[ص 74] بلي بعضي نكات باريك هست كه گاهي ترجيح تجديد را ميدهد و آن محتاج بمقدمه‌ايست كه اولا بداني كه خداوند رسول خود را (ص) فرستاده است بسوي كافه ناس بجهت هدايت ايشان و تعليم رضا و غضب خداوند و او را معصوم و مطهر قرار داده و بلاغ مبين را بر او فرض فرموده است و در حقيقت خود آن بزرگوار صلي الله عليه و آله بكافه مردم ابلاغ فرموده است ولي صورت ظاهر اين است كه چون زمان تشريف‌فرمائي آن بزرگوار در ايام بعثت كه بيست و سه سال بود چون مشاغل آن حضرت براي اظهار امر از باب غزوات و غيرها بسيار بود و مجال ابلاغ احكام بتفصيل نداشتند اين بود كه هر چه از احكام را بيان فرمودند كه فرمودند و غالبا منحصر بكليات بود كه باجمال بيان ميفرمود و ساير احكام را عموما تعليم اميرالمؤمنين (ع) فرمود و آن حضرت را مستحفظ و قيّم دين قرار داد و آن حضرت هم اگر چه وضع زمان مساعد [ص 75] نبود ولي باز هر چه ميشد بيان فرمود و باقي را بامام حسن (ع) سپرد و هكذا هر يك از اين بزرگواران بقدري كه زمانشان مقتضي بود بيان فرمودند تا زمان حضرت حجت و امام عصر عجل الله فرجه و صلواته عليه و علي آبائه الطاهرين كه تمام احكامي كه محل حاجت خلق بود از اول ظهور اسلام تا زمان ظهور امام عليه السلام كه پرده غيبت را از رخساره مقدس خود بردارد تمام مايحتاج امت را بيان فرمودند و ابدا قصور و تقصيري در بيان و اظهار دين خداوند در ايشان فرض كرده نميشود زيرا كه معصومند و مطهر و مخالفت امر خدا را نميفرمايند ، پس بيان احكام تماما شده و بثقات و امناء خود سپرده‌اند و فرمودند كه لا عذر لأحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا و قد عرفوا بانا نفاوضهم سرّنا و نحمّلهم اياه اليهم ولي سخني كه هست در اين است كه خود آل‌محمد صلوات الله عليهم تمام علم براي ايشان جمع بود و حاضر و اما علومي كه بامناء [ص 76] خود ميسپرند حتم نيست كه هر يك نفر ايشان داراي تمام علم باشد بلكه بقدري كه محل حاجت خود شخص راوي است و كساني كه از او ميگيرند و آنچه صلاح آنها است از علم بآنها ابلاغ ميكنند و زياده از آنرا بديگري ميسپرند كه محتاج باشد و شاهد اين مطلب اين است كه محدثين اصحاب كه بوده‌اند و هر يك صاحب تصنيف و تأليف خاصي بوده‌اند و كتب ايشان براي ما مانده ، اي چه بسيار اخبار را كه بعضي روايت نموده و در كتابشان ثبت كرده‌اند و ديگري ابدا روايت نكرده و هر دو ثقه و امين هم بوده‌اند و در صدد جمع اخبار هم برآمده‌اند اما چون علم باين اخبار مخصوص بيكي بوده همان روايت كرده و ديگري روايت نكرده حتي آنكه در مسائل عظيمه چند كه امروز بسا جزو ضروريات مذهب شيعه باشد بعضي از ايشان بسبب عدم اطلاع بر اخبار يا عدم ثبوت صحت آنها در نزد ايشان بسا آنكه اعتقاد بآنها نداشته‌اند و محل ملامت هم نيستند [ص 77] در صورتي كه انسان دليل مطلبي را دست نياورده باشد تكليفي هم براي او نيست ، مثل اينكه بعضي از اجله علماء سلف بودند كه در باب عصمت پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم باين درجه كه امروز نزد ما ضروري شده معتقد نبودند و معرفت نداشتند زيرا كه از اخبار ادله آنرا نديده بودند و بعضي از ايشان بودند كه در باب عالم ذر يا رجعت شبهه داشتند بسبب اينكه اخبار آنها جمع نشده بود و ملاحظه نكرده بودند و يا آنكه شايد گرفتار تقيه بودند و بهر حال اظهار اعتقادي نميكردند و غالب از همان باب بود كه عرض كرديم حتم نيست تمام اخبار بفرد فرد روات برسد بلكه اگر چشم بصيرت داشته باشي و معرفت سادات و موالي خود را دارا باشي ميداني كه هر چند ائمه ما سلام الله عليهم از ميان رفته باشند و حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه غايب شده باشد و چشم ما از ديدن جمال ايشان محروم مانده باشد و خبر از ايشان [ص 78] نداشته باشيم اما از طرف ايشان كه ملاحظه كني ابدا فرق بحال ايشان نكرده و از ايشان دور نشده‌ايم و غافل از ما نشده‌اند و جاهل بما نيستند و دست از سر ما برنداشته‌اند و در تكليف شرعي كه خداوند براي ايشان قرار داده در باب ابلاغ بما اهمال و تقصير يا قصور ندارند و فرمودند انّا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم امروزه كه ما در اطراف عالم منتشريم دور و نزديكي‌ها همه براي ما است اما صاحب الامر صلوات الله عليه همه جا با ماست و در زيارتشان ميخواني السلام عليك يا صاحب المرئي و المسمع الذي بعين الله مواثيقه و بيد الله عهوده و فرمودند ان لنا مع كل وليّ اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا و البته بديهي است كه وقتي كه از طرف ايشان مانع نيست و مأمور بابلاغ هم هستند بهر كسي آنچه صلاح اوست از احكام ابلاغ خواهند فرمود يعني از اخبار خود كه بامناء خود سپرده‌اند بقدر حاجت او باو ميرسانند و زياده [ص 79] از حاجت حتم نيست و ممكن است بگذارند براي وقت حاجت و ايمنند از اينكه از ايشان فوت شود ، پس از اين جهت است كه مي‌بيني شخص راوي بتدريج و بزيادتي تفحص و تتبع هي از اخبار آل‌محمد (ع) دست ميآورد پس از طرف خود گمان ميكند كه زحمت كشيده و اخبار را دست آورده ولي از بالا اگر نظر كني چنين نيست خود حجت عجل الله فرجه ملتفت است كه در هر موقع چه محل حاجت است و همان را ميرساند و اختياري ما نيست ، آيا نمي‌بيني كه بسا تفحص بسيار هم ميكني و آنچه منظور داري دست نميآوري تا آنكه بسا يك وقتي بدون زحمت تو مي‌بيني كه حديث بنظرت رسيد و موفق بر عمل شدي ؟ پس معلوم است كه امر باختيار ايشان است مثل اينكه در زمان حضورشان بسا سائل سؤال ميكرد و جواب نميفرمودند و برميخواست ميرفت و عرض ميكرد بر ما بود سؤال و شما خود ميدانيد ، تا يك وقتي مقتضي ميشد و جواب [ص 80] ميفرمودند و امروز هم والله نسبت بايشان امر باين منوال است و هر چند كه ما خبر از ايشان نداريم ايشان از ما خبر دارند و در مرأي و مسمع ايشانيم و آنچه كه تكليف ايشان است از بلاغ بجا ميآورند و از همين باب است حقيقت آنچه ما ميگوئيم كه باب علم مفتوح است و اين شخص راوي ثقه امين كه براي ما معرفي شده هر چند كه يقينا معصوم از سهو و نسيان و خطا نيست اما ما معتقديم كه آنكه حقيقةً مأمور بهدايت و تعليم ما است صاحب الامر صلوات الله عليه است كه معصوم است و مطهر و عالم و بصير و قادر و ابدا تقصير در اداء تكليف خود نميفرمايد و ثقات و امناء اصحاب ايشان بنص فرمايش خودشان بمنزله چشم و دست و زبان ايشان هستند و هر چه ايشان خواسته باشند از زبان آنها جاري ميكنند و اگر سهو و خطائي از او جاري شود ممكن است خود او را متذكر و متنبه كنند تا واقف بر خطاي خود شود و اظهار كند و ممكن است ديگري را [ص 81] برانگيزانند كه او را ملتفت كند ، بهر حال كه اگر ما بدانيم كه امام ما است كه مأمور باِبلاغ بسوي ما است و معصوم است و كوتاهي هم ندارد بايد ايمن از همه اين احتمالات باشيم و بارد القلب و ثلج الفؤاد با يقين عمل بآنچه بما از راهي كه محل اعتماد ما قرار داده‌اند رسيده نمائيم ، خلاصه كه مقصود بيان اين مطالب نبود ولي از باب تماميت بيان عرض شد .

و مقدمه ديگر باز بايد بداني كه مختلفات اخباري كه ما داريم از آنچه دروغ بر ائمه ما سلام الله عليهم بسته‌اند يا تقيةً از ايشان صادر شده كه گذشتي يعني بعرضه بر كتاب و سنت و اجماع عامه آنها را شناختي ساير مختلفاتي كه از اخبار داريم و از حد احصاء بيرون است وجوه اختلاف آنها بسيار است و اگر چه در موردي كه هر دو حديث مختلف بما ميرسد و راه ترجيح يكي را دست نياوريم حكم بتوسعه ميكنيم ولي بايد [ص 82] بداني كه علل و جهات ديگر هم براي اين امر هست و اين است كه در زمان خود ائمه سلام الله عليهم بسا يك امام در يك مجلس دو حكم و سه حكم مختلف در يك موضوع ميفرمود و هر يكي را بنهجي امر ميكرد اگر چه در بعضي احتمال تقيه ميرفت اما در بعضي احتمال جهات ديگر هم ميرود و بسا صلاح هر يك را در حكمي ميدانستند و البته چنين است و امروز را هم كه ملاحظه كني نسبت بشخص امام البته آنچه را كه بما ميرساند بر حسب مصلحتي است كه ديده‌اند و ملاحظه فرموده‌اند و هر روز هم كه مصلحت تغيير كرد البته وضع را تغيير ميدهند و قلوب ثقات و امناء ايشان در دست ايشان است ، پس ممكن است اولا كه يكي از ايشان بعض اخبار را اصلا نديده باشد يا از آنها غافل شود و فراموش كند پس بمقتضاي همان كه نزد او حاضر است و ملتفت آن هست حكم ميكند و در آن موقع البته همان هم مصلحت بوده كه اين طور شده ، بعد در موقعي [ص 83] كه مصلحت تغيير ميكند بسا اخباري چند را بنظر فقيه ميآورد كه حكم نزد او برميگردد و تغيير ميكند و ديده شده است كه يك نفر ايشان در دو وقت دو فتوي داده و هر دو را هم از اخبار آل‌محمد عليهم السلام گفته است اما بسا حديث تازهٔ دست ميآورد كه فتواي او را برميگرداند يا جهات نظر او را تغيير ميدهد كه اول قسمي ميفهميده در ثاني قسم ديگر ميفهمد و الا چه جهت دارد كه يك نفر فقيه عالم كه از عين اخبار تجاوز نكند دو حكم مختلف در دو موقع داشته باشد ؟ پس معلوم است كه قلوب و فهمها و چشمهاي فقهاء حقه در دست صاحب الامر صلوات الله عليه است و هر قسم بخواهد ميگرداند و اين در يك نفر كه ممكن است و مشهود است در دو نفر و سه نفر بطريق اولي ممكن است و در زمان كم كه اين قسم تغيير ممكن باشد در زمان بسيار بطريق اولي ممكن ميشود و حاجت بتفصيل زياد نيست و غرض آن است كه اولا اخباري كه [ص 84] بدست عامه شيعه داده‌اند حتم نيست براي هر فقيه هميشه جمع باشد و ممكن است كه بتدريج دست بياورند يا بعضي اصلا همه را دست نياورند و اختيار دست صاحب كار است و ثاني اينكه زمام عقل و فهم و ادراك ايشان دست او است و بهر قسم بخواهد ميگرداند مشروط باينكه نفس خود را خالص از هوي و هوس كرده باشد و مجاهده صحيح نموده باشد پس البته خداوند او را هدايت ميكند و كمتر از آن نيست كه چشمي باشد بصير ولي اين چشم را اگر بمشرق متوجه كردند مشرق مي‌بيند و اگر بمغرب متوجه كردند مغرب مي‌بيند و شخص فقيه عارف بلحن بايد چنان خود را صافي و بي غرض و مرض از اهواء مُرديه نمايد كه هيچ از خود نداشته باشد و نسبت بامام خودش كالميّت بين يدي الغسّال باشد كه بهر طرف خواسته باشد بگرداند و در اين صورت بسيار ميشود كه امروز دليلي بر مطلب دست [ص 85] نياورده باشد و فردا دست بياورد و كم ترك الاول للآخر و ممكن است كه امروز قسمي بفهمد و فردا قسم ديگر بفهمد و ممكن است كه امروز يك حديث رجحان پيدا كند فردا جهت رجحاني براي حديث ديگر دست بياورد ، خلاصه كه بهمان منوال كه در زمان حضور امام عليه السلام اختلاف احكام ممكن بود امروز هم ممكن است و باين جهات اگر تجديد نظري هم از فقهاء اصحاب بشود نقلي نيست بلكه تا يك درجه لازم است ولي بايد خود را خالص كرد و اهدنا الصراط المستقيم را مداومت نموده از نظر نيانداخت .

سؤال ششم - عالم ذر كه گفته ميشود و بوجودش هم مؤمن و مقر هستيم و مشايخ عظام اعلي الله مقامهم در كتب و رسائل مباركه خودشان در مواقع متعدده مشروحا اظهار فرموده‌اند ولي كمّ و كيف آن كه عوام مثل حقير درست ملتفت شوند كه چگونه در آن عالم با شعور و مدرك بوده‌ايم و تكاليف را قبول كرده‌ايم [ص 86] نيستم مستدعي است مرحمت فرموده توضيحا بيان فرمائيد .

جواب - بيان اين مسائل غامضه علميه محتاج بمقدمات بسيار است و البته ميدانيد كه با كمال گرفتاري كه دارم مجال تفصيل نيست ولي چون اخوان ما الحمد لله مأنوس به بيانات و فرمايشات مشايخ عظام (اع) هستند اميد است كه به بيانات مختصره هم كه مرا مجال هست انتفاعي حاصل بكنند ، بهر حال كه در وجود عالم ذر شبهه نيست و كتاب خدا و اخبار ائمه هدي سلام الله عليهم همه دلالت بر آن دارد و متقدمين اصحاب (ره) بعضي كه واقف بر ادله آن نشده بودند توقف داشتند ولي بعد از جمع شدن اخبار آل‌محمد عليهم السلام و دلالت صريحه بر وجود آن ديگر جاي توقف نيست ، اما فهميدن حقيقت آن نهايت صعوبت را دارد و علت عمده‌اش گرفتاري و انهماك ما است در دنيا كه اذهان ما را قاصر نموده و بيش از اعراض دنيويه چيزي ادراك نميكنيم و همان را هم از ظاهرش و [ص 87] صورت حاضرهٔ كه دارد تجاوز نميكنيم و بالفرض اگر بياني هم در فرمايشات اهل بيت سلام الله عليهم به‌بينيم حمل بر همين اوضاع دنيا ميكنيم و مشكلات بسياري هم باين سبب براي ما پيدا ميشود ، مثلا ميشنويم كه خداوند ارواح شيعه آل‌محمد عليهم السلام را دو هزار سال پيش از خلقت ابدان ايشان خلقت فرموده و آل‌محمد (ص) را شناخته‌اند و ايشان هم آنها را شناخته‌اند كه مراد اشاره بعالم ذر است و گمان ميكنيم كه منظور اين است كه از همين سالهاي دنيا دو هزار سال قبل از اين كه تقريبا زمان حضرت عيسي (ع) باشد ارواح شيعه اين زمان را خلقت فرموده و اين ارواح همين طور معلق در هوا بوده‌اند و بدون بدنْ وجود و عقل و ادراك داشته‌اند تا يك وقتي بعد از مدت مديد ابدان آنها خلقت شده و متشابهات اخبار را هم بهمين قسم معني ميكنيم كه مثلا فرموده‌اند قبل از ميلاد از اظلّه ميثاق گرفته پس بهمين طور معني ميكند و حال اينكه اينها خيالات [ص 88] جاهلانه است و تا وقتي كه انسان در دنيا بدن نداشته باشد در هيچ عالمي از عوالم مذكور نيست و تو اگر در دنيا صاحب فرزند نشده باشي در هيچ عالم صاحب فرزند نيستي و ناچار بعضي مقدمات بطور اختصار بيان ميشود ان شاء الله تا بلكه از نتيجه آنها مطلبي ظاهر شود .

پس عرض ميكنم اولا بدانكه وقت سه وقت است كه در سه مرتبه خلق جاري ميشود :

يكي زمان است كه وقت دنيا است و آنچه در دنيا خلقت شده و مقصود از آن آن است كه چون دنيا عرصه مواد عرضيه است مثل عناصر و افلاك اين عالم و اينها چنانكه مي‌بيني دائم در تغيير هستند و هر آن صورت تازهٔ ميگيرند چنانكه همين آب و خاك است كه در زمين بصورت حبه ميشود و بعد سبز ميشود و بالا ميآيد و بعد گل ميكند و بعد دانه مي‌بندد و بعد اين دانه خورده ميشود و بصورتهاي ديگر ميشود تا باز دومرتبه برميگردد و خاك ميشود ، [ص 89] و هر چيزي را از اجزاء زمين و آسمان كه ملاحظه كني بهمين منوال دائما در تغيير است و صورتهاي مختلفه است كه بخود ميگيرد و از خود خلع ميكند و هر صورتي از اين صور را كه ملاحظه كني از اول ظهورش بر ماده عرضي تا آنكه خلع شود و بگذرد البته يك مدتي دارد كه اين مدت زمان اوست و عمر اوست در اين دنيا و اين است معني وقت زماني ولي اين عرَضي است از اعراض اين عالم كه در حديث شريف فرمود كلما بالجسم ظهوره فالعرض يلزمه و دوام و بقائي ندارد و اختصاصي هم بكسي ندارد همچنانكه مكان دنيا اختصاص ندارد و در مكان معين هر كسي ميتواند بنشيند همين مدت معينه زماني هم بر چيزهاي بسيار ميگذرد و زمان هر يك آنها ميتوان شمرد و چون عرضي است و از ذاتيت اشياء نيست از آنها منفك ميشود و چه بسيار كه از اين ازمنه بر چيزهاي چند سابقا گذشته كه باين سبب صاحب سبقت ذاتي نشده‌اند [ص 90] مثل اينكه مثلا چه بسيار خلق كه پيش از زمان خاتم و ائمه اطهار (س) در عالم آمده‌اند و ازمنه سابقه بر آنها گذشته كه باين سبب سبقت واقعي بر آل‌محمد (ع) حاصل نكرده‌اند و يقينا وجودشان متأخر از ايشان است بمدتهاي بي‌نهايت و چه بسيار كه بحسب زمان بعد از اشخاصي چند باين عالم بيايند كه حقيقةً سابق بر آنها باشند مثل اينكه آل‌محمد عليهم السلام سابق بر كل موجودات اين عالم هستند ، خلاصه كه اين وقت زماني است كه عرضي است از اعراض و ابدا محل نظر حكما نيست و اگر گفتند مثلا كه فلان مقدم بر فلان است مقصودشان بحسب اين اوقات نيست و اگر گفتند كه ارواح سابق بر ابدان هستند نظري باين اوقات ندارند .

خلاصه و اما وقت دويم كه نسبت بوقت زماني ثابت و مستقر است مقصود از آن سبقت ماده‌ها و اجناس كليه است نسبت بافراد ، اگر چه در دنيا مثل واقعي براي اين مطلب [ص 91] نيست كه بچشم تو بيايد ولي محض تقريب ذهن ميگوئيم كه خاك مثلا كه ماده همه آنچه در دنيا است از مواليد از احجار و معادن و نباتات و حيوانات و اناسي تماما از خاك خلقت شده‌اند و خاك مقدم بر كل اينها است و مقصود از مقدم بودن خاك نه آن است كه فرضا بگوئيم از خلقت مواليد ده هزار سال يا بيست هزار سال گذشته و از خلقت خاك و عمر آن سي هزار سال گذشته ، نه مقصود اين نيست و اگر اين طور بود سبقت عرضي ميشد كه واقعيتي نداشت آيا نمي‌بيني كه زيد مثلا پنجاه سال قبل از اين خلقت شده و بعد از سالها خداوند فرزندي باو ميدهد پس فرزند او ميآيد و بعينه در همان وقت كه پدر او الآن زنده است و در آن وقت هست او هم در همان وقت خواهد بود و هيچ گفته نميشود كه بودن زيد در روز فلان سابق است بر بودن پسرش در همان روز بلكه آن وقت كه صاحب اولاد شده هر دو در يك وقت خواهند بود بدون فرق ، حال مقصود از [ص 92] سبقت خاك بر مواليد اين نحو سبقت نيست بلكه خاك الآن هم كه در تحت همين صورتهاي مختلفه مواليد هست سابق بر آنها است و معني سبقتش اين است كه مثلا نسبت بكوزه تو كه از خاك ساخته شده خاك سابق بر اوست يعني در كوزه‌هاي ديگران هم جلوه دارد و در سنگها و معدنها و درختها و حيوانات و اناسي كه الآن حاضرند و موجود و آنها كه پيش از اين بوده‌اند و باز بخاك برگشته‌اند و آنها كه بعد از اين بيايند و بخاك برگردند خاكْ سابق بر كل اينها است يعني خاك از همه اينها وسيعتر است و عالمي دارد كه از عالم اين مواليد بمراتب گشاده‌تر است ، عالم اين مواليد بيش از همينها يا امثال اينها كه الآن موجودند گنجايش ندارد اما خود خاك و حقيقتش كه سابق بر مواليد هزار هزار ساله است جامع كل آنها است و هيچ تنگي در او فرض كرده نميشود و اگر بآن چشمي كه بايد ملاحظه كني ملتفت ميشوي كه چه عرض ميكنم ، آب معيّني [ص 93] كه در ظرف معين پيش روي تو است اين همين است كه هست و در هيچ جا و هيچ وقت اين ظرف معين مملو از اين آب نيست اما اگر چشم از اين ظرف و اين آب خاص پوشيدي و آب مطلق ديدي همان است كه در زمان آدم بوده و تا دامنه قيامت هست و در هر ظرف و بحر و نهري كه ملاحظه كني با قطع نظر از ظرفها جز همان آب نمي‌بيني و او است كه سابق بر كل اينها است و حقيقةً سابق است و هيچيك از ظرفهاي آب با آب معين نميتوانند بروند بالا و پهلوي آب مطلق بايستند زيرا كه او يكي است و نظيري از آب ندارد كه پهلوي او بايستد ، حال اگر بگوئي كه خداوند آب را پيش از اين خلقت كرده بود بچندين هزار سال مثلا و بعد آنرا آورد پائين و در ظرفهاي دنيا جا داد حق گفتهٔ و درست گفتهٔ با اينكه از وقتي كه آب خلقت شده همين قسم كه ملاحظه ميكني تقريبا درياها و رودخانِها و نهرها و اعماق زمين آب داشته [ص 94] و يك وقتي نبوده كه آب در عالم غيب باشد و در دنيا نباشد و اگر آب در دنيا نباشد در هيچ عالمي نخواهد بود و لازمه وجود او است كه بايد باشد و اين است كه در صفت خداوند امام (ع) ميفرمايد لم‌يمثّل فيكون موجودا يعني موجود بودن خدا بتمثّل نيست برعكس خلق كه اگر تمثّل نداشته باشند در اين دنيا در هيچ عالمي وجود پيدا نميكنند و فرمودند كه هيچ باطني نيست مگر بظاهر و هيچ ظاهري نيست مگر بباطن كه هر دو لازم ملزوم يك‌ديگرند پس آب در باطن و ظاهرْ هر دو بايد باشد اما معذلك حقيقة آب سابق بر آبهاي دنيا است و عالمش وسيعتر است و زياد و كمي اين آبها باعث تفاوتي براي او نيست و كم و زياد نميشود ، خلاصه كه مطلب مشكل است و نظر علمي ميخواهد و اين وقت را وقت دهري ميگويند .

و وقت سيوم وقت سرمدي است كه آن وقت ذوات و جواهر اشياء است و عجالةً در صدد بيان آن نيستم .

[ص 95] و حال كه اين مقدمه را اجمالا دانستي بدانكه سبقت ارواح بر ابدان سبقت دهري است و رتبي و منظور سبق زماني نيست كه گمان كني سالهائي چند از سالهاي دنيا روح تو در عالم بوده و بدن نداشته بعد از آن بدني براي او خلقت كرده‌اند و در اين بدن ظاهر شده هيهات هيهات عرصه روح بكلي سابق بر اين دنيا است و ايام دنيا بر او نميگذرد و در اوقات دنيا محصور نيست همچنانكه در مكان دنيوي هم محصور نميشود آيا نمي‌بيني كه همين خيال تو كه پست‌ترين مقامات روحاني است در بدن تو كه جلوه ميكند محصور ببدن نميشود و الآن با خيال خودت بهمه جاي دنيا هر جا كه علم و اطلاع داري ميتواني گردش كني و در همه اوقات دنيا بقدري كه علم داري ميتواني گردش كني بدن جسماني تو در مكان خودش هست و در اين آنِ معيّن از مكان خود تجاوز نميكند اما در عالم خيال كه عالم مثال است بطرفة العين بآذربايجان و عراق عرب و عجم [ص 96] ميروي و مانع براي تو نيست با اينكه الآن هم چون علاقه بدن عرضي را داري يك اندازه محصوري و اگر علاقه كم شد سرعت سير تو از اين هم زيادتر ميشود و همچنين با اين بدن ظاهر الآن در اين روز فلان محصوري و ابدا پيش و پس نميتواني بشوي كه مثلا الآن كه صبح شنبه است تو با همين بدن خود بجمعه ديروز برگردي چنين چيزي ممكن نيست اما معذلك با خيال خودت جمعه ديروز كه سهل است تا زمان آدم را هر قدر اطلاع داري و علم بآن داري ميتواني سير كني ، پس ببين كه همين خيال تو با اينكه يك پله بيشتر از اين عالم بالا نرفته معذلك چه سبقت و احاطهٔ باين عالم پيدا كرده كه همه اوقات و امكنه اين عالم را زير پا انداخته و باندك وقتي همه را سير ميكند و اين عالم كه عالم مثال و خيال و برزخ باشد چون نزديك بدنيا است باز شباهتي بدنيا دارد و تنگ است و شخص در آنجا باز يك اندازه محصور و مقيد است اما عالم [ص 97] نفس كه همان عالم ذر انساني باشد و همان است عرصه قيامت كه ابتدا عالم ذر است و در عود قيامت ميشود آنجا ديگر بمراتب از عالم مثال و اين عالم وسيعتر است و بالاتر بلكه آنجا ديگر عرصه جمع است كه همه صاحبان نفوس آنجا جمعند و حاضر و صاحبان نفوس در ملاقات يك‌ديگر كه اهل آن عرصه‌اند محتاج بنقل و انتقالي نيستند برعكس اين عالم كه چه قدر بايد زحمت نقل و تحويل را كشيد تا ملاقات هر كه را بخواهي بخصوص بنمائي و همچنين عالم مثال آنجا هم حاجت نقل و انتقال هست ولي بكمال سرعت اما عرصه آخرت عرصه جمع است و همه حاضرند قسمي كه زيد نامي كه در زمان آدم خلقت شده و نفسانيت در او بالفعل شده با عمرو نامي كه امروز بدنيا آمده و صاحب نفس شده هر دو بيك‌بار آن عالم را ادراك ميكنند با اينكه عمرو نام كه امروز دنيا آمده پيش از اين در هيچ عالمي نبوده و زيد نام كه در زمان آدم خلقت شده [ص 98] سالها است كه صاحب نفس بوده اما اين سالها و ماهها همه بر اين بدن گذشته نه بر اصل نفس ، و اگر ادراك اين را از طرف او نميتواني بكني از طرف خودت كه تقريبا ممكن است تو امروز صاحب نفس شدهٔ و ادراك نفس آن كسي را كه در زمان آدم صاحب نفس شده ميكني پس معلوم است كه تو همانجا رفتهٔ كه او بوده و هر دو اهل يك عالميد و وقت شما يكيست و مكان شما يكي يعني هر دو در عالم دهر و عالمِ جمع هستيد و اين ايام و امكنه دنيا آنجا نيست و آنجا مقام ديگر و كيفيت ديگر دارد و تا وقتي كه فعليت تمام در ما پيدا نكند كه آن بعد از نفخ صور است درست ادراك آنرا نميكنيم چون خداوند نفوس را در عالم ذر كه خلقت فرموده و آنجا جمع بوده‌اند در عالم طبيعت و ماده آنها را مخلوط و ممزوج بهم كرده و تميز از ميان آنها برداشته شده و بعد از آنكه در مثال و اين عالم ظهور كرده‌اند بناي فعليت و خصوصيت را گذارده كه خورده خورده و بتدريج [ص 99] نفس انساني پرده از روي خود برميدارد مانند كسي كه آئينه را بگيرد اول برابر سر بعد برابر چشم و ابرو بعد برابر بيني و خَدّ بعد برابر دهان تا خورده خورده همه آنچه دارد از آئينه جلوه دهد و چنين است تقريبا نسبت مثال و اين دنيا بنفس انساني كه بيك‌بار نميتواند همه كمالات او را اظهار كند مگر خورده خورده از اول عمر تا آخر اظهار همه آنچه در نفس خود داراست بتواند بكند و مستخلص از اعراض و پرده‌هاي عرضي بشود و سر از قيامت بيرون آورد .

پس چون اين مقدمات را دانستي بدانكه عرصه ذر يك مقام نيست و آن چند عالم است ، اول آنها عالم عقل است كه در آن مقام سواي معصومين كلي كه چهارده نفس مقدس خاتم و ائمه اطهار و حضرت فاطمه سلام الله عليهم باشند ديگر احدي نيست و همه خلق آنجا مردگانند چنانكه در حديث معراج ميفرمايد كه بجائي رسيدم كه همه خلق را مردگان ديدم ، و در آن مقام [ص 100] خداوند ميثاقهائي كه مخصوص بايشان است از ايشان گرفته . و بعد نازل شده‌اند بعرصه روح كه آنجا ذرّ ثاني است و در اين مقام ارواح انبياء خدا سلام الله عليهم نيز خلقت شده‌اند با ابدان اصليه ايشان و آل‌محمد صلوات الله عليهم نيز ابداني از سنخ انبيا دارند و در آن مقام انا بشر مثلكم خطاب بانبيا ميفرمايند و عهود و مواثيق تكاليف ايشان را بامر خداي متعال از ايشان ميگيرند . و بعد باز تنزل ميكنند هم آل‌محمد سلام الله عليهم و هم انبياء خدا بعرصه نفس و اينجا ذرّ ثالث است و در آن مقام ارواح ساير اناسي نيز خلقت كرده ميشوند با ابدان اصليه و در آن عرصه مي‌ايستند و آل‌محمد صلوات الله عليهم و انبياء كه از بالا نزول فرموده‌اند نيز ابداني از سنخ ابدان اناسي بخود ميگيرند و انا بشر مثلكم ميفرمايند و در اين مقام نيز عهود و مواثيق خداوند را از خلق ميگيرند و بآن منوال كه در اخبار ديدهٔ باختلاف جواب عرض ميكنند . و از اينجا كه تنزل ميكنند اما آل‌محمد [ص 101] كه شأنشان از اينها بالاتر است و وجه الله باقي هستند ولي اناسي كه اهل اين مقامند در عالم طبيعت و ماده اختلاط و امتزاجي ميگيرند چنانكه در اخبار طينت ديدهٔ كه بعد از آنكه خداوند مؤمنين را در عالم بالا از طينت طيبه خلقت ميفرمايد و كفار را از طينت خبيثه كه اين همان بيان گرفتن ميثاق است و قبول و انكار خلق ميفرمايند كه بعد ايشان را ميميراند و طينتهاي آنها را ممزوج بهم ميكند و بعد آنها را در دنيا خلقت ميفرمايد از آن طينت ممزوجه و هر يك اصولي دارند از طينت اصليه خودشان كه در عالم ذر گرفته شده و اعراضي از اختلاط و امتزاج با ديگران و خورده خورده بايد اعراض گرفته شود و اصول بماند تا بمبدأ خود برگردد ، خلاصه كه غرض آن است كه در نزول در عالم طبيعت و ماده امتيازشان تمام ميشود چنانكه در صعود هم در بين النفختين بهمين منوال خواهند بود . و در نزول همين كه بعالم مثال ميرسند اينجا باز ذرّ چهارم است [ص 102] كه در اخبار بسيار تعبير از آن بذرّ و اظلّه آورده‌اند .

و همه اين مقامات اربعه كه عالم مثال باشد و نفس و روح و عقل سبقتشان بر اين عالم سبقت رتبي است و زمان دنيوي در آن مقامات ذكر ندارد و بر آنها نميگذرد و زمان دنيا عرض است و آنها نسبت بدنيا عرصه حقيقت و اعراض بعالم حقيقت راه ندارد اما آنها بحسب رتبه و سعه و احاطه و كليت و اصالت سابق بر اين دنيايند و اين دنيا تنگ و محاط آنها است كه ظاهر و باطن او را فرا گرفته‌اند و جزئيت دارد و عرضيت ، و ادراك اين مطلب را اگر در كليه عالم نميكني در نفس خود ملاحظه كن كه نفس و مثال تو كه سابق بر اين بدن هستند بدون شبهه سبقتشان زماني نيست كه تو مثلا سالهائي چند از سالهاي دنيا در آن عالمها باشي و در دنيا هنوز وجود پيدا نكرده باشي چنين چيزي نميشود و اخبار بسيار هم گواه اين است كه اشاره ببعض آنها كردم ولي از آن روز كه در دنيا متولد شدهٔ كه اول بروز [ص 103] انسانيت در تو است موافق فرمايش حضرت امير (ع) داراي نفس و مثال شدهٔ و آنها سابق بر بدن دنيوي تو هستند بدو هزار سال و هزار سال مثلا اما معذلك وجودشان مساوق با وجود بدن است و در نزد تولد بدن بالاي رتبه او در مقام نفس و مثال خلقت شده‌اند و خلقتشان دهري و مثالي است و زمان دنيا بر آنها ابدا نميگذرد و از همين جهت مي‌بيني كه زمان گذشته و حال و آينده را بيك سر پا طي ميكنند و اگر مثل بدن محصور و مقيد بودند از حد خود و وقت و مكان خود تجاوز نميكردند و مي‌بيني كه چنين نيست و باندازه علم و اطلاعشان سير ميكنند و مشاهده هر چيزي را ميكنند .

حال كه تا اينجا آمدي بدانكه مراد از ذر كه تو در آن عالم بودهٔ و عهد و ميثاق از تو گرفته شده سواي همان عالم نفس كه تو هم يكي از افراد آن عالم هستي چيز ديگر نيست و آنجا يوم جمع است كه همه خلق جمع بوده‌اند و عهد از ايشان گرفته شده و شعور و ادراكي هر كس بقدر [ص 104] خود داشته كه الآن در نفس خود اگر درست نظر كني همان عالم را مي‌بيني و عقل و ادراك خود را مي‌بيني نهايت چون عرض كردم كه از آنجا كه پائين آمديم اعراض دامن‌گير ما شده اين است كه فراموش كرده‌ايم و همين كه اعراض ما بزحمات و مجاهدات دنيوي گرفته شد متذكر عهود ميشويم و اين است كه فرمودند نسوا الموقف و سيذكرونه يوما مّا يعني موقف ذر را فراموش كردند و يك روزي يادشان ميآيد ، و مثَل اين مطلب مثل اين است كه مطلبي را دانسته و فهميدهٔ اما رطوبت دماغ تو زياد شده و فراموش كردهٔ پس بنا ميكني تسخين كردن بدواها و اعمال تا رطوبات دماغ تو خشك شود و آسمان سرت صحو شود پس ياد ميآوري آنچه را كه فراموش كردهٔ ، حال ملاحظه كن كه آن وقتي كه فراموش كردهٔ و هيچ متذكر نيستي كه چه ميدانستهٔ بسا طوري شود كه اگر بتو بگويند ياد ميآوري فلان واقعه و فلان مطلب را كه آن روز اتفاق افتاد بكلي انكار كني [ص 105] كه هرگز همچه اتفاقي نيفتاده اما همين كه نسيان خود را علاج كردي همان كيفيت آن واقعه را عينا متذكر ميشوي طوري كه جزئيات آن براي تو ممثّل ميشود ، حالا در اين مقام هم تقريبا اين طور است و عهد و ميثاق در نفس خلق از ايشان گرفته شده و نفس بالاي همين بدن است بعينها در عرصه دهر و آنجا عهد گرفته شده و قبول يا انكار نموده‌اند و بعد بسبب اختلاط طينتها فراموش كرده‌اند و همين كه اعراض خارجيه از هر كسي گرفته شد و باصل خود برگشتند عينا آنچه در ذر قبول كرده بودند مشاهده ميكنند . خلاصه كه بهمين قدر هم در بيان اين مسأله اقتصار ميكنيم و توضيح زياده بر اين نميتوان كرد و از جناب سائل وفقه الله عذر ميخواهم از اجمال سخن زيرا كه مجال تفصيل بيش از اين نيست و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

[ص 106] تمام شد بر دست مصنفش بنده اثيم زين‌العابدين بن كريم در مشهد مقدس در ظهر شنبه پنجم شهر ذي‌القعدة الحرام سنه ١٣٣٧ حامدا مصليا مستغفرا راجيا عفو ربه .