اين آخر مراتب طريقت ( علم طريقت خل ) است بتمامي احوال آن و جملگي اوضاع آن و مبدء ظهور محبت كه مستلزم احراق جميع ماسوي ( ماسواي ظ ) محبوبست و در نزد اتمام اين مرتبه و انجام اين درجه سرّ علم حقيقت هويدا شود و ديدار جمال محبوب پديدار گردد .
[ص 25] پس اشاره بان مقام بعد از فقره ثانيه فرمود ( فرموده خل ) : حتي تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الي معدن العظمة چون كثرت باين انجام رسد و نظر متمحض در توجه بجناب الهي گردد پس ابصار قلوب حجابهاي نور را از ميان برداشته تا مصدوقه اطفأ السراج فقد طلع الصبح نمايان و آشكار گردد و چون ديدهاي دل بحسب مقامات مختلف و متفاوت در شرافت و لطافت و غلظت و كثافت ميباشند پس در نزد توجه و التفات بديده اعلي حجاب ديده اسفل منخرق ( منحرف خل ) و منكشف گردد پس در نزد بصر حس مشترك و دوام التفات بآن عالم و مشاهده حجب برزخيه از احوال عالم هورقليا و جابلقا و جابلصا حجاب ذهب و حجاب فضه منخرق ( منحرق خل ) و پراكنده و باطل گردد و بالكليه فراموش شده التفاتي ( التفات خل ) بجانب او نشود پس چون از آن عالم برتر آمده در نزد حجاب الماس و دوام التفات بسوي عالم جوهر هباء و مشاهده سرّ واحد ساري در عالم اجسام و اجساد و صور و اشباح بدون ملاحظه حدود جسميه و مقادير شبحيه حجاب زبرجد از ميان برخيزد و عالم صورت مقداري از نظر غايب شود و آن حجاب منخرق گردد بديده التفات بجوهر هباء و هيولاي اولي و اسطقس اول و چون همت را عالي كرده از آن عالم جست و از آن منزل سفر اختيار كرد و در حجاب ياقوت قدم گذاشت و مشعوف مشاهده اهل آن عالم شده پس حجاب الماس از ميان برخيزد و بالكليه آن اطوار فراموش شود ناظر بسرّ ابداع ثاني در عالم جسماني شده از حدود و اوضاع كناره گيرد و [ص 26] چون بقوت سير از آن عالم نيز درگذشته ( درگذشت خل ) و آن حجاب را منخرق نموده در نزد صعودش بحجاب اعلي حجاب زمرد بالكليه آن حجاب ثاني يعني حجاب ياقوت و انوار ظاهره در آن عالم درگذشته فراموش نمايد پس از عالم شهادت بالكليه درگذشته بعالم غيب قدم گذارد و آن حجاب يعني حجاب زمرد اول درجه عالم غيب است ليكن مقام تفصيل آن عالم و مرحله كثرت و نهايت ظهور مقامات غيبيه و چون از آن عالم برتر آيد و از آن حجاب قدم بالا گذارد و بحجاب عقيق اصفر رسد و بديده بحر خزانه دوم قلب نظر كرده بالكليه خرق حجاب زمرد نموده در عالم ارواح آسايد و چون از آن درگذرد بحجاب دُرّ رسد و از آن جميع حجب سفليه را خرق نموده در مقام قاب قوسين بحسب مقام خود مأوي سازد و دائره اولش بآخرش منتهي شود ظاهرش بباطنش متصل گردد و چون خرق اين حجاب كند بحجاب كبرياء نگرد و كبرياء الله را از پس آن پرده مشاهده نمايد پس اين ( آن خل ) حجاب را نيز خرق نموده بحجاب عظمت وارد شود و از مشاهده انوار عظمت خوف بر وي غالب آيد و تمامي اعضا و جوارحش از بيم حق لرزيدن آغاز نمايد پس از اين حجاب بحجاب جلال درآيد و خود را مضمحل و نابود ديده از خوف درگذشته رجا او را غالب آيد و مقام تسليم و رضا برايش ظهور نمايد پس از آن حجاب بحجاب قدس درآيد و حق را سبحانه از كل ماعدا تنزيه نمايد بجهت مشاهده و عيان نه بتعبير ( تعبير خل ) و تبيان پس از آن وارد حجب اسماء شود اول حجاب آن [ص 27] حجاب علي عظيم است و در آن سرّ استعلاء در وي ظاهر شود پس وارد حجاب رحيم شود و در آن سرّ فضل در وي آشكارا گردد پس وارد حجاب رحمن گردد و در آن سرّ اعطاء كل ذي حق حقه و السوق الي كل مخلوق رزقه هويدا گردد و در آن حجاب مبدء اسماء متقابله و منشأ تفاصيل و ظهور احوال و اوضاع شود پس قدم در مقام اسم اعظم گذارد و در آن حجاب سر يا ابن آدم اطعني اجعلك مثلي اقول للشئ كن فيكون و انت تقول للشئ كن فيكون انا حي لااموت و اجعلك حيا لاتموت ظاهر گردد و آن اسم مبارك الله است كه جامع كل اسماء و مهيمن بر جميع مسميات و صفات و اضافات است و آن معني اسم علي است چنانكه ( چنانچه خل ) در حديث حضرت امام رضا عليه السلام بسوي آن اشارت رفت كه اسمه العلي و معناه الله و اين اسم مبارك موصوف كل اسماء و مدلول كل صفات و سمات و حقايق و اسرار و اضافات است و چون از اين حجاب قدم بالا گذارد و باين حجاب ( حجب خل ) جميع حجب علويه و سفليه نوريه و ظلمانيه خرق نموده اسم ( وارد اسم خل ) مبارك هو شود و در آن مقام اضافات و اشارات و انحاء تعينات را از خود سلب نموده متمحض در رتبه اسميت و متفرد ( منفرد خل ) در مقام صفتيت گردد پس ظهور اسم جامع اعظم كلي ( كل خل ) در وي پديدار شود و وي را از خواب بيدار كند و آن بيداري را خواب در عقب نباشد و آن روز را شب متعاقب نشود پس چون از اين حجب مذكوره درگذرد و اين پردها ( پرده خل ) را از هم درد بمعدن عظمت رسد و آن مقام نور ابتداعي است كه باو حق تعالي براي خلق تجلي [ص 28] فرموده و آن ( آن حجب خل ) تحت حجاب عز ( عز و خل ) قدس است و از نور عظمت بمقدار سر سوزني چون براي حضرت موسي عليه السلام ظاهر شد دك الجبل و خر موسي صعقا و آن نور يكي از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام بود چنانچه جناب امام جعفر صادق عليه السلام تصريح بآن فرموده در بيان معني كروبيين : انهم قوم من شيعتنا جعلهم الله خلف العرش لو قسم نور واحد منهم علي اهل الارض لكفاهم فلما سئل موسي ربه ما سئل امر رجلا منهم تجلي له بقدر سم الابرة فدك الجبل و خر موسي صعقا ، و اين مقام وصول شخص است باول مقام ذات و حقيقت خود و مشاهده اول ظهور حق بحكم محو و صحو و رتبه اول نظر است بسوي سر باطن توحيد و قدم گذاشتن در عالم ما لا نهاية له ( لا نهاية له خل ) پس چون در اين مقام باشد در اول نظر بجانب آن عالم بمقدار سر سوزني پيدا شود يعني از مثل سر سوزني نظر بآن عالم وسيع و فسيح اندازد و چون نظر قوي شود فرجه زياد شود تا مانند قطاع اصغر گردد و از آن نيز فراختر شده همچو دايره صحيحة الاستداره گردد و از آن نيز برتر آمده كره ظاهر شود چون نيك نظاره كند و نظر را دائمتر نمايد كره را عين محور و محور را عين مركز و مركز را عين قطب و قطب را عين دايره و دايره را عين كره ملاحظه نموده ظاهرش عين باطنش و باطنش عين ظاهرش و در آنجا سر هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن پيدا و آشكارا گردد پس عالم محو پيش آيد و مقام سكر ظهور نمايد و رتبه فنا پيدا شود و از خود بخود بيخود شود و در آن بيخودي عين [ص 29] باخودي و در آن محو عين صحو و در آن فنا عين بقا باشد يعني در وجدان خود را فراموش كرده بتمامي حق بيند چون ( و چون خل ) جهت انيت و ماهيت كه منشأ تماسك است بالكليه زايل و فاني شود آن سالك از ايستادن و نشستن عاجز آمده بر رو درافتاده بيهوش شود و علامت محو اهل حق اين ( آن خل ) است كه بر رو در ميافتند چه در آن زمان در تحت عرش الهي ساجد و ديدار جمال محبوب را شاهد ● ميباشند و آن عالم عز ( عز و خل ) قدس است و مقام توحيد حقيقي است و معلق و بيخود در آن عالم ارواح ماست يعني ذوات ما آن روحي كه حق تعالي بآدم عليه السلام وحي كرده فرمود : يا آدم روحك من روحي و طبيعتك خلاف كينونتي ، و آن روح از روح الله و روح الله ظهور الهي است بر وجه قيوميت و در حين نظر آن روح بعز قدس و مقام سبحان ربك رب العزة عما يصفون در مقام توحيد حقيقي است و از جميع علايق و اوصاف بري و تمامي توصيفات منزه و مبرا كه كمال التوحيد نفي الصفات عنه .
و اشاره بسوي اين مرتبه است بحسب ترتيب قوله (ع) : و تصير ارواحنا معلقة بعز قدسك و عز قدس اشاره بتنزه و تقدس آن مقام است از جميع صفات و جهات و حدود و اضافات و اعراض و كثرات و قرانات و اوضاع و احوال و اعتبارات و انحاء تمايز و عزت اشاره بامتناع آن مقام است از نيل و اتصال بحسب ذات و حقيقت و ادراك اوست بحسب صفت و آيت يا اينكه تعزز و تمنع آن مقام است از اينكه شايبه كثرت در او راه يابد يا صحوي و شعوري و ادراك ( ادراكي خل ) [ص 30] و خودبيني در او ظهور نمايد و باين مقامات اشاره كرد شيخ ابوالقاسم سهروردي در قصيده لاميه خود :
جاءها من عرفت يبغي اقتباسا و له البسط و المني و السؤل
فتعالت عن المنال و عزت عن دنو اليه و هو رسول
و در اين مقام كلام بسيار است و قصه بيشمار لكن خموشي اختيار ميكنم و باين اشاره كفايت مينمايم و بجانب شاهصاحب اطال الله بقاه معتذر ميشوم عدم بسط مقال را از چند راه يكي و آن عمده و اعظم است اختلال حال و بلبال بال و عدم اجتماع حواس و زيادتي معاشرت با مردم كه همچون سم قاتل بالكليه حيات روحاني از اين بختبرگشته برده دوم غلبه جهل و شيوع جهال و معاندين كه مترصد ( مترصدين خل ) حجت و تمسك چيزي كه باو باب افتراء را مفتوح كرده باطن نحس ( نجس خل ) خود را ظاهر سازند با اينكه اين كلمات فارسي است و بفهم نزديك است سيم تنگي لغت فارسي است و عدم احتمالش معاني دقيقه و اسرار منيفه شريفه چهارم عدم احتمال مردم چه آن مطالبي است كشفي خارج از كيفيات و حدود و عوارض و مقدمات و نتايج و انس مردم نيست الا باين امور و هر چه بجز اين است محمول بر جهل و سفاهت دارند هر چند معاند نباشند ( نباشد خل ) پنجم عدم اقتدار بر تعبير ( اقتدار تعبير در خل ) بسياري از مطالب و آن دليل عدم اذن در اظهار است ششم عدم تمكن از تعبير بوجهي بلكه استحاله آن و قد قال مولينا علي بن الحسين عليهما السلام : لاتتكلم بما تسارع العقول في انكاره و ان كان عندك اعتذاره ، [ص 31] و السلام علي تابع الهدي و من خشي عواقب الردي با اينكه در آنچه نوشتم اشاره بكل مراد است و تمامي مطالب از اين حاصل ميشود چون نيك تامل فرمايند و بدقت نظر كنند و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم قد فرغ من تسويدها منشئها في اليوم الآخر من شهر شعبان المعظم سنة ١٢٣٦ حامدا مصليا مستغفرا .