علم المحجة واضح لمريده و اري القلوب عن المحجة في عمي
و لقد عجبت لهالك و نجاته موجودة و لقد عجبت لمن نجا
مقصود اين است كه باندازه لزوم از احكام ظاهريه يا باطنيه و زميني يا آسماني بيان بشود و تا اين اندازِها ممكن است كه شخص پيغمبر يا امام يا نقيب و نجيب هم [ص 77] اگر در ميانه معروف نباشند با بعض محدثين و فقهاء رواة اخبار بگذرد و آن اشكالي كه داشتهايد وارد نميآيد كه بيان احكام آسماني بدني اشرف از بدن پيغمبر صلي الله عليه و آله كه مظهر اسم زميني و ظاهري بوده خواسته باشد و بدن اشرف و الطفي لازم نيست و چون خود پيغمبر صلي الله عليه و آله احكام باطني و آسماني را هم در ضمن همين كتاب و سنت خود گذارده است و موجود است ممكن است در موقع استعداد خلق براي بيان آنها پيغمبري هم در ميان نباشد بلكه امامي هم ظاهر و معروف نباشد و غايب باشد و يكي از علماء امت مثل شيخ اوحد اعلي الله مقامه هم كه يكي از بندگان ايشان است آن احكام را بيان ميفرمايد و امت را متنبه ميكند و تكان ميدهد تا بآن حد كه دو دسته ميشوند و با اينكه پيغمبر نبود امام هم نبود اين خدمات را انجام ميدهد و نقلي نيست و اشكالي وارد نميآيد و حجت هم تمام ميشود بلكه عرض ميكنم حكمت هم در همين است [ص 78] و امتحان و افتتان اين مردم بر حسب بالا رفتن عقل و فهمشان بنسبت مستقيم بالا ميرود و روز بروز سختتر ميشود و اين روزها در منتهاي سختي است و يكي از سختيهاي امتحان امروز همين است كه حجتهاي بزرگ و ائمه اطهار و صاحبان كشف و كرامات از شيعيان پنهان هستند و اين كيفيت اگر چه بر شدت امتحان ميافزايد اما خلاف حكمت نيست بلكه از تماميت حكمت پروردگار است و اين عرض منافات ندارد با آنچه ثابت شده كه در هر عصري يكي از شيعيان كاملين كليين كه نايب خاص امام عليه السلام هست بايد در ميان مردم باشد زيرا آنچه ثابت است وجود يكي از آن بزرگواران است در هر عصر نه شهود ايشان و از خداوند مسألت داريم كه ما را در اين امتحانات حفظ فرمايد و خالص بيرون بياورد بحق محمد و آله . و قصد از اين تفصيلات اين بود كه امر بآن طور [ص 79] كه اسباب اشكال شده بود نيست و حجتهاي خداوند در هر زماني بجهات و مقتضيات خاصي كه فعلا محل سخن ما نيست و سؤال از آن هم نشده است باختلاف مقامات ظاهر ميشوند كه چندان ارتباطي با ترقيات مردم ندارد كه لازم باشد بهر اندازه مردم ترقي كردند حجت بزرگتري در ميانه آنها قائم شود بلكه بحجت كوچكتري هم كار ميگذرد ولي بزرگي و كوچكي حجتها بمناسبات و حكمتهاي ديگر است و آنچه مسلم است اين است كه از كوچك و بزرگ ايشان آن اندازه كه محتاج اليه مردم است برميآيد و اتمام حجت ميشود و از اول هم امر بهمين منوال بوده است چنانچه در اخبار ملاحظه فرمودهايد كه ابرهيم و نوح علي نبينا و آله و عليهما السلام از موسي و عيسي علي نبينا و آله و عليهما السلام بزرگتر و اشرف بودند با اينكه امت موسي و عيسي بدون شبهه ترقي آنها از امت ابرهيم بيشتر و شعورشان بالاتر بود [ص 80] و معذلك بموسي و عيسي اكتفا شده بود و همچنين در زمان موسي (ع) آن حضرت مأمور بشرع ظاهر و تربيت ظاهر بود و خضر (ع) مأمور بشرع باطن و بدون شبهه مقام خضر بموسي نميرسيد زيرا او پيغمبر اولي العزم بود و حجت بر خضر بود و خضر تابع موسي عليه السلام بود و حضرت خضر گاهي گفته ميشود كه شايد پيغمبر هم نبود و معذلك مأمور بشرع باطن در مواردي كه مأموريت داشته است بوده است و موسي مأمور شد كه تعليماتي از خضر بگيرد ، و هكذا در هنگامي كه استعداد خلق بآنجا ميرسد كه اشرف و اول ما خلق الله و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بعرصه شهود تشريف بياورد و ببركت آن وجود مقدس و اثر تعليمات او عقول و افهام مردم بالا برود و ترقي كنند و استعداد بيشتري پيدا كنند ميبيني كه نوبت بحضرت امير ميرسد و البته آن حضرت باندازه استعداد مردم از فضايل پيغمبر صلي الله عليه و آله و علوم آن [ص 81] حضرت بيش از آنكه خود پيغمبر (ص) اظهار فرمود اظهار هم ميفرمايد و معذلك مقام شخصي او هم از مقام پيغمبر پائينتر است ولو بيانات بالاتري هم بفرمايد معذلك ميفرمايد انا عبد من عبيد محمد و هيچ وقت هم لازم نميآيد كه حضرت امير بدني داشته باشد كه لطيفتر از بدن پيغمبر (ص) باشد و هكذا ائمه اطهار يكي يكي بياناتي كه فرمودند از بيانات ظاهري پيغمبر صلي الله عليه و آله بالاتر بود زيرا علم و تحمل اصحاب ايشان كه در مهد اسلام و در سايه ائمه اطهار تربيت شده بودند بيش از آن اعراب بوّالون علي اعقابهم و بيابانيها بود تا اينكه در زمان حضرت امام حسن عسكري عليه السلام چه بسيار بياناتي از باطن باطن و فضايل شيعيان ايشان فرمودهاند كه سابق بر آن كمتر ميفرمودند و گويا آن بزرگوار تمهيد مقدمه براي ايام غيبت كه زمان ابواب و نواب و شيعيان است ميفرمود ، و هكذا بعد از آن بزرگواران هم تدريجا فهمها و علمها زياد [ص 82] شد و اخبار ايشان جمع شد و استعداد مردم هم زياد شد تا آنجا كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و ساير مشايخ توانستند فضايلي را از آلمحمد عليهم السلام بيان كنند كه سابق بر آن بطور آشكار بيان نميشد و اهلي هم نداشت . خلاصه كه تفصيل زياده بر اين زائد است و ان شاء الله آشكار شد كه آن مشكلاتي كه تصور شده وارد نميآيد ان شاء الله و با مراجعه دقيقتري در فرمايشات خود سيد اعلي الله مقامه كه خود حقير هم تا اين تاريخ كه از بركت سؤال شما آن عبارات را زيارت كردم و تا كنون نديده بودم ملاحظه ميفرمائيد كه اشكالي ندارد ولي چون اين نوع فرمايشات و استنباطات از اخبار و آثار آلمحمد عليهم السلام معهود و مأنوس اشخاص نبوده در بادي نظر غريب بنظر ميآيد و براي معاندين هم همين قبيل عبارات مستمسكي ميشود چنانچه صاحب هدية النملة هم بخيال خود ايرادي پيدا كرده و تهمتها زده است و در [ص 83] هداية المسترشد جواب شافي كافي داده شده است و ان شاء الله مراجعه ميفرمائيد .
سؤال چهارم - فرمودهاند : آيا ائمه طاهرين در صور و بدن مؤمنين خودشان هم ظهوري دارند كه مقام عصمت شامل آنها نيست يا نه و در صورتي كه داشته باشند پس اگر مؤمن معصوم نيست چگونه ميشود كه امام در بدني كه قابليت عصمت ندارد ظهور كند و حال آنكه ميدانيم كه ظهور آلمحمد (ص) در اين عالم بقدر يك نفر نقيب يا نجيبي بيش نبوده پس اين ابدان نقابت و نجابت بود كه قابل عصمت بود پس چرا نقبا و نجبا معصوم نيستند و عصمت منحصر بچهارده نفر بود .
عرض ميكنم در جواب اين سؤال هم در دو موضوع بايد عرايض مختصري عرض شود تا في الجمله مطلب حل شود :
اول نسبت بظهور آلمحمد عليهم السلام در ابدان مؤمنين عرض ميكنم براي ايشان صلوات الله [ص 84] عليهم دو ظهور است : اول ظهور كوني است كه جميع موجودات ظهور ايشان است و خصوصيتي بمؤمنين بايشان ندارد و ميدانيد كه اجماعي و ضروري مذهب است كه ايشان اول و اشرف ما خلق اللهند و امتثال امر پروردگار را در قبول وجود ايشان قبل از ساير موجودات فرمودهاند و بنا بر اين ساير موجودات شعاع ايشان خواهند بود يعني امر پروردگار را بوسيله و سببيت ايشان شنيدهاند پس ظهور ايشان هستند و مثَل خلق و ايشان مثل اثر است و مؤثر پس هر چه در اثر ديده ميشود از مؤثر است و از اين نظر كه نگاه بكنيد حتي صفت عصمت ايشان هم در آثارشان بروز كرده و همه خلق خدا باين معني معصومند و در مقام قبول امر وجود گناهي و نافرماني نكردند و موجود شدند پس همه بنده خدا شدند و ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا و همه بندگي خدا نمودند و يسبح لله ما في السموات و ما في الارض و در اين [ص 85] نظر مؤمن و كافري نيست و همه موجودات هم ظهور ايشانند چرا كه ايشان اول ما خلق اللهند و فيض وجود را بواسطه صفاي قابليت خداداده اول دريافت نمودند و فاضل آنرا بموجودات بعد از خود انعام فرمودند پس همه چيز ظهور ايشان است و همه چيز و همه كس هم معصومند يعني اطاعت خدا كردند بسبب آلمحمد عليهم السلام و موجود شدند و در اين نظر خوب و بد و مؤمن و كافر و معصوم و غير معصومي نداريم همه موجودات امت واحدهاند و همه خوبند و همه معصومند ، حال در اين مسائل هم اگر اشكال داريد بيانش موكول بكتب مشايخ است اعلي الله مقامهم . و اما يك نظر ديگر داريم در موجودات كه آنرا نظر شرعي ميگوئيم كه در اين نظر نسبت اين موجودات را بمقام اول ما خلق الله از حيث نزديكي و دوري بخداوند و از خداوند ملاحظه ميكنيم كه كدام نزديكتر است و كدام دورتر و كدام شبيهتر است بمقامات [ص 86] و صفات اول ما خلق اللهي و كدام شباهتش كمتر است و خوب و بد و معصوم و غير معصوم در اين نظر است و در اين نظر هم شبهه نيست كه آلمحمد عليهم السلام نزديكترين خلقند به پروردگار و مطيعترين خلقند براي پروردگار و شبيهترين خلقند از حيث صفات به پروردگار تا آن حد كه خودشان اسم و صفت خدا شدهاند و خبر از خداوند ميدهند در جميع حالات و همين است معني عصمت كه اين صفت در ايشان بر وجه اكمل بروز كرده و معصوم كلي شدهاند و قدمي بر خلاف رضاي او برنداشتهاند بلكه خودشان رضاي خدا هستند ، و اما بعد از ايشان هم انبياء خدا صلوات الله عليهم كه از آلمحمد (ع) بلاواسطه دريافت فيض كوني و شرعي نمودهاند معصومند ولي شبهه نيست كه اين عصمت ذاتي خودشان نيست بلكه اكتساب از تعليم آلمحمد عليهم السلام است و از اين رو معصوم كلي شمرده نميشوند زيرا ايشان تابع [ص 87] آلمحمدند و آنچه دارند از ايشان است و آلمحمد (ع) اصلند و ايشان فرع و البته فرع نسبت باصل جزء او است پس ايشان معصوم كلي نيستند و معصوم جزئي هستند و جزئي اگر چه در جميع صفات شبيه بكلي است و از او شمرده ميشود اما معذلك نوع محدوديتي براي جزئي هست كه براي كلي نيست و مثلي براي تقريب ذهن عرض ميكنم كه في الجمله ذهن را بمطلب نزديك ميكند و آن اين است كه بحر محيط را كه ميبيني ميگوئي آب است يك قطره آب هم آب است اما يك قطره آب در مقابل آتش ايستادگي ندارد و فورا بخار ميشود اما بحر محيط ايستادگي دارد زيرا بحر محيط آنقدر وسعت دارد كه كران تا كران را گرفته و چيزي غير از آب آنجا نيست اما قطره اين طور نيست و محدود و مقرون با چيزهاي ديگر شده و مخلوط با هوا شده اين است كه ضعيف شده و زود نفسانيت خود را ممكن است از دست بدهد و در حديث ديدهايد كه ميفرمايند شيعيان [ص 88] ما از طينت ما هستند و اگر مخلوط با طينتهاي ديگر نشده بودند غير از طينت ما چيزي نبود و ما و آنها يكي بوديم ، خلاصه باين لحاظ انبياء خدا كه اندك خلط و لطخي در آنها پيدا شده و از مقام اول ما خلق اللهي پائين افتادهاند بهمان درجه از حد اعلاي عصمت افتادهاند و ترك اولي ممكن است از ايشان سر بزند يعني عملي بكنند كه آن عمل اطاعت خدا باشد و گناه نباشد اما عملي بهتر از آن هم ممكن بود كرده باشند و نكردند و اين اسمش ترك اولي است نه اينكه العياذ بالله مرتكب گناه بشوند و اسم عصيان و ترك عهد و امثال ذلك هم كه در قرآن هست آنها معاني ديگر دارد كه فعلا در صدد ذكرش نيستيم و بهر حال كه ايشان معصومند ، و اما شيعيان آلمحمد عليهم السلام بمعني اخص كه مراد كملين و اقطاب و ابواب و نواب آلمحمد عليهم السلام باشند آنها هم بهمين شرح معصوم البته شمرده نميشوند و عصمت كلي ندارند اما خطا و نسيان و عصيان [ص 89] هم ندارند زيرا ايشان هم كليت دارند ولو اينكه فرعيت دارند اما فرع آلمحمد عليهم السلام و شعاع و نماينده ايشانند و باين لحاظ معصوم به عصمت پروردگار هستند و مؤيد به روح القدس و محفوظ بحفظ ملائكه پروردگارند ولو آنكه بنام معصوم آنها را نميخوانيم زيرا حقيقت عصمت از آلمحمد عليهم السلام است ولي خودشان فرمودهاند كه بزرگان از شيعيانشان گناه نميكنند چنانچه در حديثي حضرت امام رضا (ع) ببعض از دوستان خود ميفرمايد در صفت شيعيان اميرالمؤمنين ويحكم ان شيعته الحسن و الحسين و ابوذر و سلمان و المقداد و عمار و محمد بن ابيبكر الذين لميخالفوا شيئا من اوامره و لميرتكبوا شيئا من فنون زواجره ، خلاصه آنكه در عصمت بزرگان از شيعيان شبهه نداريم الا اينكه ايشان را بهمان لحاظ كه عرض شد معصوم نميخوانيم مثل اينكه امثال آن بزرگان خارق عادت هم از آنها بروز ميكند اما بنام معجزه نميخوانيم و كرامت ميگوئيم [ص 90] و معجز از آلمحمد است عليهم السلام منتهي بر دست شيعيان خود جاري ميكنند حال عصمتشان هم همين طور است و اخبار شواهد همه اين عرايض را ديدهايد و بهمين لحاظ اختصارا ذكر نكرديم .
و اما اينكه فرمودهايد چگونه ميشود امام در بدني كه قابليت عصمت ندارد ظهور فرمايد عرض ميكنم اما در ابدان كملين از شيعه و ابواب و نواب كلي كه دانستيد قابليت عصمت دارند و اخبار شواهد آنرا هم ديدهايد كه امثال سلمان را معصوم شمردهاند و چهارصد سال زندگي فرمود و يك صغيره از او سر نزد و سايرين از امثال سلمان را مؤيد بروح القدس شمردهاند كه خطا و لغزش ندارند ، و اما اشخاصي كه دون درجه آنها باشند از شيعيان البته صاحب درجه عصمت نيستند و اشكالي هم ندارد زيرا آنها از مظاهر كليه آلمحمد عليهم السلام هم نيستند و قائم مقام آلمحمد عليهم السلام هم من جميع الجهات نيستند و اعمال [ص 91] خوبشان نسبت بآلمحمد عليهم السلام و نسبت بخداوند داده ميشود و اعمال ديگرشان بخودشان نسبت داده ميشود و اكتساب خودشان است و ذاتا هم البته از آلمحمد شمرده ميشوند و در قيامت از اين اختلاطها هم خلاص ميشوند و خالص ميشوند و چه نقلي است كه از آلمحمد شمرده بشوند و معصوم هم نباشند مثل اينكه حيوانات طيبه هم از ايشان شمرده ميشوند نباتات و جمادات طيبه هم از ايشان شمرده ميشوند زيرا در همه اينها نوع ظهوري كه مناسب اين نوع مظاهر است البته دارند و مانعي ندارد و اين مطلب هم ان شاء الله ظاهر است .
و اما اينكه فرمودهايد ظهور آلمحمد عليهم السلام در اين دنيا بيش از مقام نقابت و نجابت نبوده پس چطور ابدان مقدسه ايشان قابل عصمت بود و ديگران از نقبا و نجبا قابل عصمت نيستند عرض ميكنم شايد در اوايل اين اجزاء عرايضي كه [ص 92] جواب اين فرمايش هم ميشود عرض شده و صحيح است كه آلمحمد عليهم السلام بيش از مقام نقابت در اين دنيا اظهار نفرمودهاند و امكان هم نداشته اما دانستيد كه ظهور ايشان هم در عالم و مقام نقابت يا در هر عالمي كه تنزل فرمايند در مقام قلب و قطب و عرش آن عالم است و در مقام نقابت هم در ميانه نقبا ايشان امام نقبا و مركز ايشان و علت وجود ايشان ميشوند نه نقيبي در عرض آنها و سلسله مراتب را نبايد فراموش كنيم شما در عالم اجسام خودمان ملاحظه فرمائيد عرش جسم است اين خاك هم جسم است و در جسمانيت در عرض هم هستند اما اختلاف صفت ببينيد چقدر است حال ابدان مقدسه اين بزرگواران كه از عرش اين عالم گرفته شده البته صاحب مقام عصمت است اما بدن مؤمن هم با اينكه قلب المؤمن عرش الرحمن است اما عرشيت او در مقام جزئيت خودش است نه مقام قطبيت عالم و اگر بالفرض آن مؤمن هم شخص كلي است كليت [ص 93] او در دايره شيعيان است كه دو درجه از مقام ظهور آلمحمد عليهم السلام در همين عالم ما پائينتر است فلاتغلوا في دينكم و لاتقولوا علي الله الا الحق ، و اما عصمت نسبي باندازهٔ كه شامل مقام شيعيان هم ممكن باشد كه بشود كه عرض كردم مانعي نيست و در مقام كليين از شيعيان بايد اين عصمت باشد منتهي بالذات نيست بلكه بالتبع است زيرا اثر بر صفت مؤثر است و اگر صفتي ديگر در اثر ديده شود معلوم است كه تغييري در او پيدا شده و اختلاطي با چيزهاي ديگر پيدا كرده و اما مانند سلمان و مقداد و امثال ايشان كه تغيير و تبديل ندادهاند و رحاي شيعيان بر گرد ايشان دور ميزند آنها من جميع الجهات مطابق صفت مؤثر هستند و آنها را ملحق بخودشان شمردهاند و السلمان منا اهل البيت فرمودهاند ، و اما اينكه نقابت و نجابت فرمودهايد يقينا از باب مسامحه و باصطلاح علي الرسم است و موضوعي كه عرض شد در مقام نقباء كليين است لاغير .
[ص 94] سؤال پنجم - فرمودهاند : ما معتقديم كه معرفت امام زمان خودمان كه ميشناسيم او را واجب است و معرفت امام كلي اوجب است آيا اين اسامي كه ميگوئيم امام زمان عجل الله فرجه مرادمان امام زمان مطلق است كه دوازدهمي از آلمحمد (ص) است يا همان واسطه و امام ظاهر است .
عرض ميكنم جواب اين سؤال را بايد بطور مزاح عرض كنم كه بنده از كجا اطلاع دارم جنابعالي از كلام خودتان چه اراده فرمودهايد خاصة در الفاظ مشترك مثل همين لفظ امام كه بطوري كه در اخبار مشاهده فرمودهايد مصطلح اهل لسان بلكه همه مسلمين است كه يك مرتبه امام ميگويند و مرادشان يكي از ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم است و البته استعمال اين لفظ بطور حقيقت بر اين بزرگواران است لاغير و لكن بطور مجاز بر انبياء هم بر بعضشان اطلاق ميشود مثل قول خداوند خطاب بابرهيم علي نبينا و آله و عليه [ص 95] السلام اني جاعلك للناس اماما و بر شيعيان كاملين ايشان هم اطلاق ميشود كه بآنها هم امام ميگويند و مهدي ميگويند مثل حديث كافي از حضرت صادق يا حضرت باقر (ع) فرمود لايكون العبد مؤمنا حتي يعرف الله و رسوله و الائمة كلهم و امام زمانه و يرد اليه و يسلم له الي آخر ، و اخبار زياد غير از اين هم شاهد اين معني است بلكه براي هر يك از مؤمنين هم جايز است كه امام بگوئيم كه در حديث همام ديدهايد كه ميفرمايند فهو امام لمن يقتدي به بلكه براي عامه مسلمين هر كدام كه در امري يا در علمي مقدم بر ديگران ميشوند امام ميگويند و امام جمعه و امام جماعت و امام نحو و امام صرف و لغت استعمال شايعي است و اشكالي در اين نيست ، حال جماعتي بر ما در اين بابها ايراد ميكنند با اينكه خودشان هم در همه اين معاني استعمال ميكنند آن ديگر بواسطه طالع ما است دخلي بحقيقت امر ندارد ، حال تا در چه موقع چه اراده از لفظ شده باشد ولي شبهه نيست كه اطلاق اين [ص 96] لفظ بدون قرينه راجع به امام حقيقي است از ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم بلكه عرض ميكنم اگر اراده شخص ديگر هم شده باشد و فرضا يكي از ابواب و نواب آن بزرگوار يا يكي از مؤمنين را هم اراده كرده باشي باز ممكن است راجع بامام زمان اصل و حقيقي عجل الله فرجه بشود زيرا آن بزرگوار اولاي بهمه آنها است زيرا او منير است و ساير مؤمنين و شيعيان بمنزله شعاع او هستند و اسم منير بر نور گذارده ميشود و اسم نور هم بر منير گذارده ميشود و براي هر كدام وجهي است چنانچه حضرت امام زمان عجل الله فرجه روزي كه تشريف ميآورد در ضمن فرمايشات خودش ميفرمايد كه هر كس محمد و علي را بخواهد ببيند بيايد مرا ببيند و هر كس نوح و سام يا آدم و شيث و هكذا هر يك از انبياء يا اوصياء را بخواهد ببيند با اينكه اينها از شيعيان او هستند ميفرمايد بيايد و مرا ببيند ، و بهر حال كه هر اطلاقي كه انسان خواسته باشد و از روي [ص 97] معرفت و تسليم و دستور خود آلمحمد عليهم السلام باشد و رعايت كرده باشد كه اغراق و مبالغه و غلوي نشده باشد جايز است .
و اما اينكه فرمودهايد معرفت امام زمان واجب است و معرفت امام كلي اوجب ، دليلي براي اين مطلب نيافتم و در نظر اين ناچيز هر دو واجب است منتهي اين است كه اغلب در مقام معرفت هنوز اين درجه معرفت پيدا نكردهاند كه معرفت امام زمان يعني عالم صادقي را از شيعه واجب بدانند و بخيال خودشان معرفت امام كلي را واجب دانستهاند و خيال كردهاند كه معرفت تا همين جا است . و چون سخن باين جا رسيد متذكر شدم موضوع لازمي را كه مشايخ عظام اعلي الله مقامهم هم در مقاماتي تذكر دادهاند باز تذكر بدهم كه متوجه باشيم اگر چه بطوري كه عرض شد اطلاق لفظ امام زمان بر امام اصل عجل الله فرجه ميشود ، بر نايب خاص و باب اعظم آن بزرگوار هم از باب حقيقت بعد از حقيقت و تابعيت [ص 98] كليه او ميشود و براي عالم كاملي از شيعيان و بزرگان دين هم ميشود و براي يكي از علما و صلحا و فقهاء و مؤمنين هم ميشود زيرا اينها هم در حد خود و اندازه خود سمت پيشوائي دارند و امام بر ديگران در بعض مراتب ميتوانند باشند و از باب تنگي الفاظ اطلاق لفظ امام بر همه اينها در عرف اخبار و اصطلاح شرع و متشرعه و ساير اهل زبان شده است ، اما بايد دانست كه نه هر امامي را كه شناختيم و در ايام غيبت هم هست خيال كنيم كه امام زمان است بمعني باب اعظم و آن ناطق واحد يا ديگري از بزرگان دين است زيرا اين مطلب حتم نيست و مشايخ عظام كرارا تصريح فرمودهاند زيرا ظهور و بروز امام زمان اصل عجل الله فرجه يا نايب خاص يا هر كس را كه بجاي او وادارند بسته بمقتضيات ملك است و آنچه را كه در باب معرفت آن باب اعظم و لزوم وجود او و صفات خاصه او بيانات فرمودهاند منظور از همه اينها اين است كه در حكمت پروردگار حتم است كه [ص 99] اين طور باشد نه اينكه بر بنده و جنابعالي و امثال ما هم حتم است كه البته او را ببينيم و بشناسيم بلكه اگر ممكن شد يعني زمان مقتضي بود و ظاهر شد و ادعا هم كرد و ما هم آن سعادت را داشتيم و خدمتش رسيديم و معرفت او را حاصل كرديم فنعم المطلوب و اگر مقتضي نبود و مردم نخواستند ظاهر نميشود كما اينكه امام زمان اصل را نخواستهاند و الآن ظاهر نيست ، حال آيا خيال ميشود كه خود امام زمان عجل الله فرجه را كه مردم نخواستهاند و در صدد قتلش برآمدند و غايب شده اما نوكرش با همان صفات و علامات نوكري و نمايندگي امام كه علم و عمل و قدرت و تصرف و ولايت بر كاينات باشد ظاهر باشد و در دسترس همه مردم باشد باين دليل كه مشايخ وجود او را اثبات نمودهاند ان هذا الا شئ عجاب اگر اينطور است كه مشايخ وجود ائمه اطهار و لزوم معرفت ايشان را هم كه با ادله بيشتري اثبات فرمودهاند پس چرا ظاهر نيستند ؟ پس مطلب همان است [ص 100] كه ظهور و خفاء حجتهاي خدا بر حسب اقتضاي موقع و استعداد محجوجين است و همانطور است كه در حديث كميل فرمودند يا ظاهر مشهورند و يا خائف مغمور ولي حتم است كه زمين خالي از وجود ايشان نباشد اما ممكن است كه اگر زمان مقتضي ظهور نايب خاص واحد نيست يكي از بزرگان شيعيان ظاهر باشند و امام زمان او را دست خود قرار داده باشد و اگر زمان مقتضي ظهور او هم نيست يكي از صلحا يا علما و فقها را دست خود قرار بدهد و آنجا كه لازم است اتمام حجت بقدر لزوم بآن وسيله بفرمايد ، و قصد عرضم اين بود كه از باب ارادت تصريح نمايم كه نه اين است كه هر كس را در موقعي شناختيم گمان بكنيم اين صاحب آن مقامات و نايب خاص است بلكه در شناختن اشخاص هميشه بايد شخص قانع شود بهمان دعوي خودشان و در حدود همان دعوي از پي تحقيق علامت برآيد و بناي دين خود را بر آن بگذارد كه هيچ وقت نلغزد ان شاء الله [ص 101] و در مطاوي بيانات مشايخ اعلي الله مقامهم اين مطلب را مشروحا مييابيد و قصد من در اين مقام اشاره بود و مناسبتي هم داشت ، و در اين جزء زمان كار سياستها بآن جا كشيده كه حتي در اعماق مسائل دقيق ديني هم وارد شده و شيطان تا آنجا نفوذ كرده و ديدم كه بعنوان تاريخنويسي روزنامِهائي مينويسند و در ضمن نشر اكاذيبي كه نموده بودند يكي اين بود كه اعتقاد شيخيه اين است كه پيشوا و عالم خود را نايب خاص امام زمان عجل الله فرجه ميدانند ، در صورتي كه شيخيه چنين اعتقادي ندارند و آنچه مأخذ اين اشتباه ميشود براي دوستان كه تعمق در فرمايشات مشايخ ننمودهاند و براي دشمنان و مغرضان كه بهانهاي براي غرضورزي دست بياورند همانا بيانات مفصله مشايخ عظام است اعلي الله مقامهم در تعريف آن نايب خاص و باب اعظم و حتي آنكه معرفت ايشان را در مقاماتي از اركان دين شمردهاند و سابق بر اين علماء سلف در اين مراحل [ص 102] از معرفت كمتر وارد بودهاند و كمتر قلمفرسائي ميكردهاند مثل اينكه در ساير معارف و فضايل و حقايق اسلام هم كمتر وارد ميشدند بلكه اغلب تحصيل حكمت را هم جايز نميدانستند و حرام ميدانستند باين دليل كه يونانيها در حكمت صحبت ميكردهاند و از اينكه پيغمبر (ص) فقط براي تعليم حكمت تشريف آورده غفلت داشتند و همّ خود را فقط مصروف مسائل طهارت و نجاست و خريد و فروش نموده بودند و حتي بساير اخبار آلمحمد عليهم السلام كه خارج از فن خودشان بود رجوع نميكردند ، باين جهات و جهات ديگر وقتي كه بيانات مشايخ را در بيان صفات و مقامات اكابر شيعه و شخص اول آنها ديدند بعضي از باب اشتباه و بعضي از باب عناد تصور كردند كه منظور مشايخ از اين تعريفها شخص پيشواي شيخيه است و حال آنكه مطلب اين نبود ، و بعضي هم البته حق داشتند و دارند بعلل زيادي كه از آن جمله يكي اين است كه اصطلاح شيخ مرحوم اعلي الله مقامه [ص 103] را كه فقط مأخوذ از اصطلاح آلمحمد عليهم السلام بود مأنوس نبودند و درست نميفهميدند زيرا شيخ مرحوم غالبا اصطلاح سايرين را كه مأخوذ از سنيها بود يا از يونانيين ترك كرده بود و جز در موقع ضرورت باصطلاح آنها جاري نميشد و همين هم يكي از گناهان شيخ در نزد مخالفين شده است ، باري پارهاي از باب عدم انس باصطلاح و عدم رجوع بتلامذه خود شيخ و بعضي بواسطه عدم مراجعه بفرمايش مشايخ و اخبار آلمحمد عليهم السلام و عدم اطلاع و بعضي هم بخصوص از باب منتهاي حسد و عناد و ازراء بر مشايخ اعلي الله مقامهم در نظر غير ايشان از انواع طبقات عمدا خود را باشتباه واميدارند و اينطور نسبت ميدهند كه شيخيه پيشواي خود را نايب خاص و مركز و قطب دايره و ناطق واحد ميدانند در صورتي كه اينطور نيست و شيخيه جز آنچه مشايخ اعلي الله مقامهم بيان فرمودهاند اعتقادي ندارند و خلاصه بيان ايشان همان است كه فوقا عرض شد .
[ص 104] بلي آنچه عقيده شيخيه بر آن است و شايد غير ايشان اصراري بر آن ندارند اين است كه وجود شخص نايب واحد و فرد كامل بعد از امام عليه السلام در ملك واجب است و لزوم معرفت او بر حسب اخبار آلمحمد عليهم السلام و ادله عقليه كه مشايخ اعلي الله مقامهم اقامه فرمودهاند از اركان دين است و اگر معرفت شخصيه ايشان در زماني بر كسي حاصل شد زهي سعادت و اگر هم نشد بايد انسان در معرفت نوعيه ايشان ساعي باشد و همانطور كه معرفت امام عليه السلام را واجب ميدانيم ولو اينكه خدمتش نميرسيم اما بايد صفات و علامات امام را بدانيم كه مبادا اشتباه كنيم و ديگري را باسم امام بخوانيم همانطور كه ديگران اشتباه كردند ، معرفت ابواب و نواب امام را هم بايد حاصل كنيم كه مبادا در مقابل دعاوي باطله ديگران گمراه شويم و باشتباه بيفتيم از اين رو معرفت نوعيه ايشان واجب است و ترك آن جايز نيست ، و اگر فرقي در عقيده شيخيه با ديگران از عوام مسلمين [ص 105] كه بياطلاعند در اين خصوص باشد در اين قسمت است .
سؤال ششم - فرمودهاند : خواهشمندم آن توسلي را كه در نامه شيراز توسط يكي از مخدرات ابراهيمي صبيه مرحوم نورالله خان فرستادم در جواب آن خوشحالم فرمائيد .
عرض ميكنم توسل ما و شما و همه دوستان بموالي خودمان آلمحمد عليهم السلام است و باب الحوائج ايشانند و دعائي هم كه از حضرت صادق عليه السلام بنظر رسيده در معروضه سابق تقديم داشتم و خود بنده هم بر حسب وظيفه هر صبح و شام دعاگويم .
سؤال هفتم - فرمودهاند : شبي سركار را بخواب ديدم و بعد از همان نامه بود كه راجع بمسائلي سؤال كرده بودم حضرت عالي را باز ملاقات كردم و سؤالاتي نمودم فرموديد شما بهر يك از فتاوي مشايخ كه دسترسي داريد [ص 106] عمل كنيد مختار و مجازيد ولو خلاف يكديگر باشد ، حال اگر چنين است در بيداري هم بفرمائيد .
عرض ميكنم در حديث ميفرمايند رؤياي مؤمنين آخر الزمان صادقه است و در حديث نبوي است كه رؤياي مؤمن يك جزء از چهل و شش جزء نبوت است و مسأله همان است كه در خواب ديدهايد منتهي از فرط لطفي كه باين ناچيز داشتهايد از زبان من شنيدهايد ولي ميدانيد كه تا دليل مسأله را از كتاب و سنت انسان نداند عمل كردن بخواب جايز نيست و اگر خواسته باشيم باستدلال و مقدمات مسأله و ذكر اخبار بپردازيم بطول ميانجامد و چون عين اين سؤال از مرحوم جد امجد و مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه شده است و جواب جامعي فرمودهاند كه البته هميشه براي همه ما مطاع و متبع است و اين سؤال هم آخري سؤالات است ما در جواب ترجمه همان جواب ايشان را براي اينكه ختام كتابمان مسك باشد عرض ميكنيم و اقتصار بر همان [ص 107] فرمايش ايشان مينمايم زيرا بعد از كلام ايشان كلامي نيست ،
اذا قالت حزام فصدقوها فان القول ما قالت حزام
مرحوم آقا سيد حسن نجل جليل سيد مرحوم اعلي الله مقامه سؤال ميكند آنچه ترجمه آن اين است :
اي مولاي من با آنچه در نزد ما از فتاوي شما است آيا جايز است براي ما عمل كردن بآنچه امر فرموده است بآن مولاي ما شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و سيد مرحوم اعلي الله مقامه از باب تخيير يا اقتصار متعين است ، و اما آنچه حاضر نيست پيش ما از فتاوي شما پس بتحقيق دانستيم از شما صحت عمل بآنچه آن دو مرحوم اعلي الله مقامهما امر بآن فرمودهاند سواي اينكه مخالف باشد با آنچه نزد شما است يا موافق باشد با آنچه نزد شما رجحان دارد .
و در جواب فرمودهاند : بدان اي مولاي من برساند خداوند تو را بآنچه آرزو داري آنرا كه خداي سبحانه ميفرمايد در كتاب عزيز [ص 108] خودش اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را و صاحبان امر از خودتان را ، پس امر فرموده باطاعت خودش زيرا او پرورنده ابتداكننده و برگرداننده است كه خلق كرده خلق را براي بندگي خودش ، مالك ملك است و ولي آن ، و امر فرموده است باطاعت رسول زيرا كه او ظاهر خدا است و خليفه او است در اداء و قائم مقام او است و او معصوم است و مطهر خطا نميكند و لغزش نمينمايد و سهو نميكند و لهو نمينمايد و تقوّل بر خدا نميكند و حكم بغير ما انزل الله نمينمايد نه عمدا و نه سهوا ، و امر فرموده است باطاعت اولي الامر زيرا كه خداوند آنها را ولي امر خود قرار داده كه سبقت بر او نميگيرند و بامر او عمل ميكنند معصومند و مطهر خطا نميكنند و سهو ندارند و لهو نميكنند و معصيت خدا را نميكنند در آنچه امر فرموده ايشان را و بجا ميآورند آنچه را كه امر شدهاند و چون كسي غير ايشان معصوم و مطهر نيست [ص 109] شريك قرار نداد با ايشان غير ايشان را بوجهي از وجوه بلكه فرموده است كه اطاعت مكن از ايشان گناهكار يا كفرانكنندهٔ را ، و براي همين فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام كه صبح ميكنند مردم در حالي كه سه صنفند عالم و متعلم و غثاء پس ما علماء هستيم و شيعيان ما متعلمين هستند و ساير مردم غثاء هستند انتهي ، پس واجب نموده خداي سبحانه سؤال از ايشان را و فرموده است پس سؤال بكنيد از اهل ذكر اگر نميدانيد ، پس اگر ممكن شد بايشان برسيم و سؤال از ايشان بنمائيم واجب است و اگر ممكن نشد گرفته ميشود از روات از ايشان و حمله آثار ايشان و نقلكنندگان اخبار ايشان از كساني كه محل وثوق باشند و عبرتي بحيوة و موت راوي نيست سواي اينكه در زمان غيبت باشد يا در زمان حضور زيرا كه مدار بر اطمينان بصدور خبر از ايشان است سلام الله عليهم و تقليدي نيست مگر از ايشان سلام الله عليهم و خداوند خالي [ص 110] نميگذارد زمين را از حجتي كه قائم باشد براي خدا بحجت خودش و زنده باشد و شاهد و ناظر و قادر باشد كه اگر مؤمنين زياد كردند چيزي را رد نمايد آنها را و اگر كم كردند تمام نمايد آنرا براي آنها و اگر غير اين بود امور مسلمين مشتبه ميشد بر ايشان و حق از باطل شناخته نميشد و رعيت جميعشان مقلد هستند براي او چه آنها كه حامل آثار ايشان هستند چه كساني كه بر آنها روايت ميشود ، پس تو دين خود را از كسي بگير كه محل وثوق تو است از روات از ايشان سلام الله عليهم با كمال تسكين خاطر و آنچه آشكار است اين است كه شيخ جليل و سيد نبيل جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين از بزرگترين كشتيهائي هستند كه در اين درياي متلاطم شناوري كردهاند و تقوّل بر سادات و موالي خودشان نمينمايند و فتوي نميدهند بغير آنچه موالي خودشان فتوي دادهاند و حكم نميكنند بخواهش [ص 111] و رأي و مقياسهاي خودشان و تجاوز از كتاب و سنت نميكنند و دين نميورزند بغير آنچه حجتهاي خداوند بآن دين ورزيدهاند پس جايز است كه از اين دو گرفته شود در حال حيات و ممات و تو مختار هستي در گرفتن بآنچه بطور صحت از ايشان رسيده باشد زيرا نيستند ايشان جز دو نفر راوي و دو امين خداوند در دو سرا اعلي الله مقامهما و انار في العالمين برهانهما و رفع في الدارين شأنهما پس اگر هر دو موافق در فتوي باشند كه همان متعين است و اگر مخالف باشند پس بهر يك بگيري از باب تسليم موسع است و اميدوارم از خداوند كه فتوي ندهم مگر بنصي از ايشان سلام الله عليهم و حكم ننمايم مگر بآنچه صادر شده است از ايشان و اگر امر كاملتري را بخواهي پس نظر كن اگر موافقت نمودهام با ايشان در فتوي پس بگير بآن و اگر مخالفت كردهام پس بگير باحوط احوال كه در آن است نجات ان شاء الله ،
[ص 112]هذا جناي و خياره فيه و كل جان يده الي فيه
تمام شد ترجمه فرمايش ايشان و براي جناب سامي هم ان شاء الله بهمين اندازه كافي است و عمل ما هم بطوري كه ميدانيد و براي بعض اخوان گاهي نوشتهام بر عمل بكتاب جامع است كه عمل مولاي بزرگوار والد ماجد اعلي الله مقامه بر آن بود و عمل بكتاب موجز را هم كه تأليف خودشان بود اجازه ميفرمود و البته همانطور كه فرمودهاند موسع است عمل بآنها الا اينكه در عمل بكتب اخيره يك نوع رجحاني ملاحظه ميشود كه بهمين مناسبت عمل بر آنها قرار گرفته بود و ما هم پيروي ميكنيم ان شاء الله و از خداوند توفيق نيت خالص و عمل بآنها را براي خود و همه اخوان كثرهم الله مسألت دارم و بهمينجا اين رساله را ختم ميكنيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
تمام شد بر دست حقير مسكين ابوالقاسم بن زينالعابدين عصر پنجشنبه ٢٨ ذيقعدة الحرام هزار و سيصد و هفتاد و سه در كرمان حامدا مصليا مستغفرا .
[ص 113]